ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

الذهاب إلى القناة على Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
264
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+47 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
کلید را می‌اندازی و می‌پیچانی. انقدر آرام هل نده. محکم باش. در را باز کن و ببین که هیچکس منتظرت نیست. جدیداً‌ دیرتر شب می‌شود. هنوز تابستان است و خیالِ تمامی هم ندارد‌. وارد که می‌شوی، نورِ کم‌رنگی از پنجره‌ی آشپزخانه ریخته روی فرش‌ها. تو که بلدی تاریکی به‌ بار بیاوری، آن نور را هم پاک کن. برو توی اتاق و پنکه را بزن. نخواستی هم نزن. می‌دانی فردا باید چه بپوشی‌. می‌دانی بهتر است کلیدت را یادت نرود. می‌دانی هیچکس منتظرت نیست؟ می‌دانی. از این‌همه دانستن خسته نیستی؟ آخ، یادم نبود سوالِ کسی را جواب نمی‌دهی. اما من جواب دادم. همه‌چیز را. یادت هست؟ نشسته بودم صندلیِ جلو و منتظر بودم ترافیکِ جلوی تره‌باز باز شود. چشم‌هایم می‌سوخت، و گلویم، و هرچه کاغذ در کوله‌ام داشتم. داشتی از مرگ حرف می‌زدی. گفتی می‌دانی آدم عزیزش بمیرد، چه شکلی می‌شود؟ نگاهم از ترافیک افتاد به خودم در آینه‌ی بغل. چشم‌هایم قرمز بود. در گودی‌شان می‌شد آب ریخت و ماهی قرمز انداخت. سرم را گرداندم طرفِ تو. گفتی بله، می‌دانی. می‌دانستم. مثلِ تو که حالا باید بدانی هیچ‌کس هیچ‌جای این دنیا منتظرت نیست. چه خوش‌خیال! فکر کردی که چه؟ از آقا پرسیدم کلاس ریاضی‌تان جلسه‌ای چند؟ گفت ده تومان. سرم را انداختم پایین. گفت خانواده می‌توانند تقبل کنند؟ سرم رفت پایین‌تر. گفت بالاخره باید به اندازه‌ی کارم پول بگیرم. سرم خم‌تر شد، پایین‌تر، پایین‌تر. نکن آقا. باید دو لیتر روغن بزنی تا این لولا از غژغژ بیفتد. نکن. می‌دانی آدم عزیزش را از دست بدهد، چه شکلی می‌شود؟ غمِ اولاد دیده‌ای؟ دیده‌ای؟ چه بد. حالا برعکسِ همیشه که تو منتظرش بودی، او منتظرِ توست. وایسا ببینم، اصلاً منتظرش بودی؟ ببین این‌ها را. فکر می‌کنند من یاوه می‌گویم. بد هم فکر نمی‌کنند. چون فکر نمی‌کنند. کاش آن‌جا که دمِ تره‌بار بودیم می‌زدیم بغل و یک کیلو شلیل می‌گرفتیم. شلیل‌ها خوشمزه‌اند. حداقل وقتی می‌رسی خانه‌ای و تنهایِ تنهایی، چند شلیل داری نگاه‌شان کنی. شلیل دوست داری؟ دوست داشته باش. نه نورِ تابستان می‌ماند و نه کلاس‌های خصوصی. شلیل‌ها می‌مانند. فقط شلیل‌ها.

یک نان به دو روز اگر بوَد حاصلِ مرد وز کوزه شکسته‌ای، دَمی آبی سرد محکومِ کم از خودی چرا باید بود؟ یا خدمتِ چون خودی چرا باید کرد؟ _ حضرت خیام نیشابوری؛ رباعیات. رباعیِ شماره‌ی نودوهشت.

Wild World - Cat Stevens.m4a3.20 MB

photo content

خب؛ این تصمیمِ بزرگی‌ست. کتابِ بعدی‌مان دُن کیشوت است، نوشته‌ی میگل دِ سروانتس به ترجمه‌ی استاد محمد قاضی از نشرِ ثالث. برایم آرزوی موفقیت کنید؛ روزافزون.

