دمی با ادبیات
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
554
المشتركون
+324 ساعات
+227 أيام
+10530 أيام
أرشيف المشاركات
#دمی_با_شاهنامه ۸
6️⃣1️⃣❓️وقتیکه فریدون ۱۶ سالش شد، از مادرش فرانک راجعبه اصل و نسب خودش سؤال کرد و اینکه پدرش کیه؟
🇮🇷فرانک هم بهش گفت: پدر تو، مردی از ایرانزمین بهنام آبتین بود؛ که شخصی خردمند خوب و بیآزار بود که نژادش به طهمورث دیو بند برمیگشت.
🐍🐍💀وقتیکه ضحاک خواست تورو پیدا کنه و بکشه، پدرت جون خودشو در راه تو و برای تو فدا کرد.
🐍🐍🍛🍲🥙🧠ضحاک کسیه که دو مار از کتفهاش درومدن و بخاطر خوراک اونا داره ایرانیهارو میکشه و مغزشون رو خوراک مارهای خودش میکنه؛ مغز پدر تو هم خوراک مارهای ضحاک شد.
بعداز اون اتفاق رفتم سمت یه بیشهای و تورو به نگهبان اونجا سپردم.
🥛🐄🔥از گاوی بهنام برمایه تغذیه کردی تا برومند شدی که بعد از مدتی ضحاک خبردار میشه و من هم از ترس تورو برداشتم و فرار کردم ولی ضحاک اون گاو و اون مرغزار رو کشت و سوزاند.
⚔️فریدون بعد از شنیدن حرفای مادرش ناراحت میشه و میگه من باید شمشیر دستم بگیرم و گر خدا خواهد ضحاک رو از بین ببرم.
🚫مادرش هم گفت: این کار درستی نیست؛ چون ضحاک سپاه در اختیارش خودش داره و اگر اراده کنه چند صدهزار به کمکش میرن.
از اونطرف هم ضحاک کل فکر و ذکرش فریدون بود و از اون میترسید.
اینجا کمکم وارد اون قسمت از شاهنامه میشیم که در کتابهای درسی هم هستش.
ضحاک بخاطر ترس از فریدون این بهفکرش رسید که بزرگان رو از سراسر جهان جمع کنه. جمع کرد و بهشون گفت من یه دشمن نهانی دارم که سن کمی داره ولی بسیار خردمنده.
موبد بهش گفت: درسته که سنش کمه با این وجود نباید بیخیال اون بشی.
📜ضحاک هم گفت: باید یه شهادتنامه بنویسیم و همه در اون تأیید کنن که پادشاهی من سراسر نیکی بود و چیزی جز نیکی از من ندیدین.
همه از ترس ضحاک گواهی دادن که آره ضحاک خیلی خوب بود.
🗣ناگهان یکی از میان جمعیت فریاد زد و ضحاک گفت بیاریدش و بگید پیش بزرگان بشینه.
ضحاک نگاش کرد و گفت: کی بهت بدی کرد؟ از کی ناراحتی؟
مرد هم دستاشو روی سرش زد و گفت: من کاوهی دادخواهم؛ یه آهنگرم که از سوی شاه روی سرم بدبختی و آتیش میباره.
تو بیا و بگو اگر تو پادشاه کل جهانی چرا بدبختی اون فقط برای ماست؟ پسر منو آوردن که خوراک مارهای تو بشه.
ضحاک هم تعجب کرد و گفت فرزندشون بهش بدید.
به کاوهی آهنگر نگاه کرد و گفت: حالا محضر رو امضا کن.
📖📜کاوه متن اونو خوند، نگاه به بزرگان کرد و گفت: از خدا نمیترسید؟ همهتون با اینکار حکم دوزخ رفتن خودتون رو امضا کردید. من این شهادتنامه رو قبول ندارم. پارهش کرد و انداختش زیر پاش.
