ar
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

الذهاب إلى القناة على Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
198
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
امام علي عليه السلام :مـِسـْكـيـنٌ ابـْنُ آدَمَ: مـَكـْتـُومُ الاَْجـَلِ، مـَكـْنـُونُ الْعـِلَلِ، مـَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ، وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ، وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ. بـيـنـوا و بيچاره فرزند آدم ؛ مرگش پنهان ، بيمارى ها و دردهايش پوشيده و كردارش نگاشته اسـت ، و پـشـه اى او را آزار رسـانـد، جـرعـه اى گـلوگـيـر بـكـشـدش و عرق ، تن وى را گَنْده گرداند.

عجیب است که سیستم داخل بدن آدم، تا این اندازه با بیرون هماهنگ است. از وقتی معده‌ام اعتراضش را شروع کرده و اشتهایم خاموش شده، همه چیز در حالتی از خلسه فرو رفته است. انگار زندگی اسلوموشن شده باشد، دلم نمیخواهد هیچ کاری انجام بدهم یا اگر کاری می‌کنم دلم نمیخواهد تند و سریع انجامش بدهم. به انجام کارهای کوچک و کم هم راضیم. همین که شلوارم را اتو کنم یا اسباب بازی‌ها را بریزم توی کمد و درش را ببندم یا مثلا چهارتا لیوان و بشقاب را از توی ماشین ظرفشویی دربیاورم. همزمان با شورش بدنم درمقابل خورد و خوراکی که مثل آبمیوه گیری داخلش می‌ریختم و او وظیفه داشت بی‌وقفه هضمش کند، ذهنم هم کشش دیدن ویدئوهای شلوغ و متن‌های طولانی را ندارد. میخواهم ادامه‌ی متنی را بنویسم اما می‌بینم در حوصله‌ام نیست. پس توی ذهنم با کلمات سر و کله می‌زنم بی آنکه جمله‌ای روی صفحه بیاورم. مریضی یادم می‌اندازد که چقدر امساک را دوست دارم. کم خوردن و کم خوابیدن و کم دیدن و شنیدن را دوست دارم. مریضی یادم می‌اندازد روح هم به موازات جسم، به این امساک نیاز دارد. او هم حالا می‌خواهد گوشه‌ای برای خودش بنشیند و به صدای تاری سه تاری چیزی گوش دهد. از مریضی، کم شدن اشتهایش را دوست دارم، این که گرسنه نمی‌شوم و اگر بشوم میلی به غذا ندارم را دوست دارم. از این همه، تنها دلم می‌خواهد بروم توی سایه یک درخت دراز بکشم و به صدای آوازی از دوردست گوش بدهم.

بخوابم که باید شش صبح بیدار شم بقیه‌ش رو ببینم 😐
بخوابم که باید شش صبح بیدار شم بقیه‌ش رو ببینم 😐

دوست ندارم حتی برای خوردن پیتزا از خونه بیرون برم چون فرقی نمیکنه صبحه، ظهره، شبه! برق هست یا نیست! در هرصورت هوا گرمهه و تنها چیزی که حال میده،پوشیدن لباسای گشاد نخی و نشستن زیر باد کولر هست!

