ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

گوشه

گوشه

الذهاب إلى القناة على Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
306
المشتركون
+124 ساعات
+27 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
در از زمان شروع داستان تا جذب شدن مخاطب و ایجاد کشش لازم یکم طول می‌کشه، پس باید صبور بود و زود ناامید نشد. داستان چندان پراتفاقی نیست و خیلی آرام پیش می‌ره و روایت میشه، اما همین آرامش‌بخشی هم جزئی از زیباییشه. توصیفات کتاب اون‌قدر ملموس بودند که انگار صحنه‌ها رو با چشم می‌دیدم. واقعا شگفت‌انگیزه که نویسنده تونسته از رابطه‌ی یه زن جوون نویسنده و یه پیرزن، هچنین داستان تأثیرگذاری خلق کنه؛ و این خودِ خود هنره. ترجمه‌ی کتاب هم بسیار دلنشین بود و لذت خوندنش رو برام چند برابر کرد. شخصیت امرنس رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ برام بی‌نهایت تأثیرگذار بود. #کتاب_با_گوشه

ماگ خانومی خیلی نازه و می‌خوامش. ولی گفت از یکی از پاساژهای آبادان خریده. لطفا بنده رو به پاساژهای آبادان برسونید😭.
ماگ خانومی خیلی نازه و می‌خوامش. ولی گفت از یکی از پاساژهای آبادان خریده. لطفا بنده رو به پاساژهای آبادان برسونید😭.

امروز صبح خانومه توی آرایشگاه بهم گفت «شما شیفت صبح نبودی؟» گفتم «شیفت چی؟!» گفت «مدرسه دیگه.» بعد من اینجوری بودم که وا. خانم منظورت چیه؟ من سال‌هاست از دبیرستانم گذشته. برخلاف خیلی‌ها که خوششون میاد از اینکه دیگران فکر کنند خیلی کم‌سن‌اند، من بهم حس خوبی نمی‌ده. بین من و دبیرستان سال‌ها فاصله‌ست. البته معمولا آدم‌ها حدسشون درمورد سنم چهار، پنج سال کمتره، ایشون دیگه رکورد زد:)))).

گرمی دستای من کم شده دستاتو بده دستای سرد منو گرم بکن باد پاییز سرده آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده...

پاییزش چه قشنگه درختاش رنگارنگه به هرجا که بری شهر فرنگه

با حال بد می‌رم بخوابم. شاید نباید جلو جلو برای چیزی ذوق می‌کردم. به هر حال دیگه مهم نیست. فردا که بیدار بشم، پاییز رو نفس می‌کشم و همین خوبه.

با دیدن این عکس گریه‌ام گرفت. دلم برای دی عزیزِ عزیزم خیلی تنگ شده. تمام تابستون نتونستم بهش سر بزنم؛ خیال می‌کردم این جمعه می‌شه و فرصتش رو دارم، اما باز هم نه. برای این حجم از دلتنگی و غصه‌ی تلنبارشده‌ی توی دلم، می‌تونم دریاهای خروشان رو اشک بریزم.

Repost from عاط
photo content

شهریور ماه امسال بسیار زیبا پیش رفت و تموم شد. هوا مطبوع و ایده‌آل بود و دیگه خبری از اون گرمای خفه‌کننده نبود. خلاصه که شهریور و هوای خنکش، علت زیبا به پایان رسیدن تابستون شد.

مرده داره به رفیقش که اونم مرده میگه: «درد دفع سنگ کلیه مثل درد زایمانه!» و اون هم تصدیق می‌کنه! خیلی دوست داشتم برم بهشون بگم: ببخشید شماها چند بار زاییدید که حالا دارید مقایسه علمی هم انجام می‌دید آقایون؟:)))

اوایل شهریور یه شلوار سفارش دادم. یک هفته گذشت و هیچ خبری از کد مرسوله نشد. زنگ زدم پشتیبانی، گفتند ارسالش حدود پونزده روز کاری طول می‌کشه (تازه پنج‌شنبه‌ها رو هم حساب نمی‌کنند و شهریور هم سه تا تعطیلی رسمی داشت!). الان بیشتر از پونزده روز گذشته. امروز دوباره تماس گرفتم، بعد از ده دقیقه معطلی بالاخره وصل شد، ولی گفتند هنوز ارسال نشده و شاید یک هفته‌ی کاری دیگه هم طول بکشه، یا حتی بیشتر! لطفا دفعه‌ی بعد که خواستم از این پیج چیزی سفارش بدم، یکی با تیر متوقفم کنه. متشکرم🦦.

من از روزمرگی‌های این خانمی خیلی خوشم میاد. نحوه نوشتن و روایت کردن اتفاقات ساده‌ی روزشون برام جذابه. از این‌که قصه‌ی زندگی آدم‌هایی رو می‌خونم که هیچ‌وقت ندیدم‌شون، اما از طریق دنیای مجازی با قلمشون آشنا و نزدیک می‌شم، لذت می‌برم.

