ساره، نه سارا
الذهاب إلى القناة على Telegram
تو خواهی سوخت و از پا خواهی افتاد؛ اما شفا خواهی یافت و دوباره بازخواهی گشت. t.me/BluChtBot?start=62a2ac08b1d8a88a8e
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
265
المشتركون
+124 ساعات
+347 أيام
+5030 أيام
أرشيف المشاركات
خسته شدیم از بس خبر اعدام شنیدیم.
نشد یه روز چشمامون رو باز کنیم و با خبر اعدام مواجه نشیم.
توی اتوبوس دو تا خانوم کنار هم نشستن و بهم نگاه میکنن میگن:
من که ازش میترسم، خدا ریشهاش رو بکنه. خدا لعنتش کنه.
حالم بد.
بعد همونی رو دیدم که رسماً نوکر دفتر نهاد رهبری دانشگاهه. نزدیک دانشگاه دیدمش با یه دستهگل. احساس میکنم ازش تقدیر و تشکر شده بابت زحمت های فراوونی که کشیده….
از یه طرف نمیخوام برم دانشگاه، از یه طرف میترسم بابت پروپوزال و پایاننامه نوشتن و احساس میکنم باید به صورت حضوری کانکشنم رو با استادها حفظ کنم.
نمیدونم چه گلی باید به سرم بگیرم.
نمیخوام برم دانشگاه. همین ۴ روز پیش یکی از همکلاسیهام رو دیدم و با سر رفتم توی دیوار که فقط اون رو نبینم :) چجوری برگردم بشینم سر یه کلاس باهاش؟
من سوالات کنکور هنر امسال رو نگاه کردم و حقیقتاً کنکور آسونی بود :)
این جدی بده…. نتیجهای که کنکور آسون داره خیلی بدتر از کنکور سخته.
وقتی موهام خوشحالته و خوشگل میشم و لباسام مرتبه و هارمونی رنگی داره بهتر درس میخونم.
هیچ ربطی بهم نداره، خودمم نمیدونم چرا اینها روی همدیگه انقدر تاثیر دارن.
