مخرب
الذهاب إلى القناة على Telegram
نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
361
المشتركون
-124 ساعات
+77 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
361
جبر روزگار کنار رفت، زمان در چنگالم افتاد، اقاقی ها روییدن در دلم، هزار شاه ماهی در دلم پرواز می کنند. حالا دیگر خوشبختم و می توانم آسوده بگویم این دنیا همه چیز به من داده است. و جغرافیا دیگر معنایی ندارد من آبادی خودم را به وسعت آغوش او پیدا کرده ام.
361
Repost from N/a
چشمم که به او افتاد، انگار دنیا چند بار دور خودش چرخیده بود و باز هم به نقطهٔ صفر رسیده بود. همهٔ روزهای بی او، یک نفس طولانیِ حبس شده بودند و این لحظه، اولین بازدمِ آرامش بخش عمرم بود. دیدن او یعنی تمام فصل های منتظرمانده، یکجا شکوفه دهند.
-او
361
Repost from پوست
https://t.me/destructive_kj
سعی میکنی حواست باشه که بندکتونیت رو محکم ببندی، چون هیچ خوش نداری وسط راه باز بشه. دوست داری که خوشنویسی یاد بگیری، اما کلمات همیشه جلوتر از دستانت حرکت میکند. مکانهای سوت و کور و حتی کپکزده، روحات را جلا میدهد، گویا که حس تعلق را در همان مکانها لمس میکنی.
361
Repost from اتاقِ زیرشیروانی
🦇 این پیام رو فور بزنید چنلتون، تا بنده توی چنلتون فوضولی کنم و یه سوالی که توی ذهنم میاد ازتون بپرسم. (جوین هم میشم بی شک)
361
Repost from پوست
دریا، پیکرِ بیجانش را به ساحل استفراغ کرده بود؛ گویی حتی ژرفای آب نیز تابِ تحملِ نیستیِ او را نداشت و مرگ، آخرین شکلِ طردشدگیاش از جهان بود. میانِ کران و بیکران، چیزی از جنسِ فقدان بر ماسهها افتاده بود. نه دیگر پرندهای برای پرواز، نه موجودی برای زیستن. صرفاً بقایای خاموشِ حضوری که هستی، پیش از آنکه مجالِ معنا یافتن بیابد، از آن سلبِ وجود کرده بود.
