Eunoia | Sara Akbari
الذهاب إلى القناة على Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
621
المشتركون
-224 ساعات
-57 أيام
-2630 أيام
أرشيف المشاركات
علیکم سلام!
وای شما هم انتظارت چیزی دیگری بود.
یقینا، یکی از دلایلی که تصمیم بر نوشتن جانبخش گرفتم هم همین بود، که فرقی نمیکند در کدام سال قرار داریم، آگاهی دارم که هنوز در کشور ما دخترانی هستند که زندگیشان بدتر از زلال بوده.
مثلا همین دیشب در شفاخانه دختری خوشرویی را از دست رفت که فقط ۲۱ سالش بود، اولین نوزادش را بدنیا میآورد و فقط یک جمله را تکرار میکرد: خدایا از این اتاق زنده بیرون نشوم.
یعنی او چه دردهای را متحمل شده بود که مرگ را آرامش میپنداشت. کمآورد و رفت پسرکش را یتیم کرد.
سلام
انوش جان یک یک اعتراف کنم که وقتی امروز رمان تمام شد هموتو ماندم حیران شدم طرف صفحه تلیفون سیل میکردم چطور امکان دارد که زلال از بین برود
چند ساعت میشود که تمام کردم هنوزهم فکرم مانده در قسمت های داستان
یک سوال که در فکرم میگردد ببین اگر راستی فکر کنیم دقت کنیم میبینم که در کشور ما چقدر دختر دگر هم است که مثل همین زلال باشه
خوشم آمد زیاد و گریه هم کردم
سلام بر خوانندهای ژرفنگر و زیبانگر!
چه جانی گرفتم از این دیدگاه قشنگت، به قول استاد از جمله انسانهای استی که سرت به تنات میارزد.
همراه همیشگیام بمانی عزیز!
سلام بر نویسنده خوشقلم کشور
به نظرم نقطه قوت جانبخش این است که مرگ شخصیت اصلی، پایان تراژدی نیست. نتیجه تمام اتفاقاتی است که قبل از آن رخ داده. زلال یکباره قربانی نمیشود. او آرامآرام زیر فشار فقر، اجبار، ظلم، مسئولیت و فداکاری فرسوده میشود. مرگ او در واقع آخرین نقطه یک مسیر طولانی است. چیزی که برای من خیلی ماندگار شد، تضاد میان قلب بزرگ جان و زندگی سختی بود که نصیبش شد. او برای همه جا داشت، اما زندگی برای خودش جایی نگذاشت. فکر میکنم جان از آن داستانهایی است که بعد از تمام شدنش، تمام نمیشود؛ چون خواننده را مجبور میکند درباره زن، خانواده، فداکاری و معنای واقعی خوشبختی فکر کند.
به گفته خودتان قلمت رسا باد!
علیکم عزیز!
هِه تو هم مثل من همیشه توقع داری فیلم، سریال و داستان به خوشی ختم شود؟
ولی اینبار نشد...
بیا کنار بیاییم داستان بعدی جبرانش میکنم برایت🤭
علیک سلام نازنین!
خوشحالم که داستان به قلبت نفوذ کرد، خب چند دلیل دارد که نخواستم ختم به خوب شود.
یکی اینکه خواستم متفاوتتر از دیگر داستانهایم باشد.
و مهمتر اینکه خواستم رنجی را بازتاب بدهم که یک زن خودش اجازه میدهد بالایش بیاید.
اگر دقت کرده باشی، بیشترین رنج را زلال خودش برایش میخرید سکوت میکرد، تحمل میکرد، از خود میگذشت.
پس طبعا که عاقبت خوبی در راه نیست.
سلام استاد جان خوب هستین
استاد داستان مستقیم رفت در قلبم خانه کرد اما یک سوال کنم که چرا مثل دیگر داستانهایتان ختم به خیر و خوشی نشد که از اول تا آخر غم بود درد بود و آخر هم مرگ؟
چرا استاد؟
ای جان بانوی همیشه دلسوز!
نیت نداشتم اشکهای گرانبهایتان را بریزم... شرمنده.
