𝘗𝘢𝘳𝘢𝘥𝘪𝘴𝘦
الذهاب إلى القناة على Telegram
989
المشتركون
+6824 ساعات
+2407 أيام
+57230 أيام
أرشيف المشاركات
1 013
Ramasse-moi quand tu voudras
Embrasse-moi quand tu voudras
Ramasse-moi quand tu voudras .⭐️
1 013
Repost from Libera nel vento.🧣
یک روز را بگذار برای جمعکردن صداهای پاییز. صدای باران، خشخش برگها، باد لای درختها، صدای قدمزدن روی برگهای خشک، صدای خیابان در یک عصر ابری، صدای صحبت های یه عصر پاییزی، حتی صدای درستکردن چای یا روشنشدن کتری. از هرکدام چند ثانیه ضبط کن و آخر پاییز یک فایل صوتی به اسم مثلاً «صداهای پاییز ۱۴۰۵» درست کن که هربار گوشش میدی یاد پاییز بیوفتی!✨
1 013
Repost from Libera nel vento.🧣
خب اگه که پست پاییزی گذاشتید یا متن راجب پاییز نوشتید یا هرچیز پاییزی گذاشتید توی چنلتون این پیامم رو + این یا این پستم رو فور کنید و پستتون رو مشخص کنید تا بذارمشون چنل و رندوم بهتون یه کار پاییزی پیشنهاد بدمم.
بیشتر از ۵۰ تا ممبر داشته باشید محتوا داشته باشید و حتما ریپلی کنید پستتون رو عرزشی نباشید یکم صبور باشید و اگه واقعا اینجا رو دوست دارید جوین شید وگرنه برای چالش جوین اجباری نیست.✨
1 013
از میزان اعتقادم به برنامهریزی باید بگم که ساعت چهار عصر از خواب بیدار شدم و حین غذا خوردن، طی یک تصمیم کاملاً رندوم گفتم: «بریم سیمرغ؟»
و بله، سیمرغ همون شهربازیِ مناطق بسیار تا بسیار محرومه. (خب از هیچی بهتره، نیست؟) بالاخره آدم نمیتونه همیشه منتظر دیزنیلند باشه.خلاصه هنوز لقمهمون رو درستوحسابی نجویده بودیم که تصمیم گرفته شد. چند ساعت بعد هم به خودمون اومدیم دیدیم عه، جلوی باجهی بلیطیم. این وسط دقیقاً چی شد، خودمم نمیدونم. فقط یادمه یکدفعه دیدم زندگی وارد فاز «ببینیم امشب چقدر به تصمیماتمون احترام میذاریم» شده.جونم براتون بگه که از همون اول، فقط هیجان بود و تکرار هیجان. اون حسِ اوج گرفتن و سقوط کردن جوری مغزم رو شستوشو داده بود که وقتی هنوز کامل پامون به زمین نرسیده بود، بهجای اینکه خدا رو شکر کنم و برای چند دقیقهای که از زندگی باقی مونده بود ارزش قائل بشم، میگفتم: «بازم بریم؟»
یعنی بدنم: «لطفاً اجازه بده زنده بمونیم.»
مغزم: «یکی دیگه.»
چهار بار کشتی سوار شدیم. سه بار هم فریزبی. در این مرحله دیگر مسئله ترس نبود؛ مسئله این بود که چرا هر بار پیاده میشیم، بهجای پشیمونی، یا شکرگذاری بابت زنده موندن دوباره سوار میشدیم.
باحالتر از همه اونجایی بود که یه پسر فقط برای اینکه دنگ شام نده و شرطشون رو نبازه، با وجود ترس وحشتناکش سوار شده بود. یعنی تمام انگیزهی زندگیاش در اون لحظه، نه شجاعت بود، نه تفریح؛ فقط این بود که پول شام نده.
و تمام مدت هم نعره میکشید: «من غلط کردممممم!»
اونطرف هم سه نفر بودن که اگر نظر بنده رو بخواید، اصلاً تو حالت عادی نبودن. روی نوک کشتی، در تمام اوج گرفتنها و سقوطها، بدون اینکه دستشون رو به جایی بگیرن، خیلی عادی میرقصیدن؛ انگار اومده بودن کنسرت خوانندهی محبوبشون یا عروسی عمهشون، نه جایی که هر لحظه ممکنه بهخاطر ایمنی بسیار بالای وسایل، روح از بدن استعفا بده و بره دنبال یک محیط کاری سالمتر.
با چندتا دختر هم دوست شدیم و هاه یادم رفت بگم آخر شب هم کاشف به عمل اومدیم که آرمان، مسئول فریزبی، خودش عین همون حیوان وفادار از فریزبی میترسه.
وقتی بهخاطر تعادل وزن و این صحبتها، مسئول اصلی مجموعه باهاش شوخی کرد و گفت خودش سوار شه، آرمان هم ظاهراً راه برگشتی نداشت. نشست.
و در نهایت ما با یک آرمانِ رنگپریده و کبود مواجه شدیم که هر آن امکان داشت تگری بزنه. واقعاً چرا کسی باید شغلی انتخاب کنه که انجام دادنش مستلزم این باشه که هر چند وقت یکبار تا مرز روبوسی صمیمانه با عزرائیل، اون هم از شدت ترس، بره و برگرده؟حالا میدونم بیشعوریه، اما بسی خندیدیم.
بگذریم.
امروز، یا شاید بهتره بگم امشب، از اون شبهایی بود که زندگی و زمان فقط نمیگذشت؛ قل میخورد، جیغ میکشید، بالا میرفت و با کله سقوط میکرد.
و من، وسط تمام این هرجومرج، داشتم کیف میکردم.
میتونم بایگانیش کنم توی پوشهی خاطرات موردعلاقهم، شاید.
1 013
این وسواس بودن نمیزاره کل اون توضیحات درمورد حسای خوبو خفنی که دیشب داشتم رو بزارم چرا؟ چون خیلی متن بلند بالاییه
1 013
Repost from Lone Dreamer
همه دخترا یه جعبه یا چمدون یا کیفی دارن که چیزای عجیب و رندوم توشه، گل خشک شده، فیش کافه، یه کاغذ شکلات، یه استیکر یا یه نامه مچاله شده و هرچیزی که به اندازه کافی رندوم باشه.
