Eunoia | Sara Akbari
الذهاب إلى القناة على Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
619
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-2830 أيام
أرشيف المشاركات
مینویسم؛ نه فقط برای رسیدن به نام «نویسنده»، بلکه برای آنکه خودم را
در میانِ کلمات پیدا کنم.
مینویسم؛ چون واژههایم گاهی صاعقهاند و گاهی باران؛ ویران میکنند، و بعد… آرام میبارند بر خاکِ ترکخوردهی روحم.
مینویسم؛ چون نوشتن همین سادگیِ مقدس بارقهای از آرامش را در دلِ خستهام روشن میکند، مثل چراغی کوچک در شبی بیانتها.
مینویسم؛ تا از مرزِ تخیل عبور کنم و به وسعتِ معنا برسم، از آفرینش بگذرم
و در دگرگونی حل شوم.
نهانترین سویِ وجود انسان، جاییست که در سکوتِ بینام، تنها به رؤیتِ یک نگاه، معنا میگیرد.
✍🏻|#انوش
گاه زیاد مینویسم و پاک میکنم!
گاه نمینویسم و نمینویسم…
گاه مینویسم و نمیدانم چرا مینویسم!؟
گاه میدانم که مینویسم ولی نمیخواهم فکر کنم که مینویسم که لج کنم و ننویسم…
گاه نمیخواهم بنویسم ولی بدرقم مینویسم!
پروندهی نوشتنِ من را بسوزانید!
قلمم را اعدام کنید!
ولی نمیتوانید دنیای نوشتنِ من را خراب کنید!
#مهراس
#از_امروز
#نجابت_دل
روزهای اول بود که حوا را میدیدم یک روز آمد آرام، بیصدا، مثل عادتِ قشنگی که خودش راهِ دل را بلد است.
با مادرش قهر بود و تنها در گوشهیی نشسته بود گفت منتظرش نمانده
تا برایش رژ لب بزند.
بردمش کانتین، بیسکویت دلخواهش را گرفتم، اما دلش هنوز آنجا نبود…
نگاهم میکرد، با همان چشمهای کوچکی که خواستن را بلد اند، اما گفتنش را نه!
پرسیدم: «حوا جان، چیزی دیگر هم میخواهی؟»
آرام گفت: «نی… برم مثل خودت لبسرین بزن.»
همانجا فهمیدم، بعضی خواستهها کوچکاند، اما دل، در همان کوچکیها آرام میگیرد.
رژلب را بیرون کردم و روی لبهای کوچکش کمی رنگِ خوشی نشاندم. چشمهایش روشن شد و بیهیچ حرفی، بیسکویت را برایم داد و رفت.
بیاختیار یادِ حرفِ لئو تولستوی افتادم که میگوید: «در سادهترین چیزها، عمیقترین شادیها پنهاناند.»
و از آن روز به بعد هر روز میآید دمِ درِ صنف، ساکت، نجیب و منتظر. تا درس تمام شود و برایش کمی از رنگِ مهربانی بزنم و با شعف کودکانهاش برقصد.
جالب اینجاست که بهتر از من بلد است در آرایش و زیبایی، خودش رهنمایی میکند.
✍🏻|#انوش
دلم میخواستهای من زیادند، بلندند، طولانی اند، اما مهمترین دلم میخواستهای من این است که:
انسان باشم، انسان بمانم و انسان محشور شوم!
چقدر وقت کم است تا وقت دارم باید مهر بورزم، وقت کم است باید خوب باشم، مهربان باشم!
و دوست بدارم همهی زیباییها را!
#فروغ
یادت باشد که در میان هیاهو نفس بکشی.
یادت باشد که هنوز طبیعت، هنر، درختان و فشردن دستهای یکدیگر وجود دارد...💚
#لاادری
#بازتاب_عبارت
#احساس_قبل_از_وقوع
گاهی انسان پیش از آنکه اتفاقی رخ دهد، سایهای از آن را در ذهن و دل خود حس میکند؛ احساسی مبهم اما عمیق که نه کاملاً قابل توضیح است و نه کاملاً قابل انکار. این همان چیزیست که در زبان عامه «حس ششم» نامیده میشود.
از نگاه علمی، این پدیده میتواند نتیجهی پردازش ناخودآگاه ذهن باشد. مغز انسان بیوقفه اطلاعات را از محیط دریافت و تحلیل میکند؛ حتی آنچه ما آگاهانه متوجهش نیستیم. این دادهها در لایههای پنهان ذهن جمع میشوند و گاهی به شکل یک «احساس ناگهانی» یا «الهام» خود را نشان میدهند. در واقع، آنچه ما پیشبینی مینامیم، ممکن است نتیجهی تجربهها و نشانههایی باشد که بیصدا در ذهن ما ثبت شدهاند.
اما در نگاه ادبی و فلسفی، موضوع فراتر میرود. همانگونه که در کیمیاگر اشاره شده، گویی روح انسان با جریان بزرگی از حیات در پیوند است؛ جریانی که گذشته و حال و آینده را در خود دارد. در این دیدگاه، «احساس قبل از وقوع» نوعی ارتباط با این کلِ واحد است؛ جایی که مرز میان فرد و جهان از بین میرود.
شاید حقیقت در جایی میان این دو نگاه باشد؛ هم بخشی از آن علم است، و هم بخشی از آن راز.
آنچه مسلم است، این احساسها را نمیتوان نادیده گرفت. گاهی یک حس کوچک میتواند ما را از خطری دور کند، یا به مسیری درست هدایت نماید. مهم آن است که یاد بگیریم میان ترسهای بیدلیل و شهودهای واقعی تفاوت قائل شویم.
در نهایت، «احساس قبل از وقوع» شاید نه یک قدرت ماورایی کامل، بلکه زمزمهای آرام از درون ما باشد؛ زمزمهای که اگر خوب گوش دهیم، ما را بهتر از هر نقشهای راهنمایی میکند.
✍🏻|#انوش
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزانزده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم.
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز!
#پل_الوار
سایهخط | روز پنجم بعضی خاطرهها نه میروند، نه آرام میگیرند؛ فقط زیر پوستت زندگی میکنند.
#انوش
سایهخط | روز چهارم بعضی روزها نه غم میماند نه خوشی فقط وزنِ زندگی حس میشود.
#انوش
سایهخط | روز سوم حرفهایی هست که بگویم دیگران را، نگویم خودم را خراب میکند.
#انوش
باران که میبارد، انگار آسمان با اشکهای نقرهایاش قصههای عاشقانهی خاموش را برای زمین زمزمه میکند!
#انوش