فکر می‌کنید مقصر این وضعیت چه کسی است؟ خب بگذارید من بگویم، خود زن‌ها. ما زن‌ها چه مادر من باشند چه مادر همسرم چه هر زنی که اطرافم می‌بینم، دست و پا می‌زنیم باری بیشتر از توانمان برداریم. شما فکر می‌کنید بزرگ کردن یک بچه فقط این است که بنشینید با او بازی کنید یا برایش پاستا و ماکارونی و کیک درست کنید یا او را بخوابانید؟ بزرگ کردن بچه یعنی نیازهای امروز او را بدانی و نیازهای فردایش را پیش‌بینی کنی. یعنی به همان اندازه نیازهای خودت را فراموش کنی یا بگذاری برای بعد. بعدش دیگر خیلی چیزها عوض شده است. بعد از به دنیا آمدن بچه، فولدر جدیدی در ذهن زن‌ها باز می‌شود. فولدری که بی نهایت کپی از آن در قسمت‌های دیگر مغز هست. فولدرهایی با اسم‌هایی مثل هم، طوری که هر درایوی را باز میکنی اسمی آشنا را می‌بینی. این وحشتناک است که زن‌ها بعد از به دنیا آمدن بچه، دیگر متعلق به خودشان نیستند. دیگر عملا چیزی به اسم آزادی ندارند. در طول تاریخ فمنیست و غیر فمنیست، کسی برای این آزادی از دست رفته کاری نکرده است. هیچ زنی جرات نمی‌کند به سختی مادری و بچه‌دار شدن اعتراض کند، چون فورا به بی‌عاطفگی متهم می‌شود و غیر از آن هیچ زنی، از حال یک زن دیگر خبر ندارد! زن‌ها به همان سادگی که جوش روی صورتشان یا دیگر معایبشان را پنهان می‌کنند، نقطه ضعف‌هایشان را هم مخفی می‌کنند‌. این بلایی است که تاریخ سر زن‌ها آورده است؛ تظاهر به قوی بودن! طوری که خود زن‌ها هم این بازی را باور کرده‌اند. طوری که سختی‌های زایمان و فرزندآوری اصلا به چشم نمی‌آیند. طوری که فرسودگی روانی زن‌ها در پروسه‌ی بچه‌داری، اتفاقی کاملا طبیعی شمرده می‌شود! روشنفکرترین مردان هم نمی‌توانند رنجی را که یک زن از سر و کله زدن با بچه‌ یا بچه‌هایی کوچک در خانه متحمل می‌شود را تصور کنند چه رسد به اینکه درکش کنند‌. با این همه تفاوت مسیولیت و وظیفه، با این حجم اختلاف، واقعا نمیفهمم چرا زن‌ها انقدر برای به دست آوردن حقوق دیگرشان دست و پا می‌زنند. زن‌ها در تمام این سالها برای آزادی‌شان چه کرده‌اند؟! بگذارید بهتر بپرسم چه کار می‌توانسته‌اند بکنند؟! آنها علی رغم سختی‌ها، بچه‌های بعدی را به دنیا آورده‌اند، سر کار رفته‌اند، از مهمان‌ها پذیرایی کرده‌اند و هیچوقت به چرخه فرسودگی اذعان نکرده‌اند چه برسد که بخواهند آن را تعدیل کنند یا تغییری به وجود بیاورند‌. آنها بدون آنکه وضعیت واقعی خودشان را به دیگران نشان بدهند، در حالی که بچه شیر می‌داده‌اند رانندگی کرده‌اند و به اینکه به کمک هیچکس دیگری نیاز ندارند افتخار کرده‌اند. این همه وابستگی بچه‌ها به مادر، این همه ساعت‌های طولانی برای گذراندن با بچه، این همه وظیفه‌ که بزرگ کردن بچه روی دوش زن می‌گذارد، به شخصیت کمالگرای خود زن‌ها هم برمیگردد. زن‌هایی که انحصارا می‌خواهند بچه را با نوع تربیت خودشان بزرگ کنند، زن‌هایی که  با فشار قوانین سخت والدگری می‌خواهند والد بودن را ازچیزی که هست بغرنج‌‌تر کنند، می‌خواهند مادرهایی کامل و ایده‌‌آل باشند و هیچوقت از خودشان نمی‌پرسند پس نقش پدر چه می‌شود! چاره‌ی کار دست خود زن‌هاست. من زن‌هایی که علاوه بر وظایف دشوار درون خانه، در بیرون هم مسئولیت‌ها و شغل‌هایی سخت و تمام وقت اختیار میکنند را درک نمی‌‌کنم. تلاش زن‌ها برای سر سپردن به قوانین دنیای مردسالارانه به جای خلق دنیایی زنانه و مطابق با روحیات خودشان، بزرگ‌ترین اشتباه آنها در دنیای مدرن بوده و هست. به نظرم زن‌ها هرچقدر اجتماعی تر شدند و هرچقدر بیشتر در سلسه مراتب شغل‌های اداری، جذب شدند بیشتر به نفع دنیا و مردها کار کردند و بیشتر خودشان و طبیعتشان را فراموش کردند. میدانم زن‌های زیادی فارغ از وظایف همسری و مادری و گرداندن امور خانه، در جامعه نیز تاثیرگذار و مطرح بوده‌اند اما به نظرم این موفقیت‌های بیرونی، باعث نشده مردها و در کل، جامعه‌ی مردسالار نسبت به زن‌ها قدردان‌تر باشد و در نتیجه، هرگونه شکایت زن امروزی از موقعیت دشواری که دارد، با جبهه‌گیری و برخورد سخت دیگران مخصوصا همجنسان خودشان روبرو خواهد شد‌. پ ن: این تراوشات ذهنی ادامه دارد!