با ناخن‌هام به استقبال پاییز رفتم🌚.
با ناخن‌هام به استقبال پاییز رفتم🌚.

پونزده سالگی یه دوست داشتم که هم‌نام خودم بود. اولین دوستی بود که توی دنیای مجازی باهاش آشنا شدم. سه سال از من بزرگ‌تر بود، رشته‌اش ریاضی بود و عاشق معماری. در نهایت هم معماری قبول شد. ما خیلی با همدیگه حرف می‌زدیم و رابطه‌ی صمیمی و خوبی داشتیم. حتی از نظر مسافت هم دوتا شهر خیلی نزدیک بودیم. اما وقتی من کنکوری شدم، اکانت‌های مجازی‌ام را پاک کردم و همین باعث شد کم‌کم از هم فاصله بگیریم و غریبه شیم. حرف زدن‌هامون اوایل خیلی با فاصله شد و بعدش به صفر رسید. نمی‌دونم چرا امروز یادش افتادم. حتی نمی‌دونم اون هنوز من رو به خاطر داره یا نه. فقط می‌دونم دلم برای اون دوستی تنگ شده.

Repost from نگار🌱👒
این پست دلنشینو خوندمش بعد از خودم پرسیدم هی دختر تو چی؟ تو به اندازه کافی بستنی خوردی؟ فک میکنم زندگی هم همینطوره هر ازگاهی باید از خودمون بپرسیم به اندازه کافی زندگی کردی؟ خوشحال بودی ؟ غمگین بودنت سازنده بود؟ چیزی یاد گرفتی؟ چقدر چشات خندید و چقدر گریه کرد؟ یا اصن به اندازه کافی بستنی خوردی؟!

امسال تابستون خیلی کم بستنی خوردم. هر سال فریزر رو پر از انواع و اقسام بستنی‌های خوشمزه و جذاب می‌کردیم، ولی امسال به‌خاطر اینکه روزی دو ساعت و گاهی چهار ساعت برق می‌رفت، اصلا بستنی نمی‌خریدیم. خودم هم هیچ‌وقت توی کافه انتخابم شیک نیست و اسموتی رو ترجیح می‌دم. دیروز صبح یهو یادم افتاد تابستون دو روز دیگه تموم می‌شه و از اینکه به اندازه‌ی کافی بستنی نخوردم و هیچ‌کدوم از اون بستنی‌فروشی‌هایی که دلم می‌خواست برم رو نرفتم، غصه‌دار شدم. ولی بعدش فهمیدم توی فریزر بستنی توت‌فرنگی داریم. 😭 کاش بقیه‌ی چیزهایی که دلم می‌خواد هم همین‌جوری نصیبم بشن و من ذوق‌مرگ شم.

این قشنگ خود منه. کاملا اشکم دم مشکمه و دست خودم نیست.
این قشنگ خود منه. کاملا اشکم دم مشکمه و دست خودم نیست.

دور از رویت دور از صدایت شادی نایاب است...

یادگاری از آخرین جمعه‌ی تابستون.
یادگاری از آخرین جمعه‌ی تابستون.

آخرین جمعه‌ی تابستون هم گذشت و جمعه‌ی بعدی که از راه برسه، دیگه فصل عوض شده. تابستون هیچ‌وقت فصل محبوبم نبوده، ولی نمی‌تونم منکر خوبی‌هاش بشم. خلاصی از درس و دانشگاه، فرصت آزاد بیشتر برای کارهایی که خیلی‌ وقت‌ها زمانی براشون نیست، میوه‌های رنگارنگ و خوشمزه، روزهای بلند و شب‌های گرم و مهتابی و پیک‌نیک‌های دسته‌جمعی و تنهایی توی هوای مطبوع. تابستون امسال اما حال و هوای خاص خودش رو داشت. وقتی از راه رسید که کشور زیر آماج حمله بود، اینترنت کند و ضعیف بود و تاریخ ۴/۴/۴ که می‌تونست برای خیلی‌ها خاطره‌ساز و جالب باشه، هیچ اتفاق ویژه‌ای نیفتاد و با بی‌تفاوتی آدم‌های ترسیده و مغموم گذشت. با این حال، من این تابستون بیشتر از همیشه کتاب خوندم و از این بابت خیلی خوشحالم، شاید دیگه همچین فرصت و وقت آزادی گیرم نیاد. آخرین جمعه‌ی فصل تابستون رو با الف. گذروندم؛ رفتیم مابقی لوازم تحریرش رو خریدیم و چقدر دلم خواست منم برای خودم لوازم تحریر بخرم، بس که همه‌چیز خوشگل و بامزه بود. سر راهمون، توی مسیر برگشت پیتزا خریدیم. و پیتزا و هوفنبرگ بلوبری شد حسن ختام تابستون ما. به امید پاییزی زیباتر و باشکوه‌تر.