ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

میراد

میراد

الذهاب إلى القناة على Telegram

@LimbusCast✨پادکست لیمبو

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
444
المشتركون
-224 ساعات
-47 أيام
-1130 أيام
أرشيف المشاركات
تو دیگر اینجا نیستی، اما بعضی سکوت‌ها هنوز با صدای تو پر می‌شوند.

یه چیزی که شاید توی تمام این مدت، حتی وقتی بهش فکر نمی‌کردم، یه گوشه‌ی ذهنم حضور داشت و روی بقیه‌ی زندگی‌م هم سایه انداخته بود. حالا درسته که یه سری ادیت‌ها و اصلاحاتی می‌دن که وقت داری توی یه مدت کوتاه انجامشون بدی و بفرستی و عملاً فارغ‌التحصیلی بعدتر اتفاق می‌افته، اما اون جلسه‌ی دفاع برای من همون نقطه‌ای بود که بالاخره حس کردم این مسیر داره تموم می‌شه. بعد از اون همه چالش و سختی و مصیبت و استرس و استرس و استرس. الان که اینجام، خیلی سبک‌ترم. خیلی سبک‌تر. اون روزی که از جلسه‌ی دفاع اومدم بیرون، همون موقع نوشتم که حس می‌کنم چهل کیلو سبک‌ترم. و واقعاً این حس واقعی بود. انگار یه وزنی که مدت‌ها باهام بود، دیگه نبود. انگار لازم نبود از فردا صبح دوباره با همون فکرها بیدار بشم، دوباره ذهنم درگیر این باشه که فلان قسمت رو چجوری پیش ببرم، فلان مشکل رو چجوری حل کنم و بالاخره کی قراره این داستان تموم بشه. اون آشفتگی و اون بی‌خوابی‌های عجیب‌غریبی که کشیدیم، یه بخشیش به واسطه‌ی اون کار و اون روزهایی بود که باید توی یه فرصت مشخص یه چیزی رو می‌رسوندی. اما بخش دیگه‌ش روزهایی بود که کار گیر کرده بود و تو نمی‌تونستی کاریش بکنی. روزهایی که نه می‌تونستی با خیال راحت جلو بری، نه می‌تونستی خیالت رو از بابتش راحت کنی. با همون استرس‌ها و اون حس‌های بد می‌خوابیدی، با همونا بیدار می‌شدی و مثلاً یه هفته توی این لوپ بودی تا این که اون مشکل حل شه و حالا بری جلوتر و به مشکل بعدی بخوری. و فکر می‌کنم یکی از سخت‌ترین بخش‌های این مسیر همین بود؛ این که همیشه یه چیزی وجود داشت که باید حلش می‌کردی. یه چیزی که تا وقتی حل نشده بود، نمی‌تونستی با خیال راحت ازش عبور کنی و بری سراغ بقیه‌ی زندگی‌ت. اما این هم تموم شد. و شاید برای کسی که از بیرون نگاه می‌کنه، این فقط یه جلسه‌ی دفاع و یه نمره باشه؛ اما برای من، پشت اون جلسه، چند سال از زندگی‌م بود. کلی فکر و نگرانی و انتظار و تلاش بود. کلی روز که نمی‌دونستم چجوری قراره ازشون عبور کنم و بالاخره عبور کردم. برای همین می‌خواستم این روز رو یه جایی ثبت کنم. چون می‌دونم احتمالاً بعداً دوباره روزهای سختی توی زندگی‌م میاد. دوباره با چالش‌هایی روبه‌رو می‌شم که شاید وسطشون فکر کنم دیگه نمی‌تونم، دیگه خسته شدم و دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم. اون روزها می‌خوام برگردم به این تاریخ. به بیست‌وشش مهر هزار و چهارصد و پنج. به روزی که بالاخره تموم شد. به روزی که از جلسه‌ی دفاع اومدم بیرون و حس می‌کردم چهل کیلو سبک‌ترم. می‌خوام یادم بمونه که یه زمانی هم بود که فکر می‌کردم این مسیر تمومی نداره، اما بالاخره تموم شد. یه زمانی بود که وسط اون همه استرس و آشفتگی، نمی‌تونستم تصور کنم روزی برسه که دیگه اون فشار رو احساس نکنم، اما اون روز رسید. شاید دفعه‌ی بعد هم وسط یه مشکل دیگه نتونم آخرش رو ببینم. شاید دوباره یادم بره که می‌شه ازش عبور کرد. برای همین اینجا می‌نویسم که یه روزی برگردم و بخونم و یادم بیاد. بالاخره یه جایی تموم می‌شه. بالاخره می‌گذره. قرار نیست تا ابد گیر کنی توی یه مشکل و مصیبت. فقط بعضی وقت‌ها، وقتی وسطش هستی، خیلی سخته که اینو به خودت یادآوری کنی. همین!