نویسنده‌ی این سطور رو تحسین می‌کنم. من برعکس خودسانسوری شدید زن‌ها برای نمایش روزمرگی‌هایشان ( چون اغلب زن‌ها بابت روزمرگی‌هایشان احساس یاس و خجالت دارند!)، هر زنی که تصویری درست و دقیق از زنانگی و مادرانگی خودش در زندگی، به نمایش میگذاره رو تحسین می‌کنم.

Repost from خِشت اول
این روزها به جان کندن میگذرن چندباری قصد کردم بیام اینجا بنویسم ولی زندگی انقدر سخت گرفته که حتی نایی برای اینجا نوشتن هم برام باقی نمونده! خسته، داغون، له و افسرده‌ام ولی نمیدونم چجوری و با کی از وضعیتی که این روزها میگذرونم حرف بزنم که ناشکری حساب نشه! یا سرزنش نشنوم که با این وضعیتت بچه دوم میخواستی چیکار!! مراقبت کردن تمام وقت و دست تنهای تنها از دوتا بچه‌ی کوچیک با نیاز‌های متفاوت واقعا سخته گاهی وقت‌ها این بار انقدر روی دوشم سنگینی میکنه که آرزو میکنم کاش همین لحظه بمیرم تا این بار سبک بشه ولی همزمان به این فکر میکنم که نگرانی این بچه‌ها اجازه نمیده آسوده بمیرم پس درخواست مردن رو کنسل میکنم و از خدا میخوام فقط بهم توان بده بتونم این دوره رو بگذرونم. میخواستم بیام از اینکه احساس میکنم اسیر این دست‌های کوچولو شدم بنویسم بعد یادم اومد که وقتی پسرک اول هم زیر دو سال بود این احساس اسیر بودن زیاد سراغم میومد و ازش اینجا هم زیاد نوشتم کلمه "اسیر" رو توی کانال سرچ کردم دیدم بعله این روزها هم تکرار اون روزهاست با این تفاوت که اون روزها فقط جسمم اسیر یه نوزاد بود الان روانم هم اسیره یه بچه ۴ونیم ساله‌ی پرحرفه که به یاری داداشش اجازه نفس کشیدن هم بهم نمیدن گاهی وقتا چندین ساعت تشنه میمونم ولی وقت نمیکنم به خودم یه لیوان آب بدم دیگه تو خود حدث مفصل بخوان از مجمل... پینوشت: نمیتونم از هیچکس حمایت بگیرم خونه‌ی ننه‌ی خودم و همسر هم رفتیم که شاید این بار سبک‌تر بشه ولی اونجا هم اوضاع بهتر که نشد هیچ بدتر هم می‌شد.

دوستان روش درست اعتراض این شکلیه 🙂 همون لحظه به هدفتون میرسید

Repost from هم‌میهن
🎥 معترضان خانه «بیشنو پراساد پائودل»، معاون نخست‌وزیر و وزیر دارایی نپال را به آتش کشیدند؛ همزمان اسکناس‌ها در هوا پراکنده شد. @hammihanonline hammihanonline.ir

قهوه و کیسه جاروبرقی‌مون تموم شده. هردو رو هم به شدت لازم دارم. کاش یه اپلیکیشنی طراحی میشد شبیه اسنپ، که راننده می‌رفت اینا رو از همون جایی که میخواستی می‌خرید و دم خونه می‌آورد!

چندروز پیش، این آهنگ توی کافه پلی شد و من رو برد به چهارده پونزده سال پیش! قد همون وقتا از شنیدنش لذت بردم. چی توی این آهنگاست که ما با شنیدنش میتونیم در زمان سفر کنیم..‌

