کـــzardــارتِ
اونجا که انوری میگه: ای دیر به دست آمده بس زود برفتی🖤 پارت اول رمان کارت زرد 👇🏻 https://t.me/c/1650195584/5 پایان خوش❕
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала کـــzardــارتِ
Канал کـــzardــارتِ языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 91 797 подписчиков, занимая 180 место в категории Книги и 3 267 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 91 797 подписчиков.
Согласно последним данным от 04 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 134, а за последние 24 часа — -149, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 5.02%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 9.08% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 4 613 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 8 349 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как ملی, صدا, آیسا, دخترک, ملیش.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“اونجا که انوری میگه:
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی🖤
پارت اول رمان کارت زرد 👇🏻
https://t.me/c/1650195584/5
پایان خوش❕”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 05 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 05 июня | 0 | |||
| 04 июня | 0 | |||
| 03 июня | 0 | |||
| 02 июня | 0 | |||
| 01 июня | +8 |
| 2 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 1 |
| 3 | _ مادر بیا این بشقاب غذا رو ببر خونه همسایه،
طفلک میگن تازه از خارج برگشته تنهاست
بیحوصله گفتم
_ بعدم به ما چه مامان!
اینهمه رستوران و فست فودی توی شهر رو واسه چی زدن پس؟
مامان اخم کرد
_ پس حرمت همسایگی رو گذاشتن واسه چی؟
زود پاشو ببر و بیا دختر کمرم درد گرفت اینقدر سر پا وایسادم
با غرغر چادر گلگلی مامان رو روی سرم انداختم و سینی رو ازش گرفتم
جلوی در همسایه کلافه پوفی کشیدم
سالها بود کسی اینجا زندگی نمیکرد،
نمیدونم چرا الان برگشته بودن.
در باز بود و بنظر میرسید آیفون قطع باشه با کف دست ضربه ای به در کوبیدم و چندثانیه منتظر موندم
جوابی که نگرفتم کلافه و عصبی جلوتر رفتم
نگاهی به ماشین گرون قیمت توی حیاط انداختم و زیر لب گفتم
_ یارو هرکی هست پولش از پارو بالا میره بعد مادر من میگه براش غذا ببر گناه داره.
هیچ صدایی از داخل خونه نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم
میخواستم ظرف رو بذارم همونجا و برگردم ولی میدونستم مامان با سوالاش دیوونم میکنه بخاطر همین دوباره به در زدم و اینبار صدا بالا بردم
_ کسی خونه نیست؟
کلافه از اینکه جوابی نمیگرفتم دم در دمپایی پلاستیکی صورتی رنگم رو در آوردم و وارد خونه شدم
با وجود سینی که دستم بود نگه داشتن چادرم خیلی سخت بود
کلافه سینی رو یه گوشه گذاشتم و چادر رو از دورم باز کردم تا از اول روی سرم بندازم که همون لحظه درِ یکی از اتاق ها باز شد و مردی بلند قامت با بالاتنهای لخت و موهای خیس از اتاق بیرون زد
چشمهام از تعجب گشاد شد و دستم خشک شد و یادم رفت حتی چادرم رو روی سرم بندازم
من مات و مبهوت به هیکل و بالاتنه عضلانی و بینقصش خیره بودم و اون با اخم های درهم و شاکی به من که با لباس خونگی یه تاپ و شلوارک خرسی جلوش ایستاده بودم نگاه میکرد
زبونم بند اومده بود و حتی یادم رفته بود برای چی اونجام
نمیدونستم باید چی بگم که خودش با همون اخم و طلبکاری جلو اومد و گفت
_ صدبار به اون احمد پفیوز گفتم کلید خونه منو دست دخترایی که میفرسته نده
نگاه از بالا تا پایینی بهم انداخت و با همون حالت طلبکار گفت
_ لباس بهتر نداشتی بپوشی؟
فکر کردی میری خاله بازی که اینارو پوشیدی؟
با بهت بیشتر به چادر اشاره کرد
_ اینو از کجا آوردی؟
ابروهام بالا پرید و دست و پام از خجالت یخ زد
فکر میکرد من دختری هستم که واسه امشبش فرستادن؟
از خجالت و در عین حال عصبانیت داشتم منفجر میشدم
قبل از اینکه فکر دیگهای کنه چادرم رو با اخم روی سرم محکم کردم و سینی غذا رو از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم
_ مادرم گفت تازه اومدین ایران به حرمت همسایگی براتون غذا بیارم هرچی صداتون زدم جواب ندادین، درتون باز بود ناچار اومدم داخل
اخم از بین ابروهاش کنار رفت و دستی به ته ریش آنکادر شدهاش کشید
انگار اونم مات مونده بود که برای چند ثانیه ندونست چی بگه.
