Eunoia | Sara Akbari
الذهاب إلى القناة على Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
619
المشتركون
-124 ساعات
-67 أيام
-2630 أيام
أرشيف المشاركات
اگر ترا نمیدیدم؛ پنجرهی دلم برای همیشه بسته میماند، دل به شکوفهها و گلها نمیبستم، عادت به پیادهروی زیر باران نمیکردم، اشک حاکم چشمهایم میشد، بغض رفیق همیشگیام میبود، زمستان برایم سرد و خشک معنا میداد، قلبم حوصلهی تپیدن نمیداشت و امید ساکن دلم نمیشد... چه خوب که دیدمت.
✍🏻|#انوش
از دوران مکتب تا آموزشگاه و دانشگاه، همیشه عادتم بود که گوشهای از کتاب، نامم را کوچک بنویسم یا امضایی بزنم. نه برای آنکه گم نشود، چون یادداشتهایم را با دقت و حوصله در حاشیهها مینگاشتم، نمیخواستم با کتاب دیگری جابهجا شود. بهخصوص در جریان امتحان، همین کار باعث میشد سردرگم نشوم و بیهیچ پرشی، دقیق و تمرکزدار پیش بروم.
آنها که کتابچههای جداگانه را با قلمهای رنگارنگ، نقشونگار میکردند. من در دیزاین کردن کتابچه اصلا علاقه نداشتم.
اما در آغاز، این عادت سادهام برای دیگران جالب بود. دختران، با دیدن نامم، آزارم میدادند و اگر قلمی مییافتند، روی هر صفحه نامم را مینوشتند. سمستر اول را با همین اذیتها گذراندم.
با این حال، چیزی جالبتر رخ داد: در سمستر دوم، اکثر دختران نیز شروع کردند به نوشتن نامشان، یادداشتبرداری و شخصیسازی کتابها. هر کتابی که میدیدی هویت داشت.
فهمیدم که گاه یک رفتار ساده و کوچک، میتواند الهامبخش باشد، حتی اگر در آغاز به شوخی گرفته شود.
جان کلام: گاهی بیمعناترین چیزها، به تحسین میرسد؛ اگر از آنچه درستیاش را باور داری، دست نکشی و از دیگران متمایز باشی، ناخواسته چراغ راه دیگران میشوی.
✍🏻|#انوش
امروز وقتی چپترهای انستیتیوت را جمع میکردم، در صفحهی نخست هر کتاب، نام خودم را یافتم؛ با دستخطهایی متفاوت و رنگهایی گوناگون که همه اثر دستهای همصنفانم است.
جانِکلام: در نهایت، آرامش یعنی هنر زندگی کردن با تمام پیچیدگیها و هنوز لبخند زدن، در حالی که طوفانها میوزند، اما تو در دل آنها، آرامی.
چنانکه مارک تواین گفت:
«آرامش، در بیوزنی نیست، بلکه در توان ایستادگی در برابر بادهای سهمگین است.»
✍🏻|#انوش
آرامش هدیهایست که فقط با زندگی کردن تمامعیار، با لمس همه رنگهای وجود، از تلخی تا شیرینی، از خوشی تا غم و از بدستآوردن تا از دست دادن به دست میآید. آرامش، نه یک مقصد، که سفر بیپایانیست که در آن خودمان را میشناسیم، میبخشیم و آزاد میسازیم.
آرامش یعنی پذیرفتن طوفانهای درونی بدون فرار و یافتن سکوتی که از اعماق روح سرچشمه میگیرد. این سکوت، تنهایی نیست، بلکه آغوشی امن است که در آن، درد و رنج به آرامی، همراه با امید و فهم، جای میگیرند.
آرامش؛ هنر یافتن سکوت در طوفانهای درون است.
