ar
Feedback
زنی در دوزخ.

زنی در دوزخ.

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌‌  ‌‌ ‌ ‌ ‌   ‌˚  ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ ‌ ‌‌       ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ . .  ‌ 🕯🪽. ‌. ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪  ˓   ִֶָ  ‌》 ‌ ‌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
328
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
وای یه پیرزن و پیرمرد شیک اومدن نشستن میز بغلی سالاد سزار می‌خورن. خانومه موهاش مصریه، آقاهه کلاه گذاشته، جفتشونم‌ ست سفید و سبز پسته‌ای زدن. دارم کیف می‌کنم از الگانت‌ بودنشون. خدایا لطفا این‌ شکلی پیر شم.

شوک اصلی به من اونجا دست داد که بک‌گراند هرکدوم از این بلاگرهایی که میومدن آرایشگاه میکاپشون‌ می‌کردم، عکس خودشون بود. نه فقط یکی. هم لاک اسکرین هم اون یکی. داشتم فکر می‌کردم آیا سالیان سال قرار دادن عکس گربه‌های رندوم که داخل خیابون پیدا می‌کردم یا سکانس‌ مورد علاقم‌ از فیلم‌های دوست داشتنیم‌ رو بک‌گراندم‌ نرمال تره یا عکس خودم.

بعد از چندمین فروپاشی، به اندازه یک تن بار روی شانه‌ام احساس سنگینی می‌کنم. خون سرفه می‌کنم، بخاطر جیغ‌های‌ طولانی‌ای که‌ کشیده‌ام نمی‌توانم صحبت کنم، انگاری کسی از گلویم‌ کلمه‌ را در حین ادا قطع می‌کند. بازهم سرفه می‌کنم و نفس می‌گیرم. با چنگ‌های بی‌شماری که به صورت و گلویم‌ انداخته‌ام، می‌توانم رد ممتد ناخن‌هایم را توی آینه ببینم. چشمانم‌ از اشک می‌سوزند، پلکهایم‌ سنگینی می‌کنند. قلبم از همیشه بی‌پناه‌تر است. این بی‌پناهی اعتیادآور است، مانند اعتیاد من به نفس کشیدن. بازهم‌ نفس می‌گیرم اما این‌بار، خبری از سرفه نیست.

Chad Lawson - Falling Together.mp34.88 MB

Repost from N/a
من و میکاپ آرتیستم✨
من و میکاپ آرتیستم✨

aish shibal.

