ar
Feedback
• ملکوت •

• ملکوت •

الذهاب إلى القناة على Telegram

برداشت و پنداشت‌هایم: یادداشت‌های پراکنده در موضوعات مختلف و چیزهایی که دوست دارم. مطالب این کانال، چون احوال درونی صاحبِ آن، آشفته و بی‌نظم است، هیچ اصراری هم برای عضویت نیست. ح - واو @Hamimv

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
372
المشتركون
+124 ساعات
+97 أيام
+10130 أيام
أرشيف المشاركات
قال رسولُ الله صلى الله عليه و آله: الأرواحُ جُنودٌ مُجَنَّدَةٌ ، فما تَعارَفَ مِنها ائتَلَفَ ، و ما تَناكَرَ مِنها اختَلَفَ. یعنی: [در ملکوت] روح‌ها مانند گروه‌هایی هم‌سنخ‌ هم هستند که با هم جمع شده‌اند؛ پس [وقتی آن ارواح در این دنیا وارد می‌شوند] هر روحی که با دیگری سازگاری و آشنایی [قبلی] داشته باشد، به هم جذب می‌شوند، و هر کدام که ناسازگار باشند، از هم دور می‌مانند. • كنز العمّال، حدیث ۲۴۶۶۰. • در ترجمه عبارت ملکوت را به معنای وسیع آن استفاده کرده‌ام، نه اینکه آن عالمی که پایین‌تر از جبروت و برتر از ناسوت است. @malakuot

رسید از دست محبوبی به دستم... کتابی از حضرت صفیعلیشاه -ره- که تقریبا شبیه "میزان المعرفه و اسرار المعارف" است و شاید پیش‌نویس
رسید از دست محبوبی به دستم... کتابی از حضرت صفیعلیشاه -ره- که تقریبا شبیه "میزان المعرفه و اسرار المعارف" است و شاید پیش‌نویس همان باشد، البته مطالبی علی‌حده بر آن دارد و ساختار و نکاتی غیر از آن دارد. این کتاب به تازگی منتشر شده و قبلا چاپ نشده بود و مخطوط بود. الحمدلله توسط عزیزی نصیب بنده هم شد.

Repost from سوادِ حرف
فاس، شهر اولیاء فاس از مهم‌ترین مراکز تصوف، به خصوص طریقت شاذلیه، در آفریقاست. 💠 ویدیو از Baraka Blue #فاس @SufismAndSufiStudies

مرشد به کسی که می‌خواهد درویش شود اینگونه میگوید: نیا نیا - مرو مرو. چرا که هر که درویش شود مالش برود و هر که از درویشی برگرد
مرشد به کسی که می‌خواهد درویش شود اینگونه میگوید: نیا نیا - مرو مرو. چرا که هر که درویش شود مالش برود و هر که از درویشی برگردد سَر و جانش برود. و بعضی از این نصیحت‌ها کند ... • برگی از ارکان‌نامه و طریق خرقه‌پوشی سلسله علویه بکتاشیه، به ترکی عثمانی @makakuot

پیوسته درِ خانقاه بسته داشتی، چون مسافر بدر خانقاه رسیدی، او در پَسِ دَر آمدی و گفتی: مسافری یا مقیم؛ اگر مقیمی درآی و اگر مسافری این خانقاه جای تو نیست، که روزی چند بِباشی و ما با تو خُوی کنیم، آنگاه بِرَوی و ما را در فراق تو طاقت نَبُوَد. • شیخ ممشاد دینوری • تذکره الاولیاء عطار @malakuot

• تجدید چاپ شده. قیمت کتاب‌های جدید عجیب شده‌اند.
• تجدید چاپ شده. قیمت کتاب‌های جدید عجیب شده‌اند.

  دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشه‌های تو را دریافته‌ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست • الف . بامداد

قطار کش سلسله خاکسار جلالی ابوترابی ، عماد العارفین میر طاهر علیشاه - قدس‌سره - در حال تشهد و سلام نماز. @malakuot
قطار کش سلسله خاکسار جلالی ابوترابی ، عماد العارفین میر طاهر علیشاه - قدس‌سره - در حال تشهد و سلام نماز. @malakuot

