وادی عدم
الذهاب إلى القناة على Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
210
یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟
پروانهی تاراج گلت بند به چند است؟
خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم
آخر مگر این دانهی اسفند به چند است؟
یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخر
کاغذ به سمرقند تو ای قند! به چند است؟
نرخ لب پر آب تو و شعر تر من
در کشور زیبایی تو چند به چند است؟
با دار و ندار آمدهام پیش تو، پرکن!
غم نیست که پیمانهی سوگند به چند است؟
وقتی که به عمری بدهی لب گزهای را
در تعرفهی عشق تو لبخند به چند است؟
یک، ده، صد و بیش است خط ساغر عُشّاق
تا حوصلهی ذوق تو خرسند به چند است؟
دل مجمر افروختهام بود و نگفتند
کاین آتشِ با نور همانند به چند است؟
چند اَرزدم آغوش تو در هُرم کویری؟
چندین بغل از برف دماوند به چند است؟
حسين منزوى
وادی عدم
210
مردم از درد و نمیآیی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که میگرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمیگردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گرچه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از سادهلوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
رهی معیری
وادی عدم
210
تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم
همیشه فاصلهای هست، داد از این دارم
قبول کن که گذشتهست کار من از شک
که سالهاست به تنهاییام یقین دارم
تو نیز دغدغهات از دقایقت پیداست
مرا ببخش اگر چشم نکتهبین دارم
بخوان و پاک کن و نام خویش را بنویس
به دفتر غزلم هرچه نقطهچین دارم
کسی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم
محمدعلی بهمنی
وادی عدم
210
دل ما هر نفسی مشرب دیگر دارد
راه و رسم دگر و مذهب دیگر دارد
میکشد هر نفسی جام دگر از لب یار
بهر هر جام کشیدن لب دیگر دارد
شاهد ما بهجز از خال و خط و غبغب خویش
خال و خطِّ دگر و غبغب دیگر دارد
هر زمان جان دگر از لب جانان رسدش
بهر هر جان که رسد قالب دیگر دارد
در جهان دل ما مهر و سپهر دگر است
عرش و فرش و فلک و کوکب دیگر دارد
بهجز این روز که بینی بُوَدش روز دگر
بهجز این شب که تو دانی شب دیگر دارد
دل سواریست که در گاه توجّه کردن
جانب هر طرفی مرکب دیگر دارد
لوح محفوظ دل مغربی از مکتب دوست
گشت مسطور که دل مکتب دیگر دارد
شمس مغربی
وادی عدم
210
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان روَد به باد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصّه که عمرت دراز باد
حافظ
وادی عدم
210
با منِ بی کسِ تنها شده، یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه، خدا را تو بمان
منِ بی برگِ خزان دیده، دگر رفتنیام
تو همه بار و بری، تازه بهارا! تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقشِ به خون شسته، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک
دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان
هر دم از حلقهٔ عشّاق، پریشانی رفت
به سرِ زلف بتان، سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا! یارا! اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سرِ سبزِ تو خوش باد، کنارا تو بمان
هوشنگ ابتهاج
وادی عدم
210
قاصدکهای پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد
ای که میپرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانهای را برد از بنیاد برد
عشق میبازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد برد
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرنها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد
جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هرچه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد
در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد
فاضل نظری
وادی عدم
