دُژَم🪐
الذهاب إلى القناة على Telegram
و من، مصمم در سبز زیستن در انسانِ بهتری بودن در انسانِ بهتری شدن 💚🪴
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
252
المشتركون
+124 ساعات
+137 أيام
+3130 أيام
أرشيف المشاركات
252
Repost from سنگِ صبور | ضیا
ملتی که در یک سال ۵۸ ساعت مطالعه و دوونیم کتاب را تمام کند، چه سرنوشتی جز سرنوشتی که حالا داریم، میتواند داشته باشد؟!
252
به خاطر کندن گل سرخ ارّه آوردهاید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید:
تو، هی تو!
خودش میافتد و میمیرد.
|بیژن نجدی|
252
به من بگو، چگونه است که ما نمیتوانیم همه باهم مثل برادر باشیم؟ چرا به نظر میرسد که حتی بهترین انسانها هم همیشه چیزی را از دیگران پنهان میکنند و آنچه را در دل دارند به زبان جاری نمیکنند؟ هرکس از ترس اینکه احساساتش مورد تمسخر واقع شود، آن را پنهان میکند.
ص __ ۵۵
📚شبهای روشن
🖋فئودور داستایفسکی
252
یکی هست که بدون خواندن، یک «❤️» میگذارد 😅
در هر حال که من ازت تشکر میکنم دوست من، اما کاش بخوانی هم. شاید بیمفهوم بود اصلا!
252
لحظات خجالتآوری که سبب شد یک درس خوب بگیرم
پارت دو:
سال گذشته، در یکی از روزهای گرم تابستان، همراه مادرم راهی بازار شدیم.
هوا بد سوزان بود و ما هم عجله داشتیم. از طرفی، فضای سختگیریهای پوششی هم بیشتر از قبل شده بود؛ تا جایی که حتی بعضی از مردم هم به خودشان اجازه میدادند دیگران را متوقف کنند و تذکر بدهند. میخواستم این فضا را بگویم،
چون حالِ آدم در چنین شرایطی، بیتأثیر نیست…
در همان گرما و شلوغی، با قدمهای تند در پیادهرو میرفتیم که پیرمردی کنار بساطش چیزی گفت. دقیق که نشنیدم، اما همان «عه دختر…» کافی بود تا ذهنم بقیهی جمله را خودش حدس بزند. شاید از قبل آمادهی چنین حرفی بودم، شاید هم گرما و عجله صبرم را کمتر کرده بود…
چند قدمی که جلو رفته بودم را برگشتم، با لحنی تند و پر از خشم گفتم:
«چی گفتی؟ دوباره بگو.» پیرمرد که کمی جا خورده بود، با دست به بساطش اشاره کرد و گفت:
«گفتم از این داروهای گیاهی ببر… برای بخار صورتت خوب است.»
همان لحظه، انگار تمام آن عصبانیت فرو ریخت و جایش را یک خجالت گرفت.
من، بدون اینکه درست بشنوم، بدون اینکه مطمئن شوم، قضاوت کرده بودم و واکنش نشان داده بودم. به او گفتم:
«من با این جوشها مشکلی ندارم. شما هم بهتر است دیگر هیچکسی را اینطور صدا نزنید. اگر کسی نیاز داشته باشد، خودش سراغتان میآید.»
شاید شیوهی صدا زدن او درست نبود،
اما رفتار من هم نبود. آن روز، یک درس دیگر گرفتم:
همیشه آنچه میشنویم، حقیقت نیست…
گاهی فقط برداشتِ ماست. یاد گرفتم قبل از هر واکنش، قبل از هر قضاوت، کمی مکث کنم و مطمئن شوم واقعاً چه چیزی گفته شده است. چون گاهی، ما نه از حرفِ دیگران، بلکه از داستانی که در ذهن خودمان میسازیم، عصبانی میشویم. 🌿
252
Repost from N/a
ممکن است که من منکر چیزی باشم؛ ولی لزومی نمیبینم که آنرا به لجن بکشم یا حق اعتقاد به آنرا از دیگران سلب کنم.
آلبر کامو
252
شما شنونده صدای ویکتور گلاور، از مأموریت Artemis II هستید؛ که خطاب به همسرش میگوید:
“I love you from the Moon” 🌙
هیچوقت مسئله، نداشتنِ زمان نیست… مسئله همیشه «اولویتها»ست.
پ.ن: تصاویری که مشاهده میکنید، مربوط به همین مأموریت است. 🌎
252
ما زمانی که ناراحتیم، ناراحتی دیگران را بیشتر احساس میکنیم.
عشق از بین نمیرود، عاطفه جزو سرشت آدم است.
ص __ ۵۰
📚شبهای روشن
🖋فئودور داستایفسکی
252
یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد
بلکه دست از سر آزردن ما بردارد
چه خطایی مگر از جانب ما سر زد که
دائما درد و بلا بر سر ما می بارد ؟
جای ما کوه اگر بود ، فرو می پاشید
آه ... درباره ی ما درد چه می پندارد ؟!
شده یک دلخوشی ساده بخواهیم و فلک
داغ یک خنده به روی دلمان نگذارد؟!
بس که رنجیده شد از خاطرش ایمانش رفت
آنکه میخواست خودش را به خدا بسپارد ...
|شیدا صیادپور|
252
نمیدانم چه کسی، چرا و چگونه چنین فاجعهای را رقم زده است؛ اما میدانم این درد، دردِ انسان است، نه مذهب. هنوز که جزئیات دقیق این رویداد روشن نیست، اما تجربه نشان داده که چنین حملاتی اغلب با هدف ایجاد شکافهای اجتماعی و دامنزدن به اختلافات مذهبی طراحی میشوند.
مهم است که در چنین شرایطی از برچسبزدنهای فرقهای پرهیز کنیم؛ چون تبدیل یک فاجعه انسانی به تقابل شیعه و سنی، دقیقاً همان چیزیست که عاملان این خشونتها بهدنبال آن هستند.
واقعیت این است که خونِ بیگناه، فقط یک رنگ دارد…
و گرفتن جان انسان، حقِ هیچکس نیست.
