چیزی به ذهنم نمیرسه
الذهاب إلى القناة على Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
264
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
شالِ او را میگیرم و میپیچم دورِ گردنم. تمامِ روز هرکجا که میروم، بوی لوبیاپلوهای خانهی خانیآباد میآید. بوی پُلیور بافتنیِ سبزی که روز اولِ مدرسه به من هدیه داد. بوی سبزی خشککردن روی پارچههای سفید و به وسعتِ کلِ فرش. بوی رختخوابهای خنکی که شبهای تابستان روی پشتبام پهن میکرد. گاهی هم بوی روزی که مهدی مرد میآید، بوی دستهای ورمکرده و موهای لطیفش.
برمیگردم به خانه، شال را پس میدهم. من توانِ حملِ اینهمه خاطره را ندارم.
یادمان باشد به آن عکسِ شلوغ و درهم و گاهاً رنگی و گاهاً سیاه و سفید و پرتلاطمِ کشتهشدگانِ گلولهها و خریّتهای ج.ا، در کنارِ بچههای دیماه که آنقدر زیادند تعدادشان از دستمان در میرود، تصاویرِ کودکان میناب را نیز اضافه کنیم.
بنده اما شیاطین را بدونِ خواندنِ نفوسِ مرده شروع میکنم. نصیحتِ اول اما چشم. نتیجه را اطلاع میدهم.
شما هم نصیحتهای ارزشمند را بشنوید.
عزیزی گفت چقدر داستایفسکی خواندی؟ گفتم تا آنجا که عقلم میرسیده. گفت شیاطین را چطور و گفتم خیر. گفت حتما مطمئن شو که ابتدا شیاطین را بخوانی و بعد برادران کارامازُف را. شیاطین ضربهی سهمگینیست که برادران کارامازُف تا حدی آرامَش میکند، تا حدی التیامش میبخشد. نصیحتِ دومش هم این بود که ابتدا نفوسِ مردهی گوگول را شروع کنید و بعد شیاطین را، زیرا میدانیم داستایفسکی، پوشکین و گوگول را شدیداً تحتِ ارجاع قرار میدهد. زندگی فعلا ایستاده است و ما را نگاه میکند.
مثالی عیناً شبیهِ این را در فیلمِ The platform 2 میبینیم به کارگردانیِ گالدر گازتلو اوریوتیا، در آنجا نیز شخصیتی را داریم با بازیِ هوویک کوئیچکریان که شخصیتیست به قولِ رفقا دیوانه و قاتل، که خود هم نمیداند با زندگیاش چهکار میکند. روزی برای همسلولیاش تعریف میکند که اوایل ریاضیدان بوده است، معلم، دانا، حقوقی کافی و زندگیای ساده و خانوادهای سالم. با خود فکر میکرده میتوان تمامِ جهان را با ریاضیات معنا بخشید و پاسخ داد؛ تا اینکه با عددِ رادیکال منفیِ یک آشنا شده. تا پایانِ فیلم نیز هزارانبار این عدد را روی در و دیوارِ اطرافش نوشت. ریاضی در کنارِ اعداد، با مردم هم بازی میکند. اینطور نیست؟
من از ابتدای زندگیام هرگز سروکارم با ریاضیات نبوده است. ریاضیات برایم خوب پیش نرفته است و میدانم که نخواهد رفت؛ اما به چند خلاءِ جالب برخوردم که اینجا مینویسم. در کتابِ 'ما' اثرِ 'یوگنی زامیاتین' از 'نشر بیدگل' به ترجمهی مترجمِ خوب، آقای 'بابک شهاب' شخصیتِ اصلی به نوشتنِ یادداشتهای مکرر میپردازد. این شخصیت در دنیایی زندگی میکند که خوانندگانِ کتاب به آن پادآرمانشهر میگویند. برای مثال میدانیم آرمانشهر یک شهرِ پرفکت است، همهچیز تمام. پادآرمانشهر کاملاً برعکسِ آن است. مثلِ پادساعتگرد. خلاصه؛ این شخصیت در دنیاییست که همهچیز برحسب ریاضیات اداره میشود و عملاً افراد هیچکارهاند. حتی اسمی هم ندارند و با شماره و کد خطاب میشوند. "برای اینکه بهتر دستتان بیاید، جورج اورول ۱۹۸۴ را با ایده از این کتاب نوشته است". در یادداشتِ هشتم شخصیت میگوید که تمامِ معادلاتِ ذهنیِ زندگیاش را عددِ رادیکال منفیِ یک بههم ریخته است. میگفت: "وقتی معلم ریاضیام از اعدادِ گنگ حرف میزد، پاهایم را به زمین کوبیدم و با داد و هوار گفتم رادیکال منفی یک را نمیخواهم. آن را از من دور کنید. آن عددِ گُنگ مثلِ شیئی بیگانه، نامانوس و ترسناک درونِ من ریشه دوانده بود و ذرهذره مرا میبلعید. نه میشد فهمیدش نه اینکه خنثایش کرد، چون محاسبهپذیر نبود."
نمیدانم. مادربزرگ وبسترِ بلکوود 'نشر بیدگل، ترجمهی نیما حُسن ویجویه' را هفتهی پیش شروع کردم و حتی مستمر روزی ده صفحه هم نخواندم. هنوز حوالیِ میدان جشنِ غدیر است. دخترانشان سرود میخوانند که: خونِ شهیدانِ ما بیجواب نمیماند. دقیقاً. خونِ شهیدانِ ما بیجواب نمیماند. واقعا این بحثها کجای کار را میگیرند وقتی کسی نمیداند در حال انجامِ چه غلطی حول محورِ زندگیاش است؟ والا نمیدانم. پدرم بسیار اصرار دارد از چای نپتون که استفاده میکند، 'بعضی به آن تیبگ هم میگویند؛ ما خیر' آن را گوشهی سینکِ ظرفشویی بگذارد. با آنکه خودش میداند هرگز از آن مجدداً استفاده نخواهد کرد؛ اما خب، برکتِ خدا حیف است. چای گوشهی سینک میماند. حتی اجازه نمیدهد کسی دست به آن بزند، میگوید لازم میشود. و پس از یک روز خودش آن را میاندازد دور. دورِ دور. توضیحات کافیست؟ گفتم که بگویم فعلاً گوشهی سینک هستم. شاید هم بخاطرِ همین است که چند روزیست نمیتوانم کتاب بخوانم. نمیدانم. والا نمیدانم.
یه ناشناس دریافت کردم که عزیزی میخواست کتابهایی که دوست دارم رو بگم. پیروِ این، من هرازگاهی اینجا از کتابها مینویسم، اما با توجه به سلایقِ مختلف اصولاً در جمع معرفیای نمیکنم. اگر کمکی، نظری، مشورتی چیزی لازم داشتید در خصوصِ ترجمه و ناشر و موضوع و امثالهم، من در حدِ نظرِ شخصی، داخل ناشناس درخدمتتون هستم.
از جملهای، کلمهای، اصطلاحاً ریاکشنی، در لحظهای نابجا یا بهطورِ بیش از حد اگر استفاده شود، هرز میگردد و این همان از دست دادنِ ارزش است. امروزه آدمها را هم همینطور میبینند.