می‌خوام برگردم به دو سال و نیم پیش. نه، بذار بریم عقب‌تر، به چهار سال پیش، سال چهارصد و یک. بعد از این که لیسانسم رو تموم کرده بودم. شرایطم بد نبود. تو لیسانسم تو ورودی ۹۷ عمران نفر دوم شده بودم و این موقعیت رو داشتم که بدون کنکور، ارشد بخونم. اما چالش‌هایی که اون موقع وجود داشت این بود که آیا می‌خوام ارشد بخونم؟ آیا این رشته رو می‌خوام ادامه بدم؟ آیا برم سربازی بهتره؟ کار رو شروع کنم؟ و همه‌ی این دغدغه‌ها و این سؤال‌ها. با اون سهمیه‌ی استعدد درخشانی که به واسطه معدلم داشتم، تو یه سری دانشگاه‌ها توی تهران درخواست دادم که پذیرش بدون کنکور بگیرم. از بین اون دانشگاه‌هایی که درخواست دادم، دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم. اما رشته‌ش رشته‌ای نبود که دوست داشتم بخونم. من مدیریت ساخت می‌خواستم. اونجا حمل‌ونقل قبول شده بودم. دانشگاه خودمونم می‌تونستم بدون کنکور مدیریت بخونم. افتادم تو این چالش که برم سربازی یا بین این دوتا یکیشو انتخاب کنم. اون موقع آماده‌ی سربازی رفتن نبودم. برای همین خواستم که ارشد بخونم، با این فکر که دو ساله. همه می‌گفتن دو ساله که الان من بهتون می‌گم نیست؛ تو بهترین حالت سه سال طول می‌کشه. خلاصه کلاس‌ها شروع شد و دو روز دو هفته کلاس داشتیم؛ سه‌شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها. و این که دو نفر از هم‌کلاسی‌های کارشناسیم هم همین رشته و همین دانشگاه قبول شده بودن، باعث می‌شد که اوکی‌تر باشم با این مسئله. تو ذهنم هم این بود که خب، دو ساله و یک سال و نیم کلاس داریم، بقیه‌ش پایان‌نامه‌ست و می‌ریم و ببینیم چی می‌شه. اون ترم‌های اول که درس داشتیم، اوکی بود. درس‌ها نسبت به کارشناسی خب خیلی ساده‌تر بود و می‌خوندیم، امتحان می‌دادیم، پروژه‌ها رو تحویل می‌دادیم و بالاخره گذشت و یه سال و نیمه تموم شد. اما اینجا تازه چالش اصلی شروع شد. خب، ما همیشه شنیده بودیم پایان‌نامه و استرس‌هاش و سختی‌هاش و اینا، اما خب ندیده بودیم. فقط یه ترم طول کشید تا بتونیم به اون موضوعی که قابل قبول باشه برای دانشگاه برسیم. و تا پروپوزال رو بنویسیم و هی ادیت‌هاش انجام بشه و تأیید بشه و این‌ها، رسیدیم به ترم پنجم. یعنی تازه ترم پنجم من شروع کرده بودم به نوشتن پایان‌نامه. تازه با یه چالشی روبه‌رو شدیم که شما باید یه چیزی خلق کنی که قبل از این اتفاق نیفتاده. و به همین دلیل تو خیلی نمی‌تونی رفرنس بگیری از اتفاق خاصی، از روش خاصی و باید یه دونه یه دونه بری یاد بگیری که چه اتفاقی افتاده توی بخش‌های مختلف؛ یه دریای گنگی که هیچی ازش نمی‌دونی و بسازی اون چیزی رو که باید. این وسط جنگ شد. هر هفته کار پیش می‌رفت، گزارش می‌فرستادیم و یه جایی قفل می‌شد، یه جاهایی گیر می‌کرد که تو اصلاً نمی‌دونستی چجوری باید پیش ببریش. صبر می‌کردی، تحمل می‌کردی، تلاش می‌کردی و یکی‌یکی مراحل می‌گذشت. تا این که رسیدیم به جایی که کار تموم شده بود و می‌خواستیم دفاع کنیم. برای بار دوم جنگ شد و درخواست دفاعی که داده بودیم، رسیده بود به مرحله‌ی آخر و قرار بود بهمن‌ماه دفاع کنیم، به واسطه‌ی جنگ و اون اتفاقاتی که افتاد، دوباره عقب افتاد. و این یعنی باز هم باید صبر می‌کردیم. وقتی این همه مدت برای تموم شدن یه کار وقت گذاشتی، وقتی هفته‌ها و ماه‌ها با استرسش زندگی کردی، وقتی بارها به بن‌بست خوردی و دوباره راهت رو پیدا کردی و بالاخره رسیدی به جایی که می‌تونستی بگی تموم شد، عقب افتادنش فقط عقب افتادن یه جلسه‌ی دفاع نیست. انگار باید یه مدت دیگه هم اون بار رو با خودت حمل کنی. باری که دیگه واقعاً خسته شده بودی از حمل کردنش. تا این که همین چند روز پیش، بیست‌وشش مهر، بیست‌وشش مهر هزار و چهارصد و پنج، که برای همیشه این تاریخ تو سر من ثبت می‌شه، روز دفاع بود. نمی‌دونم چجوری باید اون حس رو توضیح بدم. اون استرس و چالشی که قبلش بود، اون وزنی که روی تک‌تک تصمیم‌های دیگه‌ی زندگیتم سنگینی می‌کرد، اون همه روزی که با فکر پایان‌نامه گذرونده بودی، اون همه شبی که با استرس خوابیده بودی و صبح با همون استرس بیدار شده بودی، انگار همه‌شون توی اون روز جمع شده بودن. یه جوری بود که انگار فقط قرار نبود از یه پایان‌نامه دفاع کنم؛ قرار بود بالاخره از یه دوره‌ی طولانی و سخت از زندگیم عبور کنم. دوره‌ای که مدت‌ها بود تموم شدنش رو انتظار می‌کشیدم، اما هر بار که فکر می‌کردم دیگه چیزی نمونده، یه جای دیگه‌ش گیر می‌کرد و باید دوباره صبر می‌کردم. تا این که جلسه‌ی دفاع برگزار شد. کارم رو ارائه کردم و بهتر از همه ارائه‌های تمرینی‌ای که برای خودم انجام داده بودم بود و رسیدیم به لحظه‌ای که نمره‌مو اعلام کردن. اون لحظه‌ای که فهمیدم دیگه واقعاً تمومه، حس عجیبی داشت. انگار یه چیزی که مدت‌ها بود روی دوشم بود، بالاخره از روی دوشم برداشته شد.

