چیزی به ذهنم نمیرسه
الذهاب إلى القناة على Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
266
المشتركون
+224 ساعات
+57 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
به تازگی هر چه کمتر حرف میزنم، صدای مغزم بلندتر میشود. بلندتر داد میزند و فریاد میکند. محکمتر گوشهایم را با دستانش میگیرد. سرم تمامِ روز عربده میزند. سرم سرِ خودم عربده میزند، هردقیقه و هرلحظه. صبح که داشتم خوراکِ لوبیای داخل قابلمه را هم میزدم تا گرم شود، به خودم آمدم و دیدم ته گرفته است؛ زیرا نشسته بودم پای حرفهای مغزم. همین چند لحظه پیش که از پلهها آمدم بالا تا یک لیوان چای بخورم، به خودم آمدم و دیدم طبقهی پنجم هستم؛ با آنکه باید دربِ طبقهی دوم را میزدم. میبینی؟ حتی نمیتوانم درست بنویسم، همهچیز پراکنده است. مثل یادداشتهای آن مردِ شخصیتاول در کتابِ نازنینِ داستایفسکی. او زنش مرده بود و نمیتوانست پیوسته یک موضوع را دنبال کند. من مغزم زنده شده است و نمیتوانم پیوسته یک موضوع را دنبال کنم.
اورهان تا زانو در برف فرو رفت. لبهی دامنِ پالتوش در برف بود. چه تنهاییِ عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجرهی خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
_سمفونی مردگان؛ عباس معروفی.
چرا دروغ؟ انتظارش را داشتم. خیلی هم داشتم. حتی دربارهاش در دفترم نیز نوشته بودم. اما باز هم وقتی اتفاق افتاد برای یک لحظه باورم نشد. برای یک لحظه مغزم به خودش آمد و گفت: اوه.
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم؟ چرا یادم به وسعتِ همهی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یادِ من زندگی میکنند و من در یادِ هیچکس نیستم؟
_سالِ بلوا؛ عباس معروفی.
خانوادهی پاسکوآل دوآرته تمام شد. جایزهی نوبل گرفته بود و چقدر هم لیاقتش را داشت، تجربهای خوب بود حقیقتاً. حالا میروم که با کمکِ آقای معروفی گریههای این مدت را تخلیه کنم. برای چندمینبار؛ میروم که سمفونیِ مردگان بخوانم. خوش بخوانم.
فاضلابِ سطحِ خزانه بالا زده است. از میانهی خانههای جنوبی که رد میشوی بوی تعفنِ تراوشاتِ رودهی مردمِ این محله را میشنوی. خیابان را که بپیچی و به قاسمعلیان بروی، نباید به باریکراهها و بنبستها نگاهی بیندازی؛ آنجا برای بچهها ممنوع است، ممنوع. ما هم که بچهایم. بچهها و مردمی با روحیههای لطیفتر این روزها ماسک میزنند و از پیادهرو رد میشوند. به قولِ بیژنی پاییزِ خزانه همیشه بوی فاضلاب میدهد. اینجا حتی پاییز هم برای عاشق شدن خوب نیست؛ برای مریض شدن، شاید. این بوی فاضلاب.. این بوی فاضلابِ کشنده، شاید معرّفِ ماست. شاید کسی از فلسفهی خزانه که ارزشمندترین منطقهی قاجار بوده است، اطلاعی ندارد. شاید کسی نمیداند این علیآبادِ ما روزی جایگاهِ بهترین باغهای شاه بوده است و حالا.. حالا از بوی لجناش نمیتوان دم گرفت؛ اما میتوان بازدم پس داد، آخرین بازدم را. ما همینجا، از طرفِ خانههای جنوبی رد میشویم و میرویم و میآییم؛ تا وقتیکه شاید کمی قد بکشیم. بله. ما همینجا قد میکشیم، در سایهی عطرِ ملیحِ تراوشاتِ مردم. تراوشاتِ رودههایشان که در پاییز ملیحتر است و تراوشاتِ فکریشان که بر سرِمان آوار میشود. ما اینجا قد میکشیم.
چقدر و چند از این پرندهها بغلت داری؟
بپروازان همه را؛ من آمدهام.
_رضا براهنی
مادرم با سرعتی بیحد و اندازه به سمتِ پیرشدن حرکت میکند. هرچه کلماتِ کتابها را نمیبیند و دیگر نمیتواند سوراخِ سوزن را تشخیص بدهد، به همان اندازه تواناست که آدمِ ناحسابی را از ده فرسخی بشناسد.
پس از بیست روز دو نفر از رفقایم را دیدم. یکیشان تمامِ روز میخندد و عادت دارد بقیه را هنگام خندیدن به بادِ کتک بگیرد. از خندهاش هم به خنده و هم به بدندرد میافتی. آنیکی هم هربار میبینمش موهایش خوشرنگتر از بارِ قبلیست و شریکجرمِ خوبی نیز هست. انگشتری از چشمانِ آبیِ یک جغد به دست داشت. نگاه کردم، انگشترش را درآورد و هدیه داد. آن انگشتر را و رفاقت با این دو نفر را روی چشمانم میگذارم.
چنان زلال شود.. آن کسی که تو را یک بار، فقط یک بار نگاه کند؛ که هیچگاه کسی جز تو را نبیند از پسِ آن. حتی اگر هزار بار هزاران هزار چهره را نگاه کند.
یتیمِ زیبایی خواهد بود این جهان، اگر آدمهایش بدونِ رؤیتِ تو چشم گشوده باشند.
_رضا براهنی