اما در خصوصِ داستان، مقدمه و موخره یکی‌اند و از یک بندِ مشترک تشکیل شده‌اند که در ابتدا گیج‌تان می‌کند و در انتها که دوباره به آن باز می‌گردید، چیزی را می‌گوئید که من در ابتدای این متن گفتم. فقط آه. آه از این فاجعه‌ای که رخ داد. آه از غرورِ امرنس و زندگی در میانِ آن کثافات. آه از گربه‌هایی که فرار کردند. آه از خانمِ خانه که هیچ‌وقت برای حیوانِ خانگیِ خودش هم در اولویتِ شماره‌ی یک نبود. آه از دروغ‌هایی که باید می‌گفتند تا امرنس زنده بماند. آه. واقعا همین. گویی سابو کم‌کم در طولِ داستان با ناخنش خراشی روی پوست‌تان ایجاد می‌کند و به پایان که نزدیک می‌شوید می‌بینید همان خراش‌های نازک اکنون به خون‌ریزی افتاده‌اند. شخصیتِ ارباب را هم خیلی دوست داشتم. انگار قرار بود بفهمیم که این خانمِ خانه واقعا خوشبخت است، فقط دلش می‌خواهد گاهی خودش را بزند به کوری. وقتی هم جایزه‌ها می‌ریزند روی سرش و این اتفاقات دقیقاً در لحظاتی می‌افتند که او باید در کنارِ امرنس باشد، می‌فهمیم این خانم چقدر بدبخت است. داستان فی‌الواقع همین است. قرار نیست حق را به کسی بدهید. مثلِ جمله‌ای‌ست که خودش در انتها می‌گوید: مرده‌ها برنده‌اند و زنده‌ها بازنده. و این بهترین پایان برای این روایت بود. نکته‌ی جالبِ دیگر هم برایم این بود که نامِ خانمِ خانه نامِ نویسنده است. همان ماگدا سابو. و این فقط یک‌بار در دیدارهای آخرش با امرنس، علنی بیان می‌گردد. زیرا وقتی اولین‌بار به زبان می‌آید، اولین‌ لحظه‌ای‌ست که امرنس با خانمِ خانه بسیار نزدیک و احساساتی برخورد می‌کند. و این شوکِ لحظه‌ی جدید با به زبان آوردنِ نام، به مخاطب نیز القاء می‌گردد. در خصوصِ چاپ و ویراستاری، اول اینکه ترجمه عالی بود و نشرِ بیدگل خودش را در این موضوع ثابت کرده‌ست. دوم اینکه در خصوصِ ویراستاری، من هیچ‌گونه اشکالی در حرکت‌گذاری و استفاده از علائمِ نگارشی پیدا نکردم. نیم‌فاصله‌ها و ویرگول‌ها همگی در جای درست‌شان بودند. تنها مشکلی که بنده در تایپ دیدم یک جابه‌جایی بود که در آن مجسمه را نوشته بودند مسجمه. از آن‌جایی که کتاب نمونه‌خوان داشته است، بی‌شک بهتر بود که این اشکال نیز رخ نمی‌داد. اما این چیزی از ارزش‌های بیدگل و در و سابو و آقای مرادیانی کم نمی‌کند. مخلصِ کلام: در را بخوانید؟ بله، آب دست‌تان است، بگذارید زمین. بروید در را بخرید و بلافاصله بخوانید.