کارم رو ارائه کردم و بهتر از همه ارائه‌های تمرینی‌ای که برای خودم انجام داده بودم بود و رسیدیم به لحظه‌ای که نمره‌مو اعلام کردن. اون لحظه‌ای که فهمیدم دیگه واقعاً تمومه، حس عجیبی داشت. انگار یه چیزی که مدت‌ها بود روی دوشم بود، بالاخره از روی دوشم برداشته شد. یه چیزی که شاید توی تمام این مدت، حتی وقتی بهش فکر نمی‌کردم، یه گوشه‌ی ذهنم حضور داشت و روی بقیه‌ی زندگی‌م هم سایه انداخته بود. حالا درسته که یه سری ادیت‌ها و اصلاحاتی می‌دن که وقت داری توی یه مدت کوتاه انجامشون بدی و بفرستی و عملاً فارغ‌التحصیلی بعدتر اتفاق می‌افته، اما اون جلسه‌ی دفاع برای من همون نقطه‌ای بود که بالاخره حس کردم این مسیر داره تموم می‌شه. بعد از اون همه چالش و سختی و مصیبت و استرس و استرس و استرس. الان که اینجام، خیلی سبک‌ترم. خیلی سبک‌تر. اون روزی که از جلسه‌ی دفاع اومدم بیرون، همون موقع نوشتم که حس می‌کنم چهل کیلو سبک‌ترم. و واقعاً این حس واقعی بود. انگار یه وزنی که مدت‌ها باهام بود، دیگه نبود. انگار لازم نبود از فردا صبح دوباره با همون فکرها بیدار بشم، دوباره ذهنم درگیر این باشه که فلان قسمت رو چجوری پیش ببرم، فلان مشکل رو چجوری حل کنم و بالاخره کی قراره این داستان تموم بشه. اون آشفتگی و اون بی‌خوابی‌های عجیب‌غریبی که کشیدیم، یه بخشیش به واسطه‌ی اون کار و اون روزهایی بود که باید توی یه فرصت مشخص یه چیزی رو می‌رسوندی. اما بخش دیگه‌ش روزهایی بود که کار گیر کرده بود و تو نمی‌تونستی کاریش بکنی. روزهایی که نه می‌تونستی با خیال راحت جلو بری، نه می‌تونستی خیالت رو از بابتش راحت کنی. با همون استرس‌ها و اون حس‌های بد می‌خوابیدی، با همونا بیدار می‌شدی و مثلاً یه هفته توی این لوپ بودی تا این که اون مشکل حل شه و حالا بری جلوتر و به مشکل بعدی بخوری. و فکر می‌کنم یکی از سخت‌ترین بخش‌های این مسیر همین بود؛ این که همیشه یه چیزی وجود داشت که باید حلش می‌کردی. یه چیزی که تا وقتی حل نشده بود، نمی‌تونستی با خیال راحت ازش عبور کنی و بری سراغ بقیه‌ی زندگی‌ت. اما این هم تموم شد. و شاید برای کسی که از بیرون نگاه می‌کنه، این فقط یه جلسه‌ی دفاع و یه نمره باشه؛ اما برای من، پشت اون جلسه، چند سال از زندگی‌م بود. کلی فکر و نگرانی و انتظار و تلاش بود. کلی روز که نمی‌دونستم چجوری قراره ازشون عبور کنم و بالاخره عبور کردم. برای همین می‌خواستم این روز رو یه جایی ثبت کنم. چون می‌دونم احتمالاً بعداً دوباره روزهای سختی توی زندگی‌م میاد. دوباره با چالش‌هایی روبه‌رو می‌شم که شاید وسطشون فکر کنم دیگه نمی‌تونم، دیگه خسته شدم و دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم. اون روزها می‌خوام برگردم به این تاریخ. به بیست‌وشش مهر هزار و چهارصد و پنج. به روزی که بالاخره تموم شد. به روزی که از جلسه‌ی دفاع اومدم بیرون و حس می‌کردم چهل کیلو سبک‌ترم. می‌خوام یادم بمونه که یه زمانی هم بود که فکر می‌کردم این مسیر تمومی نداره، اما بالاخره تموم شد. یه زمانی بود که وسط اون همه استرس و آشفتگی، نمی‌تونستم تصور کنم روزی برسه که دیگه اون فشار رو احساس نکنم، اما اون روز رسید. شاید دفعه‌ی بعد هم وسط یه مشکل دیگه نتونم آخرش رو ببینم. شاید دوباره یادم بره که می‌شه ازش عبور کرد. برای همین اینجا می‌نویسم که یه روزی برگردم و بخونم و یادم بیاد. بالاخره یه جایی تموم می‌شه. بالاخره می‌گذره. قرار نیست تا ابد گیر کنی توی یه مشکل و مصیبت. فقط بعضی وقت‌ها، وقتی وسطش هستی، خیلی سخته که اینو به خودت یادآوری کنی. همین!