photo content

Happy - Mitski.m4a3.46 MB

امروز بعد از چندین سال، سال‌های طولانی‌ِ غیبت، سری به محله و خونه‌ی‌ مادربزرگم زدم. پیرزن و پیرمردهای‌ محل مادرم‌ رو یادشون بود. حتی یادشون بود ما اونجا بازی می‌کردیم، می‌گشتیم، نوه‌‌های اون خونه بودیم. هرموقع که میومدیم خونه‌ی مادربزرگ، شادی و ذوق کودکانه‌‌ی عمیقی با خودمون می‌آوردیم. زمانی با گچ های خرد شده، روی زمینای این کوچه و خیابون نقاشی می‌کشیدیم، لی‌لی بازی می‌کردیم، قایم‌موشک هم خیلی توی این خونه‌ی باصفا حال می‌داد. وقتی که جمع می‌شدیم قلک‌هامونو می‌شکوندیم، با پولامون دوتا توپ‌ پلاستیکی می‌خریدیم و یکی رو لایه‌ی اون یکی می‌کردیم، کلی باهاش توی کوچه بازی می‌کردیم. از سوپری سر خیابون بستنی لیوانی وانیلی، کلی ژله و آدامس‌ بادکنکی می‌خریدیم و تتو پشتشو می‌چسبوندیم پشت دستهامون‌. سنگ‌های باغچه رو جمع می‌کردیم و روشون نقاشی می‌کشیدیم. از درخت همسایه انار می‌چیدیم و می‌خوردیم. احضار روح می‌کردیم، خرجش فقط چندتا دونه شمع و نعلبکی و کاغذ قلم بود. می‌رفتیم توی حوض و اونجا کلی بازی می‌کردیم، زمین می‌خوردیم و دوباره پا می‌شدیم بازی می‌کردیم! شب‌ها خیاری بغل‌ هم می‌خوابیدیم و مادرم برامون کلی قصه‌‌ی خنده‌دار می‌گفت که خودمون هم از شخصیت‌های قصه بودیم. هنوز خیلی از داستان‌ها یادمه، هرچقدر تکراری می‌شدن، مامان همیشه پایان داستان‌هارو برامون عوض می‌کرد تا هیجان‌انگیز تر بشه. یادم میاد سر بشقاب و قاشق خیلی دعوا می‌کردیم، نه که همشون قدیمی بودن و پر از طرح‌ و نقش‌های زیبا! مثلا یه زنی توی کالسکه با اسب خوش‌رنگش توی یه مزرعه، یا یکی دیگه چندتا زن با لباسهای‌ سلطنتی و رنگارنگ! هرکدوممون‌ اون بشقابی رو می‌خواستیم‌ که کیفیت عکس‌ توش واضح‌تر باشه. یادمه زنگ درهارو‌ می‌زدیم و فرار می‌کردیم، کلی برگ‌ از حیاط ( گزنه ) می‌چیدیم و باهاشون آش درست می‌کردیم و برای همسایه‌ها نذری می‌بردیم. البته قبلش کلی پیازداغ‌های روشو‌ ناخونک‌ می‌زدیم تا برسیم دم خونه‌‌ها! اون موقع دیگه چیزی رو آش نبود. با یه پسره هم همیشه دعوامون‌ می‌شد در عین حال ازش می‌ترسیدیم. از ما بزرگ‌تر بود. زوال‌عقل هم داشت، ماهم کرم داشتیم. البته مبینا بیشتر. خلاصه تموم این‌ محله، خاطرات کودکیمون‌ توی کوچه پس کوچه‌هاش، صدای دوچرخه و بازی‌های بچگانه‌مون لا به لای شاخه‌های سر به فلک کشیده‌‌ای که می‌بینید، میون تموم این دردها و رنج‌ها گم شد. الان هیچکس توي این خونه نیست، یا اهالیش‌ فوت شدن، یا هرکدوم یه طرف دنیان! اما حتما، دلهاشون‌ اینجاست. روشنی‌ و امیدی که روزی توي این خونه بود هیچ‌کجای دیگه ندیدم. من امروز عاشقانه خاطرات کودکیم‌ رو میون تک تک این لحظات‌ زنده کردم. ۱۳ مرداد ۱۴۰۴ - قائمشهر.

photo content
+8

⏳.
+2
⏳.

رفتم بیمارستان، تو آسانسور گیر افتادم. یه آقای مسنی باهام بود، همسرش ۲۵ سال مریض بود، از اون زمان تا الان ازش مراقبت می‌کرد. هر روز، هر شب. کلی باهم گپ زدیم حواسمون پرت شه این مدت که تو آسانسوریم‌. راجع به همسرش که می‌گفت برق عجیبی رو می‌شد تو چشماش دید. عشق داشت همچنان! لحنش‌ اما غمبار‌ بود. باورنکردنیه، عشق آمیخته به غم. غمی که عشق رو موندگار می‌کنه، حتی بعد ۲۵ سال زجر.

