نمیدانم،
الذهاب إلى القناة على Telegram
اینجا قطعهایست از زیست انسانی که ناتوان از درک و درگیریست؛ بیتسلط بر اخلاق اجتماعی، غایب از جهان، حاضر در خیال.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
217
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
217
بعضی روزها در ملال خویش فرومیرفت، گسسته از آرامش و رها در تعفن و کثافت. از آدمها نیز دوری میکرد. برایش اهمیتی نداشت؛ گویی پیوندش با احساس از هم گسیخته بود. با عواطف آدمیان بازی میکرد تا روزی که رفیقش ازش پرسید: «چرا با آدم ها چنین میکنی؟» گفت: «آنها را برای مواجهه با جهان آماده میکنم؛ میخواهم بفهمند دنیا چقدر بی رحم و کسکش هست، مردم باید آگاهی قبلی داشته باشند برای رفتن در جامعه.» رفیقش این سخن او را شنید، تحسینش کرد و او را بیش از پیش در این امر استوار ساخت.
217
در خانهای واقع در دل شهر زندگی میکرد. بوی تعفن ماهی همهجا را اشغال کرده بود؛ گویی همانقدر که طعم ماهی میتوانست مطلوب باشد، بویش میتوانست نفرتانگیز باشد. به هر حال، شهر ساحلی بود و بیشتر ساکنانش نیز همچون او از جغرافیای پیشین خویش گسسته و به این عقیم کده تازه پناه آورده بودند. هیچگاه درباره معاش خود سخنی بر زبان نمیآورد. شرابهای دستساز خودش را مینوشید و در مستی محض، سوار بر ارابه مرگش میشد. آدمیان از نگاههای مشکوک و هولناک او وحشت داشتند، حال آنکه در باطن، موجودی ساده، معصوم و دروغگو بود.
217
کماکان در مرداب فلاکت و ملال لایتناهی دستوپا میزنیم، اما تریاک، کتاب، شراب و زنان زیبا گاه چون پردهای نازک میان ما و هراس عریان هستی آویخته میشوند و دوام این تبعید ناخواسته را اندکی تحملپذیرتر میکنند.
217
دیروز برای بار دوم به سراغ بوف کور رفتم و هنوز به نیمه آن نرسیدهام. به هر حال، وفادارترین همنشین آدمی میتواند کتاب باشد؛ یا استکانی چای که در سکوت، بار تأمل را بر دوش میکشد.