👨👦🏰همراه فرزندش، فریادکنان از قصر بیرون رفت.
بزرگان هم بعد از کمی پاچهخواری به ضحاک گفتن: چرا باید کاوهی آهنگر جلوی تو اینکار رو بکنه؟ محضری که همهی ما امضا کردیم رو پاره کنه و از دستور تو سرپیچی کنه؟
⛰️ضحاک هم گفت: خودمم متعجبم؛ وقتی کاوه وارد شد و صدای اونو شنیدم و انگار کوهی از آهن بین ما رشد کرد.
نمیدونم از این بهبعد نمیدونم سرنوشت چه بازیای رقم میزنه.
وقتی کاوه بیرون رفت، بازاریان دور اون حلقه زدن. کاوه فریاد زد و کل مردم رو بهسوی داد دعوت کرد.
چرمی که موقع آهنگری میپوشید رو روی نیزه گذاشت و نیزه بهدست راه افتاد و گفت: کسی که میخواد فریدون پادشاه بشه و خواهان فریدون هست، ضحاک رو از دل خودش بیرون کنه.
گفت: ضحاک خود اهریمن هست و حتی در دلش با یزدان دشمن است.
کاوه و مردم بهسمت فریدون رفتن و بعداز دیدن او، فریاد شادی سر دادن.
فریدون اسم اون نیزه و چرمی که روش بود رو درفش کاویانی گذاشت.
فریدون وقتیکه دید روزگار برعلیه ضحاک هست بهسمت مادرش رفت و گفت: من باید سمت جنگ و کارزار برم؛ تو هم فقط برام دعا کن؛ مادرش هم گریه کرد و به راز و نیاز مشغول شد و از خداوند خواست تا پشتیبان پسرش باشه.
فریدون دو برادر داشت که نام یکی از اونا کیانوش و نام دیگری پرمایه بود؛ رفت بهسمت برادرانش و گفت: برید سمت بازار آهنگران و بگید یه گرز برام بسازن.
همینکه حرف فریدون تموم شد، برادرانش زود سمت آهنگران رفتن و هرکس که آهنگری بلد بود سمت فریدون اومد تا براش گرز بسازه.
درآخر هم یه گرز انتخاب کرد که سرش مثل سر گاومیش بود و وقتیکه دید گرز خوبی ساختن بهشون جامه و زر و سیم بخشید.
به مردم قول داد که اگر ضحاک رو بکشم، خوشبختی رو بهسوی شما روانه میکنم.
سیر داستانی این پست: سوال پرسیدن فریدون از مادرش راجب نژادش، گفتن داستان مرگ آبتین پدر فریدون و برمایه توسط فرانک، تصمیم فریدون برای جنگ با ضحاک و مخالفت مادرش، ترس ضحاک از فریدون، جمع کردن بزرگان برای تأیید کردن کارهای ضحاک در یک شهادتنامه، پاره کردن شهادتنامه توسط کاوه، جمع شدن مردم در بازار بهدور کاوه، رفتن سوی فریدون، ساختن آهنگران یک گرز گاوسر برای فریدون.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۷
0️⃣4️⃣😴💤🧍♂️🙎♂️🧍♂️🐄🙎♂️وقتیکه ۴۰ سال دیگه از حکومت ضحاک باقی مونده بود، خواب دید که سهنفر بهسمتش میان؛ دوتا سنشون بیشتر بود و یکی سنش کمتر از بقیه بود که بین اون دوتا بود؛ یه گرز گاوسر هم همراهشون بود که پیش ضحاک رفت و با همون گرز زد تو سرش.
⛰️😴🗣ضحاک رو گرفت و بهسمت البرز کوه برد، ضحاک ترسید و تو خواب فریاد زد.
👧⁉️ارنواز که با صدای فریاد ضحاک از خواب پریده بود، گفت: دلیل این فریادت چی بود؟
🐍🐍ضحاک هم گفت: نباید از من این داستان رو بشنوید؛ از من ناامید میشید.
