ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

وادی عدم

وادی عدم

الذهاب إلى القناة على Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
‏موری پرسید: می‌توانم بیشترین و بهترین چیزی را که از این بیماری می‌آموزم به تو بگویم؟ گفتم: چه چیزی؟ موری گفت: مهمترین چیز در زندگی این است که یادبگیری چگونه به دیگران عشق بورزی و بگذاری که دوستت بدارند. صدای او به نجوا تبدیل شده و ادامه داد: ما فکر می‌کنیم که سزاوار عشق نیستیم. فکر می‌کنیم اگر بگذاریم عشق به درون ما وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان داده‌ایم. اما از مردِ عاقلی شنیدم که "عشق، تنها کارِ منطقی انسان است". او با احتیاط جمله را تکرار کرد و برای اینکه بر تأثیر آن بیفزاید، مکثی کرد و گفت: عشق، تنها کارِ منطقی انسان است. سه‌شنبه‌‌ها با موری، میچ آلبوم وادی عدم

من سنه آی دئمرم آی سنه چاتماز گوزلیم… شهریار وادی عدم
من سنه آی دئمرم آی سنه چاتماز گوزلیم… شهریار وادی عدم

خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم ما مرکب ازین رخنه جهاندیم و گذشتیم چون ابر بهار آنچه ازین بحر گرفتیم در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم چون سایه مرغان هوا در سفر خاک آزار به موری نرساندیم و گذشتیم گر قسمت ما باده و گر خون جگر بود ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم کردیم عنانداری دل تا دم آخر گلگون هوس را ندواندیم و گذشتیم در رشته کشیدند دگرها گهر جان ما این عرق از جبهه فشاندیم و گذشتیم هر چند که در دیده ما خار شکستند خاری به دل کس نخلاندیم و گذشتیم یک صید ازین دشت به فتراک نبستیم چون مهر همین تیغ رساندیم و گذشتیم هر چند که در مد نظر بود دو عالم یک حرف ازین صفحه نخواندیم و گذشتیم فریاد که از کوتهی بازوی اقبال دستی به دو عالم نفشاندیم و گذشتیم صد تلخ چشیدیم ز هر بی مزه صائب تلخی به حریفان نچشاندیم و گذشتیم صائب تبریزی وادی عدم

زیر شمشیر حوادث پای‌برجاییم ما رو نمی‌تابیم از سیلاب، دریاییم ما پردهٔ غفلت نمی‌گردد بصیرت را حجاب گرچه از پوشیده‌چشمانیم، بیناییم ما ... صائب تبریزی وادی عدم

شاهزاده و گدا | حکایتی از بوستان سعدی با توضیحات استاد عبدالجبار کاکایی شنیدم که وقتی گدازاده‌ای نظر داشت با پادشازاده‌ای همی‌رفت و می‌پخت سودای خام خیالش فرو برده دندان به کام ز میدانش خالی نبودی چو میل همه وقت پهلوی اسبش چو پیل دلش خون شد و راز در دل بماند ولی پایش از گریه در گل بماند رقیبان خبر یافتندش ز درد دگرباره گفتندش اینجا مگرد دمی رفت و یاد آمدش روی دوست دگر خیمه زد بر سر کوی دوست وادی عدم

سن گلنده چیچک‌لر آچاردی سن‌ گلنده داغلاردا گول آچاردی سن گلنده کدر مندن‌ قاچاردی وادی عدم

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است اسیر خویش گرفتی بکُش چنان که تو دانی امید در کمر زَرکِشَت چگونه ببندم دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی حافظ وادی عدم

ای زندگی بگذر ز من بیزارم از تو … وادی عدم

جانا به غریبستان، چندین به چه می‌مانی بازآ تو از این غُربت، تا چند پریشانی؟ مولوی وادی عدم

در نگاه خلق، از دیوانگان کم نیستم فکر زخمی دیگرم، دنبال مرهم نيستم ظاهرم چون بید مجنون است و باطن مثل سرو از تواضع سر به زیر انداختم؛ خم نیستم شیشه‌ای نازک‌دلم؛ اما بدان ای سنگدل خرد شد هرکس که می‌پنداشت محکم نیستم لطف خورشید است اگر از ماه نوری می‌رسد آنچه فهمیدی غلط بود؛ آنچه هستم نیستم! جام زهرت را بیاور! من برای زندگی بیش از آن چیزی که می‌بینی مصمم نیستم حسین دهلوی وادی عدم

جانا به غم نشانده‌ای دل مارا بیا و دریاب من تنها را که خسته ام از این زمانه… وادی عدم

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام برایِ خاطرِ زندگان، و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام زیباترینِ سرودها را زیرا که مردگانِ این سال عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند. دستت را به من بده دست‌های تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن می‌گویم به‌سانِ ابر که با توفان به‌سانِ علف که با صحرا به‌سانِ باران که با دریا به‌سانِ پرنده که با بهار به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید احمد شاملو وادی عدم

باز در خاطره‌ها، ياد تو ای رهروِ عشق‌ شعلهٔ سركشِ آزادگی افروخته است يک جهان بر تو و بر همّت و مردانگی‌ات‌ از سرِ شوق و طلب، ديدهٔ جان دوخته است نقشِ پيكار تو در صفحهٔ تاريخ جهان ‌می‌درخشد، چو فروغ سَحَر از ساحل شب پرتوش بر همه كس تابد و می‌آموزد پايداری و وفاداری در راه طلب چهرِ رنگين شفق، می‌دهد از خون تو ياد كه ز جان بر سر پيمان ازل ريخته شد راست، چون منظرهٔ تابلوی آزادی‌ست که فروزنده به تالارِ شب آویخته شد رسمِ آزادی و پيكار و حقيقت‌جويی همه‌جا صفحهٔ تابندهٔ آیین تو بود آن‌چه بر ملّت اسلام، حياتی بخشيد جنبشِ عاطفه و نهضتِ خونين تو بود تا ز خون تو جهانی شود از بند آزاد بر سر ايدهٔ انسانی خود جان دادی در رهِ كعبهٔ حق‌جويی و مردی و شرف ‌آفرين بر تو كه هفتاد و دو قربان دادی آن‌كه از مكتب آزادگی‌ات درس آموخت ‌پيش آمالِ ستم‌گر ز چه تسليم شود؟ زور و سرمايهٔ دشمن نفريبد او را كه اسير ستمِ مردمِ دژخيم شود رهروِ كعبهٔ عشقی و در آفاق وجود با پرِ شوق، سوی دوست برآری پرواز يكه‌تازِ ملكوتی كه به صحرایِ ازل ‌روی از خواستهٔ عشق نتابيدی باز جان به قربانِ تو ای رهبرِ آزادی و عشق‌ كه روانت سرِ تسليم نياورد فرود ز آن فداكاریِ مردانه و جانبازیِ پاک جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود محمدرضا شفیعی کدکنی وادی عدم

اَلْسَّلامُ عَلَی الْعَطشانِ عِند اَلْفُرَاتِ

مرسی از آقا الیار گل بابت فیلم دیروز 🌹 Dead Poet Society 😎 وادی عدم
+1
مرسی از آقا الیار گل بابت فیلم دیروز 🌹 Dead Poet Society 😎 وادی عدم