ar
Feedback
Eternity

Eternity

الذهاب إلى القناة على Telegram

Songs that I always love to listen to. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1419442817

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
296
المشتركون
-124 ساعات
+297 أيام
+2930 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from Black
photo content
+1

4_5848067834336254963.mp35.02 MB

Work and space:
+1
Work and space:

نمیتونید بفهمید چقدر این زن رو دوست دارم.

خدای آدمای کله خالی خدا و اون بهشت احتمالی.

Khoda Ali Azimi.m4a3.51 MB

نمی‌تونید بفهمید که چقدر این اهنگ رو دوست دارم.

Repost from Black
Her hands.
Her hands.

عاشقتم.

:::::::::)

This girl I’m in love with is my whole world, and I’d give my life for her. She’s beautiful, she looks so much like a black cat, and I’m absolutely in love with the way she acts, her personality, everything about her. I’m posting this here so she knows just how deeply I love her — she’s my everything🩶

رسالة فيديو00:02

Repost from Black

Like You Do Joji.mp33.71 MB

Farda Soraghe Man Bia (feat. Mohsen Namjoo) Ali Azimi.mp35.50 MB

4_5998909452298754042.mp39.31 MB

این داستان با یه آهنگ بی کلام اومد به ذهنم

هیچ خاطره‌ای نداشتم. نه می‌دانستم کجا هستم، نه می‌دانستم قبل از این لحظه چه اتفاقی افتاده. فقط چشم‌هایم را باز کردم. بالای سرم یک سقف سفید بود. آرام بلند شدم. اتاق تقریباً خالی بود. همه چیز سفید بود. دیوارها سفید. زمین سفید. نه پنجره‌ای وجود داشت، نه دری، نه صدایی. انگار جهان تمام شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، من بودم. به دست‌هایم نگاه کردم. انگشت‌هایم را آرام حرکت دادم. یکی‌یکی. مثل کسی که برای اولین بار چیزی را کشف می‌کند. دست‌هایم را لمس کردم. پوستم را حس کردم. صورتم را لمس کردم. چشم‌هایم را بستم. من اینجا بودم. اما یک سؤال در ذهنم شکل گرفت: اگر من وجود دارم... پس چرا هیچ‌وقت خودم را ندیده‌ام؟ در سکوت اتاق، چیزی توجه‌ام را جلب کرد. روی یکی از دیوارها، آینه‌ای بزرگ قرار داشت. نمی‌دانستم از اول آنجا بوده یا تازه ظاهر شده بود. به سمتش رفتم. هر قدمم در آن سفیدی گم می‌شد. وقتی روبه‌روی آینه ایستادم... برای اولین بار، کسی را دیدم که تمام عمر با من بوده. خودم را. مدت زیادی فقط نگاه کردم. چهره‌ای که در آینه بود، آشنا بود... اما غریبه. مثل دیدن یک انسان که سال‌ها کنارت زندگی کرده، اما هیچ‌وقت با او صحبت نکرده‌ای. دستم را بالا آوردم. تصویر هم دستش را بالا آورد. سرم را چرخاندم. او هم چرخید. لبخند زدم. او هم لبخند زد. و برای اولین بار احساس کردم تنها نیستم. شروع کردم به حرکت کردن. آرام. دست‌هایم را باز کردم. چرخیدم. قدم برداشتم. بدنم را کشف کردم. مثل کودکی که تازه فهمیده بدنش می‌تواند حرکت کند. بعد شروع کردم به رقصیدن. نه برای کسی. نه برای نمایش. فقط برای اینکه مطمئن شوم وجود دارم. آینه تنها شاهد من بود. اما ناگهان... یک دست، دست مرا گرفت. متوقف شدم. گرمای یک موجود دیگر را حس کردم. آرام برگشتم. او آنجا ایستاده بود. نمی‌دانستم از کجا آمده. چطور ممکن بود کسی دیگر در این اتاق باشد؟ من سفید بودم. او سیاه. نه مثل لباس سیاه. نه مثل سایه‌ای معمولی. انگار تمام تاریکی‌های جهان در شکل یک انسان جمع شده بودند. لباسش در سیاهی گم می‌شد. چهره‌اش مشخص نبود. فقط چشم‌هایش را می‌دیدم. او هم مثل من گیج بود. مثل کسی که تازه خودش را پیدا کرده باشد. ترسیدم. اما بیشتر از ترس... حس آشنایی داشتم. انگار سال‌ها منتظر دیدنش بودم. انگار او کسی نبود که تازه آمده باشد. انگار چیزی بود که همیشه کنار من بوده. چیزی که هیچ‌وقت حاضر نبودم ببینمش. به سمت آینه رفتم. دستم را روی شیشه گذاشتم. او هم دستش را گذاشت. اما این بار اتفاق عجیبی افتاد. انعکاس ما مثل همیشه حرکت نکرد. برای اولین بار... آینه تصمیم گرفت چه چیزی را نشان دهد. درون آینه فقط یک نفر بود. نه سفید. نه سیاه. هر دو. یک انسان کامل. به تصویر نگاه کردم. و فهمیدم. من تمام این مدت دنبال پیدا کردن خودم بودم. اما فقط قسمت روشن خودم را دیده بودم. آن چیزی که دوست داشتم باشم. آن چیزی که می‌خواستم دیگران ببینند. اما بخش تاریکم... همیشه کنارم بود. همیشه منتظر بود که قبولش کنم. دست موجود سیاه را گرفتم. او دیگر غریبه نبود. ما شروع کردیم به حرکت کردن. اما این بار نه مثل دو نفر. مثل یک نفر. حرکاتمان یکی شد. نفس‌هایمان یکی شد. سفیدی و تاریکی دیگر مقابل هم نبودند. کنار هم بودند. چشم‌هایم را بستم. وقتی دوباره باز کردم... موجود سیاه دیگر کنارم نبود. چون دیگر جدا نبود. به سمت آینه رفتم. اما آینه دیگر تصویر من را نشان نمی‌داد. فقط یک اتاق سفید خالی بود. یک اتاق بدون انسان. بدون سایه. بدون آینه. برای آخرین بار به اطراف نگاه کردم. بعد آرام قدم برداشتم و از جایی که هیچ دری وجود نداشت، خارج شدم. اتاق سفید دوباره تنها شد. اما روی زمین... برای اولین بار... یک سایه افتاده بود.

تیناس.

photo content