این الم حم این حروف چون عصای موسی‌ آمد در وقوف • شاعر را نمیشناسم. • یادم نیست مربوط به کدام نسخه است، فقط عادت دارم وقتی نسخ
این الم حم این حروف چون عصای موسی‌ آمد در وقوف • شاعر را نمیشناسم. • یادم نیست مربوط به کدام نسخه است، فقط عادت دارم وقتی نسخ خطی را تورق میکنم، از برخی جاها عکس بگیرم و چند پوشه در گالری‌‌ام پر از همین عکس‌هاست. تکه ورق‌هایی پراکنده از نسخ مختلف. @malakuot

photo content

در اوایل دهه ۹۰ نسخه‌ای خطی از یکی از صوفیان مهم قرن هفتمیِ آذربایجان پیدا شد. متاسفانه یک خانم که ایشان هم بسیار فرهیخته هستند و کارهای محققانه خوبی انجام داده‌اند، شتابزده آن نسخه را بدون تحقیق زیاد و فقط با یک تصحیح، منتشر کردند. آن نسخه در دست استاد صمد هم بود و ای‌کاش که ایشان آن نسخه را کار می‌کردند، چرا که بنظر من و سابقه‌یِ استاد، حواشی و تعلیقات مهمی که بر آن نسخه می‌نوشتند، قطعا بسیار ارزشمند و بسیار راهگشا می‌بود. حیف! این مورد و تصحیح دوباره صفوه الصفا که نسخ خطی مهمی از آن پیدا شده بود، حسرتی است که بر من ماند.

سالروز درگذشت صمد موحد‌ (۳ خرداد ۱۳۱۵ - ۲۷ آبان ۱۴۰۲) شاید بهترین توصیف از استاد صمد موحد، توصیفی‌است که برادرشان از ایشان کر
سالروز درگذشت صمد موحد‌ (۳ خرداد ۱۳۱۵ - ۲۷ آبان ۱۴۰۲) شاید بهترین توصیف از استاد صمد موحد، توصیفی‌است که برادرشان از ایشان کرده‌اند. بسیاردانِ اندک‌گوی، این وصف کامل ایشان است. استاد با آنکه میتوانست آثار بسیاری تالیف کنند، اما کار تکراری نمیکردند و تا مطمئن نمیشد که چیزی یافته و این زوایای پنهان در جایی نیست و لازم است که مکتوب شده بماند، آن‌وقت مینوشت. انسان پاک بود، پاک اعتقاد و پاک سرشت، عشق وافری به حضرت رسول ص داشت و یک مسلمان بود و به معنای واقعی گمنام بود. بسیار زیاد از تاریخ تصوف می‌دانست، جغرافیای آذربایجان را خوب میشناخت و روی صوفیانِ این منطقه تک به تک کار کرده‌ بود. در مورد شیخ شبستری، شیخ صفی‌الدین اردبیلی، سهروردی، شمس تبریزی، خواجه محمد کججانی و ... صاحب نظر بود و ای کاش بیشتر می‌نوشت. شکر که او را شناختم و چند بار با او هم‌صحبت شدم و به اصطلاح نفس او بر من خورد. رضوان خدا بر او باد. @malakuot

امروز، چو هر روز خَرابیم خَراب مَگشا دَر اندیشه و بَرگیر رَباب • ملای رومی • رباب نواز: استاد محمد رحیم خوشنواز @malakuot

این جمله، از کلمات قدسیِ شیخ ما، حضرت شیخ محمد بن مؤید سعدالدین جوینی حمویه است. متاسفانه نمیدانم این جمله را در کدام کتاب به
این جمله، از کلمات قدسیِ شیخ ما، حضرت شیخ محمد بن مؤید سعدالدین جوینی حمویه است. متاسفانه نمیدانم این جمله را در کدام کتاب به نقل از شیخ دیده بودم. اما همان موقع که این جمله را خواندم، به شدت تحت تاثیر قرارم داد و جانم سرشار از بهجت و سرور شده مدتها مست این کلام ماندم. خاطرم هست که همان موقع هم استوری‌اش کرده بودم. امشب، رفیقی قدیمی که ما را رشته‌ای درونی به هم گره زده، همان استوری را برایم فرستاد و رقیقه‌ای از همان حال در وجودم جوشید، گفتم این بار هم این جمله را در کانال بگذارم. ترجمه این کلام عجیب ملکوتی چنین است: • خدای را مردانی غیبی است که اهل حق را به اهل حق، رهنمون میشوند و آنان را به هم آشنا می‌سازند. ☆ اما من، دوست دارم این عبارت را کمی وسیع‌تر فهم کنم، یعنی چنین معنی کنم: • خداوند، مردانی در غیب دارد که هر دو کس را که با هم سنخیت دارند را به یک‌دیگر پیوند می‌دهند. @malakuot