این رو نمی‌نویسم که تو بخونی. چون احتمالا افراد زیادی نیستن که اینو بخونن. بیشتر می‌نویسم برای این که یه جا ثبت بشه که هر وقت کم آوردم، هر وقت به نقطه‌ای رسیدم که فکر کردم دیگه تهشه، برگردم بخونم. ببینم که روزهایی بودن که واقعاً به مو رسید، پاره هم شد. اما با چنگ و دندون گره‌ش زدم و دوباره رو پام وایسادم. می‌خوام برگردم به دو سال و نیم پیش. نه، بذار بریم عقب‌تر، به چهار سال پیش، سال چهارصد و یک. بعد از این که لیسانسم رو تموم کرده بودم. شرایطم بد نبود. تو لیسانسم تو ورودی ۹۷ عمران نفر دوم شده بودم و این موقعیت رو داشتم که بدون کنکور، ارشد بخونم. اما چالش‌هایی که اون موقع وجود داشت این بود که آیا می‌خوام ارشد بخونم؟ آیا این رشته رو می‌خوام ادامه بدم؟ آیا برم سربازی بهتره؟ کار رو شروع کنم؟ و همه‌ی این دغدغه‌ها و این سؤال‌ها. با اون سهمیه‌ی استعدد درخشانی که به واسطه معدلم داشتم، تو یه سری دانشگاه‌ها توی تهران درخواست دادم که پذیرش بدون کنکور بگیرم. از بین اون دانشگاه‌هایی که درخواست دادم، دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم. اما رشته‌ش رشته‌ای نبود که دوست داشتم بخونم. من مدیریت ساخت می‌خواستم. اونجا حمل‌ونقل قبول شده بودم. دانشگاه خودمونم می‌تونستم بدون کنکور مدیریت بخونم. افتادم تو این چالش که برم سربازی یا بین این دوتا یکیشو انتخاب کنم. اون موقع آماده‌ی سربازی رفتن نبودم. برای همین خواستم که ارشد بخونم، با این فکر که دو ساله. همه می‌گفتن دو ساله که الان من بهتون می‌گم نیست؛ تو بهترین حالت سه سال طول می‌کشه. خلاصه کلاس‌ها شروع شد و دو روز دو هفته کلاس داشتیم؛ سه‌شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها. و این که دو نفر از هم‌کلاسی‌های کارشناسیم هم همین رشته و همین دانشگاه قبول شده بودن، باعث می‌شد که اوکی‌تر باشم با این مسئله. تو ذهنم هم این بود که خب، دو ساله و یک سال و نیم کلاس داریم، بقیه‌ش پایان‌نامه‌ست و می‌ریم و ببینیم چی می‌شه. اون ترم‌های اول که درس داشتیم، اوکی بود. درس‌ها نسبت به کارشناسی خب خیلی ساده‌تر بود و می‌خوندیم، امتحان می‌دادیم، پروژه‌ها رو تحویل می‌دادیم و بالاخره گذشت و یه سال و نیمه تموم شد. اما اینجا تازه چالش اصلی شروع شد. خب، ما همیشه شنیده بودیم پایان‌نامه و استرس‌هاش و سختی‌هاش و اینا، اما خب ندیده بودیم. فقط یه ترم طول کشید تا بتونیم به اون موضوعی که