آرامش، به معنای نبودن مشکل یا غیاب آشفتگی نیست، بلکه مهارتی است که از عمق درک و پذیرش زندگی و خودمان سر میزند. در میان هیاهوی جهان و آشوب احساسات، آرامش همچون نوری است که راه را نشان میدهد، بیآنکه نیاز باشد همه صداها خاموش شوند.
وقتی در باغهای سبز دستبهدست با تو قدم نزنم، از رُز و یاس برایت عطر نسازم، با تو به چرچر پرندگان خوشآواز گوش ندهم، با دیدن دریاهای خروشان غرق چشمانت نشوم، شانههایت را به کوههای سر بهفلک تشبیه نکنم، در عصر پاییزی با تو قهوه ننوشم، برایت داستان رومیئو و ژولییت را قصه نگویم، تعریف وفاداری ماه را برایت نکنم، در نور ستارگان برایت مثنوی نخوانم، در روشنایی هالهای ماه چشمان نافذ ترا نکشم، در آتش چوب بلوط برایت چای سیاه دم نکنم، در سرمای زمستان با تو برفبازی نکنم، در روزهای بارانی قدمزده با تو به کتابخانه نروم، برایت گلهای رنگارنگ را هدیه ندهم... و هزار کار دیگر، این زندگی را چه کنم؟
اما حالا صبوری میکنم یا شاید تظاهر به صبوری میکنم... نمیدانم.
✍🏻|#انوش
هرگاه پذیرفتی رشد همیشه با سادگی همراه نیست؛ آنگاه ریشهات قویتر، ساقهات استوارتر و حاصلت پربارتر میشود.
✍🏻|#انوش
شنیدم وقتی باران میبارد، در روشنی سپیدهدم، به وقتِ میان عصر و شام یا هنگام اذان دعاهایت مستجاب میشود.
انتظار مرغ آمین را میکشم، من دعا کنم و او بلافاصله آمین بگوید تا زودتر قبولیت بگیرد.
همین که بیاید دعا میکنم؛ تا هیچ دلی تنگ نباشد. چون هر دردی درمان دارد، ولی دلتنگی نه!
✍🏻|#انوش
عهدمان غرق شدن بود؛ تو در مهر من و من در چشمان تو.
قبل از اینکه عهد ببندم، غرق چشمان چون شبت شدهبودم، حالا بیا تا وفا به عهد را برایت بیاموزانم.
✍🏻|#انوش
هر چه بود و نبود را یا مخفی کردم یا محو. اگرچه بعد آن آرامش با من قهر کرد، ولی صبر میکردم.
میبینم باز در استانهی خیالم جای قدمهای تو پیدا شده. مگر ترا در ژرفترین نقطهی قلبم حبس ابد نکرده بودم؟
هیچتوقعی از تو ندارم، نه دلگیرم و نه منت میگذارم. گاهی دلم میخواهد از خیال تبعیدت کنم به خاطره، تویی که قدر قصر عشق را ندانستی، از زیباترین محبس پا به فرار گذاشتی، ترا با خیالم چه کار...
اما بمان، بمان که با تو خیالم نیز دلانگیز میشود.
✍🏻|#انوش
Repost from N/a
حرفهای نگفتهی زیادی در لابهلای موهایم گیر کردند، اشکهای در نوک انگشتانم و نگاهای در پس پنجره چشمانم.
من روزی کبوتر بودم، در روزگاری سبز با عالمی از خیال، در بلندترین ابر آرزوهایم مینشستم و دنیا را تماشاه میکردم.
لبخندم هنوزم بر سرزبانهاست.
چیزی از آن روزها باقی نیست، حالا میدانم که نه کبوترم که پرواز کنم و نه میشود خیالات حقیقت شود، نشستن که روی ابر جز خیال مهال چیزی نیست.
رویاهای اوراق شدهام را کجا بریزم؟
احساسات فرسوده و خشک شدهام را چگونه بدست بیاورم؟ و چگونه دوباره برای آینده رویا ببافم و خیال بیبینم؟
من دختر دریا، از موجی غطه به موجی دیگر، از دردی بسته به دردی دیگر و از حسرتی نشسته به میزی حسرت دیگر.
