ar
Feedback
"612"🪐

"612"🪐

الذهاب إلى القناة على Telegram

دور از هیاهوی جهان… جایی که می‌شود میان چند گل، چند غروب و چند ستاره، خودِ واقعیِ آدم را پیدا کرد💫 @nasi_ar

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
403
المشتركون
-124 ساعات
+677 أيام
+6730 أيام
أرشيف المشاركات
Ajab Oumadi.mp311.22 MB

Amir-Khoshnegar-Refigh-320.mp35.12 MB

Shadmehr Aghili - Ghashangtarin Gonah.mp37.58 MB

Siavash Ghomayshi To Baroon Ke Rafty.mp33.77 MB

"جهان از آغوش تو آغاز شد، و هنوز هیچ پناهی شبیه تو نیست" 💕روزت مبارک مامان قشنگم💕

در تاريكى اين اتاق بی‌نام، جايى ميان سايه‌ى ديوار و نفس هاى نيمه‌جان هوا، انگار چيزى از من كنده شده و در گوشه‌اى افتاده؛ چيزى شبيه روحم، شبيه همان تكه‌اى كه سال هاست مثل جنين مرده، در من منجمد مانده و جرأت زاده شدن ندارد. گاهى دستم را جلو مى برم كه لمسش كنم، اما انگار فاصله اش هر لحظه بيشتر مى شود! مثل رويايى كه تا مى خواهى به آن برسى، فرو مى افتد و از لابه لاى انگشت هايت نشت مى كند. شبها كه سكوت، از گوشه‌ى سقف مثل موريانه پايين مى خزد و به استخوان هايم رسوخ مى كند، همه چيز رنگ ديگرى مى گيرد. اشيا بى حركت اند، اما حس مى كنم با چشم هايى كه ديده نمى شوند نگاهم مى كنند. هر كدامشان انگار حافظه‌اى از درد دارند، حافظه‌اى كه من ناخواسته بيدارش كرده‌ام. چراغ خاموش است، اما اتاق در مهى آغشته به آبى سرد شناور است! مهى كه از ذهنم برمى خيزد، از همان جايى كه روياها وكابوس ها مرز مشخصى ندارند. انگار همين سكوت است كه مرا مجبور مى كند گوشم را به تپش هاى پنهانى بسپارم؛ تپش هايى كه معلوم نيست از قلب من مى آيند يا از جايى در دل ديوارها.گاهى صدايى شبيه ناله‌ى خفه اى مى شنوم! آن قدر دور كه بتوانى انكارش كنى و آن قدر نزدیک كه نتوانى از شرش خلاص شوى. به خودم می گويم اين ها توهم است! ولى مگر توهم با واقعيت چقدر فرق دارد وقتى هر دو به يک اندازه زهرشان را در جان آدم مى ريزند؟ گاهى خيال مى كنم اگر چشم هايم را ببندم، مى توانم تصوير آن كوچه ها را دوباره بسازم! همان كوچه هاى بى زمان كه صبح و شب در آن تفاوتى ندارند. در آن روياهاى مبهم،گاهى دستى از ميان مه بيرون مى آيد! دستى كه نه گرم است ونه سرد، نه انسانى ست ونه كاملاً از جنس تاريكى. انگار مى خواهد چيزى بگويد اما زبانش را سال هاست در يكى از همان پیچ وخم هاى شهر گم كرده. صداى قدم هايش را مى شنوم اما صورتش هرگز شكل نمى گيرد، مثل حقيقتى كه هميشه يک لحظه قبل از آشكار شدن، فرار مى كند. و عجيب تر از همه اين است كه هر بار از آن رؤيا بيرون مى پرم، حس مى كنم چيزى از همان جهان تاريک با من برگشته. بوى نمِ بارانى كه هرگز نباريده، يا سرمايى كه هيچ پنجره اى نمى تواند جلويش را بگيرد. انگار بين من و آن كابوس‌ها پرده‌اى كشيده شده كه هر لحظه نازكتر مى شود. شايد اگر يک شب كاملاً فرسوده بخوابم، آن سمت پرده فرو مى ريزد و ديگر نتوانم از آن كوچه ها برگردم. شايد همين ترس است كه هر شب بيدارم نگه مى دارد؛ ترسى كه مثل سايه، حتى وقتى چراغ روشن باشد هم كنارم مى ماند. گاهى خواب مى بينم در كوچه هاى بى انتها راه مى روم، كوچه هايى كه ديوارهايشان نفس مى كشند و هر قدمم پژواكى دارد كه به نظر نمى رسد از من باشد. انگار كسى پشت سرم راه مى رود، كسى كه سايه دارد اما صاحب سايه هرگز پيدا نمى شود. درِ خانه‌ها نيمه بازند، ولى هيچكس در جهان نيست كه بخواهد دعوتم كند، يا حتى طردم كند. اين شهر، شهرى است كه فقط براى گم گشته‌ها ساخته شده! جايى كه هيچ كس نمى پرسد چرا آمده‌اى، چون همه همان سوال را از خودشان هم مى ترسند بپرسند. برمى گردم به همين اتاق، همين زندانى كه نه قفل دارد ونه در، اما مرا اسيرتر از هر قفس دیگرى نگه داشته. فكر مى كنم اكر همه‌ى نورهاى جهان را هم در آن بريزند، بازهم چيزى درونش تاريک مى ماند، چيزى كه شبيه چاهى بى انتهاست و صداى افتادن سنگ در آن هيچ وقت شنيده نمى شود. شايد اين چاه خود منم! شايد از همان روزى كه اميدم را گذاشتم پشت يكى از آن درهاى نيمه باز رويا وبرگشتم، تاريكى در من ريشه زد و ديگر نرفت. گاهى خيال مى كنم اگر دستم را دراز كنم، مى توانم پرده‌ى ميان اين دنيا و آن يكى دنياى خاموشِ درون را بدَرَم. اما هر بار‌ كه نزديک مى شوم، حس مى كنم چيزى سرد و چسبناک به انگشت هايم مى پيچد! چيزى كه هم واقعى ست، هم ساخته‌ى ذهنم. شايد همان سايه اى ست كه در كوچه دنبالم مى آمد، شايد همان بخشى از من كه هرگز جرات نكردم بشناسمش. حقيقت اين است كه من مدت هاست از خودم فراری‌ام! فرارى اما هميشه گرفتار. شب ادامه دارد، و من در اين اتاق، ميان رويايي كه نمى خواهد تمام شود و واقعيتى كه جرأت شروع شدن ندارد، آويزان مانده‌ام. تنها چيزى كه مى دانم اين است كه در پايان هر مسير، در ژرفاى هر تاريكى، هميشه چيزى منتظر انسان است؛ گاهى نجات,گاهى نابودى، و گاهى فقط انعكاس چهره‌ى خود آدم... چهره اى كه ديگر نمى شود نگاهش كرد، چون مى دانى چيزى از آن كم شده، چيزى كه شايد هرگز برنگردد.