photo content

فقط یک مثال در تایید حرفم می‌آورم. چندوقتی است ویدئوهای مربوط به یک شوی تلویزیونی با اجرای مهناز افشار که نمی‌دانم کجای دنیا فیلمبرداری شده معروف شده است. در یکی از این بخش‌های معروف شده که از سوی ایرانیان، به شدت تقبیح شده است، داور برنامه خطاب به شرکت کننده می‌گوید ازدواج کردی؟! و او جواب می‌دهد نه، داور که قاعدتا باید یک آدم روشنفکر باشد، مثل زن‌های سنتی یک حرف عامیانه می‌زند و می‌گوید اگر ازدواج کرده بودی شوهرت هرگز اجازه نمی‌داد چنین لباسی بپوشی. حالا واکنش‌ فمنیست‌های دوآتشه و بانوان آریایی سرزمینم را باید ببینید! آنها با تمام قوا فریاد می‌زنند که این چه حرفی است و زن‌ها سالهاست که خودشان اختیاردار خودشان هستند و نوع پوششان به هیچکس ربطی ندارد! چرا از خودمان نمی‌پرسیم واقعا یک داور زن چرا باید در چنین برنامه‌ای که هدفش ظاهرا شکستن تابوها بوده، چنین حرف چیپ و مسخره‌ای بزند؟! چرا؟! دقیقا برای اینکه ما ببینیم، برای اینکه حتی من هم از پخش این برنامه مطلع شوم و کنجکاو بشوم بروم دنبالش، برای اینکه من هم واکنش نشان بدهم، من هم توجه کنم، من هم بروم آن وسط فحش بدهم و عرض اندام کنم و آگاهی و بصیرتم را به رخ جهانیان بکشانم. در نهایت تمام این نمایش، به سود چه کسی است؟ در این انفجارات متوالی خشم ملتی خسته و درمانده که حتی نمی‌داند چگونه و سر چه کسی خشمش را خالی کند، چه کسی برنده خواهد شد؟! جواب بدون تردید همان کسی است که تصمیم میگیرد شما از بین تمام دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها، او را تماشا کنید. کسی که از تماشای شما، بقای خودش را تضمین می‌کند! کسی که با هر تصمیم‌گیری، آزادی شما را قربانی خواسته‌های خود کرده است.

فقط چند دقیقه است پسرم خوابیده و من بالاخره می‌توانم نفس راحتی بکشم. خلوت کردن و نوشتن و فکر کردن مراحل بعد هستند. به قول فلانی، بعد از خواباندن بچه‌ام یک ساعت توی سکوت می‌نشینم تا از تروما خارج شوم. خنده‌دار به نظر می‌رسد ولی حقیقت دارد! امشب وقت زیادی برای ماندن توی سکوت و زل زدن به تاریکی ندارم فقط میخواستم چیزی که مدتی است ذهنم را مشغول کرده بنویسم. بعد از جنجالی که بعد از پخش ویدئوی زینب موسوی در اینستاگرام به وجود آمد، چند روز پیش هجمه‌های عجیب و غریبی علیه همایون شجریان پیش آمد. اینکه مردم چه گفتند و چرا می‌گفتند و فلان را نمی‌خواهم تحلیل کنم. فقط می‌خواهم یک چیز در جواب آنهایی بگویم که با شعار ما فریب نمی‌خوریم، ما ساده لوح نیستیم، ما فلان کار را نمی‌کنیم، ما ابزار سواستفاده‌ی این حکومت قرار نمی‌گیریم و غیره! بگویم. می‌خواهم یک چیزی برای آدمهایی بگویم که این همه ادعای فهم و شعور و آگاهی دارند! هر اتفاقی در این کشور می‌افتد، یک عده بسیج می‌شوند که فقط بگویند ما حافظه‌ی تاریخی داریم و ما یادمان هست. یک روز ویدئوهای قدیمی علی ضیا را از توی صندوق در می‌آورند، یک روز زینب موسوی، یک روز همایون شجریان! فقط خواستم بگویم برای فریب دادن ما،اصلا نیازی نیست جمهوری اسلامی هزینه کند. ما مدتهاست از هوش مصنوعی فریب خورده‌ایم. ما مدتهاست تمام حواس ششگانه و قدرت تعقل و تفکرمان را دست همین گوشی‌ موبایل پنج و شش اینچی داده‌ایم. ما مدتهاست در اتاق فکرها، موش آزمایشگاهی شده ایم، ما خیلی وقت است سرگرم شده‌ایم و غول‌های رسانه‌ای دنیا، تصمیم می‌گیرند چه چیزی را ببینیم و به چه چیزی واکنش نشان بدهیم. سر تا ته اینستاگرام، یک فریب بزرگ است‌ و هرکسی که بازیگر بهتری است یاران بیشتری برای خودش جمع کرده است‌.‌ اگر تا الان شک داشتم حالا با اتفاقات اخیر مطمئن شده‌ام. به نظرم، برای جماعتی که به کوچکترین تحریکات و تحرکات واکنش‌های شدید و آنی نشان بدهد، آزادی آخرین ادعای دروغین است. بشری که هرروز اسیر یک موج تازه ‌و فریب خورده‌ی یک رسوایی جدید است، چطور می‌تواند ادعای آزادی و آگاهی داشته باشد؟! به نظرم در دنیای امروز، در دنیایی که هوش مصنوعی بر تمام زوایای زندگی انسان، سایه انداخته آزادی فقط یک مفهوم پوچ و نمادین است! فعلا همین‌ها!

fereydoun_foroughi_tangna 128.mp39.01 MB

پنج و نیم صبح بیدار می‌شوم و بعد از حمام و شستن لباس‌ها و ظرف‌ها، خوردن یک اسپرسوی دوبل، حمام بردن بچه و ماشین بازی کردن و تمیز کردن آشپزخانه، یاد فریدون فروغی می‌افتم آنجایی که داد می‌زد و می‌گفت: دیگه دل با کسی نیست/ دیگه فریادرسی نیست... آهنگ را می‌گذارم روی ریپیت و بقیه کارهایم را انجام می‌دهم.

