حِیــــران
پارت اول رمان حیران « معید و آیه» 🖤 https://t.me/c/1948743725/19 «پایان خوش»
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала حِیــــران
Канал حِیــــران языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 64 764 подписчиков, занимая 320 место в категории Книги и 4 911 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 64 764 подписчиков.
Согласно последним данным от 05 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -606, а за последние 24 часа — -149, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.26%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 6.84% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 760 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 4 436 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как ذخیره, روبیکا, شکن, وصله, اینجاست.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“پارت اول رمان حیران « معید و آیه» 🖤
https://t.me/c/1948743725/19
«پایان خوش»”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 06 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 06 июня | 0 | |||
| 05 июня | 0 | |||
| 04 июня | +1 | |||
| 03 июня | 0 | |||
| 02 июня | 0 | |||
| 01 июня | 0 |
| 2 | sticker.webp | 854 |
| 3 | _ خوابگاه تعطیل شده، هیچکس نمیمونه دختر.
یه فکری به حال خودت بکن
سرپرست گفت و چمدونم رو سمتم هل داد
با غصه گفتم
_ این وقت شب از اینجا تا روستا به سختی بلیط پیدا میشه خانم نبوی،
میشه حداقل یک امشب رو بمونم؟
_ نه دخترجون دست من نیست
گفت و برای اینکه اصرار بیشترم رو نشنوه سریع در رو بست
ناامید سمت محوطه راه افتادم
اکثر دخترا همونجا منتظر کسی که قرار بود دنبالشون بیاد نشسته بودن.
همه یکی رو داشتن جز من که نمیدونستم امشب رو باید کجا سر کنم.
چندتا از همکلاسی هام دور هم جمع شده بودن
با دیدنم شیدا زودتر از بقیه گفت
_ عه گلبرگ تو هنوز نرفتی؟
کی میاد دنیالت؟
سمانه گفت
_ گلبرگ که اینجا کسی رو نداره
باید زنگ بزنه ببینه از دهاتشون یکی پیدا بشه بیاد شهر یا نه
بقیه با این حرف سمانه خندیدن و من بغ کرده نگاهم رو دزدیدم
حق با سمانه بود و حتی نمیتونستم انکار کنم
شیدا دوباره گفت
_ ما امشب میریم هتلِ داداش ساحل،
داره میاد دنبالمون
میخوای تو هم بهش بگو شاید قبول کرد
قبل از من رویا زودتر جواب داد
_ معلومه که ساحل قبول نمیکنه
اون از گلبرگ خوشش نمیاد
بعدشم همینجوری هم معلوم نیست داداشش قبول کنه
چه برسه که گلبرگ هم اضافه بشه
هر کس یه چیزی میگفت که همون لحظه ماشین خارجی آبی رنگی جلوی محوطه ایستاد
رویا از جا پرید
_داداشِ ساحله
بالاخره اومد
ثانیه ای بعد مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد
با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونهاش موندم
من این مرد رو میشناختم!
سام پژمان، مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟
بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه،
تو این مدت هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با اینحال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم
رویا دستی به موهاش کشید و زودتر از بقیه سمتش رفت
بقیه هم بلند شدن و منتظر موندن
رویا با عشوه گفت
_ سلام آقای پژمان، ما آماده ایم
ببخشید زحمت دادیم
تابی به گردنش داد و با ناز اضافه کرد
_ فقط فکرنکنم هممون توی ماشین شما جا بشیم چون وسایل هم داریم
سام با همون گره بین ابروهاش نگاهش کرد و گفت
_ گلبرگ کجاست؟
با شنیدن اسمم از زبونش متعجب نگاهش کردم
با من کار داشت؟
رویا با پوزخند گفت
_ نه گلبرگ با ما نیست، دوستای ساحل ما هستیم
و به خودش و سمانه و شیدا اشاره کرد
سام پژمان اینبار عصبی توپید
_ من به دوستای ساحل چیکار دارم؟
گفتم گلبرگ کجاست؟
منتظر جواب رویا نموند
سر چرخوند و ناگهانی با دیدن من که دور تر از اونها گوشه ای ایستاده بودم با قدم های محکم سمتم اومد
مات موندم
من رو میشناخت؟
دسته چمدونم رو گرفت و با نگاهی به سر تا پام گفت
_ چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما میخوری
بازوم رو گرفت و مقابل چشمهای متعجب و ناباور همکلاسی هام همراه خودش سمت ماشینش کشید
بالاخره زبون به لکنت افتاده ام رو تکون دادم و پرسیدم
_ ک..کجا؟
چمدونم رو توی ماشینش گذاشت و در جلو رو برام باز کرد و کوتاه گفت
_ میریم خونه من گلبرگ...
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk | 480 |
| 4 | " تو چرا تا این موقع شب هنوز آنلاینی دختر خوشگله؟ "
نگاهم به پیام آریامهر روی صفحهی گوشی افتاد.
تپش قلبم بالا رفت و با دست لرزان صفحهی چتش در اینستاگرام را باز کردم.
" دختر خوشگله " تکه کلامش بود.
بیخود دلم را خوش نمیکردم!
انقدر نوشتم و پاک کردم که آخر تاب نیاورد و کفری نوشت:
" چی میخوای بگی دو ساعته ایز تایپینگی بچه؟ "
نفسم حبس شد.
لعنت به من و این احساسات جدید و ناشناختهای که به تازگی داشت دوباره سربرمیآورد!
نوشتم:
" بیدارم. چیزی شده؟ "
فکر میکردم پروندهی عشق یک طرفهام به آریامهر در همان دوران دبیرستان بسته شده بود!
