چیزی به ذهنم نمیرسه
الذهاب إلى القناة على Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
264
المشتركون
+224 ساعات
+37 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
خب، عکسِ این آقا را یادتان هست؟ اگر کمی از ویدیوگیم سر دربیاورید، قطعا هست. عکس ارتباط دارد به کالاف دیوتی: مدرن وارفر 2 "نسخهی جدیدش که در 2022 منتشر شد." یادم هست یکی از کالافهایی بود که من چندین بار کامل بازیاش کردم. میگفتند کوتاه است و امثالهم، اما به من خوش گذشت. بگذارید بگویم، شما در یک تیمِ نظامیِ مهم هستید و مثلِ همهی بازیهای قبلیِ کالاف "و بعدیها" کارِتان تیراندازیست و کشتن و محافظت و امثالهم. اما در ابتدای بازی، قبل از شروعِ روایتِ داستان با شخصیتهای همیشگی، به عنوانِ مقدمه باید در داستات خودتان را ثابت کنید. برنامه هم این است که یک پهباد را کنترل کنید و بروید این پیرمرد را که در گِیم جنرال قربانی خطاب میشود، ترور کنید. و پس از آن انفجار بازی تازه شروع میشود. داستان مهم نیست، کمپانیِ بازیساز میداند چه باید بسازد. میداند این فرد شبیهِ کیست. من پس از چهارسال به این بازی میپردازم زیرا صداوسیما تصمیم گرفته این کار را بکند. شبکهای دارند بهنامِ امید. شبکهی جوانان "شاید اگر نامش را هرچیزی میگذاشتند جز امید، اینکه برای جوانان است انقدر خندهدار نمیشد." فردی را آوردهاند که مثلا بیست سال است گیمر است و همهچیز را میداند و ایدهی لستافاس را او داده است و پدرش بنیانگذارِ gta بوده است و امثالهم. آقا اولین بازیای که برای بررسی انتخاب کرده و گفته بازیِ خوبیست همین کالافِ مدرن وارفرِ دو بوده. وسطِ ویدیوی بازی، آقای گیمر که مدیرِ ناتیداگ هم بود و من فراموش کردم بگویم، یکهو متوجه میشود عه، این که سلیمانی بود من پرپرش کردم! پس زیرِ ویدیو مینویسند: پخشِ این بازی جهتِ بررسیِ آن بوده و بازی کردنِ آن توصیه نمیشود. با اینکه بالا نوشتهاند: ترور توسطِ بازیکن و بازیکن خودِ محریِ برنامهست!! چرا حذفش نکردند؟ چون فیالکل دو بازی را بررسی کردهاند. یکی همین کالاف برای آنکه ویوی برنامه تامین شود، یکی هم از این simulatorهای کشاورزی و دامداری. همهی اینها را گفتم که بگویم اینها راضیاند گاهی از چیزی که ضدّ خودشان هست هم توجه جلب کنند. حالا ویو را دارند، چند نوجوانِ عرزشی را قانع کردهاند و مثالی هم دادهاند دستِ این جوانانی که در بحثهای سیاسی کم میآورند. تا هروقت بحثِ چهلهزار جوانِ دیماه و چهارصد و یک وسط آمد، آن جوان بتواند بگوید: همه نقشههای آمریکا و اسرائیل بود. آنقدر از ما میترسند که فرماندههای ما را حتی در بازیها هم ترور میکنند. این است خوابی که ما از چشمِ آمریکا گرفتهایم. برایمان ایستاده دست بزنید.
چقدر من این را گوش کردم... چقدر زیاد.
در صبحهای فرزانگانِ شش، وقتی مینشستم صندلیِ جلو و از سرما در حالِ یخ زدن بودم. به راننده میگفتم بخاری میزنید؟ و میگفت بنزین ندارم، انشالله در برگشت. چقدر این را گوش کردم. در دورانی که به سرم افتاده بود من باید کمانچه بخرم. رفتم و هر جا که میتوانستم را گشتم، در و دیوارِ ترب و دیجیکالا را آورده بودم پایین. با استاد حسینی هرشب دربارهی تعرفهی کلاسهایش سروکله میزدم، همان کلاسهایی که یکبار هم نتوانستم در آنها شرکت کنم. چقدر زیاد... آن روز که از جاده برگشتم و مادرم زنگ زد. همه با لباسِ مشکی پشتِ در ایستاده بودند و تا آمدند تو با گریه گفتند: رفت. در مسیرِ رفتن به سردخانه وقتی دستم نایِ حرکت به سمتِ گوشی را نداشت، چقدر این را گوش کردم.نمیدانم از کجا آمد. شاید هم بدانم. یادم هست در نهایتِ بیخوابی، در ساندکلاود میچرخیدم و این را دیدم. در صفحهی رسولی که چند آهنگ از آلبومِ جدیدِ کلهر را گذاشته بود کنارِ هم و خودش میکس و مستر کرده بود. گویا شبهایی که خوابت نمیبرد، واقعا خبری هست. میکس و مسترش که مهم نیست. فقط میخواهم این آهنگ را با توضیحی که میشناسم و بویش برایم آشناست، بگذارم اینجا. اگر بد مینویسم، حاصلِ مریضیست و آبریزشِ بینی. شما به بزرگیتان ببخشید و این را گوش کنید.