ارنواز هم گفت: اگر بهما نگی، به کی بگی؟
بگو تا شاید راهحلی داشته باشیم.
ضحاک هم قانع شد و خوابش رو برای ارنواز تعریف کرد.
🌠⭐️ارنواز هم کلی ازش تعریف میکنه و هندونه میذاره زیر بغل ضحاک و بعدش میگه: به ستارهشناسان، موبدان، مهتران، جادوگران و... دستور بده که بیان پیشت.
ضحاک از این راهحل خوشش اومد و بعدش همهرو دعوت کرد که بیان و مشخص کنن کی حکومتش تموم میشه.
😱😨موبدان هم ترسیدن که جونشون در خطر باشه و چیزی نگفتن.
تا سهروز چیزی نگفتن و روز چهارم ضحاک اعصابش خورد میشه و گفت: صحبت کنید.
موبدان نگران و ترسان بودن و چیزی نمیگفتند.
از بین اونا یه انسان بسیار کاردان و باهوش بود که تصمیم گرفت با ضحاک صحبت کنه.
👑بهش گفت: این تاج و تختی که داری، بهزودی به یکی دیگه میرسه که اون فرد هنوز بهدنیا نیومد و وقتیکه بهدنیا بیاد، مثل یک درخت، بارور میشه.
💪قوی هیکل میشه و جاه و جلالش بسیار رفیع میشه و با یک گرز گاوسر میزنه تو سرت و بعدش زندانیت میکنه.
🐍🐍⁉️ضحاک هم گفت: چرا اینکارو میکنه؟ چه کینهای از من داره؟
👨🍼🐄گفت دوتا دلیل داره؛ یکی اینکه پدرشو میکشی و دوم اینکه یک گاوی بهنام برمایه وجود داره که مثل یک مادر به اون فرد شیر میده و تو اونو میکشی؛ به همین دلیله که با گرز گاوسر میزنه تو سرت.
وقتیکه ضحاک شنید، از تخت افتاد و بیهوش شد. وقتیکه بههوش اومد، به همه گفت که دنبال نام و نشان فریدون باشید.
مدتی گذشت و ضحاک به تنگنا و سختی افتاد.
در همین حین فریدون بهدنیا اومد که فر شاهنشاهیای مانند فر جمشید داشت.
ضحاک هم در سراسر زمین بهدنبال فریدون میگشت.
🪖🐍🐍آبتین که پدر فریدون بود، گیر مأمورا میوفته و اون مأمورا هم میبرنش پیش ضحاک و ضحاک هم جونش رو میگیره.
👩🍼👨🌾وقتیکه مادر فریدون یعنی فرانک میبینه که چه به روز همسرش اومد، فریدون رو به یه مزرعهای برد و به به نگهبان میسپره و میگه مراقبش باش.
👨🌾3️⃣🐄🥛اون نگهبان سهسال؛ از برمایه به فریدون شیر داد.
ضحاک از جستوجو سیر نشد و کل جهان هم از برمایه صحبت میکردن.
فرانک، شتابان، اومد پیش اون نگهبان و گفت: دلم شور میزنه؛ باید فریدون رو ببرم جایی که از خطر دور باشه.
فریدون رو برد سمت البرز کوه و به فردی سپرد که انسان پاک و خردمندی بود و گفت مثل پسر خودت ازش مراقبت کن و تربیتش کن.
🐍🐍🐄🔥ضحاک هم از اون مرغزار خبردار شد؛اومد، کل مرغزار رو نابود کرد و آتش زد و برمایه رو کشت.
تا اینجا اون دو شرطی که باعث کینه گرفتن فریدون از ضحاک میشه رو ضحاک انجام داد؛ یکی کشتن آبتین و دیگری کشتن برمایه.