اصلا با همین اطمینان به تهران آمدم.
ولی توقع نداشتم آریامهر از چهار سال پیش هم جذابتر و مردانهتر شده باشد!
جنتلمنتر...
خدای من!
بی شک دیوانه بودم که داشتم به همچین چیزهایی فکر میکردم!
من و آریامهر رفیق بودیم! نباید احساسات یک طرفهام را وارد این رابطه میکردم!
اینبار داشت برایم صدا پر میکرد و وقتی ویسش روی صفحهی چت پدیدار شد آه از نهادم برخواست.
به کدامین گناه ساعت دو نصف شب باید صدای بم و مردانهی او را گوش میدادم؟
صدا را پلی کردم:
" تو یه مرگیته بچه! حالیمه... این رفیق بیخیالت حالیشه که تو یه مدته خودت نیستی... دردت چیه؟ به درد عشق گرفتاری که اینطوری از خواب و خوراک افتادی؟ "
لعنت!
مثل همیشه درست وسط خال زد!
هول شده سریع برایش نوشتم:
" نه "
چند دقیقه هیچ پیامی نداد.
آریامهر به طرز وحشتناکی تیز بود و این من را میترساند!
اگر از احساساتم با خبر شده بود چه؟
خودم را لو دادم؟
نامش این بار روی گوشی نقش بست.
آریامهر دیوانه ساعت دو نصف شب زنگ زده بود!
تماس را متصل کردم:
- الو؟
صدای غرشش مو به تنم راست کرد:
- کسی اذیتت کرده بچهم؟
حرفی نزدم.
خودش اذیتم میکرد!
با دوست نداشتنم!
این ایدهی رفاقت از کجا آمده بود؟ همانجا را گل گرفتم!
بچهاش بودم؟
نمیخواستم!
بچهی آریامهر بودن را هم گل گرفتم!
من میخواستم دوست دخترش باشم!
از سکوتم، برداشت کرد پای کسی درمیان است و که غرید:
- پاییز... بشنوم، ببینم، باد به گوشم برسونه یکی بهت کم و زیاد گفته، یکی به بچهم گفته بالا چشش ابروئه، چپ و راستش میکنما! میدونی که سابقهشو هم دارم!
میدانستم!
به خاطر مزاحم دوران دبیرستان من، چون که پسرک را سر حد مرگ کتک زده بود، هم به زندان افتاد و هم دیهی سنگین داد!
با مکث پرسید:
- حواست که هست؟
با صدای ضعیف لب زدم:
- حواسمه...
صدایش خشدار شده بود وقتی گفت:
- خوبه... همیشه حواست باشه. اینو واس خاطر خودت نمیگما! واس خاطر اون یالغوزی که میخواد بیاد تو زندگیت میگم! اگه خاطرشو میخوای، ملتفتش کن که اگه عرضه و جنمشو نداشته باشه، از خشکت آویزونش میکنم!
صدایم از بغض گرفته بود.
نصف شب نباید زنگ میزد.
نصف شب، زمان طلایی برای گرفتن تصمیماا احمقانه بود!
بیاختیار پرسیدم:
- به عنوان رفیقم؟
گیج شد.
گنگ پرسید:
- چی؟
چانهام لرزید و نالیدم:
- به عنوان رفیقم برات مهمه با کی میرم تورابطه یا...
خفه شدم.
عقلم را از دست داده بودم که همچین سوالی از او میپرسیدم؟
معلوم بود که به عنوان رفیقم برایش مهم بود!
مکثهایش طولانی میشد.
با همان صدای گرفتهاش پرسید:
- یا چی؟
ماندم...
چهمیگفتم؟
یا به عنوان مردی که دوستم دارد؟
احمقانه بود!
حرفی نزدم که نفسش را صدادار بیرون فرستاد و خودش اینبار خبری گفت:
- همون یا چی!
نفس کشیدن یادم رفت.
چشمم گشاد شد.
ناباور نالیدم:
- آریامهر... مستی؟
کلافه بود.
از صدایش میفهمیدم!
- مست نیستم! به مرض لاعلاج گرفتارم!
- چ... چه مرضی؟
- مرضِ پاییز!
اشک از چشمم راه گرفت.
خواب بود؟ اگر خواب بود، چه خواب شیرینی!
بیطاقت گفت:
- تا یه ربع دیگه خونهم... بیدار باش، باید باهم حرف بزنیم!
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0 | 266 |
| 5 | تنها دو روز بود که زایمان کرده بود و....
جای بخیه هایش تیر میکشید... خیسی خون را روی پوستش حس میکرد.
حتی توان نداشت سرپا بایستد... اما نمیخواست جلوی این مرد ظالم کم بیاورد.
_بشین... داری پس میفتی...
خنده اش گرفت... محبتش در همین حد بود...
_نههه... نمیخوام مبلای گرون قیمتت و لکه دار کنم... مگه خودت روزی صدبار نمیگفتی من کثیفم؟
هیچی ندار بدبختی که باید از خداش باشه شدم زیر خواب تو...!
حتی صورت درهم و تیره شده ی مرد هم دیگر او را نمی ترساند..
از وقتی یک ساعت پیش توی بیمارستان با دیدنش غافلگیر شد و یک آشنا آمارش را به اون داده و پیدایش کرده بود همین طور مثل کوه آتشفشان تیره و سرخ شده بود.
_بگو بچمو بیارن...
لرزش زانوهایش و فشار پایینی که هر آن ممکن بود او را نقش زمین کند...
صدای ارباب منشانه اش در گوشش هایش مینشیند...
_نکنه از هوا گرفتیش هی بچم بچم میکنی..!؟ تخم ترکه ی من تو اون شکمت ریخته شده و حالام پیش باباشه...
