art saved me
الذهاب إلى القناة على Telegram
240
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
240
در طاعون، کامو درباره پزشکی مینویسد که نه به خدا باور دارد، نه به رستگاری، و نه به هدفی والاتر. با این حال، هر روز برای کمک به انسانهای در حال مرگ حاضر میشود. چرا؟ چون این کارِ درست است.
کامو معتقد بود اخلاق درست از جایی آغاز میشود که توجیهها تمام شوند. کار خوب را انجام نمیدهی چون نجاتت میدهد یا تایید دیگران را برایت میآورد،
انجام میدهی چون رنج وجود دارد و تو نمیخواهی چیزی به آن بیافزایی.
کامو این را "قهرمانی فروتنانه اَبزورد" نامید.
در جهانی بی معنا، تنها معنایی که باقی میماند همان چیزی است که با شفقت، شجاعت و حضور خود میآفرینیم.
کامو فهمیده بود که انسان خواهان عدالت کیهانی، پاداش، پایان بندی و نظمی الهیست. اما درستکاری به شاهد نیاز ندارد. اخلاق حقیقی به گفته او، انجام دادن کار درست است وقتی هیچکس نگاه نمیکند.
در عصری که شیفته نجات دادن است، کامو به ما یادآوری میکند که نیکی چیز باشکوهی نیست.آرام است. شورشی روزمره از مهربانی در جهانی که بی تفاوت است.
تو نمیتوانی آشوب را اصلاح کنی. نمیتوانی رنج را پایان دهی. اما میتوانی بیرحمی را نپذیری. میتوانی یک گوشه کوچک از هستی کمی کمتر غیر قابل تحمل کنی.
شاید همین کافی باشد. شاید اخلاقی ترین زندگی آن نیست که جهان را نجات میدهد. بلکه زندگیای است که بیصدا از بدتر کردن آن خودداری میکند.
240
دایرهای مبهم،
به وسعتِ تمام زندگی
دورم میچرخد.
نه میرود نه میماند.
مثل عشقِ نیمه جانی که
مدتهاست در گلویم گیر کرده.
دستانم به هیچ یقین محکمی بند نیست.
چرا این همه راه آمدهام،
و هنوز از خودم میپرسم
بودنت نجات است یا زخمی دیرینه
که فقط شکلش بدل شده؟
چرا در دل من همیشه
چیزی برای سوختن است
و در دل تو همیشه
چیزی برای پنهان شدن؟
سکوتم از ضعف نیست
از خستگی ندانستن است.
حرفهایم را که نشنیدی،
شاید میان سکوتم چیزی یافتی!
240
حرفی نمیزنم.
واژه ها کوچکتر از احساساند.
نمیخواهم احساسم به تو کوچک شود.
بگذار خاموش بمانم.
سکوت زیبا تر از گفتن است،
و ندانستن، امن تر از دانستن.
بگذار دوستت بدارم،
بدون آنکه بخواهم دوست داشته شوم.
من به همین دوست داشتن بی صدا خو کرده ام.
به فرزندی به نامِ "فاصله" که بینمان متولد شد
و روز به روز رشد میکند ومیترسم از بلوغش.
اخیرا به چشمهایم نگاه نمیکنی.میان واژه هایت پنهان میشوی و هر نقطه ای جز چشمانم را برمیگزینی.
شاید عمق نگاهم تو را یاد دردی میاندازد
که نمیخواهی دوباره لمسش کنی.
من اما خیره میشوم به چشمهایت.
نمیدانم چه میجویم. به هرحال چیزی نمییابم.
جز تصویری محو از خودم که دوستت دارد و نمیگوید.