استاد سارا جان قند سلام خوب استی دخترم تمام رمان را خواندم اما امی مرگ زلال را نتوانستم
چی نوشته کرده بودی دخترم چقدر گریه کردم به خدا
سلام به خودت!
الحمدالله به هر حالم شکر.
پس حتما قدر زن را بدانین، ستون خانه، چراغ خانه، دلگرمی خانه است.
زن نباشد فکر کن دنیا به بال پشه هم نمیارزد.
تشکر از نظرت.
بانو سارای قهرمان سلام خوب استی
راستش اول که یک چند خط را خاندم هیچ پیش نرفتم گفتم باز کدام داستان تراژدی است مگم هر قدر پیش رفتم زیادتر در دلم شیشت
یک قسمت که مره زیر تاثیر برد که زلال فوت کرد و سردار فهمید که ستون زندگی اش را از دست داده
زنده باشی موفق باشی سربلند باشی افتخار ما استی بانو
علیکم سلام نازی جان!
خدا را شکر خوبخوب!
ممنونم که نظر دادی، تشکر که عمیق میخوانی.☺️
سلام گل سفیدم
چطور هستی
من وقتی داستان جانبخش را خواندم بیشتر از اینکه برای مرگش گریه کنم برای زندگیای که مجبور شد داشته باشد گریه کردم. جانبخش برای من تصویر خیلی از زنهایی بود که سالها یاد گرفتهاند خودشان را آخر صف بگذارند. زنی که حتی وقتی خودش شکسته، هنوز به فکر بچهها و همسرش است. دردناکترین قسمت داستان برای من این بود که زلال هیچوقت فرصت نکرد فقط برای خودش زندگی کند به نظرم زلال صدای زنهایی است که سالها سکوت کردن
تشکر که خوب مینویسی🤍🤍
اهالی جان!
جانبخش تمام شد!
بینهایت سپاسگذارم از تکتک یاورانی که برایم انرژی بخشیدین، انگیزه دادین و باعث شدین با یک عزم و ارادهای قوی بنویسم.
روزهای بود که حال و هوای نوشتن جانبخش را نداشتم، ولی یک پیامهای خوب شما که بیصبرانه قسمت بعدی را میخواستین باعث میشد خوشحالتر بنویسم.
با شما نوشتم، برای شما نوشتم!
حالا که تمام شده؛ نظریاتتان را نیاز دارم.
برایم نگو که زیبا بود، بینقص بود... نه!
از کمی و کاستیهایش هم بگو،
از قسمتهایش بگو که به دلت نشست،
از قسمتهای بگو که اشکت جاری شد،
از قسمتی که برایت پر معنا بود، آموزنده بود، درس بود، تجربه بود...
قسمتی که دلت را شکست،
قسمتی که به نظرت زیبا نبود.
فقط بگو؛ واقعی، دلی و حقیقی بگو.
آنچه که است...
همانطوری که تو بیصبرانه منتظر قسمت بعدی بودی، من بیصبرانه منتظر دیدگاه توام.
پس برایم بنویس اینجا!
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6535916001
و اینجا!
@Sara_Akbari_2004
اما بعد از تمام این حرفها، یک سؤال میماند؛ سؤالی که باید از خودِ زن پرسید:
یک زن چقدر باید از خودش بزند؟
تا کجا باید ببخشد؟
تا کجا باید سکوت کند؟
تا کجا باید درد را به نامِ صبر تحمل کند و هر بار که شکست، تکههای خودش را جمع کند و دوباره برای دیگران لبخند بزند؟
نه، زن بودن یعنی مهربان بودن، اما زن بودن یعنی خودت را قربانیِ مهربانیات نکنی.
صبر فضیلت است، اما صبری که تو را از درون نابود کند، دیگر فضیلت نیست، فراموش کردنِ خود است.
بخشش زیباست، اما بخشیدنِ کسی که هر بار عمداً زخمت میزند، همیشه بزرگواری نیست، گاهی بیاحترامی به خود است.
عشق مقدس است، اما عشقی که در آن هر روز خودت را کوچکتر، خاموشتر و بیارزشتر میکنی، عشق نیست، گم کردنِ خویشتن در دیگریست.
