Hayatemiy
الذهاب إلى القناة على Telegram
یوگینی ام ،زیاد سفر میکنم ،میدوم، میخندم و گیاه قلمه میزنم تا حس کنم زنده ام🌱 چنل موزیکم: https://t.me/hayatplaylist جهت ارتباط : @ItsHayatbot t.me/HidenChat_Bot?start=692437560
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
226
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+57 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
225
دروغها، تهمتها، افتراهای پشت سرم واقعیت رو تغییر نمیده برای همین حرف مردم و طرز فکرشون به پشم های لیزر شدهامه
225
Repost from N/a
ذوق کسی که برات مهمه، قشنگترین اتفاق دنیاست؛ حتی از خودِ خوشحالی هم شیرینتره.
225
Repost from من
انگار من بعضی روزها اصلا حواسم به زندگی نیست. یهو به خودم میام میبینم امروز داره تمام میشه اما هرکاری کردم رو بدون اینکه حواسم باشه انجام دادم. یعنی بپرسی امروز چیکار کردی، باید مرور کنم و پاسخ بدم. انگار یک سیستم بسیار عجیب در من وجود داره که بدون اینکه بخواد از مغزم انرژی بگیره، کنترل زندگی رو دست میگیره، و خیلی معمولی بجای من زندگی میکنه. هروقت زیادی که فکر میکنم اینجوری میشم. انگار بدنم میخواد چیزی بهم بفهمونه. انگار برای ادامه دادن گاهی نیازه مغز خاموش بشه و فقط بدن با حافظهای که داره کارها رو انجام بده. ورزش کردم، غذا پختم، چیزهایی نوشتم، با عزیزانم صحبت کردم و حالا که شب شده انگار اونی که امروز رو زندگی کرده من نبودم.
225
تپههای شنی با وزش باد جابجا میشوند، ولی صحرا همیشه صحرا باقی میماند. این است. افسانه عشق.
225
Repost from شریکِ همکف
آمدهام رشت برای چندتا از کارهای عروسیمان. چند ساعت بیشتر وقت ندارم؛ جایی میخواهم که بنشینم، کارهایم را انجام بدهم و دوباره راه بیفتم سمت تهران.
در کافه نشستهام که پیرزنی میآید طرفم. بروشوری میدهد دستم، با روی گشاده و لبخند میگوید:
“وقت داشتید مطالعه کنید”
لبخندش را بیشتر از بروشور به خاطر میسپارم؛ همان لبخندی که اینجا، در رشت، بیشتر روی صورت مردم میبینم و در تهران کمتر.
بروشور را باز میکنم.
پر است از حرفهای آشنا؛ آرامش، صبر، بخشش، خدا، مرگ، آخرت. با خودم میگویم لابد یکی از همین ادیان کیهانی و مشتقات بودیسم است.
میخوانم؛ بیشتر برای اینکه اگر برگشت و پرسید “خواندید؟” بتوانم بگویم بله. برای اینکه لطفش بیجواب نماند.
برمیگردد. میپرسم:
“پیش خودم بماند یا برش گردانم؟”
میگوید:
“نه، برای شماست”
بعد شروع میکند به توضیح دادن. از مرشد میگوید، از خدا، از آرام کردن ذهن، از صبر و عدالت و بخشش. میگوید باید بفهمی در این دنیا، با همه مصیبتهایش، فقط خدا را داری و منزلت ابدی انسان، دنیای بعد از مرگ است.
توی دلم میگویم
“حرفهای آشنا”.
اما لحنش عجیب آرام است؛ طوری که انگار هنوز چیزی در این دنیا مانده که میشود به آن تکیه کرد.
حسرت میخورم به او و دنیایش.
بعد میگوید:
“مثلاً من حجاب ندارم، ولی یاد گرفتم خدا را توی دلم داشته باشم؛ ناظر بر امورم ببینمش و تنها رفیقم باشد”
با لبخند و طوری که حس نکند بابت حجابم احساس برتری دارم، میگویم:
“سلامت باشید؛ نفرمایید”
لبخند میزند و ادامه میدهد:
“تمامی ادیان کمرنگ شدهاند. چرا؟ چون خدا از میانشان رفته و جایش را به ظواهر و مناسک دادهاند”
باز همان حرفها.
باز همان آشنایی.
لبخند میزنم:
“درست میفرمایید”
میز کناریام مشغول خودش است. چیزکیکم مانده، لاتهام از دهن افتاده و من، به جای خوردنشان، دارم برای شما مینویسم.
الان لابد یکی میگوید:
“خب؟ فرصت را غنیمت را میشمردی و هدایتش میکردی!”
مگر من جمهوری اسلامیام؟
که یک فرصت کوچک برای گفتوگو را با ندانمکاری خودم شهید کنم؟
من مبلغ دین نیستم. نه آمدهام کسی را مسلمان کنم و نه از دین برگردانم.
فقط زنی مسن، در کافهای در رشت، با لبخند بروشوری داد دستم و چند دقیقه از چیزی گفت که برای خودش عزیز و محترم است.
من هم گوش دادم.
شاید همین گوش دادن بدون شهوت پاسخ، چیزی باشد که این روزها کم داریم
اینکه پیش از آنکه دیگری را اصلاح کنیم، چند دقیقهای حرفش را فقط بشنویم.
من البته بیشتر از حرفهایش، به آرامشش فکر میکنم.
به اینکه چرا لبخندش اینقدر بیدغدغه بود.
و چرا من، با این همه سؤال و تردید و جستجو، حسرت چنین آرامشی را خوردم؟
چیزکیک نصفه مانده.
لاته سرد شده.
بروشور کنار دستم است.
و چند ساعت دیگر باید برگردم تهران.
الان هم فقط به این فکر میکنم که
کاش همهی ایران،
مثل همین لحظهی من،
“رشت” بود.
225
And when I felt like I was an old cardigan
Under someone's bed
You put me on and said I was your favorite
