ar
Feedback
Yune, lately.

Yune, lately.

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
199
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
photo content
+1

Repost from N/a
Wolf star:)

قلبم متعلق به توییست اند شاته و بس...

- من این لباسو ساختم. - خب؟ اینکه خیلی خوبه! - درواقع من ساختمش چون میخواستم دلیلی پیدا کنم که برشگردونمش. ساختم چون دلم واسش تنگ شده بود.

بچم دکترای زبان فارسی داره😍☺️🥰 بچش:

Repost from N/a
دوست عذیذ بنده هیچ حزینه ای ندارم که آن را خرج کنم .. اگر میتوانید لتفا گلریذان کنید🙏🏻🙏🏻

دو دقیقه میرم تو چنل کاظم النواب فارسی نوشتن کلا فراموشم میشه

Repost from 槊L,
+1
‧˚꒰ 📜꒱༘‧—𝐑𝐚𝐯𝐞𝐧𝐜𝐥𝐚𝐰 ' 🫐
𝘍𝘰𝘶𝘯𝘥𝘦𝘥 𝘣𝘺 𝘙𝘰𝘸𝘦𝘯𝘢 𝘙𝘢𝘷𝘦𝘯𝘤𝘭𝘢𝘸. 𝘐𝘵𝘴 𝘦𝘮𝘣𝘭𝘦𝘮 𝘪𝘴 𝘢𝘯 𝘦𝘢𝘨𝘭𝘦, 𝘢𝘯𝘥 𝘪𝘵𝘴 𝘤𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴 𝘢𝘳𝘦 𝘣𝘭𝘶𝘦 𝘢𝘯𝘥 𝘣𝘳𝘰𝘯𝘻𝘦.
ٰ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌———— 𝖪𝗇𝗈𝗐𝗇 𝖿𝗈𝗋 𝗂𝗇𝗍𝖾𝗅𝗅𝗂𝗀𝖾𝗇𝖼𝖾, 𝗐𝗂𝗌𝖽𝗈𝗆, 𝖺𝗇𝖽 𝖼𝗋𝖾𝖺𝗍𝗂𝗏𝗂𝗍𝗒. 𝖱𝖺𝗏𝖾𝗇𝖼𝗅𝖺𝗐𝗌 𝗏𝖺𝗅𝗎𝖾 𝖼𝗎𝗋𝗂𝗈𝗌𝗂𝗍𝗒, 𝗈𝗋𝗂𝗀𝗂𝗇𝖺𝗅𝗂𝗍𝗒, 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾 𝗍𝗈 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗍𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖺𝗋𝗈𝗎𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾𝗆.

همچی تقریبا داره بد پیش میره.

- راستی... آریانا نگاهش کرد. - اگه غذا رو ریختی، یعنی شام امشب کنسله؟ آریانا بینی‌ش رو بالا کشید. - فکر کنم. سم جدی گفت: - پس من پیشنهاد می‌کنم بریم آشپزخونه و برای خودمون ساندویچ درست کنیم. - بابا چی؟ سم شونه بالا انداخت. - اون خودش غذا جمع می‌کنه. همون‌طور که گفت. آریانا خندید. سم هم لبخند زد. - همین خوبه. اون طرف بانکر، دین هنوز در آشپزخانه بود. غذا رو جمع کرده بود. دیگه عصبانی نبود. به صندلی خالی آریانا نگاه کرد. بعد به بشقابی که قرار بود جلوی دخترش باشه. و تازه فهمید یک شب آروم رو خراب کرده بود. دین زیر لب گفت: - فاک یو، دین... و اون شب، واقعا دلش برای دخترش تنگ شد.