زن امروز باید این را یاد بگیرد:
تو برای دوست داشتن دیگران آفریده شدهای، اما نه به قیمتِ متنفر شدن از خودت.
مادر باش، همسر باش، دختر باش، رفیق باش، پناه باش؛ اما خودت را از این فهرست حذف نکن.
تو هم یکی از آدمهایی هستی که مسئول مراقبت از اویی.
اگر همه را نجات دادی و خودت غرق شدی، چه چیزی را نجات دادهای؟
اگر برای آرامش همه جنگیدی و خودت هر شب با گریه خوابیدی، این پیروزی نیست.
اگر تمام عمرت را خرج کردی تا دیگران زندگی کنند و یک روز فهمیدی خودت اصلاً زندگی نکردهای، باید از خودت بپرسی: «من کی قرار بود سهم خودم را از زندگی بگیرم؟»
زن امروز باید یاد بگیرد «نه» گفتن، بیادبی نیست، مرز داشتن، خودخواهی نیست، استراحت کردن، تنبلی نیست، برای خودت وقت گذاشتن، خیانت به خانواده نیست، پول داشتن، استقلال خواستن، درس خواندن، مهارت آموختن، کار کردن و ساختن آینده، بینیازی از دیگران نیست؛ قدرتِ انتخاب است.
زن باید یاد بگیرد پیش از آنکه همهی عمرش را به کسی ببخشد، خودش را بشناسد.
بداند چه میخواهد، چه چیزی را نمیپذیرد، کجا باید بایستد، کجا باید بگوید: «این دیگر از توان من بیرون است.»
قرار نیست هر رنجی را تحمل کنی فقط چون زنی.
قرار نیست هر خیانتی را ببخشی چون میگویند «زن باید صبور باشد».
قرار نیست هر توهینی را قورت بدهی چون میگویند «آبرویت را حفظ کن».
قرار نیست در خانهای بمانی که هر روز روحت در آن میمیرد، فقط چون دیگران از رفتنت ناراحت میشوند.
قرار نیست برای اثبات عشق، خودت را نابود کنی.
و مهمتر از همه: قرار نیست به فرزندانت یاد بدهی که مادر یعنی انسانی که باید خودش را فدای همه کند.
به دخترت یاد بده که دوست داشتن، باختنِ خود نیست.
به او یاد بده که میتواند مهربان باشد و در عین حال مرز داشته باشد.
میتواند عاشق باشد و در عین حال خودش را فراموش نکند.
میتواند ببخشد و در عین حال دوباره اعتماد نکند.
میتواند خانوادهاش را دوست داشته باشد و باز هم برای آیندهی خودش بجنگد.
و به پسرت یاد بده که زن، خدمتکارِ زندگی او نیست.
به او یاد بده زنی که کنارش ایستاده، یک انسان است؛ با رؤیا، خستگی، ترس، غرور، نیاز و قلبی که باید مراقبش باشد.
زن امروز باید بداند: تو قرار نیست همیشه قوی باشی.
گاهی گریه کن، کمک بخواه، استراحت کن، بگو نمیتوانم، تلفن را خاموش کن، در اتاقت را ببند و چند ساعت فقط برای خودت باش.
دنیا با یک روز استراحت تو فرو نمیریزد، اما اگر خودت را سالها نادیده بگیری، ممکن است روزی برسد که دیگر خودت را در زندگی خودت پیدا نکنی.
ظلم را عادی نکن، روحت را دفن نکن، ارزش خودت را فراموش نکن، خودت را فدا نکن.
زن بودن، هنرِ بخشیدن است؛ اما هنرِ بزرگتر، این است که بدانی چه چیزی را نباید ببخشی.
و شاید مهمترین درسی که زن امروز باید از تمام زنهای خستهی نسلهای پیش از خودش بگیرد، همین باشد:
خودت را دوست داشته باش، پیش از آنکه از دوست داشتنِ دیگران چیزی برایت باقی نماند.
تو قرار نیست فقط کسی باشی که برای همه زندگی میکند.
یک «من» که سالهاست شاید پشتِ نقشهای مادر، همسر، دختر و خواهر پنهان شده است.
