ar
Feedback
بی‌جواب!

بی‌جواب!

الذهاب إلى القناة على Telegram

https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ هم‌صحبتی اگر بود:

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
403
المشتركون
+6924 ساعات
+1167 أيام
+21030 أيام
أرشيف المشاركات
photo content
+8

photo content
+9

photo content
+9

photo content
+9

photo content
+9

Repost from MORENA
photo content
+4

شاید وقتش رسیده باشد که «آینه‌ای میان جهان‌ها» را از میان کلمه‌ها بیرون بیاورم و به دست شما بسپارم. 📖 قیمت کتاب: ۳۱۰٬۰۰۰ توم
شاید وقتش رسیده باشد که «آینه‌ای میان جهان‌ها» را از میان کلمه‌ها بیرون بیاورم و به دست شما بسپارم. 📖 قیمت کتاب: ۳۱۰٬۰۰۰ تومان اگر دوست دارید نسخه‌ای از کتاب را با امضای خودم داشته باشید، می‌توانید از طریق آیدی تلگرام @minaa_x یا شماره‌ی ۰۹۹۲۲۸۶۶۶۰۱ پیام بدهید. کتاب‌ها به‌زودی راهی کتابفروشی‌ها می‌شوند و بعد از آن، دیگر نسخه‌ای از این تعداد در دسترس خودم نخواهد بود؛ برای همین اگر می‌خواهید نسخه‌تان را مستقیم از من، با امضا تحویل بگیرید، بهتر است زودتر سفارش بدهید. اگر بندرعباس نیستید هم هیچ مشکلی نیست؛ کتاب را برایتان پست می‌کنم. 📦 بعد از واریز هزینه، نسخه‌ی شما برایتان کنار گذاشته می‌شود. و شاید قشنگ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه کتابی که روزی فقط در ذهن من زندگی می‌کرد، حالا قرار است در کتابخانه‌ی شما، روی میز شما، و شاید جایی از زندگی شما زندگی کند. «آینه‌ای میان جهان‌ها» حالا منتظر شماست. ✦

photo content

🎀 گل‌های روبانی دست‌ساز 🎀 با عشق، برای ماندگارترین هدیه‌ها 🌷 🌸 ۳ شاخه | ۳۰۰ هزار تومان 🌸 ۷ شاخه | ۶۰۰ هزار تومان سفارش و
🎀 گل‌های روبانی دست‌ساز 🎀 با عشق، برای ماندگارترین هدیه‌ها 🌷 🌸 ۳ شاخه | ۳۰۰ هزار تومان 🌸 ۷ شاخه | ۶۰۰ هزار تومان سفارش و دیدن نمونه‌کارها: @anid_roz

درود امیدوارم حالتون عالی باشه💕 من یک کتاب نوشتم و به چاپ رسوندم میخواستم برای مراسم رونمایی از کتابم دعوتتون کنم دوست دارم
درود امیدوارم حالتون عالی باشه💕 من یک کتاب نوشتم و به چاپ رسوندم میخواستم برای مراسم رونمایی از کتابم دعوتتون کنم دوست دارم تو این روز کنارم باشید اگه میاید یا بنا به هر دلایلی شرایط شرکت در مراسم رو ندارید، لطفاً بهم خبر بدید تا بتونم هماهنگی‌های لازم رو انجام بدم. 🤍

