ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

الذهاب إلى القناة على Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
264
المشتركون
+224 ساعات
+37 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
تو هستی، او هم هست. به نقطه‌ای خیره می‌شوی و برای چند ثانیه به فکر می‌روی. به فکرِ اینکه بعد از اینجا وقتی برسی خانه چقدر گرم خواهد بود. به فکرِ اینکه نهار چه چیزی بخوری. به فکرِ اینکه پادرد امانَت را بریده؛ و هزار و یک چیزِ دیگر. سرت را که بر می‌گردانی، او نیست. خیلی‌های دیگر هم نیستند. گم شدی. تبریک. دیگر یادت نمی‌آید. یادت نمی‌آید که گفته بود اگر‌ گم‌ شدی همان‌جا بمان. یادت نمی‌آید که گفته بود تو هم سعی نکن دنبالِ من بگردی، بمان تا پیدایت کنم. یادت نمی‌آید شماره‌اش چند بود. فقط می‌خواهی در میانِ صدهزارنفری که در یک ثانیه از کنارت می‌گذرند، لحظه‌ای چشمانِ او را ببینی. لحظه‌ای. و قول بدهی که دیگر در فکر فرو نروی. من امشب دلم می‌خواست گم شوم. نه از آن گم‌شدن های بی‌پیدایی. دلم می‌خواست چند ثانیه به فکری فرو روم و بعد تپشِ قلبم برود روی ده‌هزار. بعد شروع کنم به دنبالِ او گشتن و سریع هم پیدایش کنم و مجبور نشوم نگاهِ سرزنش‌آمیز و مضطربش را وقتی پیدایم می‌کرد ببینم. دلم می‌خواست برای لحظه‌ای یادم برود‌. هرآنچه را که گفته‌ بود و هزاران بار نیز مرور کرده بودیم. دلم می‌خواست چند ثانیه در دسترسِ کسی نباشم و کسی مرا نبیند. آن موقع‌ها نمی‌شد گم نشد. قطعاً اتفاق می‌افتاد. حالا اما نمی‌شود گم شد. امکان ندارد اتفاق بیفتد.

زنگ زدم به دریا در بیمارستانِ دی و گفتم زنی که می‌میرد را، نمی‌میرد را، باید بمیرد را، چه‌طور باید آرام کرد؟ "جایی شنیدمش و یادم ماند اما منبعش را نمی‌دانم. خیلی گشتم و پیدا نکردم."