اگر قصد دارید کتابِ در نوشته‌ی ماگدا سابو را در آینده بخوانید، بهتر است مطلع باشید که متنِ زیر حاویِ کمی اسپویل است. آه. من واقعا نمی‌دانم درباره‌ی "در" چه بگویم. به هرکس می‌گفتم می‌خواهم بخوانمش، می‌گفت منتظرِ رخ دادنِ اتفاقِ خاصی در روندِ داستان نباش. اما من به شما می‌گویم، "در" تماماً یک کتابِ خاص است. درباره‌ی بیست سال زندگیِ خاصِ یک خانواده با خدمتکارشان. ابتدا داستان را رها کنیم و برویم سراغِ نویسندگیِ ماگدا سابو. این اولین کتابی بود که من از ایشان می‌خواندم اما کاری کرد که بگویم بی‌شک آخرین کتاب نخواهد بود. سابو بلد است کجا شوخی کند و کجا نه. بلد است چطور اورثینک را بنویسد. بلد است چطور زیباسازی کند. در بخشی از کتاب که شخصیتِ زنِ خانه دچارِ کم‌خوابی است و همزمان در هزاران کنفرانس شرکت می‌کند، سابو آن را با ابرهای زیادی بالای سرش به یکی از داستان‌های فرانسوی تشبیه می‌کند. از طرفی او خیلی خوب بلد است کاراکتر بسازد و مگر مثالی هم برای این مطلب لازم است؟ امرنس، امرنس، امرنس. خانمی که حتی وقتی غر می‌زد می‌گفتیم چه جذاب و کوبنده غر می‌زند. وقتی از قسمت‌های مرگش می‌خوانیم عمیقاً می‌گوئیم حق دارد که دیگر به کسی اعتماد نکند. اما از طرفی هم منطق‌مان صددرصد می‌گوید حق با خانمِ خانه بود که اعتمادِ امرنس را خدشه‌دار کرد و دربِ خانه‌ای که هیچکس داخلش را ندیده بود باز کرد، فقط برای اینکه امرنس نمیرد. "کمی دیرتر بمیرد." و دوباره ما نمی‌دانیم حق را دقیقا به چه کسی بدهیم. نکته‌ی خوبِ دیگری که از شخصیت‌پردازیِ سابو می‌بینیم، بحثِ شخصیتِ خانمِ خانه است. آن‌قدر گاهی حق به جانب می‌شود که دوست داری یک تف بیندازی توی صورتش و امرنس می‌آید و آن تف را جای مخاطب، توی صورتِ ایشان می‌اندازد. و جایی دیگر که حق را به او می‌دهی، امرنس می‌آید و طوری با او صحبت می‌کند که تو از خودت بپرسی آیا لازم است انقدر به او توهین شود؟ این است. تمامِ هنرِ نوشتنِ سابو این است. که کم‌کم کاری کند یک‌سری مفهوم درباره‌ی کاراکترها و داستان در مغزتان ریشه بدواند. بی‌آنکه چیزی را مستقیماً اعلام کند. در ابتدا وقتی در صفحه‌ی اولِ کتاب می‌خوانید: من امرنس را کشتم، می‌گوئید وا. اما با اینکه شاید این یک خبرِ مستقیم است، داستان اصلا به دنبالِ مقصد نیست. به دنبالِ این نیست که امرنس مرد یا زنده ماند و اگر مرد، چطور مرد؟ داستان یک مسیر است. فقط یک مسیرِ گذرا. پایانش کم‌اهمیت‌ترین بخشِ آن است. اینکه چطور به این پایان رسیدیم، به داستان معنی می‌دهد.

امروز انسانِ احساسی‌ای هستم. فردا از منطق با من حرف بزنید.

در دبیرستانِ بوی خاک‌گرفته، یکی از بچه‌ها گفت خیلی وقته این کتاب رو میاری و می‌بری. "کتابِ در را می‌گفت." گفت خیلی جذابه؟ گفتم بله، جالبه. گفت چرا تمومش نمی‌کنی؟ گفتم چرا باید عجله کنم؟ گفت برای اینکه به درس‌هات برسی. گفتم چشم، تمومش می‌کنم و فردا با یک کتابِ جدید میام. گفت اصلاً درس هم می‌خونی؟ بنده که گفتم چی‌ بگم و خندیدم و از خیابان رد شدم و سوارِ ماشین شدم. اما این را می‌گذارم اینجا بماند و در حالی‌که آی‌کیوی زیستِ جامع را باز می‌کنم، از شما می‌پرسم: جوابِ چنین سوالاتی را چطور باید داد؟ اما قبل از آی‌کیو، بخشی از سوگِ مادر را که امروز هم ورقش زدم اینجا برای‌تان می‌نویسم. یادداشتی‌ست از بیست و یکمِ خردادماهِ شصت و پنج: مامان را خواب دیدم. مریض و بستری بود. روی تختی بی‌خصوصیت و نامعلوم اما کدر و دلگیر دراز کشیده بود. گریه می‌کرد. از من با چنان شدتی دلخور و بیزار بود که نگاهم نمی‌کرد. انگار عاقم کرده بود. وحشت‌زده بیدار شدم. مرا یادِ بخشی از 'در' می‌اندازد که در آن امرنس در بیمارستان بستری است و هرگاه کسی به ملاقاتش می‌آید، حوصله‌ای سفید را می‌گیرد جلوی صورتش. غذا هم بخواهد بخورد، از پشتِ حوله می‌خورد. انگار چشم‌های او هم مردم را عاق کرده‌اند. می‌بینید؟ کتاب‌ها بازی می‌کنند. هم بینِ خودشان و هم بینِ خواننده‌های‌شان. چطور می‌توان از این بازی دست کشید و در را با عجله تمام کرد و بازگشت به خیلی‌سبز و الگو و مهروماه و هر کوفت و زهرمارِ دیگری؟ رسیدنِ به هردوی‌شان فقط سه‌چهار ساعت بیداری می‌طلبد؛ فقط سه‌‌چهار ساعت. و هنوز، جوابِ چنین سوالاتی را چطور باید داد؟