به چه جراتی ازم قایمش کردی؟ فکر کردی نمیتونم پیدات کنم!
قهقهه ام در اتاقش میپیچید...
_بچه دوست شدی عزیزم!؟
اصلا مگه تو چه زحمتی کشیدی که حالا طلبش داری...
یک شب مستی و کاشتنش تو رحم من که همچین افتخاری نداره...
سر کج میکنم و با لبخندی که خشک شده میگم...
_شده بخاطر یک کف دست بچه
شکمتو جر بدن؟
9 ماه برای بی پدر بودنش تحقیر بشی؟
از همه مهمتر....
بابای بچت پرتت کنه تو کوچه! و تو تمام حاملگیت برای خرج زایمانت برا هرکس و ناکس کار کنی؟
شدددددده؟....
چشم های به خون نشسته و خیره مرد که زمانی دل و دینش را برده بود دیگه اثری در دل سنگ شده اش نداشت..
_حالا بگو بچمو بیارن..
هنوز هم از او وحشت داشت و سراسر بدنش را به لرزه می اندازد... برای همین وقتی به خطای نکرده مقصر شناخته شد و بیرونش کرد، هیچی از حامله بودنش نگفت...
_ اصلا بچه ی یه ادم بیچاره ی بی اصل و نصب به چه کارت میاد هامرز خان بزرگ!
بهار خانم سوگولیت نخواست اندامش بهم بریزه یا تو افتخار ندادی تخم و ترکه ات رو بریزی توش؟
همیشه حرف بهار و بقیه هرزه های دورو برش که میشد دهنش را با مشت و لگد میبست..
الان هم با همان مشت های گره کرده جلو می آید و من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم...
دستش را زیر شکمش میگیرد و نمدار میشود... عقب میکشد و نگاه مرد به زیر پایش می افتد و...رنگش اینبار سفید میشود .
خیسی سرخ رنگ روی سرامیک های سفید بدجور دل می برد.
_بچم و بده میرم گم میشم .. همونجور که تو این 9 ماه شدم... بخدا بمیرمم خبری ازم نمیشنوی...
چشم هایش سیاهی میرود و دستش را برای گرفتن دستگیره پشت در دراز میکند.
دستش خالی میماند و زمین زیر پایش خالی تر ...
تنش سقوط میکند و ضربه ای را حس نمیکند بلکه عطر غلیظ و سردی که چندین ماه ویارش را داشت و جز تکه ای پیراهن مردانه چروک که یواشکی برداشته بود و همدم شب هایش بود... حالا با تمام قوا راه نفسش را پر میکند.
و چه دیر....
اما برای آخرین بار دم عمیقی از آن میگیرد که حسرت به دل نماند ...
_ب.. بگو.... هاتف ... منو... بیا...یارن...
حتی اسمش هم با پدرش هم قافیه است...
لرزش تنش آرام نمیگیرد حتی وقتی دست های قدرتمند مرد او را به خود میچسباند...
دکتر گفته بود کم خونست...
گفته بود بدنش توان زایمان ندارد...
اخطار داده بود یا خودش یا بچه...
و معلومست که بچه...
خودش را چه کسی میخواست!
صدای نعره ی بلندی از کنارش دکتر را صدا میزند.. چشمان بی جانش را باز می کند...
قطره ای روی صورت مرد با ابهت قبل نشسته، با دست لرزانش آن را پاک میکند و رد سرخی به جا میگذارد.
_صووورتتت... ک... کثیف شد..
لبخندی میزند و چشمانش بسته میشود..
چون خیلی خسته ست...
چون دیگر طاقت ندارد...
چون دیگر امیدی نیست...
_چشمات و نبند عزیزکم...
میدونی نبودی تمام ادمام و به صلابه کشیدم ...!
میدونی نبودی شهر رو آتیش زدم برا پیدا کردنت...
میخوام ببرمت عمارت پیش هاتفمون ؟...
حرف های شیرینی بود اما مثل همیشه رویا بود و خواب و خیال...ولی حتی رویایش هم قشنگ بود...
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
بیش از 800 پارت آماده و جذاب 🔞
به زودی پارتهای اولیه پاک میشن ❌ | 396 |
| 6 | نگگگگگگم براتون از رمانی که آوردم.... 😍😂👌
یه شیطونک خوشگل و بلا داریم که گیر سه پیچ داده به یه اقای باشخصیت و پر ابهت که از قضا یه خاندانی زیر دستشه و براشون تصمیم میگیره.....😁♨️👌😌
اما... 😁😅
خدا لعنتش نکنه این وزه بیشرف رو که به این اقای با شخصیت میگه سبیل قشنگ.... 😂😂😂
دم به دقیقه هم میره پیش این اقای سبیل قشنگی که همه ازش حساب میبرن ولی ایشون کرم میریزن اونم به خاطر چی 😏🙃
به خاطر داداشش که عاشق برادرزاده این اقاست که خدا بزنه پس کله این اقا تا با ازدواجشون موافقت کنه.... 😊😇
ولی در اثر این کرم ریختنا یه اتفاقی می افته و دل اقای با ابهتمون میره...😍🥹
حالا گیوخانه که گیر میده به دخترمون و حالا اون راه به راه جلوش سبز میشه که چی خرش کنه تا زنش بشه.... 😅😂😎
رمانی سراسر هیجان و زیبا که هم خنده توش داره هم عاشقانه هم اکشن هم بدون سانسوره🔞💦♨️😎
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0 | 446 |
| 7 | #part400
حیـــران🍂 | 270 |
| 8 | #part400
حیـــران🍂 | 378 |
| 9 | #part400
حیـــران🍂 | 426 |
| 10 | #part400
حیـــران🍂 | 132 |
| 11 | #part400
حیـــران🍂 | 278 |
| 12 | #part400
حیـــران🍂 | 302 |
| 13 | #part400
حیران🤍 | 918 |
| 14 | sticker.webp | 2 062 |
| 15 | _با اردوی مدرسه اومدم گاوداریتون. خودکارای دست ساز میفروشم. نمیخواین؟
ابروهای یزدان گره خورد
با دیدن دخترک ریزی که در درگاه در ایستاده بود
با شال و کلاه زرد و یک هودی سیاه چند سایز بزرگتر
با شلوار گشاد مدرسه
با یک کولهی بزرگ بر روی پشتش
صدای خندهی دخترک
انگار سرما خورده بود که صدایش گرفته بود
صورت دخترک پیدا نبود
شال را تا زیر چشمان خمار شده از سرماخوردگیاش، بالا کشیده بود
چند خودکار اکلیلی میان دست دخترک..