اگر تصمیم دارید فیلمِ درخشش را ببینید یا کتابش را بخوانید، متنِ زیر حاویِ اسپویل است. ‌ کتابم تمام که شود یک کوه درباره‌اش می‌نویسم. اما تا حالا که حدوداً چهارصد صفحه طی شده و دویست صفحه مانده است، چند نکته را باید گفت. یک اینکه عجب ترجمه‌ای... کینگ از آن نویسنده‌هاست که در خواندنِ آثارش باید حداقل کمی انگلیسی بدانید، زیرا شوخی با املا یا تلفظِ یکسانِ کلمات را بسیار دارد. اما فرزادِ فربد تک‌تک را باحوصله توضیح می‌دهد، بی‌ذره‌ای عجله. به نظرِ من عجله نداشتنِ مترجم بسیار مهم و خوب است اما وقتی نویسنده عجله ندارد 'و دیگر زیادی عجله ندارد' باعث می‌شود یک‌سری جاها مطلب بیات شود، یک‌سری چیزها از دستمان در برود. به همین دلیل هم من حالی‌ام نمی‌شود که چرا کینگ از اقتباسِ کوبریک اصلاً راضی نبوده است. از بازیِ نیکلسن نیز اصلاً راضی نبوده است. در صورتی‌که می‌توان دید اقتباسی که گریس در سه قسمت از درخشش ساخته است، ضعیف‌تر از اثرِ کوبریک است و عملاً بسیاری از افراد نمی‌دانند همچین چیزی وجود دارد. و کینگ آن اقتباسِ سه‌قسمته را تحسین می‌کند. دلایلش هم این است که اولاً از نظرِ کینگ کوبریک بازیگری را برای جک تورِنس قرار داده که به خودیِ خود عادی نیست. "درباره‌ی این بحثی نداریم. جک نیکلسن واقعا یک انسانِ عادی نیست." دوماً چرا پدرِ خانواده در فیلم از ابتدا عصبانی است؟ خب باید باشد. به نظرِ من یکی از باگ‌های کتابِ درخشش این است که جک عاشقِ خانواده‌اش است، کم‌کم عصبانی می‌شود اما چطور یک‌هو تصمیم می‌گیرد قتلِ عام کند؟ به یک‌باره یک شب خواب می‌بیند که: "وای! چقدر دوست دارم زنم را از موهایش روی زمین بکشم و سرش را جدا کنم و چقدررر علاقه دارم با پتک بکوبم روی ستون فقرات و جمجمه‌ی پسرم." اما کوبریک اینطور نیست. کوبریک از ابتدا طرزِ فکرِ جک تورنس را حالیِ ما می‌کند. می‌گوید این انسان از آن عادی‌هایش نیست. این هتل هم از آن عادی‌هایش نیست. نیکلسن هم که یک نگاه به دوربین کند کاملاً دستمان می‌آید این آقا قرار نیست لیلی به لالایِ خانواده‌اش بگذارد. پس، کینگ نویسنده‌ی خوبی‌ست. این به وضوح مشخص است. در صحنه‌‌ای پر استرس با یک جمله کاری می‌کند که من قهقهه بزنم. گاهی هم کاری می‌کند بگویم: خب کمی سریع باش برادر. صد صفحه‌ست داریم درباره‌ی لانه‌ی زنبور حرف می‌زنیم. پس در خوب بودنِ کینگ شکی نیست. اما گاهی جایی از کار اشکال دارد که اهمیتی ندارد شما خوب باشید یا نه. همان یک اشکال حوصله‌ی فرد را سر می‌برد. ادامه‌اش هم بماند برای بعد از اتمامِ کتاب.

این حالتِ همیشه تبهکار را که می‌بینم، یادِ او میفتم. وقتی پیام‌هایی می‌خوانم با هزار سوال که در نهایتِ بی‌اعصابی نوشته شده‌اند، یادِ او میفتم. وقتی کسی را می‌بینم که به زور به شوخیِ کسی می‌خندد تا به چشمش بیاید، یادِ او میفتم. تلاش‌های مداوم برای ساکت کردنِ دیگران را که می‌بینم، یادِ او میفتم. وقتی می‌شنوم کسی از کسی کمک می‌خواهد و آن شخص می‌گوید 'من وقت ندارم جزئیات را برای تویِ کم‌فهم توضیح دهم'، یادِ او میفتم. وقتی می‌بینم در متروهای حوالیِ انقلاب و منیریه و تئاترشهر مردم با تیپ‌های هنری ریخته‌اند، می‌توانم با آنها کنار بیایم و خویِ انسانی‌ام را هدایت کنم. اما وقتی می‌بینم فکر می‌کنند دیگر نهایتِ خفن بودن و ترویجِ فرهنگ هستند، وقتی می‌بینم حرفِ هیچکس را جز خودشان بنده نیستند، یادِ او میفتم. وقتی می‌بینم کسی همه‌ی حرف‌هایش را طبقِ میلِ شنوندگانش می‌چیند، یادِ او میفتم. وقتی همان فرد مخالفِ همه‌ی آن حرف‌ها را در جمعی دیگر می‌زند تا به چشمِ آنها هم بیاید، یاد او میفتم. کلماتِ دوپهلو را که می‌شنوم، یادِ او میفتم. جوّ فرهیخته‌ی بی‌فکر را که می‌بینم، یادِ او میفتم. وقتی می‌بینم کسی عقایدش، تفکراتِ نیم‌‌خورده و عوق‌زده‌ی شخصی دیگر است، یادِ او میفتم. شاید این متن زیادی بی‌ملاحظه نوشته شده باشد، چراکه من با بی‌ملاحظگی یادِ او میفتم. و او مثالی برای تمامِ لحظه‌های انزجار در زندگیِ من است.

