ar
Feedback
بی‌جواب!

بی‌جواب!

الذهاب إلى القناة على Telegram

https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ هم‌صحبتی اگر بود:

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
383
المشتركون
-2224 ساعات
+877 أيام
+18830 أيام
أرشيف المشاركات
photo content

photo content

عشق یک توهم بیشتر نیست!
عشق یک توهم بیشتر نیست!

« تعبیرِ سكوتِ زخمى » کسی که لحنِ سکوتِ مرا نفهمد، معنای حرف‌هایم را نیز نخواهد فهمید. چون کلمات من، پیش از آن‌که از دهانم بیرون بیایند، سال‌ها در سکوت پوسیده‌اند. آن‌ها زخمی‌اند؛ و زخم را کسی می‌فهمد که قبلاً خون دیده باشد. من از سکوت حرف نمی‌زنم، از این مکثِ بی‌دلیلِ آدم‌های خجالتی؛ از سکوتی می‌گویم که نتیجه‌ی حرف‌زدن‌های بی‌فایده است؛ وقتی هر جمله‌ات را بریدند، هر نیتت را بد تعبیر کردند، و هر بار که دهانت را باز کردی با نگاه‌های سنگین‌تری بسته شد. آدم بعد از مدتی یاد می‌گیرد کم‌حرف شود؛ نه از خرد، از زخم. برای همین است که کلمات من ساده به گوش می‌رسند، اما ساده نیستند. هر جمله، تکه‌ای از نبردی‌ست که دیده نشده؛ هر مکث، نشانی از جایی‌ست که ترجیح دادم فرو نریزم. آن‌که این لحنِ خاموش را نشنود، در کلماتم فقط صدا می‌بیند، نه سابقه‌ی درد را. و چه بی‌انصافیِ بزرگی‌ست: از آدم بخواهی حرف بزند، اما حاضر نباشی تاریخِ سکوتش را بشنوی. من اگر کم می‌گویم، به‌خاطر کم‌بودنِ معنا نیست؛ به‌خاطر زیادیِ چیزهایی‌ست که اگر گفته شوند، دیگر راهی برای جمع‌کردنِ خودم باقی نمی‌ماند. •| نوشته: مینا 🕯️

آزادی یعنی این‌که بتونی بگی دو دوتا میشه چهار. اگه این یکی رو ازت نگیرن و اجازه بدن همینو بگی، بقیه‌ی آزادی‌ها خودش پشت سرش م
آزادی یعنی این‌که بتونی بگی دو دوتا میشه چهار. اگه این یکی رو ازت نگیرن و اجازه بدن همینو بگی، بقیه‌ی آزادی‌ها خودش پشت سرش میان.
جورج اورول

•| نوشته: مینا🫘
•| نوشته: مینا🫘

یک جمله و امّا هزار داستان؛
+9
یک جمله و امّا هزار داستان؛

Repost from N/a
آسمان سیاه شده البته رنگ دیگری برازنده این بیکران بزرگ نیست در زمان ما آنقدر آدم ها گریه کردند و غم کشیدند و ناله سردادند که آسمان شرمش شد رنگ دیگری به تن کند . سیاه به تن کرد و دیگر هیچ نگفت و بارید ! چه غمگین بود ... آسمان از شرم سیاه بر تن کرد و از غم ها ، شرم کردن را آموخت لعنت بر آدم ها ، که دریایی اشک ، شرم را در سرشت آنها زنده نکرد

وصیت‌نامه؛ شهید عبدالله منصوری از شهر اَرَد شهادت در جنگ ایران و عراق
وصیت‌نامه؛
شهید عبدالله منصوری از شهر اَرَد شهادت در جنگ ایران و عراق