از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم
بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه سریع از خونه بیرون زدم.
کل شب تصویر چهره جذاب و هیکل بینقص مرد هز جلوی چشمام کنار نمیرفت و وقتی یادم به حرفاش میفتاد از حرص و خجالت گر میگرفتم.
روز بعد بخاطر بیخوابی شب قبل دیر بیدار شدم
باید ساعت هشت به محل کارم میرسیدم و حالا ساعت هفت و نیم بود
با عجله آماده شدم
اونقدر هول کرده بودم که در شلخته ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و موهام رو بستم و از خونه بیرون زدم
کلافه سر کوچه وایساده بودم
تاکسی گیرم نمیومد
با شنیدن تک بوقی از پشت سرم به عقب برگشتم که با دیدن همون مرد جذاب همسایه پشت فرمون ماشین گرون قیمتش اخمام بیشتر درهم شد
شیشه رو پایین داد و گفت
_ سوار شید خانم هرجا برید میرسونمتون
خواستم با اخم بتوپم لازم نکرده که چشمم به ساعت افتاد
فقط یک ربع با هشت مونده بود و وقت ناز کردن نبود
دوباره ادامه داد
_ به جبرانِ ناهار دیروز قبول کنید!
با حالتی که مثلا زیاد راضی نیستم سوار ماشین شدم و حرکت کرد
فکر میکردم تا برسیم حداقل بابت حرفای دیروزش معذرت خواهی میکنه اما مردک از خود راضی جز آدرس گرفتن هیچ حرف دیگه ای نزد!
فقط زمانی که آدرس رو بهش دادم ابرویی بالا داد و گفت
_ چه جالب، منم دقیقا میخواستم برم همون سمت
اول فکر کردم الکی میگه تا مثلا من عذاب وجدان نگیرم که اینهمه راه منو رسونده اما وقتی دقیقا توی پارکینگ شرکتی که داخلش کار میکردم پارک کرد و نگهبان جلوش خم شد و ورودش رو خوش آمد گفت اوج فاجعه رو فهمیدم،
رئیس جدیدم این مرد لعنتی بود!
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0 | 779 |
| 4 | _ راسته میگن آقای پژمان همسایتونه؟
همین که سیما این سوال رو پرسید بقیه همکلاسی ها هم با تعجب به سمتمون برگشتن
آب دهنم رو قورت دادم
مدتی بود که استاد جوون و جذاب درس ریاضیمون، سام پژمان یه خونه ای توی کوچه ما برداشته بود
اولش که ماشین خارجیش با اون رنگ آبی خاصش رو توی کوچه دیدم فکر میکردم توهم زدم اما روز بعد با دیدنش که از پارکینگ بیرون میومد متوجه شدم واقعا همسایمون شده!
نگاهم رو ازشون دزدیدم و گفتم
_ نه، همچین چیزی نیست
سیما پوزخند زد
_ ولی بچه ها دیدن که صبحا با سام پژمان میای و چندبار هم بعد کلاس سوار ماشینش شدی، نکنه چیز دیگه ای بینتونه؟
ابروهام از تعجب بالا پرید
بچها از کجا اینها رو فهمیده بودن؟
چندبار که تاکسی گیرم نیومده بود با دیدنم که منتظر سر راه ایستاده بودم پیشنهاد داده بود چون مسیرمون یکیه من رو هم برسونه منم هربار از خدا خواسته قبول میکردم
دهان باز کردم که دوباره بگم اشتباه میکنن که درست همون لحظه ماشین آبیرنگش درست کنارم ایستاد
شیشه رو پایین داد و جلو چشمهای گرد شده بقیه گفت
_ سوار شو گلبرگ
خجالت زده شدم اما زشت بود سوار نشم.
در جلو رو باز کردم و همین که سوار شدم پاشو روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد
_ برای امتحان فردا آماده ای؟
توی این مدت از بس مسیر رفت و آمد رو همراهش بودم باهام راحت صحبت میکرد،
اما تمام صحبتاش حول درس و مشق های من بود و مثل یک بچه کوچیک باهام رفتار میکرد و مدام از درسهام میپرسید
درحالیکه سر به زیر با بند کیفم ور میرفتم جواب دادم
_ یکم مشکل دارم فقط
سر تکون داد
_ هرجا گیر کردی بیا ازم بپرس
امتحان فردا سخته
زیر لب باشه ای زمزمه کردم
به هرکی دروغ میگفتم اما به خودم نمیتونستم دروغ بگم،
من از این مرد خوشم میومد اما اون من رو فقط در حد یک همسایه و یک شاگرد میدید.