یادم هست، در مصاحبهها پدرش فقط به زمین نگاه میکرد. امروز تولدِ ملیناست. ملینا اسدی هجدهم دی ماه بر اثرِ شلیکِ تکتیراندازِ جمهوریِ اسلامی پرپر شد، و اسمش را گذاشتند طفلِ شهید شده توسطِ نیروهای اغتشاشگرِ صهیونی. من نمیدانستم با پیکرِ یک دختربچه هم میشود از این حرفها ساخت، آن روز فهمیدم. یادم هست. ملینا اگر امروز بود، تازه چهارساله میشد.
عفونت به جانم افتاده. نفس که میکشم در پهنای گلویم گیر میکند. من هروقت از عفونت میگویم، متنم کثیف میشود. پس این یک اخطار است، این متن تمیز نخواهد بود. انگار خونِ تنم زرد شده است. هر چه میکشیم از این آلرژی است. خودِ بدن دلش میخواهد ماهی یکبار مریض شود؛ بیماریِ روانی. عفونت بپربپر میکند و سعی دارد قلههای مرتفعتری را در بدنم طی کند. پاشدم رفتم داروخانه و قرص گرفتم. خانم دکترِ زیبا تمامِ طریقهی مصرف را برایم توضیح داد و بنده تا پایم را از داروخانه گذاشتم بیرون فهمیدم یک کلمهاش را هم یادم نیست. گویا واقعا خانم دکتر زیبا بود. "سرِجدتان ما را قضاوت نکنید که به دخترِ مردم چشم داریم، مذکر نیستیم." حتی وقتی در عفونت دست و پا میزنم باز هم مسخرهام. چی بود آن متن؟ میگفت که به دنیا آمده بودم مضحک باشم، اجبار شدم که پیکار کنم. پس قرصها را به سلیقهی خودم دوازده ساعت یکبار خوردم و اکنون حالم خیلی بدتر است. گویا نباید اینکار را میکردم. فقط گویا. اخبار میگوید فردا و پسفردا کنکور است. اگر کسی تلاش کرده است و دلش میخواهد، موفق باشد و اگر کسی تلاش نکرده، کنکور اهمیتِ خاصی ندارد. مریضیِ من هم مبارکِ رتبهی یکِ کنکورِ سالِ بعد.
دخترخانمِ عزیزِ قصهی ما امروز خبردار شد که دبیرِ ادبیات تغییر کرده است. پس درست صبر کرد، با حوصله، آرام و همچون یک شیرِ درنده، به موقع بهترین ضربه را به دبیرِ فارسیِ جدید وارد کرد. بسیار منزه آمد جلو و همهی آن حرفها را یکبارِ دیگر به دبیر زد. گفت که پدربزرگش فردوسیست، پدرش پایهگذارِ تدریسِ ادبیات در ایران بودهست، داییهایش هرکدام یک جزء از قرآن را به محمد نقل کردهاند و عموی بزرگ هم اسمِ داستانش را گذاشته مسخ چون از نظرش کلمهای بهتر از این برای سرنوشتِ آقای سامسا وجود نداشته است. تنها تفاوت این بود که این بار من نگفتم من هم همینطور. چون فرمِ چشمهای ورمکرده و لبخندِ دکوراسیونیِ دخترخانم را خوب یادم بود. اینبار اما دبیرِ جدید، از آن قدیمیها بود. بلند شد و ایستاده برای خانوادهی دختر خانم کف زد. عذرخواهی میکنم، یک صفت را یادم رفت. اصلاحیه: بلند شد و ایستاده برای خانوادهی خیالیِ دختر خانم کف زد. من هم زدم، آن هم چه کفی. چراکهنه؟ من همیشه جزئی از این مسخرهبازی هستم. از دخترخانم و خانوادهاش ممنونم که حداقل محتوایِ کانالِ ما را تامین میکنند. باید این را هم به افتخاراتشان اضافه کرد و بلندتر تشویقشان کرد.