سیر داستانی این پست: بهخواب دیدن ضحاک فریدون را، صحبت با ارنواز، راهحل دادن ارنواز، جمع شدن بزرگان، ستارهشناسان و...، صحبت آن پیر با ضحاک راجب تمام شدن دوران حکومتش، بیهوش شدن ضحاک، بهدنیا اومدن فریدون، کشته شدن آبتین بهدست ضحاک، بردن فریدون به مرغزار و شیر خوردن از برمایه، بردن فریدون به البرز کوه توسط مادرش و سپردن اون به مردی پاکدین، حملهی ضحاک به مرغزار و کشتن برمایه و سوزاندن هرچیزی که سرراهش بود.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
جایش نبود تا بگوید: آن روزها شما هم گندمها را در انبارهایتان ، خروار خروار، احتکار کردید! شما هم فرصت فشردهتری برای چاپیدن مردم ناچار و نادار بهدستآوردید. که شما هم آن روزها به تنها موضوعی که فکر نمیکردید، سربازهای ما بودند. سربازهای ما، آن روزها بیپناه شده بودند.
کلیدر، محمود دولتآبادی
#دمی_با_شاهنامه ۶
🏇🤺از هرطرف ایران فردی بلند شد، ارتشی آماده کرد و دل از مهر جمشید برید؛ بعدش همهی ارتشها بهسمت سرزمین عربا رفتن.
🤴🐉🐲شنیده بودند که یک پادشاه اژدها پیکر در سرزمین عربا وجود داره؛ بخاطر همین بهسوی او رفتن و از اون خواستن که شاه ایران بشه.
ضحاک هم خیلی سریع اومد سمت ایران و پادشاه ایران شد.
🥷جمشید خودش رو مخفی کرد و ضحاک یک لشکر از عربها و ایرانیها جمع کرد تا جمشید رو پیدا کنن.
🪚۱۰۰ سال جمشید مخفی شد و کسی اونو ندید تا یروز تو دریای چین دیدنش و سپس ضحاک اونو با ارّه از وسط به دو نیم کرد و کشتش.
داستان جمشید و پادشاهی و کشته شدنش اینگونه بود.
0️⃣0️⃣0️⃣1️⃣پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود.
وقتیکه ضحاک پادشاه شد، سراسر ایران عزیز پر از ظلم و ستم شد و کسی از دست ضحاک در امان نبود.
👧👧دو دوشیزه از خانهی جمشید آوردند( بعضیها میگویند خواهران جمشید بودند و بعضی میگویند دختران جمشید بودند) که اسمشون شهرناز و ارنواز بود.
🪄🔮اونارو پیش ضحاک بردن و ضحاک از طریق جادو به اونا بدخویی رو یاد داد: چون چیزی جز این بلد نبود.
🌌👨👨🧠🧠🐍🐍زمونه بهاینترتیب میگذشت که هر شب دو مرد رو میکشتن و مغزش رو برای مارهای ضحاک میاوردن؛ فرقی هم نداشت که از مردم عادی باشه یا از نسل پهلوانان.
یهروز دوتا دوست بهنام اَرمایل و گَرمایل نشسته بودن و گفتن چیکار کنیم که یه خدمتی به مردم بکنیم؟
👨🍳👨🍳یکیشون گفت: ما باید بهعنوان آشپز بریم داخل قصر پادشاه و حداقل بتونیم هر شبی یکنفر رو نجات بدیم.
👨🧠🐑دیگه اوضاع طوری پیش رفت که تصمیم گرفتن هرشب یکی از افرادی که قرار بود کشته بشه رو آزاد کنن و بهجای مغز اون، مغز گوسفند بذارن و بهش میگفتن برو اونجایی که واست مشخص میکنیم و تا وقتیکه ما نگیم، خودتو پنهان کن.
0️⃣3️⃣دیگه طوری پیش رفت که هر ماه، ۳۰ جوان نجات پیدا میکرد.
