a piece of your cake.
الذهاب إلى القناة على Telegram
🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانهام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
229
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
اشکال نداره این هفته خراب میکنم، کنکور ازمایشی شمارهی یک میدیا جبران میکنم
که عاقبت همه ماست در زیر خاک
تا بوده همینه "So What the Fuck"
برقص برایم به آهنگ موزیک راک
که ما یک مشت فریب خوردهایم
از سرنوشت چه باک؟
دیروز به دوستم گفتم نتیجه برایم مهم نیست و ناراحتم نمیکند. چیزی که ناراحتم میکند این است که «تمام تلاشم» نباشد. گفتم الان دارم فکر میکنم که آیا واقعاً تمام تلاشم را کردم؟
بهم گفت: «آیا تمام تلاش خلاصه نمیشه توی اینکه یکسال و خوردهای، هر روز حداقل یکساعت هم شده، یک کاری رو کرده باشی؟»
و خب، خیلی فکر کردم. به اینکه آیا من هر روز، حداقل یکساعتم شده، یک کاری کردم؟
نه.
صادقانه، پارسال که شروع کردم برای کنکور خواندن، به تکرقمی فکر میکردم. مدرسه میرفتم و نمیتوانستم نرم. زمینهی استرس داشتم و این ترکیب با کنکور، میگرنم را هم تشدید میکرد؛ پس بخشی از ماه و هفتهام برای متخصص مغز و اعصاب میگذشت. با این حال، درس میخواندم. در آزمونهای کلاسی همیشه بین پنج نفر اول بودم و در آزمونهای جامع هم در محدودهی امنِ زیر صد به سر میبردم.
مسیر وحشتناکی نبود. همه تقریباً با شرایط مشترکی پیش میرفتیم؛ به اندازهای که برایمان مهم بود تلاش میکردیم و به اندازهی تلاشی که میکردیم نتیجه میگرفتیم.
تا دی.
همهی عناصر زندگی من، و خیلی از شماها، از آن نقطه به بعد تغییر کرد و کنکور و مسیر آکادمیک من هم از این قاعده مستثنی نبود.
درواقع نه فقط کنکورِ من، بلکه خودِ «کنکور» از بیخ و بن تغییر کرد. دیگر خبری از شرایط یکسان و مسیر مشترک نبود؛ چون اولویتهای آدمها، عواطفشان و صدالبته واکنش دفاعیشان یکسان نیست.
امروز که این را مینویسم، از کسانی که همیشه نتایج مشابه من میگرفتند، تعداد محدودی باقی ماندهاند که هنوز میخواهند کنکور بدهند. تعدادی از کسانی که اوایل سال از ما نتیجهی بدتری میگرفتند هم امروز در صفحات اول گزارشهای آزمون هستند.
اما این متن نه ابراز تأسف برای کسانیست که ادامه ندادند و نه ابراز تنفر از کسانی که ادامه دادند.
این متن راجع به من است. و منهایی که نه ماندیم و نه رفتیم.
وضعیت درس ما شد مثل وضعیت بودنمان. همانطور که «زنده ماندیم مثل سبزهای به زیر چکمهها». نای پرواز نداشتیم، اما دلمان هم نمیخواست بنشینیم.
هدف هنوز وجود داشت، اما ارزشش روزبهروز کمتر میشد. درواقع دیگر نه یک هدف فردی بود و نه حتی یک آرزو. ما بخشی از یک جمع بودیم و جمعِ ما سوگوار بود؛ اما جمعِ سوگوار هم میتواند هدف داشته باشد، میتواند امید داشته باشد.
مسئلهی دانشگاه و کنکور برای چنین آدمهایی بیاهمیت میشد، چون چشمهایشان دیگر قابلیت محدود شدن به راه خودشان را نداشت. ناخودآگاه اطراف را هم میدیدند. میدیدیم.
و در اطراف ما یک کشتار رخ داده بود.
جهان اطراف ما قرمز بود.
بهشخصه با خودم فکر میکردم: چه آیندهای؟ چه دانشگاهی؟ تهش همین عمامهبهسرها یکجوری من را هم میکشند. حالا هر که باشم.
با این حال، پنجشنبه پشت یک صندلی مینشینم، دفترچهای را ورق میزنم و مربعهایی را در پاسخنامه سیاه میکنم.
چرا؟
احتمالاً چون هنر میخوانم.
چون هنر یعنی ماندن.
و خب، من هم به زور ماندم.
گاهی فراموش میکنم که به زور ماندم. عجز خودم را میبینم در اینکه چرا دیگر نمیتوانم مثل قبل اهمیت بدهم؛ عجز خودم را در فهمیدن مطالبی که باید دی و بهمن میخواندم؛ عجز خودم را در جمعبندیهایی که مجبورم دقیقهی نود انجام بدهم.
گاهی یادم میرود که این «نتوانستن» از کجا آمده.
امشب اما یادم آمد.
یادم آمد که ما چقدر «به زور» اینجا هستیم.
یادم آمد که چه روزها را زار زدیم و چه شبهایی را پا کوبیدیم و شعار دادیم.
یادم آمد که قرار نبود بعد از آن همهچیز دوباره عادی شود. قرار نبود ما همان آدمهای قبل از دی باشیم که فقط باید بیشتر تست میزدند و زودتر جمعبندی میکردند.
امشب، بیشتر از هر شبی، به خودم و به ما افتخار میکنم؛ به ما که همان بقیهای بودیم که میگفتند «کمتر خواندند و شانس قبولی شمایی که خوب خواندید را بالا میبرند».
ما شرافتمندانه، دردمندانه و با کورسویی از امید به اینجا رسیدیم.
نه چون قویتر بودیم.
نه چون بیشتر از بقیه میتوانستیم دوام بیاوریم.
فقط چون، با تمام آنچه بر ما گذشت، یک جایی درونمان هنوز چیزی بود که نمیگذاشت کاملاً رها کنیم.
و شاید تمام تفاوتِ ما با بقیه، همین بود.
تفاوتِ جهانبینی ما.
و این تفاوت، امتیازیست که موفقیت و تأثیرگذاری ما را از هر دانشگاهی بینیاز میکند.
چیزی در سر ما بود و هست که شاید نه امروز، اما در نهایت، برای نجات این جهان کثیف، بهمراتب کارآمدتر از لیسانس دانشگاه تهران باشد.
شاید یک روز بفهمیم که تمام این مربعهای سیاهشده، تمام این رتبهها و دانشگاهها، در برابر چیزی که از آن شبها با خودمان بیرون آوردیم، چقدر کوچک بودهاند.
فعلاً اما پنجشنبه است.
من پشت یک صندلی مینشینم.
دفترچه را باز میکنم.
و تا جایی که از دستم برمیآید، میمانم.
“آسمان تاریک و تاریکتر میشود؛ سیاهی و کبودی در رقابتند، اما ستارهها هنوز برای تو میدرخشند.”