نمیخواهم دربارهی خانه بنویسم. نشسته بودند و خاطره میگفتند و میخندیدند. عکسِ تو هم کنارِشان میخندید. همین.
روزِ عجیبی بود. در تخت که دراز میکشم، پاهایم را که دراز میکنم، انگار دنیا را بهم دادهاند. میدانم باید چند ساعتِ دیگر بیدار شوم. میدانم ریاضی باید جمع شود. میدانم مهمان میآید. میدانم قرار است تا چند روزِ دیگر پریدن روی این تخت هم بدل به آرزو شود. و میدانم چارهای جز ادامه دادنِ این فلاکت ندارم. اما خب گفتم که؛ هیچ چارهای ندارم. امروز داشتم پیاده میآمدم خانه که دیدم آشنایی دارد گوشهی کوچه هایهای گریه میکند. رفتم و گفتم چهخبر شده؟ گفت صاحبخانه نزول گرفته و سودش را از مستاجر میخواهد، پسرِ جوانش واردِ رابطه شده و چند ماه است منظم خانه نمیآید و وقتی میآید هم مست است. گفت بدنش کم آورده، پول ندارد شیرِ خشک بخرد و چند وقت است شکر در آب حل میکند و میدهد نوزادش بخورد. گفت خسته است. گفت قبول داری آدم کم میآورد؟ گفتم قبول دارم. شاید این جملات کلیشه هستند، وقتی به چشم نبینیشان. اما وقتی کسی شانههایش میلرزد و اینها را میگوید، دیگر چیزی به اسمِ کلیشه وجود ندارد. دیگر هیچچیز وجود ندارد. انگار میشد فقط سر تکان داد و گفت: گریه کن که شاید کمی آرام شوی. فقط کمی. بعد هم باز برس خانه و به غرولندهای پسرت گوش بده و صدایِ پای صاحبخانه را که در راهرو شنیدی، تپشِ قلبِ خودت را کنترل کن. گریه کن. شاید درست شد.
شب بخیر.
برام بنویسید کتاب یا فیلمِ مورد علاقهتون چیه، و چرا مورد علاقهتونه. ممنونم.
http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
پس از این طومارِ بالا، میرویم سراغِ 'وی' اثرِ نیکلای گوگول به ترجمهی عبدالمجید احمدی از نشرِ چشمه.
اگر قصد دارید کتابِ کلکسیونر نوشتهی جان فاولز را در آینده بخوانید، متنِ زیر حاویِ اسپویل است.
کلکسیونر تمام شد. من واقعا نمیدانم صحبت دربارهاش را از کجا شروع کنم، چند نکته نوشتهام که به مرور میرویم سراغشان. اولین مورد اینکه جان فاولز چقدر در نوشتن وارد بود. برخی جاها را انقدر راحت نوشته است که اگر من بدونِ ذکرِ اسمِ نویسنده اینجا مینوشتم، فکر میکردید خودم نوشتهام یا یکی همینطوری گفتاری بیانش کرده است. مثلاً: "پول داشتم ولی دیگر برایم ارزشی نداشت. میراندا راجعبه صندوقِ 'کودکان را نجات دهید' حرف زده بود، کلی خُل بود که به چنین جاهایی اعتماد میکرد. همهی خیریهها را یکمشت دزد میگردانند. اسمِ 'هیئت اُمنا را نجات دهید' بیشتر بهشان میآید." و فاولز با همین قلمِ راحتش جملاتِ بسیار قویای را هم آفریده است، مانندِ: دنیا هرچه کهنتر شود عیانتر میشود. یا: نمیتوانم بگویم اینها انسان هستند؛ فضایی تهیاند با قیافهی مبدّلِ انسان. یا: درختِ زبانگنجشک نیممتر هم بشود، باز اسمش زبانگنجشک است.