0️⃣0️⃣2️⃣🐑🐐وقتیکه ۲۰۰ نفر شدن، ارمایل و گرمایل بهاونا بز و میش دادن و گفت به صحرا برید و چوپانی کنید که کُردها نژادشون از همون ۲۰۰ نفر هست.
سیر داستانی این پست: شوریدن ایرانیها علیه جمشید، رفتن بهسوی ضحاک، آمدن ضحاک بهسمت ایران، پادشاه شدن ضحاک، مخفی شدن جمشید، پیدا شدن جمشید، کشته شدن جمشید بهدست ضحاک با استفاده از ارّه، هزار سال پادشاهی ضحاک، بردن خواهران یا دختران جمشید پیش ضحاک، یاد دادن خوی بد با جادو به شهرناز و ارنواز توسط ضحاک، هرشب دو جوان کشته میشدن و مغزشون برای مارهای ضحاک برده میشد، همنشینی ارمایل و گرمایل، تصمیم برای ورود به قصر، ورود به قصر، عوض کردن مغز گوسفند با مغز یکی از جوانان، رسیدن جمعیت نجاتیافتگان به ۲۰۰ نفر، چوپانی اون ۲۰۰ نفر، کُرد(های عزیز) از نژاد همون ۲۰۰ نفر هستن
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۵
در پست قبلی گفتیم: بعداز اینکه جمشید دچار خودبینی و خودبزرگبینی شد، فره ایزدی از اون جدا شد.
در همین حین، در میان اعراب فردی بهنام مرداس پادشاه بود که فردی بسیار درستکار و بلندمرتبه بود.
ایشون یه پسر داشت بهنام ضحاک که طمع زیادی بهقدرت داشت و انسان درستكاری هم نبود.
🐴🏇🐎×10.000 لقب ضحاک بیور اسب بود که بهمعنی کسی است که ده هزار اسب دارد.
1️⃣👿یکروز شیطان در قامت یک انسان نیکخواه میاد سمت ضحاک و طوری با ضحاک صحبت کرد که ضحاک اونرو محترم شمرد و بهش گوش داد.
شیطان به ضحاک گفت اول باید بهم قولی بدی تا بعدش حرف زدن رو شروع کنم.
ضحاک هم همونطور که شیطان خواست، قول داد و سوگند خورد که رازت رو بهکسی نمیگم و هرچیزی که بگی رو گوش میکنم.
👑 شیطان گفت: وقتی مردی مثل تو برای پادشاهی وجود داره دیگه چه دلیلی داره پدرت پادشاه باشه؟ اونرو بکش تا خودت پادشاه بشی.
‼️🤔❌️ضحاک بهفکر فرو رفت و گفت اینکار، کار درستی نیست.
شیطان هم گفت: تو قول دادی هرچیزی که گفتم رو انجام بدی و اگر چیزی که میگم رو انجام ندی سوگند خودت رو زیر پا میذاری و کسی که سوگند رو زیر پا بذاره، اون سوگند به گردنشه و تو پست میشی و پدرت ارجمند میمونه.
✅️ضحاک قبول کرد و گفت: خب حالا چیکار کنیم؟
شیطان گفت: من کارارو انجام میدم تو نگرانش نباش و مطمئن باش تورو بسیار سربلند و سرافراز میکنم.
گذشت و گذشت و گذشت تا یکروز صبح مرداس رفت درون باغی که داشت تا خداوند رو پرستش کنه.
🕳 شیطان سر راه مرداس یه چاه کند و با خاشاک روش رو گرفت که مرداس متوجه چاه نشه.
💀مرداس اومد و درون چاه افتاد و مرد.
اینجا بود که یکی از مهمترین و قشنگترین بیتهای فردوسی گفته شد:
که فرزند بد گر شود نرّه شیر
بهخون پدر هم نباشد دلیر
مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست
👑 ضحاک با این حیله، بهجای پدرش نشست و پادشاه تازیان شد.