انرژی زنانه، انرژی مردانه/تستوسترون، استروژن
بیاید نگاهی به اصطلاحات پرطرفدار فضای مجازی بندازیم و بررسی کنیم که چه هزینه‌هایی در ازای استفاده ازشون میپردازیم:
یک ترند بامزه یا بازتاب باورهای مردسالارانه؟
در ابتدا میخواستم این موضوع رو نادیده بگیرم چون فکر میکردم یک ترند موقت در توییتر فارسیه که مثل همیشه بعد از چند ماه کمرنگ میشه و از بین میره. اما متاسفانه این اصطلاحات و باورهایی که پشتشون هستن مثل آفت دارن در بین جوانان ایرانی پخش میشن و مشروعیت پیدا میکنن. این موضوعات حتی برای تولیدکنندگان محتوای زرد روانشناسی و انگیزشی هم جذابیت خاصی دارن. اگرچه مردم ایران با لذت این کلمات رو تایپ میکنن و درباره‌شون داستان‌سرایی میکنن، از منظر فمینیستی این اصطلاحات درواقع عقب گردی بزرگ برای جامعه‌ی ایران هستن. بازگشتی به عقب که دستاورد ده‌ها سال مبارزه زنان ایرانی در جهت احقاق حقوق خودشون رو تهدید میکنه. فمینیست‌های ایرانی سالهای زیادی برای نابودی کلیشه‌ها و نقش‌های جنسیتی محدود کننده و آسیب‌زا جنگیدن تا مسیر ورود و پیشرفت زنان در عرصه‌های اجتماعی رو باز کنن. نقش‌هایی که زنان رو در موضع ضعف و پست بودن و مردان رو در موضوع قدرت و برتری قرار میدادن. ولی تا پیشرفت خیلی کمی حاصل شد، دوباره جریان‌هایی شکل گرفتن که با توسل به مفاهیم تاریخ گذشته‌ی ذات زنانه و ذات مردانه، همون تباهی و وضعیت وحشتناک گذشته رو در قالبی جدید بازتولید کنن.
زنستیزی آشکار:
گویا امروزه برای جوانان ایرانی انرژی زنانه یعنی زن تا حد امکان شغل نداشته باشد، خانه‌داری کند، استقلال اقتصادی نداشته باشد، از لحاظ شغلی/اجتماعی/تحصیلی و سطح دستمزد از شوهر یا پارتنرش پایین تر باشد، حق خواهی نکند، صدایش را بلند نکند، خشم و نیازهای خودش را سرکوب کند، مهارت های پایه مثل توانایی تعویض لامپ و باز کردن درب کنسرو را نداشته باشد، فرق گاز و ترمز را نداند، فرق پیچ گوشتی و انبردست را نداند، آزادی جنسی نداشته باشد اما مدام برای مردان دلبری کند، بی‌منطق و احمق باشد، مصرف گرا باشد، همیشه در برابر مردان ساکت بماند. و در مقابل انرژی مردانه یعنی قوی بودن، خشن بودن، آزار رساندن، بهتر بودن، مهارت داشتن، کار کردن، دانا بودن، منطقی بودن، نان‌آوری و سرکوب‌گری.
ذاتگرایی:
این موج ضد زن با تقلیل استانداردهای جنسیتی به زنستیزی خالص متوقف نمیشه، بلکه تلاش میکنه تا این تعاریف شدیدا جنسیت زده و خطرناک رو با تعاریف ذات‌گرایانه به بیولوژی و هورمون‌های زنان و مردان نسبت بده. گویا که استروژن یعنی ضعف و بلاهت و جنسی بودن، و تستوسترون یعنی خشونت، برتری، سرکوب‌گری و کنترلگر بودن. این برداشت‌ها نه تنها ضدعلمی و غیرواقعی هستن بلکه راهی آشکار برای بازتولید زنستیزی از جنس اوایل قرن بیستم و سال ۱۹۳۰ رو در دنیای امروزی باز میکنن.
اگر بلافاصله اقدام نکنیم بزودی بهای سنگینی رو میپردازیم.
امروزه اگر مردی شدیدا زنستیز یا یک قاتل بالفطره نباشه، دلسوز باشه یا خشونت طلبی نکنه با شنیدن اینکه جای تستوسترون، استروژن بالایی داره و زن صفت هست تحقیر میشه و اگر زنی آگاه، مستقل و جسور باشه یا فردی ضعیف و احمق و رقت انگیز نباشه با برچسب انرژی مردانه داشتن مورد حمله قرار میگیره. گویا تک تک صفات انسانی رو باید طبق الگوی پدرسالاری از اول تعریف کرد. در چنین وضعیتی زنان از حضور برابر در جامعه محروم میشن، از خشونت مردانه تقدیر میشه، مردانگی هژمونیک شدیدا بازتولید میشه و مفاهیمی مثل غیرت و ناموس که ازشون خون میچکه مشروعیت و محبوبیت پیدا میکنن. همچنین با ذاتگرایی افراطی و دیدگاه‌های ضدعلمی نسبت به بیولوژی، شاهد افزایش شدید هموفوبیا و ترنسفوبیا خواهیم بود.
لطفا حتی برای خنده هم از این عبارات استفاده نکنید و به دیگران هم تذکر بدید.

لطفا ایگنور نکنید.. واقعا بهش نیاز دارم.

