Yune, lately.
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
204
المشتركون
+724 ساعات
+47 أيام
+430 أيام
أرشيف المشاركات
بذارید بگم هرکدوم چه کاری میکردیم:
ساغر درحال کمک کردن به کیمیا بوده تا پیاز خورد کنه
حدیث داشته خمیر غذا رو با کمک من درست میکرده و معصومه درحال فیلم گرفتن بوده
سالی یک بار،
فقط میشه حالِ من خوب.
یه نورِ قرمز فاصلهمون تو...
هزار مایل توی یه غربت...
وای دلم...))
لبخند زد.
من هم لبخند زدم.
تا وقتی دیگه نمیتونستیم ببینیمش.
وقتی برگشتیم سمت ماشین، صندلی کناری خالی بود.
همون صندلیای که چند دقیقه قبل الی روش نشسته بود و با من آهنگ گوش میداد.
گوشی هنوز به سیستم ماشین وصل بود.
آهنگ تمام شده بود.
اما من دوباره همون «سالی یک بار» رو گذاشتم.
این بار تنهایی.
فهمیدم بعضی آدمها قرار نیست از زندگیمون حذف بشن.
فقط فاصلهشون بیشتر میشه.
و بعضی خاطرهها...
اونقدر قشنگن که آدم دلش میخواد هیچوقت به وجود نمیاومدن.
چون آنوقت مجبور نبود یک روز، وسط فرودگاه، کسی رو که دوستش دارد بدرقه کنه.
الی رفت.
ما موندیم.
با صدها عکس.
هزاران فیلم.
پیامهای قدیمی.
شوخیهای نصفهنیمه.
و یک آهنگ که از اون شب به بعد، دیگه هیچوقت برامون فقط یک آهنگ نبود.
سالی یک بار.
شاید واقعا همینقدر کم باشه دیدن آدمهایی که دوستشون داریم.
اما امیدوارم همون یک بار...
هیچوقت آخرین بار نباشه.
همهچیز از یک پیام شروع شد.
گوشیم روی میز بود که صفحهاش روشن شد.
الی پیام داده بود.
«بچهها... ویزام اومد.»
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم.
نه اینکه خوشحال نشده باشم. اتفاقا تمام مدت برای همین روز دعا کرده بودیم. برای روزی که بلخره الینا بتونه از ایران بره، از تمام چیزهایی که خستهاش کرده بود فاصله بگیره و زندگی تازهای رو شروع کنه.
اما یک جای قلبم همون لحظه فرو ریخت.
چون «ویزای الینا اومد» یعنی خیلی زود قرار بود «خداحافظ» هم بیاد.
گروه منفجر شد.
همه تبریک میگفتن، شوخی میکردن، برایش آرزوهای خوب مینوشتن.
ولی بین تمام پیامها، من فقط به یک جمله خیره مونده بودم:
«پس بالاخره داری میری...»
الی جواب داد:
«آره... بلخره.»
و بعد یک قلب فرستاد.
روزهای بعد را انگار عمدا شلوغ کردیم.
قرار گذاشتیم بیشتر همدیگه رو ببینیم.
یک شب رفتیم مهمانی. بلند خندیدیم، موسیقی گذاشتیم و تا جایی که میتونستیم وانمود کردیم هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته.
الی وسط جمع میرقصید و ما فیلم میگرفتیم.
یکی گفت:
«بچهها، این فیلمو نگه داریم برای وقتی ال رفت!»
همه خندیدند.
الی هم خندید.
اما وقتی دوربین از صورتش کنار رفت، برای یک لحظه دیدم لبخندش محو شد.
انگار خودش هم فهمیده بود این فیلمها دیگه فقط فیلم نبودن.
داشتیم از آخرین روزهای با هم بودنمون آرشیو میساختیم.
یک روز دیگه بیرون رفتیم.
غذا خوردیم، قدم زدیم، مغازهها را۶ گشتیم و سر چیزهای کاملا بیاهمیت بحث کردیم.
الی یک چیزی رو نشانم داد و گفت:
«این خیلی قشنگه.»
گفتم:
«بخرش.»
گفت:
«نه، نمیخوام.»
پرسیدم:
«چرا؟»
لبخند کوچکی زد.
«اونجا که برم شاید چیزای قشنگتر ببینم.»