🤴🌏🗺شیطان به ضحاک گفت: دیدی که بهحرفم گوش دادی و به آرزوت رسیدی؛ اگر بازهم بهم گوش بدی، تورو پادشاه کل جهان میکنم.
2️⃣وقتیکه این رو گفت، رفت و برای بار دوم در قامت یک جوان پیش ضحاک اومد.
👨🍳به ضحاک گفت: من آشپزم.
🔑ضحاک وقتی اینو شنید، یک آشپزخونه در اختیارش قرار داد و کلید اون آشپزخونه رو بهش داد.
🍳🐔🐑🥩🐄🍷شیطان برای اینکه خوی و طبع ضحاک رو دلیر و وحشی کنه، خوردنیهای مخصوصی مانند؛ زردهی تخممرغ، کبک، تذرو، مرغ، بره، گوشت گاه، زعفران، گلاب، شراب براش درست کرد.
🌠بعد از چند روز ضحاک بسیار خوشش اومد و به اون جوان گفت: چه آرزویی داری؟ برای تشکر از خوردنیهایی که برام درست کردی، بگو تا برات برآورده کنم.
جوان گفت: هیچ آرزویی ندارم مگه اینکه روی کتف پادشاه رو ببوسم.
ضحاک موافقت کرد و شیطان روی کتفهای ضحاک رو بوسید و در دم ناپدید شد.
🐍🐍دو مار سیاه از کتفهای ضحاک بیرون اومد که باعث ناراحتی و اذیت شدن ضحاک شدن و هر تدبیری که میکردن، کارگر نبود.
🔪به ذهنش رسید و دوتا مار رو از روی کتفش برید ولی باز مثل شاخهی درخت، روییدند.
3️⃣👨⚕️🥼🧠برای بار سوم، شیطان در قامت یک پزشک پیش ضحاک اومد و بهش گفت اگر میخوای تا درد این مارها کمی کمتر بشه و یکروز بمیرند، مغز مردم رو براشون درست کن و بده تا مارها بخورن.
ابلیس چارهای ساخت تا انسانی در جهان باقی نمونه.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۴
🤴بعد از طهمورث، جمشید پادشاه شد که پادشاهیاش ۷۰۰ سال بود و مثل پدرش کارای زیادی کرد.
وقتیکه پادشاه شد، فره ایزدی، شهریاری و موبدی رو داشت و بعد از مدتی داد رو در جهان برقرار کرد.
⚔️🪖🗡۵۰ سال اول پادشاهیاش، آهن رو نرم کرد، از نرم کردن آهن وسایل جنگی مانند زره، خود، جوشن، خفتان، تیغ و برگستوان ساخت.
🥻👕👖در ۵۰ سال دوم، ریسیدن الیاف را به مردم آموخت و از اون طریق لباس دوختند و پارچه بافتند.
👥🛕🤲👷♂️🤺👨🌾در ۵۰ سال سوم، مردم را دور هم جمع کرد و اونارو به ۴ گروه تقسیم کرد و برای اولین بار طبقات اجتماعی رو بنیاد گذاشت؛ گروه اول کاتوزیان بود که در کوه جایگاهی براشون معین کرد و گفت برید اونجا دعا کنید و یزدان رو پرستش کنید. گروه دوم نیساریان بودن که جنگجوها بودن. گروه سوم بَسودیها بودن که دهقانان بودن و گروه چهارم هم اَهتوخَشی بودن که پیشهورها، کاسبان و کارگران بودن.
🏫🛖🏡بعد به دیوها دستور داد که گِل و آب را قاطی کنن و بااستفاده از اون، گرمابه، کاخ و... ساختن.
🏅🥈در فرآیند ساخت و ساز، چند گوهر مانند یاقوت، بیجاده، نقره و طلا بهدست اومد.
کار بعدیای که جمشید کرد، ساختن عطر بود؛ از بوهایی مانند بان، کافور، مشک، عود، عنبر و گلاب.