_نگاشون نمیکنید؟ تخفیفم میدم. میتونید یه دیوار و بزارین برای یادگاری نوشتن
یزدان موبایل در دستش را روی میز انداخت
بیتوجه به دخترک
_برو بیرون دخترجون. مسئولیت گم شدنت و قبول نمیکنم
دخترک با سرفهی خفهای، بازهم خندید
مظلوم
زن کمسن خودش... نغمه
دخترکِ خودش هم، همسن همین دانشآموز وراج بود
ریزه میزه و مظلوم
نغمه هم مانند این دختر سرما خورده بود
سرفه های وحشتناک دیشبش..
_گاوداریتون خیلی بزرگ و شیکه. شما مدیر اینجایین؟
دخترک همانجا نشست. بیحال
بر روی زمین
نگاه آرام یزدان به سمتش چرخید
بازهم چشمان خمار دخترک خندید
_کارای دیگه هم بلدم. میتونم تا موقعی که بچه های مدرسهم دارن گاوداریتون و میبینن براتون انجا بدم. میخواین زمین و تِی بکشم؟
یزدان ماگ قهوهاش را بالا برد
خیره به صفحهی لپ تاپش
_نری بیرون میگم نگهبانا بندازنت بیرون
دخترک با هیجان صاف نشست
_راستی یه ماگ خریدم. روش دونه های برف داره. با یکم سود بهتون بفروشم میخرین؟
بند کولهاش را از روی شانه پایین آورد
فک یزدان چفت شد
کاش دخترک وراج گورش را گم کند تا غیظش را سرش خالی نکرده
غیظ.. از خودش
دیروز در ختم حاج بابایش..
نغمه با همان تن تبدارِ سرماخوردهاش سینی چای را بلند کرده بود
اما انگار سرش گیج رفته باشد..
نزدیک 40 لیوانِ چای از دستش افتاده بود
بر روی فرش ابریشمی ویلای قدیرخان
لک چای از روی آن فرش ظریف پاک نمیشد
او هم..
غمش از مردن قدیرخان را سر نغمه خالی کرده بود که جلوی 400 جفت چشم..
دستش بالا رفته بود و محکم..
گیجگاهش نبض گرفت
دیروز هیچ آدم دیگری در آن خراب شده نبود که سینی به آن بزرگی را دست دخترک بیرمقش داده بودند؟
صدای پر ذوق دختر وراج
_پیداش کردم. بهتون میخوره حدود 37، 38 سالتون باشه. از این طرح خوشتون میاد؟
دخترک جلو آمد
چند شکلات رنگی را گوشهی میز ریخت
مهربان خندید
_هدیهس. داغدارین کامتون شیرین میشه
ابروهای یزدان گره خورد
کمرنگ
خیره به چشمان دخترک که از زیر کلاه به زور پیدا بود
این دخترک وراج.. از کجا میدانست او داغدار است؟!
_میخواین قهوهتون و بریزم توی این ماگ جدیده؟
دخترک خودش ماگ پر از قهوه را از میان انگشتانش بیرون کشید
_دارم پول جمع میکنم
خندید
ماگ را کج کرد تا قهوه را در ماگ برفی بریزد
_بخاطر دست و پا چلفتی بودنم یه چیزی و خراب کردم. یه چیز خیلی گرون. اگر هزار تا خودکارم بفروشـ.. هیـع
با افتادن ماگ پر از قهوه بر روی لپ تاپ...
دخترک هول چند دستمال از جعبه بیرون کشید
_ببخشیـ..د به خد..ا حواسم نبود. ببخشیـ..
نتوانست از بغض ادامه بدهد
سریع سعی کرد لپ تاپ را خشک کند
فک یزدان چفت شد
خیره به قهوهی ریخته شده
اتفاق دیروز.. دوباره افتاد
_برو بیرون
بغض دخترک ترکید
چند دستمال دیگر برداشت
_از دیروز یدفـ..ـعه دستام بیحس میشـ..
غرش یزدان بلندتر شد
_گمشو بیرون تا به نگهبانی زنگ نزدم
شانهی دخترک لرزید
خواست با چانهی لرزان چیزی بگوید که یزدان کیف پولش بیرون کشید
_چقدر؟
دخترک.. خشک شد
یزدان چند تراول پانصد هزارتومانی جلوی دخترک پرت کرد
روی میز
تیز شد در چشمان پر دخترک
_بردار و گورتو گم کن دخترجون
دخترک بعد از چند ثانیه
پول را برداشت
_زیاده. برای اینکه بدهکا..رتون نمونم قبل از برگشتن اردومون، باد بادکنکای جلوی در و براتون خالی میکنم
خندید
با بغض
_انگشتام بیحسه اما با دهن میتونم بازشون کنم
°°
_سه روز از فوت حاج قدیر نگذشته. بادکنکا..