photo content

جایی خوانده‌ بودم که اگر آهنربایی بزرگ می‌آوردیم و در آسمان نگه می‌داشتیم، جنوبِ ایران به آن می‌چسبید. آنقدر که در این خاک تیر و فشنگ ریخته است. این شب‌ها در جنوب جسد ریخته است، بدن‌ها از صاحبان‌شان جُدا می‌مانند، پرده‌های گوش‌ها پاره می‌شوند. و مثلِ همیشه، نظرِ ما باعث نمی‌شود چیزی تغییر کند؛ حتی خونِ آنان که شجاع‌تر از ما بودند هم باعث نشد. چراکه در نظرِ بعضی جنوب فی‌الکل جزوِ ایران نیست. ایران هم حتی جزوی از ایرانِ ذهنی‌شان نیست. پس بگذرید. بگذرید و بگذارید آرام بخوابند؛ انشالله با صدای انفجارهای لبنان بیدار خواهند شد.

1:43

آدمیزاد دیگر چگونه می‌تواند صدای محمدرضا اسحاقی را بشنود و یادِ شما نیفتد؟ در تیک‌تاک که می‌چرخیدم دیدم کسی می‌گفت دارند فراموش می‌شوند. رویِ خشمگینم پرید بیرون و گفت نخیر و هرکسی گفته غلط کرده. بعد که فکر کردم دیدم زیاد هم بی‌راه نگفته بود. بحث‌های درباره‌ی ایران تغییر کرده‌اند. آدم‌هایی که امید داشتند جنگ اوضاع را بهتر کند، تغییر کرده‌اند. آقایی که می‌گفت کمک در راه است تغییر کرده است. بله، جهان متوقف نمی‌شود. جهانِ مادرهای شما اما هنوز حولِ محورِ همان روز رژه می‌رود و خواهد رفت.

واقعا لازم است من چیزی به این پیام اضافه کنم؟

یک‌بار خواستیم فرانسه ببرد. آقا به‌خاطرِ نداشتنِ حواسِ محیطی یک پنالتی به اسپانیا داد. فرانسه یک گل عقب افتاد. یکی از بازیکنان حالش بد شد که از من راحت‌تر راه میرفت هنگامِ خروج از زمین 'شاید به گفته‌ی پانته‌آ بُرون‌روی گرفته بود. نمی‌دانیم' و یک تعویض اجباری هم به پُستِ فرانسه خورد. داور هم آنقدر از امباپه می‌ترسد که سوت را تنها وسیله‌ی دفاعی‌اش می‌داند. حالا اگر میخواستیم اسپانیا ببرد، یامال تا الان اخراج شده بود.

از خواب بیدار می‌شوم. رو‌به‌رو تاریک، پشت تاریک، راست تاریک، چپ تاریک. تاریک به تاریکیِ قبر، به تاریکیِ قیر، اگر کمی نوجوان‌تر بودم می‌گفتم به تاریکیِ غم. خیسِ عرق. گویی کارگرِ معدن از چاه تازه بیرون آمده. متصدی‌های ساختنِ زغال تازه صد کیلو بارِ امروزشان را تمام کرده‌اند‌. به آن‌ها کم توجهی نمی‌شود؟ باید درباره‌ی عَرَق و عِرقِ ملت بیشتر حرف بزنیم. جمله‌ی بدی‌ست؟ کمی بیدارتر شوم درستش می‌کنم. حالِ خراب. فکر کن قبل از خواب پیاز هم خورده باشی. با ذوق جوجه را سفارش دادم اما خب، خشک‌ترین جوجه‌ی زندگی‌ام بود. زشت نیست نامش جوجه است؟ جوجه گوگولی‌تر از این حرف‌هاست که کتف و بالش را بکنی لای دندان‌هایت و به اجدادِ صد قرنِ پیشت اجازه دهی از یقه‌ات بزنند بیرون. می‌نشینم روی تخت. پنکه مستقیم به صورتم می‌خورد. بدن حالی به حالی می‌شود. موهای سیخ. سرد و گرم شدن و ترک خوردن و شکستن. تکه تکه شدن روی ملحفه‌های تخت. اصلا در تابستان چگونه می‌شود خوابید؟ هر لباسی که قبل از خواب تنت بود را بیدار که شدی بنداز دور. خودت را هم بنداز دور. گفتم ساعت باید دو یا سه‌ی نصف شب باشد، نبود. ناامید شدم، حتی از تاریکی. توقع داشتم جنی، انسی، چیزی پشتِ گوشم اسمم را داد بزند. نزد. در پذیراییِ خانه هم چیزی از جلوی چشم‌هایم رد نشد. تلاش هم کردم توهم بزنم اما نشد که نشد. وقتی تازه از خواب بیدار می‌شوید، نباید بنویسید. فراموش نکن، این قانون را که زیر پا بگذاری، نتیجه می‌شود این.

