🤍
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
297
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+57 أيام
+1530 أيام
أرشيف المشاركات
297
یه ترسِ بیپایان
میدونی چیه؟ من میترسم. از همهچی. از همهی آدما. از حرفاشون، از نگاههاشون، از محبتشون، از اینکه یه روزی حقیقت رو بفهمم. از اینکه بفهمم هیچکدومش واقعی نبود. یه ترسِ همیشگی که ته دلم خونه کرده.
حس میکنم همهچیز یه جور نمایشِ زوریه. انگار آدما نقش بازی میکنن. انگار وقتی باهام خوبن، وقتی حالمو میپرسن، وقتی میگن "مهمی"، دارن یه دیالوگ حفظشده رو اجرا میکنن. انگار منو نه بهخاطر خودم، که بهخاطر چیزی که ازم میخوان، کنار خودشون نگه داشتن. یه ابزارم. یه چیزی که بودنش برای بقیه فایده داره. یه چیزی که وقتی لازم شد هست، وقتی لازم نشد، بیسروصدا گذاشته میشه یه گوشه تا خاک بخوره.
میدونی دردناکترین قسمت ماجرا چیه؟ اینکه کمکم باورم شده. باورم شده که ارزشمندی من وابسته به نیازِ بقیهست. که اگه کاری ازم برنیاد، اگه دیگه نتونن ازم استفاده کنن، من میشم یه چیز اضافی. یه چیز که بودن و نبودنش فرقی نداره. یه چیز که اگه نباشه، کسی حتی متوجهش نمیشه.
و این فکر داره منو از پا در میاره. یه وقتایی سعی میکنم به خودم بقبولونم که نه، اینجوری نیست. که حتماً یه نفر هست که منو واقعاً دوست داره، که منو بهخاطر خودم میخواد، نه بهخاطر چیزی که براش دارم. ولی هرچی بیشتر جلو میرم، هرچی بیشتر نگاه میکنم، بیشتر میترسم. چون هیچ نشونهای ازش پیدا نمیکنم.
یه وقتایی دلم میخواد غیب بشم. ببینم کسی دنبالم میاد؟ کسی دلش تنگ میشه؟ کسی اصلاً متوجه نبودنم میشه؟ ولی حتی اینم نمیتونم. چون میترسم جوابشو بدونم. میترسم بفهمم که نه ، هیچکس.
و اینجاست که تهش معلوم میشه. اینکه آدم تا کجا میتونه تحمل کنه، تا کجا میتونه توی این ترسِ همیشگی زندگی کنه. نمیدونم تا کی میتونم دوام بیارم. فقط میدونم که دارم خسته میشم ، خیلی خسته.
دلنوشته ❤
