ar
Feedback
من!

من!

الذهاب إلى القناة على Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
379
المشتركون
-124 ساعات
-157 أيام
-4030 أيام
أرشيف المشاركات
photo content
+1

Repost from من!
TRACK02.MP34.78 MB

حرف رامش شد بی تو من کسی ندارم رو نفرستم؟ می‌شه؟

sticker.webp0.08 KB

تا ابد رامش.

Repost from N/a
Arezooye Khofteh.mp32.82 MB

تو سکوت منو فریاد منی.

ما، تاریخِ آیندگان و پیوسته غوطه‌ور در ذهنِ گذشتگان؛ گیر افتاده در حصارِ حبابی فولادین، همچون برفی تکیده بر درخت، از هر تنی فکری چشیده‌ایم. و هیچ عایدمان نشد. امروز، یک سر، یک فکر، گشوده در برابر کتابی بی‌شکل، بی‌خط، بی‌حرف؛ در انتظارِ حقیقت. دقیقه‌ای امید، و سال‌هایی بی‌شمار سراب... و فردا، و فردا؛ قامت خمیده‌مان به کین و نفرت استوار شد، با کبریتی افروخته در دست، و شوقی شیرین برای سوختنِ کتابی در برابر دیدگان. مرگ؛ پایانِ یک ماجرا... که تنِ فرسوده‌ی ماست در شعله‌های آتش. و من، و من؛ با یگانه‌ترین و تنهاترین اعتراف، زندانی؛ در دلِ یک زندان‌بان، که نیستیِ امید، از دور، پر از ترس، و از نزدیک، دل‌فریب. __من

photo content

ندیدم🧐
ندیدم🧐

این پرامپت رو بدید به چت‌جی‌پی‌تی تا بهتون بگه شبیه کدوم کرکترید.
Based on your personal experience while talking to me, please name a movie/tv character who resembles me. Only give me a name.

غارت‌زده خنجر از پشت خورده و به حراج گذارده شده‌ایم بال سیاه مرگ دل آسمان را می‌درد و درد درماندگی به مغز استخوان‌مان رسیده است پس چرا تن به یأس نمی‌دهیم؟ روزهنگام گیلاس‌های جنگل نزدیک بوی تابستان را به شهر می‌آورند و شب‌هنگام خوشه‌خوشه ستاره‌های نو در ژرفای آسمان زلال می‌درخشند و معجزه بر فرزا آلونک‌های فرسوده و غبارگرفته چندان پایین می‌آید که می‌توانی دست دراز کنی و بچینی... معجزه‌ای که هیچ‌گاه طعمش را نچشیده‌ایم اما قرن‌هاست آتشش سینه‌هامان را شعله‌ور می‌سازد.  __آنا آخماتووا

photo content

عزیزم، هیچ‌وقت نگو همیشه. همیشه نیست، وجود نداره. دوستش ندارم. همیشه من نیستم، تو نیستی. همیشه بی‌معنیه، بی‌ارزشه. هیچ‌وقت نگو همیشه. به جاش بین شلوغی خونتون و محل‌کارت، از پنجره بیرونو نگاه کن و لبخند بزن. کاش همیشه باعث نشه از من بدت بیاد.

تو فکر نمیکنی ما همدیگر را، جایی دیگر، دیده باشیم؟ چطور این همه چیز ساده را باهم بلدیم: باهم از خواب بیدار شدن قدم زدن سکوت کردن درباره‌ی اشیاء ما ادامه‌ی این خواب را پیدا می‌کنیم؟ تو فکر نمی‌کنی "ما" همدیگر را، جایی دیگر، دیده باشیم؟ جایی در میان یک موسیقی؟ __شهرام شیدایی

__🎞 once(2006)
+1
__🎞 once(2006)

زندگی در نگاه من... زندگی در نگاه من به مهمانخانه‌ای می‌مانَد که باید در آن بیاساییم تا کالسکه‌ی غرقاب از راه برسد. نمی‌دانم مرا به کجا می‌بَرد، زیرا چیزی نمی‌دانم. می‌توانم این مهمانخانه را چون زندان ببینم، چرا که به‌ناچار باید در آن به انتظار بنشینم. همچنین می‌توانم محل سرور بدانمش، چرا که در آن به انسان‌های دیگری برمی‌خورم. به‌هرجهت نه ناشکیبایم و نه عادّی. من انعطاف آن‌ها را که خود را در اتاق حبس می‌کنند و خواب‌آلود بر تخت می‌غلتند و با بی‌خوابی انتظار می‌کشند، به خودشان وامی‌نهم، و نیز کار آن‌هایی را که در سالن‌ها سرگرم گفت‌وگویند و موسیقی و صدای آکنده از هیجانشان در من نفوذ می‌کند به خودشان وامی‌نهم. کنار در می‌نشینم و چشم‌ها و گوش‌هایم را با رنگ و نوای مزارع سیراب می‌کنم و آهسته و تنها برای خود آواز سر می‌دهم و هنگام انتظار، ترانه‌های نامفهومی می‌سازم. شب برای همه از راه می‌رسد. با کالسکه هم می‌آید. از نسیمی که بر من می‌ورزد لذت می‌برم، و روحی به من ارزانی شده، تا لذت ببرم. دیگر نمی‌پرسم و به جست‌وجو دل نمی‌دهم. آنچه در کتاب شعر نوشته و از خود به جای می‌گذارم، اگر روزی دیگران خواندند و باعث مشغولیت سفرشان شد، مفید است. اگر شما آن را نخوانید و مشغول نشوید باز هم مفید است. __دلواپسی🫂/ فرناندو پسوا

پر واضح است که ما تصوری از ارزش در اختیار نداریم تا بتوانیم اثری که ارائه می‌دهیم بر آن به کار بندیم. قدر مسلم اینکه، آن را ارائه می‌دهیم تا خود را آزاد سازیم، و نه مانند محبوسی که کاه را نفرین می‌کند تا با حضور سرنوشت، خود را آزاد کند. بلکه همانند دختر جوانی که بالشی می‌آراید تا خود را مشغول کند و دیگر هیچ. __ دلواپسی🫂/ فرناندو پسوا

photo content

file_162693.39 MB