واقعا خیلی از پسرها، خیلی از مردها لیاقت چنین زنها و دخترایی که دوستشون داره و احترامشونو حفظ می‌کنه‌ رو ندارن. خیلی عجیبه. زنی‌ که عاشقه، خیلی عجیبه..

من هنوز باورم نمی‌شه. نه ازدواج این آدم رو، نه غم تو چشمهای دوستم رو، نه دستهاش که هربار تار رو با بغض می‌نوازن‌.

من دوستانی دارم که از همه بیشتر با آنها صمیمی‌‌ام. دوستانی که همه با دانستن عاقبت نچندان خوش، سرخوش ادامه می‌دهند. کسانی که فاجعه‌بار ترین اتفاقات را در زندگی‌ از سر گذرانده‌اند و در موارد بسیاری احساس همدلی و تجربیات مشترک با یکدیگر داریم. دوستانی که از اعماق جانم دوستشان دارم و مانند پاره‌ای از وجودم هستند. یکی از آن دوستان دختریست‌ با موهای فر، چشمانی درشت و قهوه‌ای با لبخندی درخشان که نزدیک به ۷ سال و اندیست‌ که رفیقِ من است. رفیق به معنای یارِ دورانِ سخت و سختِی‌های دوران‌. باهم شعر می‌خوانیم، فیلم می‌بینیم، کار می‌کنیم، می‌نویسیم، سخن می‌گوییم، درک می‌کنیم، می‌خندیم و اشک می‌ریزیم. گاهی اوقات کینه می‌ورزیم و با انسان های لایق‌ مهر، دوستی می‌کنیم. این دوست من عشقی عمیق در دل خود به شخصی دارد. شخصی محترم که دوست هردویمان‌ بود، امّا از خود جا مانده. شخصی که اکنون چند سالی می‌شود که ازدواج کرده و اصلِ اصیلِ خویش را از یاد برده، لایق این عشقی که هست را از یاد برده. دوستان خوب و ارزشمندش‌ را از دست داده. تمامی آنها از وی دوری می‌جویند. برعکس؛ یک مشت از افراد که تنها در خیابان می‌چَرَند و ژست هنر می‌گیرند شده‌اند‌ هم‌پیاله‌ی آقا. به زندگیِ فانی و کارهای بیهوده می‌پردازد، شاید تاثیر همسرش باشد. قلمش! استعدادش! نگاهش! نگاه نافذش‌ خشک شده. در کثافتی‌ بی‌سابقه قدم می‌زند و عروسک خیمه‌شب بازیِ زنی عفریته گشته. اخیراً شنیدم گویا معتاد هم شده، نه سنتی! صنعتی و الباقی ماجرا. همسرش هم گندی پاک ناشدنی به زندگی‌اش زده که اورا از تمام پیشرفت های ممکن دور ساخته. با این وجود، دوست من همچنان دوستش دارد. او را می‌پرستد، چون گوهری از او مراقبت می‌کند، هرکس بد بگوید در غیابش به دفاع از او می‌پردازد، هرکس نامی از معشوقش به زبان بیاورد گوشهایش تیز می‌شود و چشمهایش پر از ذوق و حسرت توأمان. احوالش را دورادور جویا می‌شود امّا می‌ترسد جلو برود. ترس نیست، شاید احساسی از شرم، خواسته نشدن، نگاهِ دیگران، عرف جامعه، همه اینها موانعی اجتناب ناپذیر در به عمل آمدن احساس نیمه‌تمام دوستم می‌باشد. اگر حواسش به خودش نباشد، حواسش به او هست! به تک تک عکس‌هایش خیره می‌شود، به قربانش می‌رود و تحسینش می‌کند، بیشتر تمایل دارد آن مرد را در عکسهای قديمي‌اش بیابد. او برایش آواز می‌خواند، از هایده تا معین، می‌خواند و می‌خواند تا توانی در بدن نداشته باشد. به یاد او ساز مورد علاقه‌اش را که فرا گرفته بود؛ هر شب می‌نوازد و در کنار شمع روی میز در عشق وی می‌سوزد. برایش می‌نویسد؛ نامه‌هایی که هیچگاه به دست آن مرد نخواهد رسید چون در این مرحله " خیانت "محسوب می‌گردد.

من هنوز باورم نمی‌شه یسری چیزا.

sticker.webp0.20 KB