شطری از شرح ماجرای روزی از روزهایم: آن روز سرد بود، سردم بود، حتی اگر هوا آنچنان هم سرد نبود. عرقی سرد بر بدنم نشسته و من مچاله شده در میان پالتویی که تمام دکمه‌هایش را بسته بودم. دیشبِ آن‌روز سخت بود، بی‌قراری، کلافگی و من زیر آواری از غم. از خود ملول بودم، از اینکه چرا باید به چنین روزی گرفتار می‌شدم، اما این راه را خود رفته بودم. و حتی دانسته و رفته بودم و حتی سر برنگردانده و عقب را ننگریسته و رفته بودم. اما آن روز به این چیزها فکر نمیکردم، من بودم و سردی هوا و مبهوت از آنچه داشت رخ میداد. ظهر که شد، شنیدم که میگفت بیا که آماده است و من مچاله در بین پالتو‌ام رفته بودم. دیدمش، مقابل مسجد، ایستاده، کت و شلواری سرمه‌ای و پیراهنی سفید بر تن. نخندید و من خندیدم، از آنچه قرار بود خلاصم کند. دست دادم و دستم را پُر از دستش کشیدم و در جیب کردم. اندکی که رفتم در میان میدان، دست گشاده بر آسمانش، دست گشاده بر آسمانم، دیدم. نشستم، نشسته بودند آن چهار در گرد او. ایستادم، نشسته بودند بر گرد من آن چهار، و همه دست بر آسمان. آسمان آن چهار بودم و آسمانی بالای سرم نمیافتم. به ایستادنش در مقابل مسجد به کت و شلوار سرمه‌ای به پیراهنی سفید بر تنش، فکر میکردم. حیوانی، دیوی، آراسته بود. آن پیرهن سفید، سیاهی وجود بی‌وجودش را پوشانده بود. و آن کت و شلوار تمیز، از باطن پلید و ناتمیزش حکایت داشت. دست گشادم، بر آسمانی که بر بالای سرم نمیافتم، و تمنای آن چهار آسمانی بر زیر پایم گسترده بود. ظهر بود، آفتاب بر بالای سرم ایستاده بود، از آسمان رو بر آسمان زیر پایم کردم، خورشید امان سر بر آسمان کشیدن را گرفته بود. گرم شد، ظهرتر شد. دست در جیب کردم، هنوز در جیبم بود، گرم تر شدم، دکمه‌های پالتو‌ام را گشادم و خم شدم، هنوز آن چهار دست بر آسمان داشتند، دستشان بوسیدم و از میدان دور شدم. • یادآوری در غروب سه‌شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴- ح واو .

ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو ما ناظر روح و روح نظارهٔ تو • ملای رومی @malakuot
ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو ما ناظر روح و روح نظارهٔ تو • ملای رومی @malakuot

قطعه: طبع تو را تا هوس نحو کرد صورت صبر از دل ما محو کرد ای دل عشّاق به دام تو صید ما به تو مشغول و تو با عَمْر و زِید • سعدی
قطعه: طبع تو را تا هوس نحو کرد صورت صبر از دل ما محو کرد ای دل عشّاق به دام تو صید ما به تو مشغول و تو با عَمْر و زِید • سعدی، گلستان @malakuot

• قِدّیس سیمون وی (۳ فوریه ۱۹۰۹-۲۴ اوت ۱۹۴۳) @malakuot
• قِدّیس سیمون وی (۳ فوریه ۱۹۰۹-۲۴ اوت ۱۹۴۳) @malakuot

حَظّ وَ لَذّ: قیل: انّ الانسان هو الاسم الاعظم فمن عرف نفسه فقد عرف ربه، فافهم! • این عبارت را در نسخه چاپ سنگی حظ و لذ مرحوم
حَظّ وَ لَذّ: قیل: انّ الانسان هو الاسم الاعظم فمن عرف نفسه فقد عرف ربه، فافهم! • این عبارت را در نسخه چاپ سنگی حظ و لذ مرحوم نیستانکی دیدم. حظ و لذ نیستانکی، کشکول مانندی در معارف و ... است که هر مطلب را تحت عبارت حظ و لذ آورده است. یعنی هر یک از این معارف یک بهره لذیذ عقلی و معنوی برای انسان است. • نیستانک اسم محل جغرافیایی در اطراف نائینِ اصفهان است، اما همین لفظ چقدر هم از لحاظ معنی زیباست. اگر این نیستانک را مفهومی باطنی در نظر بگیریم، دوست داشتم من هم اهل نیستانک باشم! <نِی‌ستانِ کوچک> @malakuot

ای مگس کوچک بازیِ تابستانیِ تو را دستِ بی‌پروای من از میان برده‌ست. مگر من نیز مگسی چون تو نیستم؟ یا مگر تو آدمی‌ چون من نیست
ای مگس کوچک بازیِ تابستانیِ تو را دستِ بی‌پروای من از میان برده‌ست. مگر من نیز مگسی چون تو نیستم؟ یا مگر تو آدمی‌ چون من نیستی؟ چراکه من هم می‌رقصم و می‌نوشم و آواز می‌خوانم تا دستی کور بالِ مرا بِشکَنَد. اگر اندیشه، نیرو و نَفَس زندگی‌ست و نبودِ اندیشه مرگ، پس من مگسی هستم شاد، زنده یا مرده. • شعر و نقاشی: ویلیام بلیک(۱۷۵۷-۱۸۲۷م)  @malakuot