بوی غذا تمام بانکر رو پر کرده بود. آریانا از صبح منتظر این لحظه بود. قرار بود اون شب، بعد از مدتی طولانی، خودش و دین با هم شام درست کنن. نه پرونده‌ای روی میز بود، نه خبری از شکار، نه عجله‌ای برای بیرون رفتن. دین کنار اجاق ایستاده بود و آریانا مشغول آماده کردن میز. - بابا، بشقاب‌ها رو بذارم؟ - آره. فقط این دفعه نندازشون. آریانا چشم‌هاش رو ریز کرد. - خیلی بامزه‌ای. دین خندید. - میدونم. چند دقیقه بعد، غذا آماده شد. دین قابلمه رو برداشت و گفت: - خب، سرآشپز. آریانا با غرور گفت: - من کمک کردم. - آره، بخش تو مهمش. - کدوم بخش؟ - مزاحم نشدن. آریانا خندید و دستش رو به بازوی پدرش زد. دین بشقاب غذا رو پر کرد و اون رو به سمت آریانا گرفت. - ببرش سر میز. آریانا بشقاب رو با دو دست گرفت. فقط چند قدم مونده بود. اما پاش به گوشه‌ی فرش گیر کرد. همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. بشقاب از دستش سر خورد. صدای برخورد ظرف با زمین در بانکر پیچید. غذا روی زمین پخش شد. آریانا همونجا خشک شد. - من... دین برگشت. چند ثانیه به زمین نگاه کرد. بعد با عصبانیت غرید: - واقعا آریانا؟ آریانا سرش رو پایین انداخت. - ببخشید، حواسم نبود... -هیچ‌وقت حواست نیست! صدای دین بلندتر شد. - هر کاری انجام میدی یه جاش رو خراب می‌کنی! آریانا آروم گفت: - تصادفی بود. - میدونم تصادفی بود. دین دستش رو به سمت غذا گرفت. - ولی تو همیشه همین‌طوریی. آریانا سرش رو بلند کرد. دین هنوز عصبانی بود و حرف‌هاش رو بدون فکر ادامه می‌داد. - یه کار ساده رو نمی‌تونی درست انجام بدی! - آدم باید همیشه پشت سرت وایسه ببینه این دفعه قراره چی رو خراب کنی! آریانا چیزی نگفت. چشم‌هاش پر از اشک شد. دین با عصبانیت گفت: - ولش کن. خودم جمعش می‌کنم. - برو. آریانا چند ثانیه بهش خیره موند. انگار منتظر بود دین حرفش رو پس بگیره. اما دین مشغول جمع کردن سیب‌زمینی و گوشت از روی زمين شده بود. آریانا خیلی آروم گفت: - باشه. و رفت. سم چند دقیقه بعد از اتاقش بیرون اومد. - دین، آریانا کجاست؟ دین بدون اینکه سرش رو بلند کنه جواب داد: - نمیدونم. سم به زمین نگاه کرد. - چی شده؟ - غذا رو ریخت. - همین؟ دین مکث کرد. بعد گفت: - آره. سم به صورت برادرش نگاه کرد. چیزی نگفت. فقط از کنارش رد شد. اول اتاق آریانا رو گشت. خالی بود. کتابخانه هم نبود. اتاق تمرین هم نه. سم شروع کرد به گشتن در بخش‌های کمتر استفاده‌شده‌ی بانکر. در انتهای یکی از راهروها، درِ اتاق کوچکی رو دید که معمولا کسی از اون استفاده نمی‌کرد. در نیمه‌باز بود. سم آروم در زد. - آریانا؟ صدایی شنیده نشد. در رو باز کرد. آریانا گوشه‌ی اتاق، روی زمین نشسته بود. زانوهاش رو بغل کرده بود و صورتش رو بین دست‌هاش پنهان کرده بود. سم آروم کنارش نشست. - هی. آریانا سرش رو بلند نکرد. - برو عمو سم. - نه. - حوصله ندارم. - اشکالی نداره. سم به دیوار تکیه داد. - منم حوصله ندارم. آریانا با صدای گرفته گفت: - پس چرا اومدی؟ - چون تو اینجایی. چند لحظه سکوت شد. آریانا بلخره گفت: - من واقعا نمیخواستم بریزه. - میدونم. - همه‌ی غذا رو خودمون درست کرده بودیم. - میدونم. اشک‌هاش دوباره سرازیر شدن. - فقط یه بشقاب بود. سم آهسته گفت: - آره. - ولی حرف‌های بابا... صداش درهم شکست. - من واقعا همینم. سم بلافاصله جواب داد: - نه. - هستم. - آریانا، نه. - گفت هر کاری می‌کنم خرابش می‌کنم. سم چند لحظه سکوت کرد. - دین عصبانی بود. - این دلیل نمی‌شه حرفش درست باشه. آریانا چیزی نگفت. سم ادامه داد: - بابات وقتی عصبانی میشه، گاهی چیزهایی میگه که نباید بگه. - این معنیش این نیست که واقعا درباره تو اینطوری فکر می‌کنه. آریانا با صدای آرومی گفت: - پس چرا گفتشون؟ سم نفس عمیقی کشید. - چون عصبانی بود. بعد لبخند کوچکی زد. - من بیشتر ار بیست ساله دین رو میشناسم. باور کن اگه واقعا فکر میکرد تو آدم بی‌عرضه‌ای هستی، این‌همه بهت افتخار نمی‌کرد. آریانا با تردید نگاهش کرد. - به من افتخار می‌کنه؟ سم خندید. - بیشتر از چیزی که خودش اعتراف میکنه. - هر بار یکی از شکارهای تو رو تعریف می‌کنه، طوری حرف می‌زنه انگار خودش دنیا رو نجات داده. آریانا با وجود گریه، لبخند خیلی کوچکی زد. سم ادامه داد: - فقط بلد نیست وقتی ناراحته، درست رفتار کنه. - ولی تو هم لازم نیست الان ببخشیش. آریانا آروم گفت: - نمیخوام برگردم. - باشه. - نمیخوام باهاش حرف بزنم. - باشه. - میخوام همین‌جا باشم. سم سرش رو تکون داد. - پس همین‌جا میمونیم. کنارش نشست. چند دقیقه هیچ‌کدوم حرف نزدن. بعد سم آروم گفت:

photo content
+1

Repost from 槊L,
❾¾ ͛Lance is speaking 。°🚂༄。°
قطار دوباره حرکت کرد و دانش اموزارو با خودش به سمت مدرسه جادوگری بزرگ هاگوارتز برد کلاه هاتون رو سفت بچسبید جادوگرای تازه وارد.
͛⚯ این پیام رو فور بزن تا بهت بگم … 𓆙 کلاه چه گروهی رو برات انتخاب میکنه 𓆙 با ۳ نفر دیگه هم اتاقی میشی 𓆙 چوب دستیت چه شکلیه 𓅓 حتما جوین باش~ Limit: خط میخوره

بیا خواهر💔

بیا راجبش گریه کنیم

منم همینطور 💔

حتی اینجام شانس ندارم

چرا باید با چاک هم تایپ باشم؟

با جک و بنی هم تایپمممممم😭😭😭😭😭😭😭

Repost from N/a
photo content
+3