بیجواب!
الذهاب إلى القناة على Telegram
403
المشتركون
+6924 ساعات
+1167 أيام
+21030 أيام
أرشيف المشاركات
392
همیشه از حشرات بدم میآمد؛ نه به خاطر پاهای زیادشان، نه به خاطر آن بدنهای کوچک و بیرحمشان. بیشتر از این میترسیدم که چقدر شبیه آدمها هستند. حشرات هم بلدند در تاریکی زندگی کنند. بلدند خودشان را به گوشهای از دیوار بچسبانند و ساعتها، بیآنکه کسی بفهمد، همانجا بمانند. هیچکس نمیپرسد یک سوسک به چه فکر میکند وقتی زیر کابینت پنهان شده؛ هیچکس نمیپرسد مگسی که بیوقفه خودش را به شیشه میکوبد، شاید فقط میخواهد از جایی که در آن گیر افتاده بیرون برود. آدمها هم همیناند. گاهی آنقدر به یک پنجرهی بسته میکوبیم که دیگر حتی یادمان نمیماند چرا میخواستیم بیرون برویم. حشرات دستکم تکلیفشان روشن است؛ یا میگریزند، یا میمیرند، یا در گوشهای پنهان میشوند. ما اما سالها در همان اتاق میمانیم و وانمود میکنیم پنجرهای وجود ندارد. و من از این بیشتر از خود حشرات میترسم: از روزی که بفهمم تمام این مدت، آن موجود کوچک و بیقرارِ پشت شیشه، خودم بودهام..
•|مینا🪲
392
— How traumatized are you?
+ When beautiful things happen to me, I get nervous.
— Nervous?
+ Yes. I start looking for the part where it goes wrong. I cannot simply enjoy something beautiful without preparing myself for its disappearance.
If someone is kind to me, I wonder what they want.
If someone stays, I wonder when they will leave.
If I am happy for too long, I become suspicious of happiness itself.
I have learned to treat good things like omens. Not because I don’t want them. Because somewhere along the way, I learned that beautiful things do not always stay beautiful.
Sometimes they become memories.
Sometimes they become reasons to be afraid.
And sometimes, if you’re unlucky enough, they become the very thing you miss when you’re trying to survive.
So yes. How traumatized am I? Enough to be frightened when life is finally gentle with me.
•|مینا🧶
392
گرچه میگویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای اجل مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست
فاضل نظری
392
به او گفتم: «من وقتی زیاد میخوابم، یعنی اوضاع خوب نیست. نه، اشتباه نکن؛ منظورم این نیست که خستهام یا شب قبلش دیر خوابیدهام. خواب برای من همیشه خواب نیست. گاهی پناهگاه است؛ جایی که آدم خودش را از چیزی که بیداری نام دارد، موقتاً نجات میدهد. وقتی زیاد میخوابم، یعنی دیگر حوصلهی فکر کردن ندارم. یعنی بیدار ماندن، با تمام چیزهایی که در بیداری منتظر آدماند، برایم سختتر از خوابیدن شده است. یعنی ترجیح میدهم چند ساعت از خودم، از تو، از خانه، از فردا و حتی از همین امروز غایب باشم. وقتی میخوابم، دنیا برای چند ساعت دست از سؤال پرسیدن برمیدارد. کسی نمیپرسد چرا ساکتی، چرا حوصله نداری، چرا مثل قبل نیستی. حتی خودم هم مجبور نیستم جواب بدهم. پس اگر دیدی زیاد میخوابم، فکر نکن بالاخره آرام شدهام. برعکس. وقتی زیاد میخوابم یعنی اوضاع واقعاً نامناسبتر از چیزی است که فکر میکنی. یعنی آنقدر چیزی درونم سنگین شده که بیدار ماندن برایم دیگر یک امر طبیعی نیست؛ یک زحمت است. و شاید بدتر از همه این باشد که وقتی بیدار میشوم، اولین چیزی که آرزو میکنم این است که دوباره خوابم ببرد.»
•|مینا
392
این دختر و پسر دیوونه وار عاشق همدیگه بودن و قرار بوده ازدواج کنن، اما متاسفانه دختره فوت میشه و پسره تنها میمونه و این شکلی، تولد دختر رو جشن میگیره...
392
حیفم میآید شبها بخوابم.
شب باید بیدار ماند.
گاهی بهسلامتی ستارهها شرابِ حافظِ شیراز نوشید.
سیگار کشید.
حرف زد.
گریه کرد.
شب باید کتاب خواند.
فیلم دید.
شب باید عاشق شد.
فاضل ترکمن