عطا حرفش را برید
از آنطرف تماس
_به جون عطا به یارو گفتم نیاره. مرتیکهی کـ°°° آورد
یزدان دستش در جیبش فرو رفت
خیره به بیرون دفتر
خیره به همان دختر
در محوطه داشت با دندان بادکنک های سفید را خالی میکرد
ابروهایش گره خورد
به یکباره.. انگار دخترک بیحال شد که دستش را به دیوار گرفت
_تا یه ساعت دیگه جمعشون کن
_باشه
وقتی دخترک با نفس تنگی کلاه و شالش را در آورد
با دیدن صورتش.. خشک شد
شوکه
نغمه
نغمه.. بود
صدای کلافهی عطا
_مجبور شدم از یارو سفارش بدم. نمیدونستم بیشرف به جای هلیوم با گاز شهری بادکنکا رو پر میکنه
گوش های یزدان.. سوت کشید
خیره به نغمه که
بیحال کنار دیوار سر خورد
دخترک..
حدود گاز 20 بادکنک را در ریه هایش کشیده بود
با دیدن صورت کبود شدهی دخترک...
ادامه👇
https://t.me/+UBpo0FrCBh04M2E8 | 1 427 |
| 16 | ـ عقدت می کنم دختره خیره سر فقط خفه خون بگیر!
با حرص و بغض گفتم:
ـ دروغ میگی بیشعور، فکر کردی من بچه ام که داری با این وعده سرم و شیره می مالی؟ اصلا مگه خودت نگفتی منو در حدت نمی بینی؟
نگاهم از پشت شیشه به پدرش بود و گوشم به صداش که با غضب گفت:
ـ گفتم، خوب کردم
خودت کور بودی لقمه گنده تر از دهنت برداشتی! کی دیدی من حتی نگاهتم بکنم؟
بعدشم خودت خواستی باهام باشی دردت چیه حالا؟
اشکم ریخت با فین فین گفتم:
ـ من خواستم اما بعدش پشیمون شدم
میخواستم از خونت بیام بیرون که نذاشتی، مثل وحشی ها افتادی به جونم
فکر کردی منم یلدام، بهم تجاوز کردی
چند روز گذشته هنوزم نمی تونم از درد درست و حسابی راه برم
صدای نفس عمیق و بلند تو گوشم پیچید
خودم و پشت درخت پنهان کردم تا کسی اشک ریختم و نبیپه.
خونسرد گفت:
- خب که چی؟ نگفتم جبران می کنم؟
گفتم می برمت پرده تو بدوزی یه خونه و ماشینم میزنم به اسمت، دیگه چی می خوای؟
چونه ام لرزید اشک هام بیشتر بارید.
چطور می تونست انقدر بی رحم و بی تفاوت باشه؟اینقدر بی احساس بود؟
یا شاید هنوز هم عاشق عمه ام بود که بهش خیانت کرد و از ایران رفت.
خاک تو سرم که دلم و بهش باخته بودم.
تو مدتی که تو شرکتش کار می کردم همیشه حواسش بهم بود و بهم توجه می کرد اما من احمق دیر فهمیدم که همش بازی و می خواد از یلدا خبر بگیره
چونه ام بیشتر لرزید:
ـ گفتی عقدم میکنی
باید بیای خواستگاریم
جوری با عصبانیت نعره زد که چهار ستون تنم لرزید:
ـ غلط کردم، زر زدم
بفهم نمی تونم
نمی خوامت با چه زبونی بگم؟
خبر داری از اختلاف سنی مون بچه جون؟ با اون چشمای کوفتیت که شبیه عمته اومدی باهام بخوابی و من مست لایعقل نفهمیدم تو کی هستی!
به آنی همه وجودم پر از نفرت شد
متنفر از اینکه هنوزم یلدا رو دوست داشت و نمی خواست قبول کن اون بخش خیانت کرده.
ـ پس بشین و تماشا کن که چطوری
آبروتو پیش بابا جونت می برم.
گوشی رو پایین آوردم قبل اینکه تماس و قطع کنم صدای خشنش شنیدم:
ـ به خدای احد و واحد بد تلافی شو سرت در میارم مهنگار نابودت می کنم
****
- بخور بابا جان رنگت بدجوری پریده
دلم برای این مرد مهربون می سوخت
بیچاره خبر نداشت که پسرش چه آدم عوضیِ...حتی بعید می دونم از خلافکار بودن پسرش هم خبر داشته باشه.
کهزاد شاه ایین، مرد خطرناکی بود و به راحتی آدم می کُشت.
اما عجیب بود که زیاد ازش نمی ترسیدم.
به خودم که نمی تونستم دروغ بگم من عاشقش بودم اما حیف که اون هیچ حسی بهم نداشت.
- گریه نکن، زنگ زدم به کهزاد الان که برسه
بذار بیاد خوب می دونم چه بلایی سر این پسر ناخلفم بیارم و قلم پاشو خورد کنم
تموم شدم حرفش مصادف بود با باز شدن شتابان در حجره بزرگ شون.
- حاج بابا...
صدای دو رگه اش دقیقا از پشت سرم اومد سرم پایین بود اما دیدم که پدرش چطوری بهش سیلی زد
- زهرمار بی لیاقت
تو آدم نمیشی نه؟ کم مونده چهل سالت بشه آبرو نذاشتی واسه من احمق!