در همین وادی، شوخیهای خوبی هم میکند. در جدیترین بخشهای داستان یهو یک تیکه میاندازد وسط و با تکنیکی برتولت برِشتی، فضا را میشکند. مثلا: انقدر قرمز بودم که میشد با صورتم آتش روشن کرد. یا: شبیهِ بوکسورهاست، از آنهایی که دوست داری بیفتند زمین و از هوش بروند. یا: هر چه می گفتم قبول میکرد؛ مثلاً اگر میگفتم میکلآنژ یک ماهیتابه بود، میشنید و میگفت بله متوجهم. یا: دفترچهام را بردم روی تخت تا زیرِ پتو به زندگیاش ادامه دهد. یا: کاملاً تواناییِ این را دارم که تنها با دندانِ نیشم سرش را از تنش جدا کنم. یا هزار و یک مثالِ دیگر. همین شوخیهاست که باعث میشود داستان چند لحظه سبک شود. مخاطب بلند شود، قلنجهایش را بشکاند و بازگردد به فضای روانی و پرتنشِ داستان. همچنین باید بگویم که فاولز کاملا بلد است صفات را کجا بیاورد. در آن پایانِ عجیب و عالی وقتی میخواهد بگوید مرد برای زن اهمیتی قائل نبود، میگوید: "پتویی را که از لوییس به قیمتی ارزان خریده بودم، پیچیدم دورِ بدنش." میبینیم که اینجا میتواند ارزان را نگوید، اما میگوید تا از ارزش بکاهد. وقتی میخواهد به ما بفهماند اتفاقاتِ بد برای شخصیت اهمیتی ندارد، در حالیکه یک جسد در زیرزمین است، شخصیت اصلی چندین مرتبه میگوید: "چه روزِ زیبایی و چه آفتابِ گرمی و چه خورشیدِ درخشانی." خلاصه اینکه آقا کارِ خودش را خوب بلد است.
پیمانِ خاکسار هم در ترجمه وارد است و گاهی بازیهایی هم میکند. مثلا چهار کلمهی متناسب را که در انگلیسی معنای شبیهی دارند اما املایش ربطی به هم ندارد، در فارسی با واژهآرایی ترجمه میکند: "معصوم و مستعمل و مغرور و مسخره." تنها مشکلی که بنده با ترجمه داشتم، بخشِ ویراستاریِ قسمتِ نخستِ کتاب بود. البته از آنجایی که چندین مرتبه اشاره شده کاراکترِ اول خوب انگلیسی حرف نمیزند، ممکن است آن ایرادها بخشی از متنِ اصلی باشد. اما برای بنده در متنِ اصلی تا این حد غیرقابلِ درک نیستند، در ترجمه گاهی عملاً جمله ناخوانا میشود. بااینکه میدانیم مدلِ حرفهای شخصیت است، اما میشد روانتر اجرا شود.
و در پایان؛ داستان بسیار عجیب بود. اگر کمی هم تردید برایتان باقی میماند که این داستان شرحِ عاشقی بود یا جنون، پایانِ کتاب این تردید را از بین میبرد. انگار دوباره شخصیتها را از اول تعریف میکند. انگار میتوانید نفسی راحت بکشید و بگوئید: بالاخره فهمیدیم این مرد عاشق است یا روانی. دربارهی کاراکترِ زنِ داستان هم، باز همان تردید برقرار است. نمیدانید دلتان برایش بسوزد یا بپرسید: فازِ این خانم چیست که میگوید از مردی به نامِ جی.پی که همسنِ پدرم است، بچه میخواهم؟ "فاولز شوخیای خوب هم با کلمهی General practitioner دارد که معنای پزشک عمومی میدهد و مخففش میشود: جی.پی." نهایتاً، کتابِ خوبی بود و شدیداً ارزشِ خواندن داشت.
شهرام صادقی با اذانِ صبحِ امروز اعدام شد و خبرش را پنج ساعتِ پیش به خانوادهاش دادند. کاملاً عاجزم از نوشتن دربارهاش. فقط اینکه بله؛ آدمها رو میشه از چشمهاشون شناخت.
کاش میشد هر چه زودتر از اینجا دل کند و رفت و گم شد.
سلام. هیچکدام از دبیران حتی کلمهای حرف از سوالاتشان نزدند. من خستهام، خیلی. تکان که میخورم، صدای کشیده شدنِ استخوانهایم روی یکدیگر را میشنوم. قژ قژ. ساکت نمیشوند. نه دبیرها و نه استخوانهایم.
شیمی را دوست دارم، تا وقتیکه مجبور نباشم صدوچهلوپنج سوالش را تا ششِ صبح برسانم. در بیانِ مقدار بزرگنمایی نکردم، واقعاً همینقدر هستند. تازه به خودم قول دادهام شیمی را تمام کنم، بعد سراغِ سه آزمونِ فیزیک بروم و بعد بیست صفحهی پایانیِ کلکسیونر را هم بخوانم. خودم خندهام گرفت.
دو ساعت میخوابم و بعد ادامه میدهم. اگر خوابم زیادی سنگین شد لطفاً بیدارم کنید.
شب بخیر.
"عکس از فیلمِ گاو ساختهی مهرجوییست."