قابل قبول باشه برای دانشگاه برسیم. و تا پروپوزال رو بنویسیم و هی ادیت‌هاش انجام بشه و تأیید بشه و این‌ها، رسیدیم به ترم پنجم. یعنی تازه ترم پنجم من شروع کرده بودم به نوشتن پایان‌نامه. تازه با یه چالشی روبه‌رو شدیم که شما باید یه چیزی خلق کنی که قبل از این اتفاق نیفتاده. و به همین دلیل تو خیلی نمی‌تونی رفرنس بگیری از اتفاق خاصی، از روش خاصی و باید یه دونه یه دونه بری یاد بگیری که چه اتفاقی افتاده توی بخش‌های مختلف؛ یه دریای گنگی که هیچی ازش نمی‌دونی و بسازی اون چیزی رو که باید. این وسط جنگ شد. هر هفته کار پیش می‌رفت، گزارش می‌فرستادیم و یه جایی قفل می‌شد، یه جاهایی گیر می‌کرد که تو اصلاً نمی‌دونستی چجوری باید پیش ببریش. صبر می‌کردی، تحمل می‌کردی، تلاش می‌کردی و یکی‌یکی مراحل می‌گذشت. تا این که رسیدیم به جایی که کار تموم شده بود و می‌خواستیم دفاع کنیم. برای بار دوم جنگ شد و درخواست دفاعی که داده بودیم، رسیده بود به مرحله‌ی آخر و قرار بود بهمن‌ماه دفاع کنیم، به واسطه‌ی جنگ و اون اتفاقاتی که افتاد، دوباره عقب افتاد. و این یعنی باز هم باید صبر می‌کردیم. وقتی این همه مدت برای تموم شدن یه کار وقت گذاشتی، وقتی هفته‌ها و ماه‌ها با استرسش زندگی کردی، وقتی بارها به بن‌بست خوردی و دوباره راهت رو پیدا کردی و بالاخره رسیدی به جایی که می‌تونستی بگی تموم شد، عقب افتادنش فقط عقب افتادن یه جلسه‌ی دفاع نیست. انگار باید یه مدت دیگه هم اون بار رو با خودت حمل کنی. باری که دیگه واقعاً خسته شده بودی از حمل کردنش. تا این که همین چند روز پیش، بیست‌وشش مهر، بیست‌وشش مهر هزار و چهارصد و پنج، که برای همیشه این تاریخ تو سر من ثبت می‌شه، روز دفاع بود. نمی‌دونم چجوری باید اون حس رو توضیح بدم. اون استرس و چالشی که قبلش بود، اون وزنی که روی تک‌تک تصمیم‌های دیگه‌ی زندگیتم سنگینی می‌کرد، اون همه روزی که با فکر پایان‌نامه گذرونده بودی، اون همه شبی که با استرس خوابیده بودی و صبح با همون استرس بیدار شده بودی، انگار همه‌شون توی اون روز جمع شده بودن. یه جوری بود که انگار فقط قرار نبود از یه پایان‌نامه دفاع کنم؛ قرار بود بالاخره از یه دوره‌ی طولانی و سخت از زندگیم عبور کنم. دوره‌ای که مدت‌ها بود تموم شدنش رو انتظار می‌کشیدم، اما هر بار که فکر می‌کردم دیگه چیزی نمونده، یه جای دیگه‌ش گیر می‌کرد و باید دوباره صبر می‌کردم. تا این که جلسه‌ی دفاع برگزار شد.