چه بلایی سر این دختر بدبخت آوردی که اشکش بند نمیاد؟
دست خودم نبود که نگاهش کردم و با دیدن سیاهی چشماش که با خشم خیره ام بود انگار می گفت گور خودتو کندی وحشت کردم
- مست بودم نفهمیدم
سیلی دیگه ای که تو صورتش خورد تن من لرزید
- غلط کردی مست بودی بی همه چیز
همین امشب میریم خواستگاریش کهزاد
با اون قد و هیکل گنده جلوی پدرش سر به زیر شد و من مات موندنم وقتی گفت:
ـ چشم حاجی
حاجی با خشم سر تکون داد
ـ گم شو بیرون تا شب نبینمت
سمت میزش رفت صورت منو که ناباور به کهزاد زل زده بودم ندید
به همین راحتی ها قبول کرد که عقدم کنه!؟
با رفتن پدرش دستش و پشتی کاناپه گذاشت و سمتم خم شد
خشم از تک تک اجزای صورتش می بارید
نگاهم کرد چنان ترسناک که از ترس خشکم زد
ـ به نفعت بود پیشنهادم و قبول می کردی دختر
آب دهنم و سخت قورت دادم اون با لحنی مرموز و خیلی آروم پچزد:
ـ منتظر باش بچه
همین که عقدت کنم جوری تلافی می کنم که شب و روز تو با غلط کردم بگذرونی!
https://t.me/+5jdK1waYi-szMDRk
https://t.me/+5jdK1waYi-szMDRk
https://t.me/+5jdK1waYi-szMDRk
https://t.me/+5jdK1waYi-szMDRk | 692 |
| 17 | ویار دختره پسرِ شوهرشه🤭😂
کلکل پدر و پسر سر زنبابا عالیهههه👇🏻👇🏻🤩🥹
این رمان کرکر خنده است و با پارتای اولش قرارداد چاپ گرفته😍😅😂😂
#پارتواقعی
#آینده
- روترش نکن مادر... ویاره... دست خودش نیست که...
میرسعید عصبی پایش را تکان میدهد.
- مسخره است خب... من شوهرشم، ویار منو نداره اونوقت...
کفری شده پس سر پسرش میکوبد.
- ویار این نره خر رو داره... من دردمو به کی بگم آخه.
سبحان سرتقانه گردنش را تاب میدهد.
- همین که با دیدنت نمیپره توالت تا بالا بیاره... برو خدا تو شکر کن حاجی، بذار منم از داداش شدنم کیف ببرم.
پسرک تکهای پرتقال سمتم میگیرد، با عذاب وجدان پرتقال را داخل دهانم میگذارم و سبحان عمدا برای حرصی کردن پدرش لب میزند
- قربون نینیمون برم که نیومده داداشیه... عشق داداشیه آخه...
با محبت به سبحان نگاه میکنم. پسری که پنجسال ازم کوچیکتر بود و تو دانشگاه همه میدونستن از بچگی مادر نداشته. اونقدر از ته دلم بهش محبت کرده بودم که بالاخره باباش بهم علاقه مند شد.
با حرکت بچه ذوق زده لب میزنم
- وای حرکت کرد!
پدر و پسر جفتشان سمتم تقریبا حمله میکنند. هول شده جیغ میکشم و دستم را دور شکمم میپیچم.
حاجخانوم گوش جفتشون را میکشد.
- چتونه بچه ندیدهها... آروم بگیرید دیگه، نمیگید میوفتید رو شکمش!
میرسعید با ذوق زیاد زیر پایم مینشیند. دست خودم نیست که کمی بینیام چین میخورد. کاش به حمام میرفت.
دستش را آرام روی شکمم میگذارد.
- جانِ بابا، وروجک... تکون میخوری... قربونت برم؟!
با آن لحن مهربان و پر احساسش... ویارم فراموش میشود. لعنت به این هورمونها که بغض میکنم و اشکهایم تند تند پایین میچکد.
میرسعید هول شده نگاهم میکند.
- بسم الله باز چی شد؟!
پیراهنش را بالا میکشد.
- بو میدم؟
با گریه سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
- چرا به من اینجوری... هق... نمیگی قربونت برم... هق... خیلی وقتهههه...
با شانههای افتاد نگاهم میکند.
- نیم ساعت پیش گفتم... خانومم قربونت برم.
لب برمیچینم... دست خودم نیست که مینالم.
- نههه... اینجوری با احساس نگفتی...
مرد بینوا دستش را عقب میکشد و اینبار سبحان دستش را روی شکمم میگذارد. وروجک درون شکمم با حس برادرش انگار با شدت بیشتری میچرخد و سبحان جیغی از سر شادی میکشد.
- ببین... ببین تا فهمید منم تکون خورد... عمر منه این بچه!
میرسعید کفری شده محکم به گردن سبحان میکوبد و سمت اتاق خوابمان میرود.
- آقا من بچه نخوام کیو باید ببینم... بردار بچه جدید ارزونی خودت داداشش... زنمو پس بدید فقط... زنمو میخوام من... عسل سابقمو بدید... کاش اونشب من خواب میموندم🤤😂😝😂😂
اینجا یه حاجی بازاری داریم که پیر نیست ولی از بس آقااااست که ریش سفید یه راسته بازاره😎🤩
میرسعید ستار بخاطر پسرش بیست ساله که زن نگرفته و هیچ دختری به چشمش نیومده جز عسل خانوم.
عسلی که ۱۴ سال از خودش کوچیکتره و کلی ناز داره و الانم که باردار شده جوری دل حاجیمون رو داره میبره که حاجی فقط دلش زنشو میخواد😍🥹😭
https://t.me/+0RnjUiIWmORmOGM0
https://t.me/+0RnjUiIWmORmOGM0
https://t.me/+0RnjUiIWmORmOGM0
رمان زناشویی خانوادگی سنتی فول طنز😍🤤 | 691 |
| 18 | " تو چرا تا این موقع شب هنوز آنلاینی دختر خوشگله؟ "
نگاهم به پیام آریامهر روی صفحهی گوشی افتاد.