حالا من که پس از خواندنِ بیگانه و سقوط و طاعون و چندی از یادداشت‌های شخصی‌اش همچین نظری نداشتم. اما خب، یک‌سری تراپیست‌ها برا
حالا من که پس از خواندنِ بیگانه و سقوط و طاعون و چندی از یادداشت‌های شخصی‌اش همچین نظری نداشتم. اما خب، یک‌سری تراپیست‌ها برای بعضی‌ها کار می‌کنند و یک‌سریِ دیگر، چیزی را در آدم بیدار می‌کنند که مجبور شود به ده تراپیستِ دیگر برای درمان مراجعه کند. مثالِ ساده اینکه می‌گوید: شخصاً یاد گرفته‌ام به همدلی اکتفا کنم؛ و مردم گلایه‌ می‌کنند که چرا نگفته است چطور آدمی چون او 'بیگانه' و 'بیگانه‌پسند' با کسی همدلی می‌کند. مورسو یا کامو؟ درباره‌ی کدام صحبت می‌کنید؟ پس تراپی؟ نسخه‌ی درمانی پیچیدن از حرف‌های کامو؟ شاید. اگر بخواهید از نقل‌ قول‌های شدیداً معتبری که درباره‌اش در اینستاگرام وجود دارند، میم بسازید.

درباره‌ی چیزهایی که می‌شنوم تنها چند جمله به ذهنم می‌رسد. خشم و نفرت و این‌ حرف‌ها اگر در عمل به دردی بخورند، می‌توان درباره‌شان ادعا داشت. اگرنه فقط حرف‌اند. حرف تاثیری ندارد، جز اینکه با بیش از حد افراطی بودن، بی‌منطق بودن‌تان را به رخِ بقیه بکشید.

شب‌ها با این بهترن. شب بخیر

من از احساسی نوشتن نمی‌هراسم. حتی اگر یکی از روزی‌هایی که نزاعی سخت درگرفته‌ است، به خودم بگویم عقل هم در سرت هست؟ نه؛ بی‌هراس و بااطمینان می‌گویم: مادرم زنده‌ترین آدمی است که در زندگی‌ام دیده‌ام. چرا؟ بگذارید با یک کلیشه شروع کنیم. هر انسانی در دنیا رنج‌ها و آسیب‌های شخصیِ خودش را دیده است که برایش بسیار سهمگین هستند. زمان آدم‌ها را تغییر می‌دهد. گاهی می‌شکاند و گاهی ترمیم می‌کند. دردهای شخصیِ‌تان گاهی آنقدر دور و برِتان را پر می‌کند که پس از سال‌ها می‌گوئید ای وای، اینهمه چروک از کجا آمد؟ پارکینسون از کجا آمد؟ و امثالهم. کلیشه تا همین‌جا کافی‌ست. مادرِ من هم، مثلِ همه‌ی مادرها. لازم است بگویم؟ اما وقتی می‌خندد، جوری می‌خندد، به شکلی می‌خندد، که من به خنده‌های تمامِ بشر شک می‌کنم. وقتی مهربان است، جوری قلبش را در می‌آورد و به تو هدیه می‌کند که تمامِ لطف‌هایی که تا‌به‌حال دیده‌ای برایت یک جوک بیش نیست. مادرِ من عجیب زنده است. زیاد زنده است. زیاد زندگی می‌کند. این اواخر کم‌حوصله‌ است اما من نمی‌فهمم آدمی کم‌حوصله چطور می‌تواند انقدر انسان باشد؟ من کم‌حوصله که می‌شوم دلم می‌خواهد دنیا را با فحش‌های خوارمادر و ضرباتِ متعدد به توپ ببندم. اما او نه. من نمی‌هراسم. اگر فردا و پس‌فرداهای دیگر، من حرفی زدم و او هم جوابی داد و بحثی شدیداً بالا گرفت، من نمی‌هراسم و از گفتنِ این حرف اجتناب نمی‌کنم. او وجودش زنده است و سراسر زندگی؛ و من گاهی عجیب به حالِ او حسرت می‌خورم.

