مخرب
الذهاب إلى القناة على Telegram
نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
384
المشتركون
+124 ساعات
+207 أيام
+1830 أيام
أرشيف المشاركات
383
خواب دیدم که میگویی اینجاست، میگویی درست سمت چپ بدنم است و قلبش را نشان داد، اینجاست اما چیزی را حس نمیکنم این به معنای رفتنش نیست ، سنگینی حضورش هست ، اینجا است ،و دیری رفته است
383
زندگی من سراسر پوچ و ابهام است عزیز من، این را در نخستین نامه برایت نوشتم اما یادم رفت ابهام را محذوف کنم و به جایش مطلق را جا گذاری کنم . زندگی من، یا روزگار من در هیچ مطلق می غلتد . برایت مهم نباشد میدانم که نیست، اما دلم میخواست کسی غیر از خودم بداند که در پوچی زیستن مطلق چه رنجی به همراه میآورد و دم نمیزنم، نمیخواهم سخنت را آمخته به تسلی کنی و به سویم برخیزی، و یا کوششی کنی که زندگی ام را معنا ببخشی، که ممکن نیست ، تنها قصد داشتم بگویم که همه چیز دوباره من را غرق کرده است و راه نجاتی نیست. فقط خواستم که بدانی .
383
در جواب اونی که بهم گفت خسته نمیشی آنقدر مینویسی باید بگم چطور از ناجی خودم خسته بشم ؟ تازه مدیونش هم هستم. اگر نوشتن نبود من هم نبودم.
383
در من چیزی کم بود ، بوسه های تو کم بود ، فقط تورا کم داشتم ، دیر آمدی اما مرا به زندگانی، اشتیاق آشتی دادی. همین که بوسه های تو آغاز شد ، همین که سر در آغوشت براوردم ، و در عمق چشمانت حلقه آویز شدم. فرو ریختن در دلم آغاز شد .
383
باغ دلم با یاد تو غوغا میکند، ریشههای باغ با خیال رخسارهی تو سر به فلک میکشند، غنچه های باغ را چه بگویم که با بوی تو طرب میکشان سر میدهند.
آه الهٰه نازنین با گذرت این باغ را به آغوش بکش! که فصل سرما رسیده است.
خنجرها را از یاد ببر میخواهم فرو ریختن برگ درختان پاییزی بر روی شانههایت را تماشا کنم. هنگامی که چشمانت، راستی گفتم چشمانت! میدانی که چشمانت، اجرام آسمانی را در خود جایی دادهاند. هنگامی که چشمانت، چشمانت ؟ چشمانت ساز سکوت تنهاییهایم است. هنگامی که ستارههای چشمانت بر سر و جانم فرو میریزند، من کیستم ؟ هنگامی که به اندازه یک نفس از تو فاصله دارم، آخرین نفسی که زیر ستارهها میکشم. تو بوی عشق، بوسهٔ نرم گاهی عمیق، امواج اقیانوسی آرام گاهی طغیان اقیانوسی خروشیده، صدای رقص برگهای پاییزی گاهی طوفانی عظیم، آغوشی ملایم گاهی آغوش دلتنگی . . میدهی. آیا لایق دیدن، بوییدن و شنیدنِ 'تو' هستم ؟
مگر انسان ها میتوانند حقیقت تو را کشف کنند ؟ . تنها بوسهی باد بر روی شقیقههایت، رقص باران بر روی تنت لایق توست و بوییدن تو از آن گل نیلوفر است. میخواهم مرا از نخل خرما به دار بکشند زیرا موهایت هل شده با شیره خرماست. لبخند تو، خندههای تو، صدای خندههای تو روح را بر تن میدمد.
گاهی مانند طغیان اقیانوسی خروشیده، غرش آسمان را به راه میاندازی، میخواهم جان گداز صاعقه من باشم، اما من در دل نوای تاریکی تنها تو را میبینم که زیر نور ماه میرقصی. میخواهم فریاد بزنم تا پایان زندگی مرا در آغوشت بفشار طوری که همان جا خاک شوم.
دیگر کلمات بس است تو را نمیشود در واژگان یافت.
از تو نوشتم برای تو
ـ ماهی
383
در عمق تاریکی و بی پناهی محض، که هیچکسی را در کورسوی مرده چراغ تاریک نمی بینم، دستی به سوی نیستی و واهمه درد پیش می کشانم،و پس نمیزند.
383
من دیری از دست رفته ام، و دیگر باز نمیگردم. و اگر احتمالی به این یقین دیدی،بدان که تنها پیکر من باز میگردد. من خودم را در آخرین دیدار ،در آخرین وداع با او،و در خاطرات مرده ، حتی در شادی غم افزون، در گذشته مدفون شده جا گذاشته ام و دیگر ، یا به گمانم هیچوقت باز نمیگردم.