در دبیرستانِ بوی خاک‌گرفته، یکی از بچه‌ها گفت خیلی وقته این کتاب رو میاری و می‌بری. "کتابِ در را می‌گفت." گفت خیلی جذابه؟ گفتم بله، جالبه. گفت چرا تمومش نمی‌کنی؟ گفتم چرا باید عجله کنم؟ گفت برای اینکه به درس‌هات برسی. گفتم چشم، تمومش می‌کنم و فردا با یک کتابِ جدید میام. گفت اصلاً درس هم می‌خونی؟ بنده که گفتم چی‌ بگم و خندیدم و از خیابان رد شدم و سوارِ ماشین شدم. اما این را می‌گذارم اینجا بماند و در حالی‌که آی‌کیوی زیستِ جامع را باز می‌کنم، از شما می‌پرسم: جوابِ چنین سوالاتی را چطور باید داد؟ اما قبل از آی‌کیو، بخشی از سوگِ مادر را که امروز هم ورقش زدم اینجا برای‌تان می‌نویسم. یادداشتی‌ست از بیست و یکمِ خردادماهِ شصت و پنج: مامان را خواب دیدم. مریض و بستری بود. روی تختی بی‌خصوصیت و نامعلوم اما کدر و دلگیر دراز کشیده بود. گریه می‌کرد. از من با چنان شدتی دلخور و بیزار بود که نگاهم نمی‌کرد. انگار عاقم کرده بود. وحشت‌زده بیدار شدم. مرا یادِ بخشی از 'در' می‌اندازد که در آن امرنس در بیمارستان بستری است و هرگاه کسی به ملاقاتش می‌آید، حوصله‌اش سفید را می‌گیرد جلوی صورتش. غذا هم بخواهد بخورد، از پشتِ حوله می‌خورد. انگار چشم‌های او هم مردم را عاق کرده‌اند. می‌بینید؟ کتاب‌ها بازی می‌کنند. هم بینِ خودشان و هم بینِ خواننده‌های‌شان. چطور می‌توان از این بازی دست کشید و در را با عجله تمام کرد و بازگشت به خیلی‌سبز و الگو و مهروماه و هر کوفت و زهرمارِ دیگری؟ رسیدنِ به هردوی‌شان فقط سه‌چهار ساعت بیداری می‌طلبد؛ فقط سه‌‌چهار ساعت. و هنوز، جوابِ چنین سوالاتی را چطور باید داد؟

صبح بخیر

1|7 - Gerye Nakon - Rez (320).mp39.41 MB

photo content

رفته بودم کتاب‌فروشیِ فرهنگ؛ در بازارِ قدیمِ عبدالعظیم است. دنبالِ آثارِ شاهرخ مسکوب می‌گشتم که سوگِ مادر را دیدم. برداشتم و همین‌طوری صفحه‌ای از آن را باز کردم. یادداشتی در بیست‌و‌ششمِ بهمن‌ماهِ شصت و هفت بود. نوشته بود: مدت‌هاست که مامان را ندیده‌ام، دلم خیلی برایش تنگ شده. چقدر مرگ ما را از هم جدا کرده، دیگر حتی خوابش را هم نمی‌بینم. آن‌جا نفهمیدم چه خواندم. اما چون دنبالِ یک کتابی بودم که گریه‌ام را درآورَد، خریدمش. اینجا برای‌تان تعریف کرده بودم که چقدر دنبالِ تلنگری برای تخلیه شدن می‌گردم. خلاصه، برگشتم خانه. صفحه را دوباره خواندم و گریه کردم. آنقدری که نفسم گرفت و به هق‌هق افتادم. رفتم یادداشت‌های روزهای قبلی‌اش را هم بخوانم، رسیدم به روزِ فوتِ مادرش و دیدم روزِ تولدم بوده. دوباره گریه کردم. نمی‌دانم چه بگویم... واقعا نمی‌دانم. اما فکر می‌کنم با این کتاب، حتی کمی بیشتر از آن تلنگر برایم رخ دهد. نمی‌دانم حتی کِی شروعش کنم و کِی تمام. مثلِ جلسه‌ای شکنجه‌ی روحی می‌ماند. نمی‌دانم. گریه‌ی خوبی بود، ممنونم آقای مسکوب.