تمام اون روز تا شب رو پای کتاب ریاضی بودم و تمرین میکردم
ساعت ده شب بود
چند تا مسئله رو نتونسته بودم حل کنم و از طرفی مطمئن بودم بودم نمونش توی امتحان فردا میاد
با تردید به ساعت زل زدم
خودش گفته بود هر سوالی داشتم بپرسم.
البته توی دلم میدونستم که درس بهونهست برام.
فقط دنبال بهونه ای بودم که ببینمش
با این فکر هیجان زده کتاب دفتر ریاضیم رو دست گرفتم و وقتی از خواب بودن مامان مطمئن شدم از خونه بیرون زدم
جلوی واحد سام پژمان ایستادم و زنگش رو فشردم
منتظر دیدن هیکلش توی در بودم اما همین که در باز شد با دیدن اندام ظریف یه دختر سر جا خشک شدم و حتی یادم رفت چی میخواستم بگم
لب زدم
_ فکرکنم اشتباه اومدم
خواستم عقب برم که همون لحظه صدای مردونه سام رو شنیدم که گفت
_ کی بود رویا؟
زن با لبخندی ملیح جوابش رو داد
_ فکرکنم با تو کار دارن عزیزم
بغضم گرفته بود و دستام میلرزید
این زن خوشگل و خوشپوش عزیزم صداش میزد،
این موقع شب توی خونهاش باهم بودن
نیشخندی به احوال خودم زدم
نکنه توقع داشتم مردی مثل سام پژمان چنین دختری رو ول کنه با یکی مثل من که بچه ای بیش براش نبودم باشه؟
زن منتظر نگاهم میکرد اما من انگار لال شده بودم
همون لحظه سام هم اومد دم در
با شلوارک و بالاتنه ای برهنه
با دیدنم ابرو بالا انداخت و پرسید
_ چیزی شده؟
آب دهنم رو به زور فرو دادم و با لکنت لب زدم
_ ببخشید مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم
قدمی عقب رفتم که تازه متوجه کتاب توی دستم شد
چنگی به موهاش زد و کلافه گفت
_ مشکل درسی داشتی؟
از نگاهش بیحوصلگی و کلافگی میبارید و مشخص بود اصلا دلش نمیخواد تایید کنم و بگم آره.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_ نه چیز خاصی نبود ...
فردا قبل کلاس ازتون میپرسم
بازم ببخشید این موقع مزاحم شدم
نفس راحتی که کشید رو به وضوح حس کردم
کلافگی و اخم کمرنگش هم از چهره اش کنار رفت و از خدا خواسته سر تکون داد
_ باشه فردا حتما سوالتو بپرس
به زور خداحافظی کردم و همون لحظه
زن با شیطنت چیزی زیر گوشش زمزمه کرد و گردنش رو بوسید که سام بلافاصله در رو بست
با کف دست اشکی که از چشمام چکیده بود رو از صورتم پاک کردم.
حاضر بودم امتحان فردا رو گند بزنم و حتی یک استاد دیگه پیدا کنم ولی دیگه با این مرد رو به رو نشم.
صبح روز بعد برخلاف روزهای قبل که منتظر میموندم تا دقیقا همزمان با سام از خونه بیرون برم تا بهم پیشنهاد بده برسونتم، زودتر بیدار شدم و از خونه بیرون زدم
اما همین که به کوچه رسیدم صداش رو شنیدم
_ بیا سوار شو گلبرگ
زودتر اومدم بتونی قبل امتحان سوالت رو بپرسی
تلخخندی زدم
دیشب بیقرار دوست دخترش بود که دست به سرم میکرد
همون لحظه از سمت دیگه کوچه ماشین نوید، پسرخالم رو دیدم که داشت به سمتمون میومد
فورا رو به سام گفتم
_ ممنونم آقای پژمان دیشب بهش فکر کردم حل شد، زحمتتون نمیدم پسرخالم منتظره
گفتم و دربرابر نگاه متعجبش برای نوید دست تکون دادم و سوار ماشینش شدم
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0 | 658 |
| 5 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 1 |
| 6 | _ مادر بیا این بشقاب غذا رو ببر خونه همسایه،
طفلک میگن تازه از خارج برگشته تنهاست
بیحوصله گفتم
_ بعدم به ما چه مامان!