آن «من» را دوباره پیدا کن، دستش را بگیر، کنارش بایست و این بار وقتی همه را شمردی، خودت را هم بشمار.
چون تو هم ارزش نجات پیدا کردن داری.
و باور کن؛ هیچ خانوادهای به زنی نیاز ندارد که خودش را تا مرز نابودی فدا کند.
خانواده به زنی نیاز دارد که زنده، آگاه، محترم، توانمند و صاحبِ اختیارِ زندگی خودش باشد.
پس زن...
مهربان بمان، اما بیمرز نه.
صبور بمان، اما بیپایان نه.
ببخش، اما خودت را نه.
عاشق باش، اما خودت را گم نکن.
و اگر روزی مجبور شدی بین حفظِ یک رابطه و حفظِ خودت یکی را انتخاب کنی، این بار قطعا خودت را انتخاب کن، خودت و خودت...!
#پایان
#اول/سنبله/۱۴۰۵
#سارا_اکبری
راوی:
زن را اگر بخواهی بشناسی، به صورتش نگاه نکن؛ به دستهایش نگاه کن.
دستهایی که از بس زندگی را جمع کردهاند، خطوط کفشان شبیه نقشهی سالهای دور شده است، دستهایی که هزار بار خسته شدند و باز سفره پهن کردند، هزار بار لرزیدند و باز گهواره تکان دادند، هزار بار زخم برداشتند و باز روی سر کودکی کشیده شدند که تنها پناهش همان دستها بود.
زن موجود عجیبیست.
گاهی با قلبی که هزار تکه شده، برای دیگران پناه میسازد.
گاهی خودش محتاج یک آغوش است، اما آغوشی برای همه باز میکند.
گاهی آنقدر از درون خسته است که حتی توان گریه کردن ندارد، اما وقتی فرزندش صدایش میزند، تمام ویرانیاش را پشت لبخندی کوچک پنهان میکند و میگوید:
«جان مادر؟»
چه کسی میداند پشت همین دو کلمه، چند شب بیخوابی، چند ترس فروخورده و چند اشک نریخته پنهان شده است؟
زن صبر نمیکند؛ صبر را زندگی میکند.
سالها منتظر میماند، سالها میسازد، سالها میبخشد، سالها از خودش میگذرد و گاهی آنقدر به دیگران فرصت میدهد که خودش در آخر صف زندگیاش میایستد.
همه میگویند زن صبور است.
اما کسی نمیپرسد این صبر، چند بار گلویش را فشرده؟
چند بار دلش خواسته همهچیز را رها کند و فقط یک شب، بدون فکر فردا، بخوابد؟
چند بار خواسته بگوید «دیگر نمیتوانم» اما صدای کودکش از اتاق دیگر آمده و دوباره توانسته است؟
و آن «خوبم» را چه کسی شمرده است؟
همان «خوبم»هایی که گاهی از پشت دندانهای بههمفشرده بیرون میآیند، در حالی که قلب زن از شدت درد، دیگر جایی برای یک زخم تازه ندارد.
زن قلب بزرگی دارد؛ آنقدر بزرگ که گاهی یک خانواده، یک خانه، چند فرزند، یک مرد و تمام غمهای اطرافیانش را در آن جا میدهد و وقتی نوبت خودش میرسد، میبیند جایی برای خودش نمانده است.
زن گاهی خودش را فراموش میکند تا دیگران فراموش نشوند.
برای فرزندش جان میدهد، برای همسرش از جوانیاش میگذرد، برای خانوادهاش خستگی را میبلعد، برای عزیزش دعا میکند و حتی وقتی خودش در آستانه فرو ریختن است، باز میگوید: «من هستم... نگران نباش.»
چه جملهی عجیبیست این «من هستم».
گاهی یک زن آن را در حالی میگوید که خودش هیچکس را ندارد.
زن؛ پرستار خانه است، نانآور خانه، آموزگار، آشپز، سنگ صبور، سپر بلا، گاهی تنها کسی که میان یک خانهی در حال فروپاشی، هنوز ایستاده است.