جوابی ندادم.
فقط نگاهش کردم.
چون میدونستم منظورش فقط اون وسیله نبود.
داشت کمکم به زندگیای فکر میکرد که قرار بود بدون ما شروعش کنه.
یک شب تصمیم گرفتیم با هم غذا درست کنیم.
آشپزخانه شلوغ شده بود. یکی پیاز خرد میکرد، یکی ظرف میشست و الی طبق معمول وسط همهچیز بود و سعی میکرد همه رو مدیریت کنه.
با آرد روی صورت همدیگه خندیدیم.
غذا خراب شد.
دوباره درستش کردیم.
از تمام لحظهها فیلم گرفتیم.
حتی از چیزهای بیاهمیت.
از دستهای آغشته به آرد.
از خندهها.
از ظرفهای کثیف.
از صورتهای خستهمون آخر شب.
الی گفت:
«بعدا که دلمون تنگ شد، اینا رو نگاه میکنیم.»
اون لحظه هیچکس چیزی نگفت.
چون همهمون میدونستیم «دلمون تنگ شد» دیگه یک جمله معمولی نیست.
قرار بود واقعا دلتنگ بشیم.
و بعد...
اون روز رسید.
روزی که مدتها دربارهاش حرف زده بودیم.
اما هیچکداممون واقعا براش آماده نبودیم.
چمدانهای الی کنار در بودن.
همون چمدانهایی که ماهها منتظر اومدنشون بودیم.
ولی حالا که آمده بودن، دلمون میخواست هیچوقت نمیرسیدن.
الی یکییکی همه رو بغل کرد.
محکم.
طوری که انگار میخواست تمام خاطراتمون رو در همون آغوش نگه داره.
وقتی نوبت من شد، چیزی نگفتم.
فقط بغلش کردم.
الی آروم گفت:
«هی... گریه نکن.»
خندیدم، با چشمهایی که از اشک پر شده بود.
«من گریه نمیکنم.»
گفت:
«آره، معلومه.»
و خودش هم خندید.
اما صداش میلرزید.
من و الی با هم مسیر فرودگاه رو رفتیم.
شب بود.
خیابانها آروم آروم از کنارمون رد میشدن.
چمدانش عقب ماشین بود.
و برای اولین بار، فاصله بین «ما» و «رفتنش» فقط چند ساعت بود.
من گوشیم رو وصل کردم.
آهنگ «سالی یک بار» پخش شد.
چند ثانیه هیچکداممون حرف نزدیم.
فقط به خیابان خیره شدیم.
آهنگ جلو میرفت و من به تمام چیزهایی فکر میکردم که قرار بود بعد از امشب دیگه مثل قبل نباشن.
قرارهای ناگهانی.
«بیا بیرون.»
مهمانیهای بیخبر.
غذا درست کردنهای شبانه.
عکسهایی که همون لحظه میگرفتیم.
فیلمهایی که هیچوقت فکر نمیکردیم روزی برایمون تبدیل به خاطره بشن.
الی سرش رو به شیشه تکیه داد.
آروم گفت:
«فکر میکردم وقتی ویزام بیاد، خیلی خوشحال میشم.»
گفتم:
«هستی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«آره... خیلی.»
بعد لبخند زد.
«ولی دلم برای شما هم تنگ میشه.»
من به روبهرو نگاه کردم تا اشکم رو نبیند.
گفتم:
«ما هم دلمون برات تنگ میشه.»
الی دستش رو جلو آورد.
دستم رو گرفت.
و تا رسیدن به فرودگاه رها نکرد.
وقتی رسیدیم، هیچکس عجله نداشت پیاده بشه.
چند دقیقه فقط همونجا نشستیم.
انگار اگه از ماشین بیرون نمیرفتیم، زمان هم جلو نمیرفت.
اما بالاخره باید میرفتیم.
چمدانها رو برداشتیم.
تا گیت فرودگاه همراهش رفتیم.
آخرین بغل.
آخرین عکس.
آخرین «مواظب خودت باش.»
و بعد...
الی رفت.
چند قدم برداشت.
برگشت و برامون دست تکون داد.
ما هم دست تکون دادیم.
اگه یه دختر از خاورمیانه نبودم الان تک تکشون رو با هدیه های خاصِ شخصیت خودشون سوپرایز میکردم