این رو نمی‌نویسم که تو بخونی. چون احتمالا افراد زیادی نیستن که تا تهش بخونن. بیشتر می‌نویسم برای این که یه جا ثبت بشه که هر و
این رو نمی‌نویسم که تو بخونی. چون احتمالا افراد زیادی نیستن که تا تهش بخونن. بیشتر می‌نویسم برای این که یه جا ثبت بشه که هر وقت کم آوردم، هر وقت به نقطه‌ای رسیدم که فکر کردم دیگه تهشه، برگردم بخونم. ببینم که روزهایی بودن که واقعاً به مو رسید، پاره هم شد. اما با چنگ و دندون گره‌ش زدم و دوباره رو پام وایسادم.

کارم رو ارائه کردم و بهتر از همه ارائه‌های تمرینی‌ای که برای خودم انجام داده بودم بود و رسیدیم به لحظه‌ای که نمره‌مو اعلام کر
کارم رو ارائه کردم و بهتر از همه ارائه‌های تمرینی‌ای که برای خودم انجام داده بودم بود و رسیدیم به لحظه‌ای که نمره‌مو اعلام کردن. اون لحظه‌ای که فهمیدم دیگه واقعاً تمومه، حس عجیبی داشت. انگار یه چیزی که مدت‌ها بود روی دوشم بود، بالاخره از روی دوشم برداشته شد. یه چیزی که شاید توی تمام این مدت، حتی وقتی بهش فکر نمی‌کردم، یه گوشه‌ی ذهنم حضور داشت و روی بقیه‌ی زندگی‌م هم سایه انداخته بود. حالا درسته که یه سری ادیت‌ها و اصلاحاتی می‌دن که وقت داری توی یه مدت کوتاه انجامشون بدی و بفرستی و عملاً فارغ‌التحصیلی بعدتر اتفاق می‌افته، اما اون جلسه‌ی دفاع برای من همون نقطه‌ای بود که بالاخره حس کردم این مسیر داره تموم می‌شه. بعد از اون همه چالش و سختی و مصیبت و استرس و استرس و استرس. الان که اینجام، خیلی سبک‌ترم. خیلی سبک‌تر. اون روزی که از جلسه‌ی دفاع اومدم بیرون، همون موقع نوشتم که حس می‌کنم چهل کیلو سبک‌ترم. و واقعاً این حس واقعی بود. انگار یه وزنی که مدت‌ها باهام بود، دیگه نبود. انگار لازم نبود از فردا صبح دوباره با همون فکرها بیدار بشم، دوباره ذهنم درگیر این باشه که فلان قسمت رو چجوری پیش ببرم، فلان مشکل رو چجوری حل کنم و بالاخره کی قراره این داستان تموم بشه. اون آشفتگی و اون بی‌خوابی‌های عجیب‌غریبی که کشیدیم، یه بخشیش به واسطه‌ی اون کار و اون روزهایی بود که باید توی یه فرصت مشخص یه چیزی رو می‌رسوندی. اما بخش دیگه‌ش روزهایی بود که کار گیر کرده بود و تو نمی‌تونستی کاریش بکنی. روزهایی که نه می‌تونستی با خیال راحت جلو بری، نه می‌تونستی خیالت رو از بابتش راحت کنی. با همون استرس‌ها و اون حس‌های بد می‌خوابیدی، با همونا بیدار می‌شدی و مثلاً یه هفته توی این لوپ بودی تا این که اون مشکل حل شه و حالا بری جلوتر و به مشکل بعدی بخوری. و فکر می‌کنم یکی از سخت‌ترین بخش‌های این مسیر همین بود؛ این که همیشه یه چیزی وجود داشت که باید حلش می‌کردی. یه چیزی که تا وقتی حل نشده بود، نمی‌تونستی با خیال راحت ازش عبور کنی و بری سراغ بقیه‌ی زندگی‌ت. اما این هم تموم شد. و شاید برای کسی که از بیرون نگاه می‌کنه، این فقط یه جلسه‌ی دفاع و یه نمره باشه؛ اما برای من، پشت اون جلسه، چند سال از زندگی‌م بود. کلی فکر و نگرانی و انتظار و تلاش بود. کلی روز که نمی‌دونستم چجوری قراره ازشون عبور کنم و بالاخره عبور کردم. برای همین می‌خواستم این روز رو یه جایی ثبت کنم. چون می‌دونم احتمالاً بعداً دوباره روزهای سختی توی زندگی‌م میاد. دوباره با چالش‌هایی روبه‌رو می‌شم که شاید وسطشون فکر کنم دیگه نمی‌تونم، دیگه خسته شدم و دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم. اون روزها می‌خوام برگردم به این تاریخ. به بیست‌وشش مهر هزار و چهارصد و پنج. به روزی که بالاخره تموم شد. به روزی که از جلسه‌ی دفاع اومدم بیرون و حس می‌کردم چهل کیلو سبک‌ترم. می‌خوام یادم بمونه که یه زمانی هم بود که فکر می‌کردم این مسیر تمومی نداره، اما بالاخره تموم شد. یه زمانی بود که وسط اون همه استرس و آشفتگی، نمی‌تونستم تصور کنم روزی برسه که دیگه اون فشار رو احساس نکنم، اما اون روز رسید. شاید دفعه‌ی بعد هم وسط یه مشکل دیگه نتونم آخرش رو ببینم. شاید دوباره یادم بره که می‌شه ازش عبور کرد. برای همین اینجا می‌نویسم که یه روزی برگردم و بخونم و یادم بیاد. بالاخره یه جایی تموم می‌شه. بالاخره می‌گذره. قرار نیست تا ابد گیر کنی توی یه مشکل و مصیبت. فقط بعضی وقت‌ها، وقتی وسطش هستی، خیلی سخته که اینو به خودت یادآوری کنی. همین!