✈️🛸🥏با کمک دیوان بهآسمان پرواز کرد.
😷🥼👨⚕️👩⚕️پزشکی را نیز رونق بخشید و دردمندان رو سلامتی بخشید.
🛶⛵️🚣♀️سپس برای اولین بار، کشتی بر آب زد و بااستفاده از دریانوردی کشورهای زیادی رو فتح کرد که همهی ایناهم ۵۰ سال طول کشیدن.
بعداز اون تختی ساخت که بهقدری در ساخت اون گوهر بهکار برد( از همون گوهرهایی که قبلا پیدا کرد) که دهن همه وا میموند از دیدنش و همه آفرین میگفتن به اون تخت و زیباییش و به سر و روی جمشید گوهر ریختند که بهاون روز، نوروز گفتن و هرسال در اون روز جشن میگرفتن و درطول سالیان زیاد تابهامروز، هنوز نوروز وجود داره.
روزگار همینطور پیش میرفت تا ۳۰۰ سال و دراون ۳۰۰ سال، هیچکس نمرد و مردم رنجی نمیدیدند.
🗣گذشت و گذشت و گذشت تا جمشید به تخت پادشاهی نگاه کرد و بعد از منم منم کردن، راهش رو از یزدان جدا کرد و به لشکریان و بزرگان خودش گفت بیاید تا باهاتون صحبت کنم و بهشون گفت: جهان و کل چیزایی که وجود دارن بخاطر منه نه کس یا چیز دیگه.
و وقتیکه منم منم کرد روزگار ضد او شد و وای بهحال کسی که روزگار ضدش بشه.
کمکم فره ایزدی از جمشید جدا شد و خودش موند و خودش و خودش...
خلاصهای از کارهایی که جمشید کرد: نرم کردن آهن و ساخت وسایل جنگی، ریسیدن الیاف و ساخت لباس، بهوجود آوردن ۴ طبقهی اجتماعی، ساختن ساختمانهای مختلف بهوسیلهی دیوها، پرواز بهآسمان پرواز کرد، رواج پزشکی، ساختن عطرهای مختلف، با کشتی به آب زد، ساخت تخت با گوهرهای مختلف، بنیانگذار عید نوروز.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
کسانت اینجا هستند؛ پسرت را میخواهی ببینی؟
نه.
زنت را چه؟
نه.
مادرت؟
نه.
چرا؟ قلب در سینه نداری؟
گلمحمد لبخند زد.
از چه میخندی؟
گلمحمد پلکها را فروبست و گفت:
از پا افتادن مرد... دیدنی نیست.
کلیدر، محمود دولتآبادی
دنیا را چه دیدهای؟ سینههای ما و پدران ما پر بوده و پر است از این داستانها؛ از داستان دوروییها. دشمن که همیشه از روبهرو نمیآید.
کلیدر، محمود دولتآبادی
#دمی_با_شاهنامه ۳
🤴وقتی که هوشنگ از دنیا رفت، طهمورث جانشین او شد که پادشاهی او سیسال بود.
وقتیکه با موبدان جلسه زد و از کارهایی که در سر داره صحبت کرد و گفت: جهان را از بدیها خواهم شست، وعده داد که: دست دیو را از زندگی مردم کوتاه میکنم و هرچیزی که در جهان برای مردم سودمند هست رو آشکار میکنم تا درخدمت استفادهی مردم باشه.
🐑🥻با ریسندگی، از موی میش و بره، برای مردم لباس پشمی دوخت( پدرش با پوست حیوانات و خودش با موی حیوانات برای مردم لباس آماده کرد).
🐑🌾 از کاه، جو و علف، برای خوراک چهارپایان استفاده کرد.
🐆 🐾از میان حیوانات وحشی، یوزپلنگ و سیاهگوش رو بهبند آورد تا در شکار به مردم کمک کنند.