صبح جمعه‌ی مطلوب
صبح جمعه‌ی مطلوب

در یکی از ویدئوهای اینستاگرام، آقایی رادیدم که چند عنوان کتاب را معرفی می‌کرد و در مورد هر کدامشان یک جمله می‌گفت که مثلا اگر این کتاب را خواندی و فلان اتفاق نیفتاد، کتاب را برگردان. آنقدر مسلط و مطمئن، کتاب ها را با یک دست رو به دوربین می‌گرفت و در موردشان حرف می‌زد که آدم وسوسه می‌شد تا نه تنها ویدئو را کامل ببیند بلکه یکی یکی کتاب‌ها را توی لیست خواندنش بگذارد. اولین کتاب، قلعه‌ی مالویل بود‌ که مرد درباره‌اش تنها همین جمله‌ی کوتاه را گفت: « اگر خواندی و عاشق ادبیات نشدی، برش گردان!» همین کافی بود تا فردایش، خواندن قلعه‌ی مالویل را با ترجمه‌ی محمد قاضی شروع کنم. وقتی بیشتر سرچ کردم به ویدئوی کوتاهی از سروش صحت برخوردم که در یکی از قسمت‌های کتاب‌باز گفته بود فلانی، قلعه‌ی مالویل را به او معرفی کرده و گفته خوش‌به حال هرکسی که این کتاب را نخوانده، قرار است چه لذتی را تجربه کند! توی نظرات طاقچه و فیدیبو هم چیزهایی شبیه این دیدم. یک نفر نوشته بود بعد از خواندنش، عصبی می‌شوید که چرا زودتر این کتاب را نخوانده بودید! واقعیتش حالا که کتاب را خوانده‌ام، هیچ یکی از عبارت‌های بالا در مورد تجربه‌ای که از خواندنش داشتم، صدق نمی‌کند چون به نظرم خیلی مهم است چنین اثری را در چه سن و شرایط زندگی‌ای می‌خوانید. مهم است که کتاب را بدون وقفه‌ی زیادی بخوانید و راستش من از این نظر موفق نبودم. گاهی فقط می‌توانستم یک پاراگراف بخوانم و گاهی چندین صفحه و گاهی هیچ! چیزی که در خواندن یک اثر کلاسیک طولانی واقعا لازم است. اما از این که بگذریم، قلعه‌ی مالویل در مجموع، کتاب عجیبی است و بعضی قسمت‌ها، توصیف‌ها واقعا زیاد و خسته کننده می‌شوند که برای چنین اثری نقص محسوب نمی‌شود. تصویرسازی‌ها واقعا شاهکارند طوری که شما تمام مدت خودتان را در فضای دشت و کوه و قلعه حس می‌کنید اما خیلی از صحنه‌ها و زد و خوردها من را یاد جنگ و صلح انداخت. راستش اگر جنگ و صلح را خوانده باشید، داستان قلعه مالویل بیشتر از حیث پیام‌های سیاسی و اجتماعیش می‌تواند جذاب باشد و گمان کنم دلیل شهرتش در ایران هم همین باشد. درست مثل کتاب قلعه‌ی حیوانات، در اینجا هم جامعه ای اشتراکی داریم و آدمهایی که بعد پشت سر گذاشتن یک بحران انسانی، دارند نظام اجتماعی تازه‌ای را در دل طبیعت و با آنچه برایشان به جا مانده برقرار می‌کنند. اما از نظر ادبی، جنگ و صلح چند سرو گردن بالاتر است و خب، معلوم است که خواندن جنگ و صلح حوصله و انرژی بیشتری می‌طلبد و صد سال جلوتر به قلم تولستوی نوشته شده است! با این احوال، خواندنش را به دوستداران آثار کلاسیک معرفی می‌کنم ولی نه در این حد که با این کتاب، عاشق ادبیات شوند. راستش برای عاشق ادبیات شدن، گزینه‌های بیشتر و بهتری هم وجود دارند.