motif
الذهاب إلى القناة على Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
272
المشتركون
-224 ساعات
+187 أيام
+3730 أيام
أرشيف المشاركات
272
I care more than what I should and in the end I'm the only one who gets hurt, not anyone else.🎀
272
تبریک میگم، شما موفق شدین یه دختر رو بکشین.
(زوم کنید و بخونید)
اسم فیلم: the prestige یا حیثیت
272
سارا واقعا مظلوم بود و مظلومانه دل سپرد، مظلومانه زجر کشید و در آخر مرگی که سهمش نبود، نصیبش شد.
اسم فیلم: the prestige یا حیثیت
272
اما بسیار رنجیده است؛ بارها خوندل خورده و سرمست از این تقدیر شوم گرد بهاران گشته اما سرانجام این قصه یک تهی نامتناهی بود، یک پایان بیفرجام، یک فرو ریزش بیپروا و یک قتل بیرنگ.
دیگر میان خانههای یک قلب مهربان، مهربانیها به خروش نمیآیند و سکوت جایجای شهر را پر کرده.
#مهجان
272
و داستان زنی که قربانی اشتباهات شد؛ عشق اشتباه؟ دوستی اشتباه؟ اشتباهاتی که در دل یک مزیت بودند، گرچه در آخر خوشبختی چهره از او برگرداند و خانهاش را به سیاهی فروخت.
و در پایان کاترین یک دختر احمق نبود؛ دختری استوار بر رویا و خوشنگاری بود.
اسم کتاب: سنگدل
چشایر رو دوست دارم، هم اسمشو هم الان که فکر میکنم یه گربه بامزه نمکی میتونه باشه، توی کتاب یادم نیست مشخصاتش چی بوده ولی گمون میکنم مثل ذهن من یه گربه نارنجی خوشرنگ تپلی بوده.
272
و اما دوست داشتن واژهای بود که به شبهای آشنایی فروخته شد و در شبهای قربت بیمعنا.
#مهجان
272
و لنگری که ذهن را به تلنگری بند کرد و تمام اصوات جان یک عشق را گرفتند، تنها به کوچکی و فرسودگی احساس بود و نام سرگشته و حیرانی که به هر نقش هوس نشست.
گاهی عشق نیست، عفونته.
#مهجان
272
و من از این جهانگردی بیپایان به ملال آمدهام.
لباسهایم گرد و غبار رنج را به تن گرفتهاند و هرکدام روایت چندین زخم را به جان دارند.
این آشفته بازار که زندگی دارد، یک توهم ناشیانه بوده.
#مهجان
272
بختم مثل بخت شجاعه.
هم گلی که زده سر هیچی آفساید شد، هم بخاطر خوشحالی کردن کارت زرد گرفت.
شجاع بختتو پسر.
نمونه بارز بخت ایرانی:
272
دلهای ما که به هم نزدیک باشند
دیگر چه فرقی میکند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای
دور میترسم...
ـ احمد شاملو
272
ارغوان میبینی؟
به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند...
ماندهایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجرهی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
آن شب افشاری
با کسایی و قوامی و ادیب
تا قرایی و فرود
وان درآمد از اوج
شجریان، لطفی
چه شبی بود، دریغ
زندگی روی از این غمکده گردانیده است
ارغوان
در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟
ـ هوشنگ ابتهاج