🦅 از میان پرندگان هم باز و شاهین را برای کمک به مردم در شکار بهبند آورد.
🐔🐓🐣 مرغ و خروس را اهلی کرد و از همهی ویژگیهای اونا بهره برد(مدیونید اگر فکر کنید کبابشون میکرد)
⚪️ طهمورث یک وزیر بهنام شهرسپ داشت که بسیار نیکرای بود و همهی راه و رسم خوبی در جهان را به پادشاه آموزش میداد.
🔵زمان گذشت و گذشت تا طهمورث بهسوی دیوان رفت و اونهارو رو دربند کرد و روی اونها زین گذاشت و در جهان رفت و آمد میکرد.( بهعنوان وسیلهی نقلیه ازشون استفاده میکرد)
وقتیکه دیوها کردار طهمورث رو دیدند، باب دلشون نبود و ارتشی تشکیل دادند و بهسوی طهمورث لشکرکشی کردن؛ وقتیکه طهمورث خبردار شد، بهسوی اونا رفت و همهی اونارو شکست داد و بعداز اینکه شکست خوردند، التماس کردند که طهمورث بهشون رحم کنه و گفتن: اگر مارو نکشی، چیزی بهت یاد میدیم.
وقتیکه طهمورث اینو شنید، آزادشون کرد و دیوها هم به او نوشتن رو یاد دادن؛ اونم به سی خط مثل سغدی، چینی، پهلوی و... .
♾️خلاصهای از کارهایی که طهمورث دیو بند کرد: ریسندگی را به مردم آموخت، با پشم میش و بره برای مردم لباس دوخت، یوز، سیاهگوش، باز و شاهین را در بند آورد و در شکار به انسانها کمک میکردند، برای چهارپایان خوراک قرار داد، مرغ و خروس رو اهلی کرد، اهریمن را به بند آورد، ۳۰ خط از دیوان آموخت و هنر نویسندگی را ابداع کرد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
به دشمن همی ماند و هم به دوست
گهی مغز یابی ازو گاه پوست
سرت گر بساید بر ابر سیاه
سرانجام خاک است ازو جایگاه
تقدیر هم مانند دوست است و هم مانند دشمن؛ گاهی از او کامیاب و گاه ناکام میشوی.
اگر سرت به آسمان برسد و به بلندای بزرگی و افتخار برسی، سرانجام تنها جایگاهی که داری، گور است.
شاهنامه، فردوسی
اگر با تو گردون نشنید به راز
هم از گردش او نیابی جواز
همو تاج و تخت و بلندی دهد
همو تیرگیّ و نژندی دهد
اگر سرنوشت با تو مهربانی کند، بازهم از چرخش او در امان نیستی؛ هم تاج و تختِ بزرگی را به آدم میدهد و هم بدبختی و نگونبختی را.
شاهنامه، فردوسی
پس آنگه سوی خان قارن شدند
همه دیده چون ابر بهمن شدند
سخن را فگندند هرگونه بن
برآن برنهادند یکسر سخن
که ما را سوی پارس باید کشید
نباید بدین جای هیچ آرمید
چو پوشیدهرویان ایرانسپاه
اسیران شوند از بد کینهخواه
زن و زاده در بند ترکان شود
ابی جنگ دل پر ز پیکان شود
که گیرد بدین دشت نیزه بهدست؟
که را باشد آرام و جای نشست؟
وقتیکه باهم گفتوگو کردند، گفتند: اگر زنان سپاه ایرانی از تبهکاری و بدنهادی دشمن گرفتار و دربند شوند، بیآنکه جنگیده باشیم، قلبمان را تیرهای دشمن میشکافند و دلمان را خونین و جریحهدار میکنند؛ آنوقت چه کسی در این میدان نبرد نیزه بهدست خواهد گرفت و خواهد جنگید؟ و[در این صورت] خانه و سرزمینمان برای چه کسی برجای خواهد ماند؟
شاهنامه، فردوسی