« یخِ جوانى و گرماى ايران » جوانیِ ما در این سرزمین، حکایتِ یخ‌فروشی‌ست که در گرمای سوزان ایستاده؛ نه مشتری دارد، نه سایه‌ای برای پناه. از او می‌پرسند: «فروختی؟» لبخندی می‌زند که بیشتر شبیه ترکِ لب است تا لبخند:«نه… ولی تموم شد.» تموم شد، بی‌آن‌که کسی بخرد، بی‌آن‌که کسی قدرِ سردیِ نجات‌بخش را بداند. ذوب شد در هوایی که از پیش تصمیم گرفته بود هیچ چیز را سالم باقی نگذارد. ما یاد گرفتیم سرمایی را که می‌توانست تبِ روزهایمان را پایین بیاورد در مشت بگیریم، اما مشت‌هایمان همیشه خالی‌تر از امید باز شد. هر کدام‌مان یخ‌فروشی شدیم که بارش را با خود می‌کشید؛ نه برای سود، برای این‌که هنوز چیزی برای از دست دادن داشته باشد. و بعد، آرام‌آرام، بی‌هیاهو، بی‌آن‌که کسی بپرسد چرا، دیدیم که بارِ جوانی در دست‌مان سبک‌تر می‌شود؛ نه چون بخشیده‌ایمش، که چون پیش از آن‌که فرصتی برای بخشیدن باشد، آب شده است… •|نوشته: مینا ☀️🧊

رسالة فيديو00:12

Repost from N/a
Iran : The walking dead

رسالة فيديو00:24

اگر روزی احساس کردی کوچکی، یادت بیاور که ستاره‌ها هم نقطه‌اند؛ اما آسمان را معنا می‌کنند. کوچک‌بودن، مانعِ اثر گذاشتن نیست؛ به‌شرط آن‌که خاموش نشوی. •| نوشته: مینا⭐️

photo content

ستاره ها دلیل نمی خواهند برای درخشیدن؛ کافیست خودِ نور باشند.

« نزاکتِ له شده » چرا آدم نباید گاهی بی‌نزاکت و حتی پست باشد؟ این پرسش را نه از سرِ وقاحت، که از سرِ فرسودگی می‌پرسم. در جایی که آدم را به آسانی هل می‌دهند کنار، بی‌آن‌که نگاهش کنند، بی‌آن‌که نامش را درست تلفظ کنند، بی‌آن‌که بفهمند پشت این بدنِ عبوری، یک جانِ لرزان ایستاده است. سال‌ها مؤدب ماندم. مؤدب یعنی آرام‌تر از درد حرف زدن، یعنی وقتی لگد می‌خوری، بهانه‌ای برای کفشِ دیگری بتراشی. مؤدب یعنی خودت را جمع کنی تا جا برای بی‌رحمیِ جهان باز شود؛ و عجب معامله‌ی نابرابری‌ست: نزاکتِ من، راحتیِ آن‌ها. آدم وقتی مدام با او «راحت» رفتار می‌کنند، کم‌کم وسوسه می‌شود که شبیه همان راحتیِ بی‌رحمانه شود. نه از سرِ شرارت، از سرِ میلِ کودکانه‌ای به انتقامِ تعادل: اگر قرار است لگد بخورم، بگذار دست‌کم گاهی لگد بزنم؛ نه برای پیروزی، برای این‌که مطمئن شوم هنوز زنده‌ام. اما این‌جاست که ترس شروع می‌شود. ترس از این‌که پستیِ لحظه‌ای خانه‌ی دائمیِ جان شود. ترس از این‌که با هر بی‌نزاکتی، چیزی از آن بخشِ نازکِ انسان درونم کنده شود که روزی قرار بود مرا نجات بدهد. انگار انسان میان دو تباهی گیر کرده است: یا آن‌قدر مؤدب بماند که له شود، یا آن‌قدر «راحت» شود که شبیه همان دستی شود که سال‌ها بر صورتش خورده است. آدم حق دارد خسته شود؛ اما اگر قرار است چیزی را حفظ کند، بهتر است آن اندک انسانیتی باشد که هنوز از دست نرفته است. •| نوشته: مينا 🪮

photo content

ستاره ها راز شب اند، و هرکدام زمزمه ای خاموش از عشق بی پایانِ آسمان.

شعری که دوست دارم، چرا مرا می‌گریاند؟
معین دهاز