sticker.webp0.08 KB

بعضی راه‌ها را آدم از همان اول می‌داند که بازگشتی ندارند. اما باز هم می‌رود. شاید چون آدم تا وقتی نرفته، باور نمی‌کند قرار است چیزی را برای همیشه پشت سرش جا بگذارد. اولش همه‌چیز عادی‌ست. یک قدم برمی‌داری. بعد یکی دیگر. گاهی حتی پشت سرت را نگاه می‌کنی و با خودت می‌گویی: «هر وقت بخواهم، برمی‌گردم.» چه دروغ آرامی. آدم همیشه فکر می‌کند اختیار برگشتن با خودش است. تا یک روز برمی‌گردد و می‌بیند راهی که آمده، دیگر وجود ندارد. نه اینکه خراب شده باشد؛ نه. فقط دیگر نمی‌توانی همان آدمی باشی که از آنجا راه افتاد. و شاید بی‌بازگشت بودن بعضی راه‌ها به این نیست که راه برگشتی وجود ندارد. به این خاطر است که تو دیگر آدم قبلی نیستی. آدم‌ها را پشت سر می‌گذاری. خانه‌ها را. خیابان‌ها را. عشق‌ها را. حتی بعضی نسخه‌های خودت را. و هرچه جلوتر می‌روی، چیزهای بیشتری را از دست می‌دهی که دیگر نمی‌توانی دوباره به دستشان بیاوری. گاهی وسط راه دلت می‌خواهد برگردی. می‌ایستی. نفس می‌کشی. چشمانت را می‌بندی و سعی می‌کنی یادت بیاید قبل از شروع این راه چه کسی بودی. اما حافظه هم نامرد است. همه‌چیز را دقیق به خاطر نمی‌آورد. فقط چند تصویر پراکنده می‌دهد: یک صورت، یک صدا، یک خانه، یک عصر بارانی، و کسی که یک روز فکر می‌کردی تا آخر دنیا کنارت می‌ماند. بعد دوباره راه می‌افتی. چون بعضی وقت‌ها آدم نه به خاطر اینکه امید دارد، بلکه فقط چون نمی‌داند کجا باید بایستد، ادامه می‌دهد. و آخرش می‌فهمد شاید تمام زندگی همین بوده.. راهی که فکر می‌کردی موقتی‌ست، اما تمام شد؛ آدمی که فکر می‌کردی برمی‌گردد، اما برنگشت؛ و خودی که فکر می‌کردی یک روز دوباره پیدایش می‌کنی، اما آن هم جایی در مسیر جا ماند. راه بی‌بازگشت ترسناک نیست. ترسناک این است که یک روز بفهمی مدت‌هاست در آن قدم می‌زنی و فقط هنوز اسمش را «راه» گذاشته‌ای. •|مینا🛣️

یه گلدون داشتم. نه چیز خاصی بود، نه گرون‌قیمت، نه حتی اون‌قدر قشنگ که بشه گذاشتش وسط خونه و به مهمونا نشونش داد. ولی مال من بود. یه روز دیدم برگاش یه کم افتاده. گفتم شاید آب می‌خواد. آبش دادم. فرداش دیدم یکی از برگاش زرد شده. گفتم شاید زیادی آب دادم. آبش ندادم. بعد یه برگ دیگه زرد شد. بعد یکی دیگه. و من هر روز می‌ایستادم جلوش و نگاهش می‌کردم؛ مثل آدمی که کنار تخت یه مریض نشسته و نمی‌دونه باید دکتر خبر کنه، دعا بخونه، گریه کنه یا فقط دستشو بگیره. دلم می‌خواست یه کاری براش بکنم. ولی نمی‌دونستم چی. نورش رو عوض کردم. جاش رو عوض کردم. خاکش رو زیر و رو کردم. حتی یه بار با خودم گفتم شاید اگه باهاش حرف بزنم، حالش بهتر شه. حرف زدم. خجالت‌آور بود. من داشتم با یه گلدون حرف می‌زدم و اون، بی‌رحمانه، داشت می‌مرد. آروم و بی‌سروصدا. همین آروم مردنش از همه‌چی بدتر بود. اگه یه‌دفعه خشک می‌شد، شاید راحت‌تر بود. ولی نه. هر روز یه ذره کمتر می‌شد. هر روز یه برگ کمتر. یه ساقه خمیده‌تر. یه رنگ کمرنگ‌تر. و من هر روز امیدوار بودم فردا بهتر بشه. فردا هم نشد. پس‌فردا هم نشد. بعد یه روز فهمیدم تمام کاری که من توی این مدت کرده بودم، این بوده که شاهد باشم. شاهدِ نابود شدن چیزی که دوستش داشتم. نه از روی بی‌خیالی. اتفاقاً برعکس. من زیادی دوستش داشتم. اون‌قدر که از ترس این که اشتباه کنم، هیچ کاری نکردم. و چه احمقانه‌ است.. گاهی آدم چیزی رو از دست می‌ده نه چون ولش کرده، بلکه چون نمی‌دونسته چطوری نجاتش بده. نشستم کنارش. یکی از برگای خشک‌شده رو برداشتم. گفتم: «ببخشید.» نمی‌دونم چرا عذرخواهی کردم. شاید چون ته دلم می‌دونستم بعضی چیزا وقتی می‌میرن، آدم دنبال مقصر می‌گرده. حتی اگه مقصر، فقط ناتوانی خودش باشه. گلدون هنوز گوشه‌ی اتاقه. من هنوز هر روز نگاهش می‌کنم. و هنوز، مثل یه احمق، منتظرم یه صبح بیدار شم و ببینم یه برگ سبز کوچیک زده بیرون. ولی خب… بعضی صبح‌ها آدم بیدار می‌شه، چای می‌ریزه، سیگارشو روشن می‌کنه، و می‌بینه چیزی که دوست داشته، دیگه هیچ برگ سبزی نداره. و اون موقع تازه می‌فهمه که بعضی چیزها رو نمی‌شه با دوست داشتن نجات داد. بعضی چیزها فقط جلوی چشم آدم می‌میرن. و بدترین قسمت ماجرا می‌دونی چیه؟ تو هنوز زنده‌ای، هنوز دوستش داری، و هنوز نمی‌دونی دقیقاً کجای کار رو باید درست می‌کردی. •| مینا 🪴