photo content

یه جایی تو کتاب "ابله"، داستایوفسکی میگه: ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻭ ﺑﺮﻭﺩ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺑﻬﺘﺮ، ﺟﺎﯾﯽ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻓﻮﺭا ﺑﺮﻭﺩ، ﺑﯽﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ...

«و من ای کاش می‌توانستم این دلِ خسته و غمگین را دور از چشمِ همگان، انگار که برای من نیست، کنارِ خیابانی رها کنم.»
ادیب جان سور

«من با چیزی زنده ام، که دیگران از آن میمیرند...»
میکل آنژ در ستایش تنهایی

«و نخ‌ به‌ نخ، دهنم دود است.. غمت؛ غلیظ‌‌ ترین کام است.»

Ranj5.mp359.61 MB

Adame Bad - Shayan Yo.mp36.93 MB

Dj Farjad Najafi - Radio Fa 04 (1).mp336.95 MB

Heif ke rafti.mp312.96 MB

@RapRelease - Alan Chi! - Vinak.mp39.09 MB

Ali Yasini - Nemikhastam.mp37.61 MB

In_Dafe_Remix_by_Ashy_Shayan_Eshraghi_x_Ali_Yasini_x_Haamim.m4a4.90 MB

wuJeZsqiKOzUPpkH.mp336.04 MB

Dayan Khasteh Shodam.mp37.98 MB