Eunoia | Sara Akbari
الذهاب إلى القناة على Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
619
المشتركون
-124 ساعات
-67 أيام
-2630 أيام
أرشيف المشاركات
درست بهیادم نیست، ولی حدس میزنم دوشنبه بود؛ مادر بزرگم گفت که خواهر زادههایش از طریق انترنت دیدن امسال برف و باران نیست.
مادرم با نگرانی گفت: "اگر اینطور باشد، مردم چی خواهند کرد با قحطی و خشکسالی!؟"
محکم گفتم: خدا که داریم، امکان ندارد اصلا نبارد.
هم بارانش را دیدیم و هم برفش را... بیشک که خدا است!
#مزار_شریف
هوا ابری، مهآلود و سرد بود؛ آوای دلانگیز مولوی صاحب در شام از ژرفای جان به فضا میپیچید، پیرمردی در کنج سقاخانه به صورتش آب میپاشید، موترها در حرکت و آدمها در رفتوآمد، دکانداران در نور چراغ زرد اجناسشان را عرضه میکردند، پسرک دست دربغل در گوشهگکی قلم میفروخت و دخترک چشم قهوهای با پدر در چیدن کچالوها کمک میکرد... اینجا مزارم با همهای خستگیها و زیباییهایش، هنوز زنده است!
✍🏻|#انوش
ــ عمر خاصیت کتان را دارد.
+ یعنی چه؟
ــ هر روزی که با اشک خیس میشود، کوتاهتر میشود... پس نریز!
✍🏻|#انوش
مترسک را دار زدند
به جرم دوستی با پرنده
که مبادا تاراج مزرعه را
به بوسهای
فروخته باشد...
راست میگفت سهراب
"اینجا قحطی عاطفه است"
#فریدون_مشیری
باز هم امید و آرزو با هم درگیر شدند؛ اینبار، یکی خودش را کشت و آن یکی خانه را برای همیشه ترک کرد... وای به حال مادر! #انوش
بیا در این عصر پاییزی، آنجا که باران آرام میبارد، شطرنجی بچینیم میان سکوت و نمِ هوا…
و تو با نگاه و لبخندت، مدام کیشم کنی…
و من، بیهیچ مقاومتی، ماتت شوم.
✍🏻|#انوش
من از نگاهش خواندم که میشود؛ دل بیصدا شکست، عشق بینفس ماند، شب بیماه گذشت، اشک بیاجازه ریخت، انسان در خودش گم گشت و امید خاموش شد.
✍🏻|#انوش
من از این قضاوتها و حرفهای مدیدِ مردم لاابالی، ندارم.
مغزم شبیه خانهایست که شبها دیوارهایش خواب میبینند و صبحها پنجرههایش آه میکشند.
دلیل چالهی زیر چشمانم را، فقط خودم میدانم و بس.
از آنانی که حال دلم را آشور میکنند، بیزارم…
✍🏻|#انوش
عزیزان انوش!
حرف و گفتنی، کمنت و پیشنهادی، نظر و خلاصه هر چیزی که دارید مستقیم در آیدیام پیام بمانید. خوشحال میشوم نظراتتان را داشته باشم.😊
@Sara_Akbari_2004
نمیدانم همه همینطورند یا فقط من؛
اینکه از یک اسم، چند آدم در زندگیات داشته باشی با ویژگیهای کاملاً متفاوت، اما یک وجه مشترک خاص میانشان.
من «مرسل» و «مروه» زیاد دارم. مرسلها را اگر بشمارم، حدود هشت نفر میشوند.
و جالب اینکه در میان تمام تفاوتهایشان، یک شباهت چشمگیر دیدهام:
همهشان اهل هدیه دادن و یادگاری فرستادناند.
شما چطور؟
آیا شما هم مثل من، با یک اسم چند چهره در ذهنتان جا دادهاید؟
امشب، وقتی چشمم دوباره به آن گلدانک افتاد، دلم بیاختیار رفت سراغ نامهها و نوشتههای آن روزها. از صنف هفت به بعد، هر وقت خوشحال میشدم یا جگرخون، یک ورق کاغذ میگرفتم و مینوشتم؛ بیآنکه هنوز با نوشتن آشنا باشم. رفیقم این را خوب میدانست. با آنکه در یک مکتب بودیم، باز هم نامه مینوشتیم. بعد از فارغشدنش که سه سال از من جلوتر بود، هیچگاه تماس نگرفت. اما هر سال، یک کتابچه از حرفهایش را با این رسامیهای شیرین میفرستاد.
او عاشق ساختن کاردستی و رسامی بود. همانطور که آنتوان دوسنتاگزوپری گفته:
«هنر، هدیهایست که از دل میآید، نه از دست.» و من چقدر شیفتهی هنرش بودم.
من که اصلا کتابچه خاطرات نداشتم، ولی این یکی را خوب نگهداشتم. میگویم چقدر خوب است که از آدمها یادگار داشته باشیم، ممکن گاهی دلتنگ شویم و بخواهیم آدمهای خاص زندگیمان را به یاد بیاوریم، ولی نشود... دقیق مانند حرف مارسل پروست:
«یادگاریها، لحظههاییاند که حافظه از دل زمان میرباید؛ تا نگذریم، تا فراموش نکنیم.»
هر وقت این گلدانک چونهای را میبینم نوشتهای از هاروکی موراکامی، در کتاب *کافکا در کرانه در ذهنم تداعی میشود:
«هیچ خاطرهای واقعاً از بین نمیرود، فقط در گوشهای از ذهن مینشیند و منتظر میماند تا دوباره نفس بکشد.»
در آن گل نمیکارم تا مبادا خراب شود، جایی مقابل چشمانم میگذارم تا خاطرات خوب گذشته و داستانش مدام به یادم باشد.
سلام عزیزان انوش!
دور پنجم و ششم نویسندگی را با دو آکادمی مختلف برگذار کردهبودم. اینبار خبر خوبی که برایتان دارم. قرار است دور هفتم را با آکادمی دختران افغانستان برگذار کنیم، که بعد از ختم دوره قرار است سند رسمی از طرف دانشگاه دختران افغانستان برایتان اهدا شود.
پس برای ثبتنام پیام بمانید...!😊
🆔•@Sara_Akbari_2004
💟•https://t.me/Sara_Anosh_Akbari
هوش مهمتر است یا دیسیپلین؟
ازش پرسیدم:
بعد از ۶۰ سال کار در بازار مهمترین درسی که گرفتی چیست؟
گفت:
آدم بی استعداد، ولی منظم میلیاردر میشود، ولی آدم باهوش بینظم تهش هیچی نمیشود.
به زبان خودش میگفت، نظم و دیسیپلین هست که فرق میسازد همیشه...
شجاع بودن یعنی بیدار شدن از خواب در مواجهه با روزی که ترجیح میدهید از خواب بیدار نشوید.
شجاع بودن یعنی حاضر بودن در قلب خود؛ قلبی که شکسته و به میلیونها قطعهٔ مختلف تبدیل شده و هرگز نمیتوان آن را درست کرد.
شجاعت یعنی ایستادن در لبهٔ پرتگاهی که در زندگی شخصی ایجاد شده و رو برنگرداندن از آن، پنهان نکردن ناراحتی خود زیر ماسک کوچک «مثبت فکر کن».
شجاعت یعنی بگذاریم درد آزاد باشد و تمام فضای مورد نیازش را اشغال کند.
شجاع بودن یعنی نقل این داستان. هم وحشتناک است و هم زیبا.
#مگان_دیوای