باید فقط بلند شد و لباس‌ پوشید و به سرعت از اینجا رفت.

آن روز جمعه‌ی مقدس بود. رسمِ خانه‌ی ما آن بود که روزه بگیریم و در میانه‌ی روز فقط سوپ آلو بخوریم و نه هیچ چیزِ دیگری. پدرم این رسم را به من هم انتقال داده بود. امرنس در این روز یکی از آن غذاهای لذیذش را برای ارباب می‌آورد و دوتایی علیه من متحد می‌شدند و به‌هم چشمک می‌زدند. آن بعدازظهر خودم سوپ آلو را درست کردم، توی شکمم سرازیرش کردم و راه افتادم به آن‌سوی خیابان طرفِ خانه‌ی امرنس. طوری بیرون روی نیمکتش نشسته بود که انگار از قبل منتظرم بود. بی‌اینکه حرفی بزند به قضاوتِ من درمورد شخصیتش گوش داد. بعد باخوش‌رویی و بدونِ هیچ اثری از خشم، درآمد که: "چه خدای عجیبی داری که بر اساسِ آلو درباره‌ی آدم‌ها داوری می‌کند. اگر فکر می‌کنی توی بهشت به حالت فرقی می‌کند، می‌توانی هرچه می‌خواهی بخوری. خدای من، البته اگر خدایی داشته باشم، همه‌جا هست؛ در قعرِ چاه، در جانِ این سگِ بیچاره و روی تختِ خانم بور در حالِ مرگش. همان‌طور که خودت می‌دانی از عمرِ ارباب خیلی زیاد نمانده. به نظرت با آلو خوردن قوای بدنی‌اش بیشتر می‌شود؟ یادگاری چی با خودش می‌برد آن‌طرف؟ چون هرکسی می‌رود با خودش چیزی می‌برد. و لطفاً ارباب را با سوپِ آلو یا صدای تق‌تق کوبیدن روی ماشینِ تحریرت، زودتر نفرست آن دنیا. امروز باز هم تنهایش گذاشتی و رفتی کلیسا. یک‌بار هم که شده بخندانش، عبادتِ واقعی یعنی همین. تو که این‌طور درباره‌ی مسیح یا خدا اظهارنظر می‌کنی که انگار رفیقِ شفیقت بوده‌اند، چه تصوری ازشان داری؟ رستگاری چه‌قدر در نظرت حقیر است! با دو قاشق سوپِ آلو؟ من برای خشکه‌مقدش‌بازی‌هایت در طولِ هفته پشیزی ارزش قائل نیستم. خانه‌ات آشفته است، ولی توی زندگیِ حقیرت عاشقِ نظمی. این حالم را به‌هم می‌زند. ساعت سه‌ی بعدازظهرِ سه‌شنبه، اگر زمین و آسمان به‌هم دوخته شوند، وقتِ دندانپزشک داری. دندان‌های‌تان را به‌هم نشان می‌دهید و برمی‌گردی. هر پنج‌شنبه نوبت به آرایشگر می‌رسد. چهارشنبه‌ها، رخت‌چرک‌ها، و نه هیچ‌ وقتِ دیگری. یکشنبه‌ها و تعطیلات، کلیسا. سه‌شنبه‌ها انگلیسی حرف‌ می‌زنیم و جمعه‌ها فقط آلمانی، که مبادا فراموش‌مان شود. بقیه‌ی وقت‌ها بی‌وقفه تق‌‌و‌تق می‌کوبیم رو صفحه‌ی کلیدهای ماشین تحریر. گوشِ ارباب، حتی بعد از مرگ، از صدای تروترقش زنگ خواهد زد." زدم زیرِ گریه. نمی‌توانم دلایلش را توضیح دهم. از جیبِ جلوی اتوشده‌اش دستمالِ سفیدِ تروتمیزی درآورد و گرفت جلوی من. انگار بچه‌ای توی کودکستان موردِ مواخذه قرار گرفته بود و از کاری که کرده بود پاک خجالت می‌کشید و از حالا به بعد دیگر بچه‌ی خوبی می‌شد. _در؛ اثرِ ماگدا سابو. به ترجمه‌ی نصراله مرادیانی؛ نشرِ بیدگل.

صبح بخیر