و عجیبتر اینکه هیچکدام را شغل حساب نمیکند.
جانبخشی زن را نباید فقط در قصههای بزرگ جستوجو کرد.
جانبخشی زن را در مادری ببین که آخرین لقمهی نان را میان کودکانش تقسیم میکند، در زنی ببین که برای همه لباس گرم آماده کرده، اما خودش در گوشهی اتاق از سرما میلرزد، در دختری ببین که رؤیاهایش را عقب میاندازد تا خانوادهاش یک روز آرامتر نفس بکشند، در همسری ببین که در سختترین روز زندگی کنار مردش میایستد و میگوید: «با هم از این روز هم میگذریم.»
زن بخشنده است؛ محبتش را میبخشد، اعتمادش را، زمانش را، توجهش را، جوانیاش را میبخشد و گاهی آنقدر از خودش میبخشد که یک روز جلوی آینه میایستد و تازه میفهمد:
چیزی برای خودش باقی نمانده است.
زن اگر عاشق باشد، شبیه چراغیست که در تاریکی روشن میماند؛ خودش آرامآرام میسوزد تا اطرافش روشن بماند.
اما آدمها باید یاد بگیرند چراغی را که برایشان میسوزد، با سنگِ بیمهری خاموش نکنند.
چون زن، با تمام صبری که دارد، بینهایت نیست.
زن هم جایی میشکند.
فقط فرقش این است که شکستنش همیشه با صدای بلند نیست.
گاهی زن با یک سکوت میشکند.
با یک «مهم نیست».
با لبخندی که دیگر به چشمهایش نمیرسد.
با شبی که پشت در بستهی اتاق، آرام گریه میکند تا کودکش صدایش را نشنود.
پس اگر روزی زنی ساکت شد، خیال نکن چیزی برای گفتن ندارد.
گاهی سکوت زن، آخرین مرحلهی خستگیست.
او حرفهای زیادی دارد؛ فقط آنقدر بخشیده، آنقدر تحمل کرده و آنقدر توضیح داده که دیگر رمقی برای دفاع از دردهای خودش باقی نمانده است.
زیباترین حقیقت اینکه: زن، با تمام ظرافتش، کوهی از تحمل است، با تمام لطافتش، دریایی از قدرت، با تمام زخمهایش، هنوز بلد است محبت کند، با تمام شکستهایش، هنوز بلد است امید بسازد و با تمام خستگیاش، هنوز بلد است زندگی ببخشد.
اما کاش جهان یاد میگرفت که زن را فقط به اندازهی فداکاریاش دوست نداشته باشد.
راوی:
زن را اگر بخواهی بشناسی، به صورتش نگاه نکن؛ به دستهایش نگاه کن.
دستهایی که از بس زندگی را جمع کردهاند، خطوط کفشان شبیه نقشهی سالهای دور شده است، دستهایی که هزار بار خسته شدند و باز سفره پهن کردند، هزار بار لرزیدند و باز گهواره تکان دادند، هزار بار زخم برداشتند و باز روی سر کودکی کشیده شدند که تنها پناهش همان دستها بود.
زن موجود عجیبیست.
گاهی با قلبی که هزار تکه شده، برای دیگران پناه میسازد.
گاهی خودش محتاج یک آغوش است، اما آغوشی برای همه باز میکند.
گاهی آنقدر از درون خسته است که حتی توان گریه کردن ندارد، اما وقتی فرزندش صدایش میزند، تمام ویرانیاش را پشت لبخندی کوچک پنهان میکند و میگوید:
«جان مادر؟»
چه کسی میداند پشت همین دو کلمه، چند شب بیخوابی، چند ترس فروخورده و چند اشک نریخته پنهان شده است؟
زن صبر نمیکند؛ صبر را زندگی میکند.
سالها منتظر میماند، سالها میسازد، سالها میبخشد، سالها از خودش میگذرد و گاهی آنقدر به دیگران فرصت میدهد که خودش در آخر صف زندگیاش میایستد.
همه میگویند زن صبور است.