کارم رو ارائه کردم و بهتر از همه ارائه‌های تمرینی‌ای که برای خودم انجام داده بودم بود و رسیدیم به لحظه‌ای که نمره‌مو اعلام کردن. اون لحظه‌ای که فهمیدم دیگه واقعاً تمومه، حس عجیبی داشت. انگار یه چیزی که مدت‌ها بود روی دوشم بود، بالاخره از روی دوشم برداشته شد. یه چیزی که شاید توی تمام این مدت، حتی وقتی بهش فکر نمی‌کردم، یه گوشه‌ی ذهنم حضور داشت و روی بقیه‌ی زندگی‌م هم سایه انداخته بود. حالا درسته که یه سری ادیت‌ها و اصلاحاتی می‌دن که وقت داری توی یه مدت کوتاه انجامشون بدی و بفرستی و عملاً فارغ‌التحصیلی بعدتر اتفاق می‌افته، اما اون جلسه‌ی دفاع برای من همون نقطه‌ای بود که بالاخره حس کردم این مسیر داره تموم می‌شه. بعد از اون همه چالش و سختی و مصیبت و استرس و استرس و استرس. الان که اینجام، خیلی سبک‌ترم. خیلی سبک‌تر. اون روزی که از جلسه‌ی دفاع اومدم بیرون، همون موقع نوشتم که حس می‌کنم چهل کیلو سبک‌ترم. و واقعاً این حس واقعی بود. انگار یه وزنی که مدت‌ها باهام بود، دیگه نبود. انگار لازم نبود از فردا صبح دوباره با همون فکرها بیدار بشم، دوباره ذهنم درگیر این باشه که فلان قسمت رو چجوری پیش ببرم، فلان مشکل رو چجوری حل کنم و بالاخره کی قراره این داستان تموم بشه. اون آشفتگی و اون بی‌خوابی‌های عجیب‌غریبی که کشیدیم، یه بخشیش به واسطه‌ی اون کار و اون روزهایی بود که باید توی یه فرصت مشخص یه چیزی رو می‌رسوندی. اما بخش دیگه‌ش روزهایی بود که کار گیر کرده بود و تو نمی‌تونستی کاریش بکنی. روزهایی که نه می‌تونستی با خیال راحت جلو بری، نه می‌تونستی خیالت رو از بابتش راحت کنی. با همون استرس‌ها و اون حس‌های بد می‌خوابیدی، با همونا بیدار می‌شدی و مثلاً یه هفته توی این لوپ بودی تا این که اون مشکل حل شه و حالا بری جلوتر و به مشکل بعدی بخوری. و فکر می‌کنم یکی از سخت‌ترین بخش‌های این مسیر همین بود؛ این که همیشه یه چیزی وجود داشت که باید حلش می‌کردی. یه چیزی که تا وقتی حل نشده بود، نمی‌تونستی با خیال راحت ازش عبور کنی و بری سراغ بقیه‌ی زندگی‌ت. اما این هم تموم شد. و شاید برای کسی که از بیرون نگاه می‌کنه، این فقط یه جلسه‌ی دفاع و یه نمره باشه؛ اما برای من، پشت اون جلسه، چند سال از زندگی‌م بود. کلی فکر و نگرانی و انتظار و تلاش بود. کلی روز که نمی‌دونستم چجوری قراره ازشون عبور کنم و بالاخره عبور کردم. برای همین می‌خواستم این روز رو یه جایی ثبت کنم. چون می‌دونم احتمالاً بعداً دوباره روزهای سختی توی زندگی‌م میاد. دوباره با چالش‌هایی روبه‌رو می‌شم که شاید وسطشون فکر کنم دیگه نمی‌تونم، دیگه خسته شدم و دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم. اون روزها می‌خوام برگردم به این تاریخ. به بیست‌وشش مهر هزار و چهارصد و پنج. به روزی که بالاخره تموم شد. به روزی که از جلسه‌ی دفاع اومدم بیرون و حس می‌کردم چهل کیلو سبک‌ترم. می‌خوام یادم بمونه که یه زمانی هم بود که فکر می‌کردم این مسیر تمومی نداره، اما بالاخره تموم شد. یه زمانی بود که وسط اون همه استرس و آشفتگی، نمی‌تونستم تصور کنم روزی برسه که دیگه اون فشار رو احساس نکنم، اما اون روز رسید. شاید دفعه‌ی بعد هم وسط یه مشکل دیگه نتونم آخرش رو ببینم. شاید دوباره یادم بره که می‌شه ازش عبور کرد. برای همین اینجا می‌نویسم که یه روزی برگردم و بخونم و یادم بیاد. بالاخره یه جایی تموم می‌شه. بالاخره می‌گذره. قرار نیست تا ابد گیر کنی توی یه مشکل و مصیبت. فقط بعضی وقت‌ها، وقتی وسطش هستی، خیلی سخته که اینو به خودت یادآوری کنی. همین!

