ar
Feedback
نمی‌دانم،

نمی‌دانم،

الذهاب إلى القناة على Telegram

اینجا قطعه‌ای‌ست از زیست انسانی که ناتوان از درک و درگیری‌ست؛ بی‌تسلط بر اخلاق اجتماعی، غایب از جهان، حاضر در خیال.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
217
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
از دل می‌روید و روی کیر می‌نشینید؟!

3. Lata Mangeshkar, Udit Narayan, Uttam Singh, Anand Bakshi.mp310.08 MB

شمارا نمی‌دانم؛ اما من، زمانی احساسِ حقارت می‌کنم که نتوانم برای سخن تازه، به اندازهٔ سخن پیشین، ادبیاتِ قوی به کار بگیرم.

‌بی وضوح، درخشان، شکننده و استوار.

شاید ماه یکی از چشم های معشوقه خدا باشد.
شاید ماه یکی از چشم های معشوقه خدا باشد.

زن‌ها، همراه تریاک، شراب و رمان‌های سرد غربی، سبب می‌شوند آدمی زمستان سخت را تاب بیاورد.

خواهیم مُرد بی امید بی رمق بی رویا و با خیال.

زندگی را آنهایی که فکر نکردند بردند

نادان می‌داند، من نمی‌دانم.

فلاکت و بدبختی بر تمامیت دشت، فرمانروایی می‌کرد.

دنبال کردن اینفلوئنسرها و بلاگرها، اسکرول بی‌پایان ریلز، دنبال کردن حاشیهٔ سلبریتی‌ها، دعواهای مجازی، مصرفِ مداومِ محتوای زرد، مقایسه کردن زندگیِ خود با ویترین زندگی دیگران و غرق شدن در اخبار بی‌ارزش؛ زوالِ عقل میاره.

خودشیفتگی، اغلب سرنوشت محتومِ آدم‌های کیری است.

بی‌ناشر، حاضر در روایت.

نمی‌دانم چه دشنامی درخور این آخوند مادرقحبه است تا این التهاب درونی اندکی به سکون برسد.

از این بهتر نمی‌شد.
+2
از این بهتر نمی‌شد.

فریاد کشید: «ای مردم! ما بارها و بارها طعم مرگ را چشیده‌‌ایم؛ آن‌چنان که مرگ دیگر پاسخ‌گوی این وضعیت نیست. خدا باید تدبیری دیگر برای احوال اشرف مخلوقات بیندیشد.»

جنس خوب = نمی‌دانم قوی

او، در کمال ناباوری، جسد شروع کرد به تکان خوردن و کرم‌ها را کنار زدن. کمی بعد، شبیه یک نوزاد، سعی کرد از جای خود بلند شود و آمد سمت من. گفت: «سیگارت را بده.» سیگار و فندک را از روی میز ناهارخوری برداشتم و دادم بهش. سیگارش را روشن کرد و رفت کنار پنجره تا ببیند سر و صداها برای چیست. ازدحام جمعیت شوکه‌کننده بود؛ اما جمعیت، با دیدن جسم فرسوده و متحرک، بیشتر وحشت کردند و...

اما مردم آن بیرون فقط ناله می‌کردند که چرا زودتر خاکش نمی‌کنند. تمام شهر از بوی تعفن‌بار او به ستوه آمده بود. کاری از دست خودش برنمی‌آمد؛ زیرا مرده بود. تنها یک رفیقِ خیالی داشت که به قدر کافی کوچک و ناتوان بود. در هر صورت، انتخاب دیگری جز فروپاشی، پوسیدن و خوراک کرم‌ها شدن نداشت.

آقای سوسک را کنار جسد دیدم که به احترام دوست خیالی خویش، کلاهش را از سر برداشته بود و شاخک‌ های نرم و شکننده‌اش را نوازش می‌کرد. گویا از این فقدان، بیش از اندازه متأثر و محزون بود.