تپش قلبم بالا رفت و با دست لرزان صفحهی چتش در اینستاگرام را باز کردم.
" دختر خوشگله " تکه کلامش بود.
بیخود دلم را خوش نمیکردم!
انقدر نوشتم و پاک کردم که آخر تاب نیاورد و کفری نوشت:
" چی میخوای بگی دو ساعته ایز تایپینگی بچه؟ "
نفسم حبس شد.
لعنت به من و این احساسات جدید و ناشناختهای که به تازگی داشت دوباره سربرمیآورد!
نوشتم:
" بیدارم. چیزی شده؟ "
فکر میکردم پروندهی عشق یک طرفهام به آریامهر در همان دوران دبیرستان بسته شده بود!
اصلا با همین اطمینان به تهران آمدم.
ولی توقع نداشتم آریامهر از چهار سال پیش هم جذابتر و مردانهتر شده باشد!
جنتلمنتر...
خدای من!
بی شک دیوانه بودم که داشتم به همچین چیزهایی فکر میکردم!
من و آریامهر رفیق بودیم! نباید احساسات یک طرفهام را وارد این رابطه میکردم!
اینبار داشت برایم صدا پر میکرد و وقتی ویسش روی صفحهی چت پدیدار شد آه از نهادم برخواست.
به کدامین گناه ساعت دو نصف شب باید صدای بم و مردانهی او را گوش میدادم؟
صدا را پلی کردم:
" تو یه مرگیته بچه! حالیمه... این رفیق بیخیالت حالیشه که تو یه مدته خودت نیستی... دردت چیه؟ به درد عشق گرفتاری که اینطوری از خواب و خوراک افتادی؟ "
لعنت!
مثل همیشه درست وسط خال زد!
هول شده سریع برایش نوشتم:
" نه "
چند دقیقه هیچ پیامی نداد.
آریامهر به طرز وحشتناکی تیز بود و این من را میترساند!
اگر از احساساتم با خبر شده بود چه؟
خودم را لو دادم؟
نامش این بار روی گوشی نقش بست.
آریامهر دیوانه ساعت دو نصف شب زنگ زده بود!
تماس را متصل کردم:
- الو؟
صدای غرشش مو به تنم راست کرد:
- کسی اذیتت کرده بچهم؟
حرفی نزدم.
خودش اذیتم میکرد!
با دوست نداشتنم!
این ایدهی رفاقت از کجا آمده بود؟ همانجا را گل گرفتم!
بچهاش بودم؟
نمیخواستم!
بچهی آریامهر بودن را هم گل گرفتم!
من میخواستم دوست دخترش باشم!
از سکوتم، برداشت کرد پای کسی درمیان است و که غرید:
- پاییز... بشنوم، ببینم، باد به گوشم برسونه یکی بهت کم و زیاد گفته، یکی به بچهم گفته بالا چشش ابروئه، چپ و راستش میکنما! میدونی که سابقهشو هم دارم!
میدانستم!
به خاطر مزاحم دوران دبیرستان من، چون که پسرک را سر حد مرگ کتک زده بود، هم به زندان افتاد و هم دیهی سنگین داد!
با مکث پرسید:
- حواست که هست؟
با صدای ضعیف لب زدم:
- حواسمه...
صدایش خشدار شده بود وقتی گفت:
- خوبه... همیشه حواست باشه. اینو واس خاطر خودت نمیگما! واس خاطر اون یالغوزی که میخواد بیاد تو زندگیت میگم! اگه خاطرشو میخوای، ملتفتش کن که اگه عرضه و جنمشو نداشته باشه، از خشکت آویزونش میکنم!
صدایم از بغض گرفته بود.
نصف شب نباید زنگ میزد.
نصف شب، زمان طلایی برای گرفتن تصمیماا احمقانه بود!
بیاختیار پرسیدم:
- به عنوان رفیقم؟
گیج شد.
گنگ پرسید:
- چی؟
چانهام لرزید و نالیدم:
- به عنوان رفیقم برات مهمه با کی میرم تورابطه یا...
خفه شدم.
عقلم را از دست داده بودم که همچین سوالی از او میپرسیدم؟
معلوم بود که به عنوان رفیقم برایش مهم بود!
مکثهایش طولانی میشد.
با همان صدای گرفتهاش پرسید:
- یا چی؟
ماندم...
چهمیگفتم؟
یا به عنوان مردی که دوستم دارد؟
احمقانه بود!
حرفی نزدم که نفسش را صدادار بیرون فرستاد و خودش اینبار خبری گفت:
- همون یا چی!
نفس کشیدن یادم رفت.
چشمم گشاد شد.
ناباور نالیدم:
- آریامهر... مستی؟
کلافه بود.
از صدایش میفهمیدم!
- مست نیستم! به مرض لاعلاج گرفتارم!
- چ... چه مرضی؟
- مرضِ پاییز!
اشک از چشمم راه گرفت.
خواب بود؟ اگر خواب بود، چه خواب شیرینی!
بیطاقت گفت:
- تا یه ربع دیگه خونهم... بیدار باش، باید باهم حرف بزنیم!
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0 | 1 294 |
| 19 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616 | 1 332 |
| 20 | _ مادر بیا این بشقاب غذا رو ببر خونه همسایه،
طفلک میگن تازه از خارج برگشته تنهاست
بیحوصله گفتم
_ بعدم به ما چه مامان!