بذار حقوق بگیرم، بی‌آبرویی نکن.🥚

دلم کباب کوبیده‌ی چرب و چیل با ریحون و پیاز و نون سنگک داغ می‌خواد.

عه چه باحال واقعا هم جوین داد.😂 بیا دیدی مرضیه؟ تو نباشی هم‌اسمات هستن. فکر کردی کانال لنگ می‌مونه؟ هه. ممنون از مرضیه جدید.🧃

‌ چون یه مرضیه لفت داده یه مرضیه ی دیگه میاد جوین میشه🌝😂

فکر کنم مرضیه پشت اکسش بد گفته بود اخیرا.😓 وگرنه دلیلی نداره بعد از این پست لفت بدی.

اینکه بعد از کات شروع کنی به بدگویی راجع به اون آدم نشونه حماقتته، چون هر چی نباشه اون آدم یه تایمی انتخاب خودت بوده.

بعضیا مثل چایی‌ان! تا گرمن نمی‌فهمی چقدر خوبن؛ سرد که شدن، همون‌جا می‌ذاریشون.

با هر کسی صمیمی نشید! طبعات داره.

دیدی کی زودتر اون یکی رو یادش رفت؟

پاشید بیاید دیگه تنبلی نکنید.😒

ممنون میشم یه ۵۰ تاتون حداقل فالو کنید.🧃