کماکان.
الذهاب إلى القناة على Telegram
اندکی اطمینان خاطر، برای وجود داشتن. t.me/HidenChat_Bot?start=957268736
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
280
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
280
و من آرزو میکردم
که ای کاش حداقل مادرم،
میتوانست مرا همانطور که هستم
دوست داشته باشد...
به گمانت، او هم شبها
در حسرتِ خود میگرید؟
یا در سِرِشتمان، روزی هست
که نگاههایمان، رنگِ درک بگیرند
و کلمات، با ما مهربانتر تا کنند؟
و اگر باشد،
آیا باز هم صدایم را میشناسد..؟
یا قرار است، میان خاطراتش
در مهی غلیظ و نجوا های غمناک
مهر و موم شوم؟
و اگر شدم...
آیا باز هم آرزو خواهم کرد
که روزی، اگر شده حتی در خواب،
مرا بی قیدِ "باید ها"
در آغوش بگیرد؟
هالهی ماه
280
شاید اون میتونست
منو، بیاره بیرون از این مرداب
اما کی میدونه؟
شاید این، من بودم
که میبردمش پایین.
280
در چَشمهایش باران داشت.
نگاهی غمگین، اما سبز.
با لایهای از اشک
که چون مِه، زیباییاش را
وهمانگیز نشان میداد.
هالهی ماه
280
خانوادهام را دوست دارم.
اما خودم را بیشتر.
آخر چگونه میشود در جایی ماند،
که بودن، محکوم به نبودنت کند؟
در جایی بمانم،
که جانم به دروغ آویختهاست
و دست و پایم را با شمشیر،
به زمین دوختهاند؟
هربار...فریادم در سکوتشان گم میشود.
آخر، در اینجا آبرو از عشق، مهم تر است!
مرگ از زندگی حتی، ارزش بیشتری دارد.
نور، در تاریکی این سرزمین
گم میشود
و من چه غمانگیز وطنم را
در هیچ،
جستوجو میکنم.
هالهی ماه