اینهمه رستوران و فست فودی توی شهر رو واسه چی زدن پس؟
مامان اخم کرد
_ پس حرمت همسایگی رو گذاشتن واسه چی؟
زود پاشو ببر و بیا دختر کمرم درد گرفت اینقدر سر پا وایسادم
با غرغر چادر گلگلی مامان رو روی سرم انداختم و سینی رو ازش گرفتم
جلوی در همسایه کلافه پوفی کشیدم
سالها بود کسی اینجا زندگی نمیکرد،
نمیدونم چرا الان برگشته بودن.
در باز بود و بنظر میرسید آیفون قطع باشه با کف دست ضربه ای به در کوبیدم و چندثانیه منتظر موندم
جوابی که نگرفتم کلافه و عصبی جلوتر رفتم
نگاهی به ماشین گرون قیمت توی حیاط انداختم و زیر لب گفتم
_ یارو هرکی هست پولش از پارو بالا میره بعد مادر من میگه براش غذا ببر گناه داره.
هیچ صدایی از داخل خونه نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم
میخواستم ظرف رو بذارم همونجا و برگردم ولی میدونستم مامان با سوالاش دیوونم میکنه بخاطر همین دوباره به در زدم و اینبار صدا بالا بردم
_ کسی خونه نیست؟
کلافه از اینکه جوابی نمیگرفتم دم در دمپایی پلاستیکی صورتی رنگم رو در آوردم و وارد خونه شدم
با وجود سینی که دستم بود نگه داشتن چادرم خیلی سخت بود
کلافه سینی رو یه گوشه گذاشتم و چادر رو از دورم باز کردم تا از اول روی سرم بندازم که همون لحظه درِ یکی از اتاق ها باز شد و مردی بلند قامت با بالاتنهای لخت و موهای خیس از اتاق بیرون زد
چشمهام از تعجب گشاد شد و دستم خشک شد و یادم رفت حتی چادرم رو روی سرم بندازم
من مات و مبهوت به هیکل و بالاتنه عضلانی و بینقصش خیره بودم و اون با اخم های درهم و شاکی به من که با لباس خونگی یه تاپ و شلوارک خرسی جلوش ایستاده بودم نگاه میکرد
زبونم بند اومده بود و حتی یادم رفته بود برای چی اونجام
نمیدونستم باید چی بگم که خودش با همون اخم و طلبکاری جلو اومد و گفت
_ صدبار به اون احمد پفیوز گفتم کلید خونه منو دست دخترایی که میفرسته نده
نگاه از بالا تا پایینی بهم انداخت و با همون حالت طلبکار گفت
_ لباس بهتر نداشتی بپوشی؟
فکر کردی میری خاله بازی که اینارو پوشیدی؟
با بهت بیشتر به چادر اشاره کرد
_ اینو از کجا آوردی؟
ابروهام بالا پرید و دست و پام از خجالت یخ زد
فکر میکرد من دختری هستم که واسه امشبش فرستادن؟
از خجالت و در عین حال عصبانیت داشتم منفجر میشدم
قبل از اینکه فکر دیگهای کنه چادرم رو با اخم روی سرم محکم کردم و سینی غذا رو از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم
_ مادرم گفت تازه اومدین ایران به حرمت همسایگی براتون غذا بیارم هرچی صداتون زدم جواب ندادین، درتون باز بود ناچار اومدم داخل
اخم از بین ابروهاش کنار رفت و دستی به ته ریش آنکادر شدهاش کشید
انگار اونم مات مونده بود که برای چند ثانیه ندونست چی بگه.
از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم
بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه سریع از خونه بیرون زدم.
کل شب تصویر چهره جذاب و هیکل بینقص مرد هز جلوی چشمام کنار نمیرفت و وقتی یادم به حرفاش میفتاد از حرص و خجالت گر میگرفتم.
روز بعد بخاطر بیخوابی شب قبل دیر بیدار شدم
باید ساعت هشت به محل کارم میرسیدم و حالا ساعت هفت و نیم بود
با عجله آماده شدم
اونقدر هول کرده بودم که در شلخته ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و موهام رو بستم و از خونه بیرون زدم
کلافه سر کوچه وایساده بودم
تاکسی گیرم نمیومد
با شنیدن تک بوقی از پشت سرم به عقب برگشتم که با دیدن همون مرد جذاب همسایه پشت فرمون ماشین گرون قیمتش اخمام بیشتر درهم شد
شیشه رو پایین داد و گفت
_ سوار شید خانم هرجا برید میرسونمتون
خواستم با اخم بتوپم لازم نکرده که چشمم به ساعت افتاد
فقط یک ربع با هشت مونده بود و وقت ناز کردن نبود
دوباره ادامه داد
_ به جبرانِ ناهار دیروز قبول کنید!
با حالتی که مثلا زیاد راضی نیستم سوار ماشین شدم و حرکت کرد
فکر میکردم تا برسیم حداقل بابت حرفای دیروزش معذرت خواهی میکنه اما مردک از خود راضی جز آدرس گرفتن هیچ حرف دیگه ای نزد!
فقط زمانی که آدرس رو بهش دادم ابرویی بالا داد و گفت
_ چه جالب، منم دقیقا میخواستم برم همون سمت
اول فکر کردم الکی میگه تا مثلا من عذاب وجدان نگیرم که اینهمه راه منو رسونده اما وقتی دقیقا توی پارکینگ شرکتی که داخلش کار میکردم پارک کرد و نگهبان جلوش خم شد و ورودش رو خوش آمد گفت اوج فاجعه رو فهمیدم،
رئیس جدیدم این مرد لعنتی بود!
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0 | 341 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