photo content

سجادِ افشاریان برای من از آن کلیشه‌گوهای 'وارد' در کارش است. از آن‌هایی که با جملاتِ قصارشان برای خود طرفدار جمع می‌کنند. اما خب، از صندلیِ تعصب و نظراتِ شخصی باید پایین آمد؛ حالا تعصب‌ و نظرات‌تان به هر طرفی که هست، باشد. نمایشنامه‌ی بک‌تو‌بلک را خریدم و خواندم. میفهمم چرا منتقدانِ سخت‌گیر و حامیانِ سرسخت دارد. بعضی از آن منتقدان توقع دارند سجاد افشاریان مانندِ اکبر رادی بنویسد. توقع دارند اجرای بک‌توبلک مانندِ اجرای آثارِ برشت باشد؛ اما اینجا چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد‌. اینجا افشاریان احساساتِ شما را می‌گیرد در دستانش. کم‌کم و آرام آرام شما را وابسته‌ی نقشِ خود می‌کند. در ابتدا که به من گفتند پایانِ اجرا به مدتِ ده دقیقه تاریکی است و بعد نورِ پایانی می‌آید، با خودم گفتم باز هم کلیشه. باز هم ادای هنری بودن را درآوردن. اما خب؛ وقتی پس از روایتِ نمایشنامه به آن ده دقیقه تاریکی رسیدم، حق را به طرفدارانِ افشاریان دادم. نهایتاً، در ادبیاتِ نمایشیِ فارسی بسیار نام‌های بزرگی داریم که من فقط قلمِ چند تن از آنان را تجربه کرده‌ام. ما چرم‌شیر و روایاتِ چندگانه‌اش را می‌بینیم، رادی و قلمِ خاصش را می‌بینیم، بیضائیِ یکتا و تک را می‌بینیم، نوشین و نعلبندیان و ساعدی را می‌بینیم که بی‌پرده حرف‌شان را می‌زنند، سجادِ افشاریان را هم می‌بینیم که چگونه دست روی جنوب و خراسان و زندانیان و اِلِمانِ تکراریِ سیگارِ بهمن و شعرها و آهنگ‌های مختلف می‌‌گذارد و همین‌گونه نیز مردم را با خود همراه می‌کند. پس هرکس روشِ خاصِ خودش را دارد اما روشِ افشاریان موردِ علاقه‌ی من نیست. بک‌توبلک اثرِ افشاریان از نشر چشمه، برای یک‌بار تجربه خوب بود اما برای پیشنهاد به دیگران، من ترجیح می‌دهم بازگردم به صندلیِ نظراتم.

دور و برِ ما کسی نبود که سرش را بیاندازد پایین و تلاشش را بکند. اما برای شمایی که صدِ خود را گذاشتید، آرزوی موفقیت دارم. 'نه از آن‌ آرزوها که امروز پای برگه‌ها‌ی‌تان می‌بینید؛ از آن خوب‌هایش!'