اینهمه رستوران و فست فودی توی شهر رو واسه چی زدن پس؟
مامان اخم کرد
_ پس حرمت همسایگی رو گذاشتن واسه چی؟
زود پاشو ببر و بیا دختر کمرم درد گرفت اینقدر سر پا وایسادم
با غرغر چادر گلگلی مامان رو روی سرم انداختم و سینی رو ازش گرفتم
جلوی در همسایه کلافه پوفی کشیدم
سالها بود کسی اینجا زندگی نمیکرد،
نمیدونم چرا الان برگشته بودن.
در باز بود و بنظر میرسید آیفون قطع باشه با کف دست ضربه ای به در کوبیدم و چندثانیه منتظر موندم
جوابی که نگرفتم کلافه و عصبی جلوتر رفتم
نگاهی به ماشین گرون قیمت توی حیاط انداختم و زیر لب گفتم
_ یارو هرکی هست پولش از پارو بالا میره بعد مادر من میگه براش غذا ببر گناه داره.
هیچ صدایی از داخل خونه نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم
میخواستم ظرف رو بذارم همونجا و برگردم ولی میدونستم مامان با سوالاش دیوونم میکنه بخاطر همین دوباره به در زدم و اینبار صدا بالا بردم
_ کسی خونه نیست؟
کلافه از اینکه جوابی نمیگرفتم دم در دمپایی پلاستیکی صورتی رنگم رو در آوردم و وارد خونه شدم
با وجود سینی که دستم بود نگه داشتن چادرم خیلی سخت بود
کلافه سینی رو یه گوشه گذاشتم و چادر رو از دورم باز کردم تا از اول روی سرم بندازم که همون لحظه درِ یکی از اتاق ها باز شد و مردی بلند قامت با بالاتنهای لخت و موهای خیس از اتاق بیرون زد
چشمهام از تعجب گشاد شد و دستم خشک شد و یادم رفت حتی چادرم رو روی سرم بندازم
من مات و مبهوت به هیکل و بالاتنه عضلانی و بینقصش خیره بودم و اون با اخم های درهم و شاکی به من که با لباس خونگی یه تاپ و شلوارک خرسی جلوش ایستاده بودم نگاه میکرد
زبونم بند اومده بود و حتی یادم رفته بود برای چی اونجام
نمیدونستم باید چی بگم که خودش با همون اخم و طلبکاری جلو اومد و گفت
_ صدبار به اون احمد پفیوز گفتم کلید خونه منو دست دخترایی که میفرسته نده
نگاه از بالا تا پایینی بهم انداخت و با همون حالت طلبکار گفت
_ لباس بهتر نداشتی بپوشی؟
فکر کردی میری خاله بازی که اینارو پوشیدی؟
با بهت بیشتر به چادر اشاره کرد
_ اینو از کجا آوردی؟
ابروهام بالا پرید و دست و پام از خجالت یخ زد
فکر میکرد من دختری هستم که واسه امشبش فرستادن؟
از خجالت و در عین حال عصبانیت داشتم منفجر میشدم
قبل از اینکه فکر دیگهای کنه چادرم رو با اخم روی سرم محکم کردم و سینی غذا رو از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم
_ مادرم گفت تازه اومدین ایران به حرمت همسایگی براتون غذا بیارم هرچی صداتون زدم جواب ندادین، درتون باز بود ناچار اومدم داخل
اخم از بین ابروهاش کنار رفت و دستی به ته ریش آنکادر شدهاش کشید
انگار اونم مات مونده بود که برای چند ثانیه ندونست چی بگه.
از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم
بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه سریع از خونه بیرون زدم.
کل شب تصویر چهره جذاب و هیکل بینقص مرد هز جلوی چشمام کنار نمیرفت و وقتی یادم به حرفاش میفتاد از حرص و خجالت گر میگرفتم.
روز بعد بخاطر بیخوابی شب قبل دیر بیدار شدم
باید ساعت هشت به محل کارم میرسیدم و حالا ساعت هفت و نیم بود
با عجله آماده شدم
اونقدر هول کرده بودم که در شلخته ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و موهام رو بستم و از خونه بیرون زدم
کلافه سر کوچه وایساده بودم
تاکسی گیرم نمیومد
با شنیدن تک بوقی از پشت سرم به عقب برگشتم که با دیدن همون مرد جذاب همسایه پشت فرمون ماشین گرون قیمتش اخمام بیشتر درهم شد
شیشه رو پایین داد و گفت
_ سوار شید خانم هرجا برید میرسونمتون
خواستم با اخم بتوپم لازم نکرده که چشمم به ساعت افتاد
فقط یک ربع با هشت مونده بود و وقت ناز کردن نبود
دوباره ادامه داد
_ به جبرانِ ناهار دیروز قبول کنید!
