چیزی به ذهنم نمیرسه
الذهاب إلى القناة على Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
265
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
میدانی.. خوشحالم که باد میآید. بیتوجه به بلایی که فردا قرار است سرم بیاید، مینشینم توی بالکن و به ویوی تکراریِ هفده سالِ اخیر نگاه میکنم. من اینجا هستم و او رفته. روبهروی همان ساختمانام. از لیوانم چای میخورم و خاموش شدنِ لامپها را نگاه میکنم، یا به صدای موسیقیِ مضحکی که خانمِ طبقهی پایینی در هنگام ظرف شستن پلی میکند، گوش میدهم. بله؛ او رفته. لیوانهای چای را هم با خودش برده. من با چای خوردن در پیاله مخالف نیستم، کمی شبیه میگساریست. اما خب، هیچ میگساری مثلِ من فردا امتحان شیمی ندارد. بله؛ او رفته. بچه که بودم در این بالکن میایستادم با تفنگِ آبپاشِ بنفشِ دومتریام. خیلی طول کشیده بود تا بتوانند برایم بخرند، از زمانِ ذوقش گذشته بود، تقریبا همهی بچههای محل یکی از آنها داشتند. اما خب، من خوشحال بودم؛ و او رفته. با آن تفنگ در بالکن میایستادم و دیدبانیِ لامپهای خانههای پنجرهی روبهرو را میدادم. با این خیال که پلیسی، چیزی هستم. او رفته. چه اهمیتی دارد وقتی هوا خوب است و من هنوز تفنگ بنفشم را دارم؟ زیپ کاپشنم را کمی بالاتر میکشم. بله؛ او رفته، اما حالا من چیزهای مهمتری را میبینم. مثلا نورِ قرمزِ پشتِ ساختمان را.
دوباره باید وارد شوم. دوباره باید با انگشتهایم آنقدر دقیقهها را بشمارم تا روزها یکی یکی بگذرند. دوباره باید صبر کنم این هفته تمام شود تا پنجشنبه راحت بخوابم. دوباره باید لبم را گاز بگیرم تا با کسی بحث نکنم؛ تا در نهایت آخرِ هفته بیاید و من یک روز آرام باشم.
پس تو هم گاهی از اینکه نمیشود فکر را به قالبِ کلمه درآورد افسرده میشوی. چنین اندوهی نجیبانه است.
پس از هرلحظه، پس از هرلحظه فارغ شدن از فشار، فریادی مثل فریادِ پایانیِ آقای اسمیت میزنم؛ و بعد دوباره.
شاید خدا دوستم دارد. برای اینکه میتوانم شبها در ماشین بنشینم و چشمانم را ببندم تا باد هرکاری میخواهد بکند، با پلکها و لبها و ابروها برخورد کند و موسیقی برای خودش برود و بیاید. شاید خدا دوستم دارد که آن کمانچه را فراهم کرد و گفت یک بار هم تو برنده شو؛ و شاید خدا دوستم دارد که من کنارِ اینها هستم و کنارِ آنها نه. شاید؛ فقط شاید.
تا کجا صدای آهنگها را زیاد کنم؟ وقتی صدا تمام فضای گوشم را پوشش میدهد و من هنوز احساس میکنم کم است؛ من هنوز احساس میکنم صدای ذهنم بلندتر از اینهاست.
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود، و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست. تنهایی که ربطی به آدمها ندارد. وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد، حتی بیشتر هم تنهاست؛ چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
_سمفونی مردگان؛ عباس معروفی.
