یادداشت های یک دیوانه
الذهاب إلى القناة على Telegram
بغل کن مرا ، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
221
المشتركون
-124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
ما همیشه برای تصمیمها و انتخابهامون، یه قصه داریم:
اگر دروغ گفتیم، حتماً یه جایی گیر افتاده بودیم.
اگر رفتیم، حتماً دیگه نمیشده بمونیم.
اگر عصبانی شدیم، حتماً خیلی تحت فشار بودیم.
چون ما خودمون رو با گذشتهمون میشناسیم؛ با شبهایی که خوابمون نبرده، با ترسهایی که به کسی نگفتیم، با تحقیرهایی که قورت دادیم و زخمهایی که یاد گرفتیم طوری باهاشون راه بریم که کسی نفهمه.
اما نوبت به بقیه که میرسه، قصهها یادمون میره و فقط حکم صادر میکنیم:
یکی میره، میگیم بیوفا بود.
یکی میمونه، میگیم ترسو بود.
یکی میبخشه، میگیم احمق بود.
یکی نمیبخشه، میگیم سنگدل بود.
چون از زندگی بقیه معمولا آخر قصه نصیبمون میشه. همون لحظهای که در رو بست و رفت. همون شبی که داد زد. همون دروغی که گفت. همون موضوعی که نبخشید.
ما اون یه لحظه رو میبینیم، نه صدها روز قبلش رو.
بعد همون یه لحظه رو برمیداریم میذاریم جای تمام زندگیِ یه آدم و فکر میکنیم شناختیمش.
شاید قضاوت منصفانه از جایی شروع بشه که قبول کنیم: ما معمولاً فقط یه تیکه از قصهی آدمها رو دیدیم، نه همهش رو.
Repost from N/a
«هر صبح صدای ضربان قلبم را میشنیدم. جریان خون در شریانم را لمس میکردم.با نور اولین روز تابستان از شوق پر میشدم. این حالت، مرا دائمالخمرِ شور ساخته بود.»
Repost from N/a
مرا یاد کن. در میانه ی زندگی؛ در میانهی داستانِ غمگینی که میمیرم. در تمام صفحاتی که ورق نزده از آنها عبور کردی. در تمام جادههایی که برای رسیدن به او راندی.