اما کسی نمیپرسد این صبر، چند بار گلویش را فشرده؟
چند بار دلش خواسته همهچیز را رها کند و فقط یک شب، بدون فکر فردا، بخوابد؟
چند بار خواسته بگوید «دیگر نمیتوانم» اما صدای کودکش از اتاق دیگر آمده و دوباره توانسته است؟
و آن «خوبم» را چه کسی شمرده است؟
همان «خوبم»هایی که گاهی از پشت دندانهای بههمفشرده بیرون میآیند، در حالی که قلب زن از شدت درد، دیگر جایی برای یک زخم تازه ندارد.
زن قلب بزرگی دارد؛ آنقدر بزرگ که گاهی یک خانواده، یک خانه، چند فرزند، یک مرد و تمام غمهای اطرافیانش را در آن جا میدهد و وقتی نوبت خودش میرسد، میبیند جایی برای خودش نمانده است.
زن گاهی خودش را فراموش میکند تا دیگران فراموش نشوند.
برای فرزندش جان میدهد، برای همسرش از جوانیاش میگذرد، برای خانوادهاش خستگی را میبلعد، برای عزیزش دعا میکند و حتی وقتی خودش در آستانه فرو ریختن است، باز میگوید: «من هستم... نگران نباش.»
چه جملهی عجیبیست این «من هستم».
گاهی یک زن آن را در حالی میگوید که خودش هیچکس را ندارد.
زن؛ پرستار خانه است، نانآور خانه، آموزگار، آشپز، سنگ صبور، سپر بلا، گاهی تنها کسی که میان یک خانهی در حال فروپاشی، هنوز ایستاده است.
و عجیبتر اینکه هیچکدام را شغل حساب نمیکند.
جانبخشی زن را نباید فقط در قصههای بزرگ جستوجو کرد.
جانبخشی زن را در مادری ببین که آخرین لقمهی نان را میان کودکانش تقسیم میکند، در زنی ببین که برای همه لباس گرم آماده کرده، اما خودش در گوشهی اتاق از سرما میلرزد، در دختری ببین که رؤیاهایش را عقب میاندازد تا خانوادهاش یک روز آرامتر نفس بکشند، در همسری ببین که در سختترین روز زندگی کنار مردش میایستد و میگوید: «با هم از این روز هم میگذریم.»
زن بخشنده است؛ محبتش را میبخشد، اعتمادش را، زمانش را، توجهش را، جوانیاش را میبخشد و گاهی آنقدر از خودش میبخشد که یک روز جلوی آینه میایستد و تازه میفهمد:
چیزی برای خودش باقی نمانده است.
زن اگر عاشق باشد، شبیه چراغیست که در تاریکی روشن میماند؛ خودش آرامآرام میسوزد تا اطرافش روشن بماند.
اما آدمها باید یاد بگیرند چراغی را که برایشان میسوزد، با سنگِ بیمهری خاموش نکنند.
چون زن، با تمام صبری که دارد، بینهایت نیست.
زن هم جایی میشکند.
فقط فرقش این است که شکستنش همیشه با صدای بلند نیست.
گاهی زن با یک سکوت میشکند.
با یک «مهم نیست».
با لبخندی که دیگر به چشمهایش نمیرسد.
با شبی که پشت در بستهی اتاق، آرام گریه میکند تا کودکش صدایش را نشنود.
پس اگر روزی زنی ساکت شد، خیال نکن چیزی برای گفتن ندارد.
گاهی سکوت زن، آخرین مرحلهی خستگیست.
او حرفهای زیادی دارد؛ فقط آنقدر بخشیده، آنقدر تحمل کرده و آنقدر توضیح داده که دیگر رمقی برای دفاع از دردهای خودش باقی نمانده است.
زیباترین حقیقت اینکه: زن، با تمام ظرافتش، کوهی از تحمل است، با تمام لطافتش، دریایی از قدرت، با تمام زخمهایش، هنوز بلد است محبت کند، با تمام شکستهایش، هنوز بلد است امید بسازد و با تمام خستگیاش، هنوز بلد است زندگی ببخشد.
اما کاش جهان یاد میگرفت که زن را فقط به اندازهی فداکاریاش دوست نداشته باشد.
