ar
Feedback
مکتوباتِ زن آقا...☫

مکتوباتِ زن آقا...☫

الذهاب إلى القناة على Telegram

زن‌آقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و این‌جا، حرف‌ها مکتوب می‌شوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
233
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
چه دقیقه نود‌هایی که جلوی در خونه، دیدیم لباس هم دیگه تنمون هست و گیس‌و‌گیس‌کشی کردیم و همو مجبور کردیم که لباس عوض کنیم.

اینجا بود که دوباره دعوا می‌شد.

بعد آبجیم عربده میزد؛ کاش زودتر شوهر‌کنه، شوهرش ببرتش یه کشور دیگه راحت بشم.

همیشه وقتی با آبجیم دعوا و گیس‌و‌گیس‌کشی می‌کردیم، مامانم می‌گفت:بزار شوهر کنید از هم دور بشید. اون موقع دلتون برای هم تنگ میشه، غصه می‌خورید، هی میگید کاش وقتی پیشِ هم بودیم قدر می‌دونستیم.

مثل وقتایی که شوهرم منو می‌بره سفر و آبجیم می‌خواد سر به تنِ شوهرم نباشه.

هر‌وقت شوهرخواهرم"خواهرمو می‌بره سفر و ازم دورش می‌کنه" ازش متنفر می‌شم.

سلام؛ روزِ گرمِ جهنمی‌تون‌ بخیر🌤

خیلی وقتِ که بهتون سلام نکردم.

"هنوز دوست‌ داشتنت در دل و جانِ من سبز است"
"هنوز دوست‌ داشتنت در دل و جانِ من سبز است"

دمِ اذانی یه دعا کنم؛ ان شاالله سال‌ دیگه همه‌ی مجردای چنل، متاهلی برن زیارتِ اربعین. خانوما سبک سفر کنن و آقایون سنگین سفر کنن.

اصلا حواسم نبود که قبل محرم بگم؛ حالا مشکلی نیست امسال سنگین سفر کنید. ان شاالله سال بعد سبک

https://t.me/Zan_aghaa/1768 خیلی دیر گفتی من چجوری اقدام کنم؟

سبک برید سفر و فقط با خودتون همسرتون رو ببرید.

هرجا خسته‌بشی، برات صندلی پیدا می‌کنه. با هرچیزی که پیدا‌کنه بادت میزنه.

ببین همسر برات تو صف وایمیسته و غذا میگیره. برات آب میاره. کوله‌ات‌رو حمل میکنه.

فقط همین به ذهنم رسید؛

وسایل مورد نیاز برای پیاده روی اربعین: ۱ـ همسر

این واقعا دیگه اسمش گرما نیست. تیزرِ جهنمه.

با ذره تربتی ز غبارهای چادرت، از گوشه‌ی خرابه مرا کربلا بده...

هر شب، حوالی غروب، راه می‌افتادیم سمت حرم خانوم رقیه؛ حرم کوچک و دخترانه‌ای که در انتهای کوچه‌پس‌کوچه‌های بازار شام بود. آره... بازار شام. همان جایی که وقتی واردش می‌شدی، می‌توانستی روضه را با چشم‌هایت ببینی. بازاری که به محض ورود، به‌خاطر ایرانی بودنت، همه‌ی نگاه‌ها سمتت برمی‌گشت. بعد، هرچه جلوتر می‌رفتی، بازار تمام می‌شد و می‌رسیدی به کوچه‌هایی باریک و تنگ، با سنگ‌فرش‌های قدیمی؛ کوچه‌هایی که آدم‌های مست و بی‌قید از آن عبور می‌کردند. حدود یک ربع پیاده‌روی بود تا برسی به حرم. اما عجیب بود... هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شدی، انگار از آن شلوغی و بی‌حرمتی فاصله می‌گرفتی. و بعد، ناگهان گنبد سفیدش از انتهای کوچه پیدا می‌شد. همان لحظه، دلت می‌ریخت. حرم خانومِ سه‌ساله، یکی از خاص‌ترین حرم‌هایی بود که تا آن روز دیده بودم؛ جمع‌وجور، کوچک و دخترانه، با معماری‌ای خاص و دوست‌داشتنی. آن روزها، حرم زائر زیادی نداشت. شاید پنج، شش خانواده‌ی ایرانی بودند و چند نفر از رزمنده‌ها. یادم هست یک شب، بعد از نماز، گروه‌گروه رزمنده‌ها وارد حرم می‌شدند. شب جمعه بود و قرار بود روضه برپا شود. قبل از شروع مراسم، ناگهان درِ ضریح را برای غبارروبی باز کردند. خادمان حرم، که بیشترشان اهل افغانستان بودند، گفتند: «اگر می‌خواهید، می‌توانید برای زیارت وارد شوید.» هنوز هم بعد از این همه سال، باورم نمی‌شود آن صحنه را دیده‌ام. حرم پر شده بود از سربازها و نوکرهای خانوم. همان مردهایی که بیرون از حرم، برای دفاع از حرم می‌جنگیدند، حالا با چه احترام و ارادتی، دور ضریح دختر سه‌ساله ایستاده بودند. با احترام نظامی، غبارروبی کردند. و من مانده بودم و یک صحنه‌ی عجیب... یک حرم کوچک، یک ضریح کوچک، یک دختر سه‌ساله؛ و دور تا دورش، مردهایی که از جنگ برگشته بودند و حالا در برابر خانومشان، فقط سرباز نبودند... نوکر بودند. آن شب، برای من یکی از زیباترین و رؤیایی‌ترین شب‌های زیارتم شد؛ یک روضه، یک زیارت و صحنه‌ای که هنوز بعد از سال‌ها، هر وقت یادش می‌افتم، دلم می‌لرزد. اما... بمیرم برات، خانومِ سه‌ساله... آن روزها زائرانت کم بودند. شاید امروز هم زائرهایت کم شده باشند. اما شما خوب می‌دانید؛ هنوز هم مردهای ما هستند. همان‌هایی که یک روز، از میان جنگ و گلوله، خودشان را به حرم شما رساندند. همان مردهایی که هنوز هم اجازه نمی‌دهند کسی به حرم شما و عمه‌جان‌تان، چپ نگاه کند. شما برای ما، تمامِ غیرتِ عالمید. _خاطراتِ نصفِ شبی #یادداشت‌های‌یک‌زن‌آقا