من چیزی جز یک تحرک، گمشده جز لایه کتاب، آدمی با احساسات ساختگی نمییابم در خود...
کاش دنیا برای من رحم میکرد، شاید رویاهایم آنقدر زیبا بود که عالمی را به سوی دریا میکشاند...
#صاحبه_صدیقی
شبهای هم هست که درد از پنجرهی چشمهای آدم بیرون میریزد، ولی چه کسی گفته تاریکی ته دارد؟
ونگوگ ستاره کشید تا ثابت کند که شب، فقط پایان روز نیست، گاهی آغاز دیدن است.
شاید کمی جنون لازم باشد، تا آدم ستارهها را در آسمان تاریک اینطور بچرخاند، آسمان را آشفته کند و با رنگ شعر بگوید. دردِ درد را کمتر کند و جلو خونریزی زخم را بگیرد.
من هم مثل ونگوگ، گاهی بیشتر با آسمان حرف میزنم تا با آدمها... نمیدانم شاید چون ستارهها قضاوت را بلد نیستند.
جان کلام: نور دقیق در دل تاریکیست؛ همانجا که ونگوگ با درد و جنون، آسمان را با ستارههای درخشان روشن کرد... فقط بیاب!
✍🏻|#انوش
زبان، مثال چاقوی دولبه است؛ آنچنان سخن بگو که دل بِبَری، نه که گردن ببُری.
✍🏻|#انوش
خواهرم همیشه چای سبز را تلخِتلخ مینوشد، اما من دوست ندارم... شاید به اندازه کافی تلخی هزارویک چیز تهنشین دلم شده و دیگر جای نیست.
✍🏻|#انوش
یک زمانی دلم میخواست به عالم و آدم از تو بگویم؛ مطمئنم تعریف زیباییات را بیشتر از یکبار به دوستانم کردهام. خدا میداند چه شوق و برقی در چشمانم بوده...
اما حالا؛ حتی وقتی اسم تو میآید، دیگر قرار ندارم؛ نه دلم میلرزد، نه ذهنم پر میکشد.
نه حالم خوب است، نه بد؛ جایی میان هیچ و همه.
نه قهوه و دیدار رفیقانه میچسپد، نه تنهایی و کتاب؛ نه خرید و چکر خوشآیند است، نه فیلم دیدن و خواب.
نه چای سبز خستگی بیدلیلم را میکاهد و نه چای سیاه آرامم میکند.
نه خوشحالم، نه غمگین.
درونم مثل ابریست دلگیر، معلق، نه باران میزند، نه کنار میرود.
میان امید و ناامیدی گیر افتادهام، نه آن مرا بالا میبرد، نه این پایین میکشد.
انگار همهچیز خاموش شده، نه برای همیشه، فقط برای مدتی که نمیدانم چقدر طول میکشد.
حتی نمیدانم این حال را چی بنامم، وقتی نه توان احساسکردن دارم، نه رمق جنگیدن.
وقتی مغز برای محافظت از تو، همهچیز را خاموش کرده؛ حتی شادی را، حتی غم را.
نه اشک میآید، نه خنده، فقط سکوت است و یک خستگیِ کشدار.
اما من میدانم، از دل همین ابر هم میشود بارید، حتی اگر دیر، حتی اگر کم؛ تنها باید صبر کنم، یا شاید یک جرقه، یک صدا، یک لمس کافی باشد برای زندهکردن دوبارهی من.
انگار زندگیام میان دو نقطه سرگردان است؛ نه اوج خوشی، نه قعر اندوه... جایی در میانه که نامی ندارد.
✍🏻|#انوش
یاران دانایم!
هفته پیشرو دور هفتم کارگاه نویسندگی آغاز میشود، آگاه باشید!
@Sara_Akbari_2004
