نمیدانم،
الذهاب إلى القناة على Telegram
اینجا قطعهایست از زیست انسانی که ناتوان از درک و درگیریست؛ بیتسلط بر اخلاق اجتماعی، غایب از جهان، حاضر در خیال.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
217
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
217
شمارا نمیدانم؛ اما من، زمانی احساسِ حقارت میکنم که نتوانم برای سخن تازه، به اندازهٔ سخن پیشین، ادبیاتِ قوی به کار بگیرم.
217
زنها، همراه تریاک، شراب و رمانهای سرد غربی، سبب میشوند آدمی زمستان سخت را تاب بیاورد.
217
دنبال کردن اینفلوئنسرها و بلاگرها، اسکرول بیپایان ریلز، دنبال کردن حاشیهٔ سلبریتیها، دعواهای مجازی، مصرفِ مداومِ محتوای زرد، مقایسه کردن زندگیِ خود با ویترین زندگی دیگران و غرق شدن در اخبار بیارزش؛ زوالِ عقل میاره.
217
فریاد کشید: «ای مردم! ما بارها و بارها طعم مرگ را چشیدهایم؛ آنچنان که مرگ دیگر پاسخگوی این وضعیت نیست. خدا باید تدبیری دیگر برای احوال اشرف مخلوقات بیندیشد.»
217
او، در کمال ناباوری، جسد شروع کرد به تکان خوردن و کرمها را کنار زدن. کمی بعد، شبیه یک نوزاد، سعی کرد از جای خود بلند شود و آمد سمت من. گفت: «سیگارت را بده.» سیگار و فندک را از روی میز ناهارخوری برداشتم و دادم بهش. سیگارش را روشن کرد و رفت کنار پنجره تا ببیند سر و صداها برای چیست. ازدحام جمعیت شوکهکننده بود؛ اما جمعیت، با دیدن جسم فرسوده و متحرک، بیشتر وحشت کردند و...
217
اما مردم آن بیرون فقط ناله میکردند که چرا زودتر خاکش نمیکنند. تمام شهر از بوی تعفنبار او به ستوه آمده بود. کاری از دست خودش برنمیآمد؛ زیرا مرده بود. تنها یک رفیقِ خیالی داشت که به قدر کافی کوچک و ناتوان بود. در هر صورت، انتخاب دیگری جز فروپاشی، پوسیدن و خوراک کرمها شدن نداشت.
217
آقای سوسک را کنار جسد دیدم که به احترام دوست خیالی خویش، کلاهش را از سر برداشته بود و شاخک های نرم و شکنندهاش را نوازش میکرد. گویا از این فقدان، بیش از اندازه متأثر و محزون بود.