photo content

Repost from N/a
می‌دونی باگ اصلی کجاست؟ تمام تلاشتو می‌کنی، نمی‌شه. هیچ تلاشی نمی‌کنی، باز هم نمی‌شه. شاید مشکل از ما نیست. شاید مشکل جاییه که توش زندگی می‌کنیم؛ جایی که هر روز ارزش پولت کمتر می‌شه، قیمت‌ها بالاتر می‌رن و آینده، هر روز دورتر از چیزی می‌شه که براش جنگیدی. جایی که دلار از ۲۰۰ هزار تومن رد می‌شه و هنوز بهت می‌گن: «اگه بخوای، می‌تونی.» آخه لعنتی، مگه می‌شه آدم وسطِ فروپاشیِ روانی، با هزار تا نگرانیِ مالی و آینده‌ای که هر روز نامعلوم‌تر می‌شه، فقط با «خواستن» همه‌چیزو درست کنه؟ بعضیا از صفر شروع می‌کنن و می‌رن تا صد. اما ما از منفی شروع می‌کنیم؛ با هزار تا چیزی که باید اول جبرانشون کنیم، با هزار مانعی که حتی تقصیر ما نیست، و تمام تلاشمون اینه که فقط خودمونو به صفر برسونیم. بعد از بالا نگاهمون می‌کنن و می‌گن: «دیدی؟ اگه واقعاً می‌خواستی، می‌شد.» نه. همه‌چیز فقط به خواستن نیست. گاهی آدم تمام توانشو می‌ذاره، ولی وقتی زمین از اول زیر پات صاف نبوده، رسیدن به خط شروع خودش یه جور موفقیته.

اگه دوست داشتید باقی خاطره‌ها و داستان‌های نویسنده‌های این مجموعه رو هم بخونید و «شیرسرخیم‌و…» رو داشته باشید، می‌تونید برای تهیه‌ی کتاب به آیدی زیر پیام بدید. 📖🤍 خوشحال می‌شم این کتاب رو به دست آدمایی برسونم که واقعاً دوست دارن نوشته‌های مختلف رو بخونن و با دنیای هر کدوم از نویسنده‌ها یه کم همراه بشن. 🌱 برای تهیه‌ی کتاب یا اگه سوالی داشتید، بهم پیام بدید: @minaa_x امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و بین این همه داستان، نوشته‌ای پیدا کنید که یه گوشه‌ای از ذهنتون بمونه. 🫂✨

sticker.webp0.11 KB

«شیرسرخیم و…» برای من یه حس عجیبی داره. چون فقط یه کتاب نیست که بخونمش و بذارمش کنار. یه تیکه از خودمم توشه. متنی که من نوشتم، بین نوشته‌های بقیه‌ی نویسنده‌ها قرار گرفته و راستش هنوزم وقتی اسم خودمو بین نویسنده‌های کتاب می‌بینم، یه ذوق کوچیک و عجیب می‌کنم. شاید خیلی ساده به نظر بیاد، ولی برای من این‌طور نیست. نوشتن برای من همیشه یه چیز شخصی بوده. یه سری چیزا رو می‌نویسی چون نمی‌تونی فقط توی سرت نگهشون داری. بعد یه روز می‌بینی همون چیزی که یه گوشه‌ای از ذهنت نوشته بودی، تبدیل شده به چند صفحه توی یه کتاب واقعی. و «شیرسرخیم‌ و…» یکی از اون جاهاییه که من بخشی از خودمو گذاشتم توش. این‌که کنار اسم چند نویسنده‌ی دیگه اسم منم هست، برای من واقعاً حس خوبیه. بیشتر یه خوشحالی آرومه که هر بار کتابو می‌بینم دوباره برمی‌گرده. خوشحالم که بخشی از این کتاب بودم. و شاید چند سال دیگه که بهش نگاه کنم، بیشتر از اینکه خود کتاب برام مهم باشه، یادم بیاد من اون موقع کجا بودم، چی می‌نوشتم و چقدر از اینکه اسمم روی یه کتاب چاپ شده ذوق داشتم. فعلاً همین برام کافیه. •|مینا🦁