با حالتی که مثلا زیاد راضی نیستم سوار ماشین شدم و حرکت کرد
فکر میکردم تا برسیم حداقل بابت حرفای دیروزش معذرت خواهی میکنه اما مردک از خود راضی جز آدرس گرفتن هیچ حرف دیگه ای نزد!
فقط زمانی که آدرس رو بهش دادم ابرویی بالا داد و گفت
_ چه جالب، منم دقیقا میخواستم برم همون سمت
اول فکر کردم الکی میگه تا مثلا من عذاب وجدان نگیرم که اینهمه راه منو رسونده اما وقتی دقیقا توی پارکینگ شرکتی که داخلش کار میکردم پارک کرد و نگهبان جلوش خم شد و ورودش رو خوش آمد گفت اوج فاجعه رو فهمیدم،
رئیس جدیدم این مرد لعنتی بود!
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0 | 1 |
| 7 | _ راسته میگن آقای پژمان همسایتونه؟
همین که سیما این سوال رو پرسید بقیه همکلاسی ها هم با تعجب به سمتمون برگشتن
آب دهنم رو قورت دادم
مدتی بود که استاد جوون و جذاب درس ریاضیمون، سام پژمان یه خونه ای توی کوچه ما برداشته بود
اولش که ماشین خارجیش با اون رنگ آبی خاصش رو توی کوچه دیدم فکر میکردم توهم زدم اما روز بعد با دیدنش که از پارکینگ بیرون میومد متوجه شدم واقعا همسایمون شده!
نگاهم رو ازشون دزدیدم و گفتم
_ نه، همچین چیزی نیست
سیما پوزخند زد
_ ولی بچه ها دیدن که صبحا با سام پژمان میای و چندبار هم بعد کلاس سوار ماشینش شدی، نکنه چیز دیگه ای بینتونه؟
ابروهام از تعجب بالا پرید
بچها از کجا اینها رو فهمیده بودن؟
چندبار که تاکسی گیرم نیومده بود با دیدنم که منتظر سر راه ایستاده بودم پیشنهاد داده بود چون مسیرمون یکیه من رو هم برسونه منم هربار از خدا خواسته قبول میکردم
دهان باز کردم که دوباره بگم اشتباه میکنن که درست همون لحظه ماشین آبیرنگش درست کنارم ایستاد
شیشه رو پایین داد و جلو چشمهای گرد شده بقیه گفت
_ سوار شو گلبرگ
خجالت زده شدم اما زشت بود سوار نشم.
در جلو رو باز کردم و همین که سوار شدم پاشو روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد
_ برای امتحان فردا آماده ای؟
توی این مدت از بس مسیر رفت و آمد رو همراهش بودم باهام راحت صحبت میکرد،
اما تمام صحبتاش حول درس و مشق های من بود و مثل یک بچه کوچیک باهام رفتار میکرد و مدام از درسهام میپرسید
درحالیکه سر به زیر با بند کیفم ور میرفتم جواب دادم
_ یکم مشکل دارم فقط
سر تکون داد
_ هرجا گیر کردی بیا ازم بپرس
امتحان فردا سخته
زیر لب باشه ای زمزمه کردم
به هرکی دروغ میگفتم اما به خودم نمیتونستم دروغ بگم،
من از این مرد خوشم میومد اما اون من رو فقط در حد یک همسایه و یک شاگرد میدید.
تمام اون روز تا شب رو پای کتاب ریاضی بودم و تمرین میکردم
ساعت ده شب بود
چند تا مسئله رو نتونسته بودم حل کنم و از طرفی مطمئن بودم بودم نمونش توی امتحان فردا میاد
با تردید به ساعت زل زدم
خودش گفته بود هر سوالی داشتم بپرسم.
البته توی دلم میدونستم که درس بهونهست برام.
فقط دنبال بهونه ای بودم که ببینمش
با این فکر هیجان زده کتاب دفتر ریاضیم رو دست گرفتم و وقتی از خواب بودن مامان مطمئن شدم از خونه بیرون زدم
جلوی واحد سام پژمان ایستادم و زنگش رو فشردم
منتظر دیدن هیکلش توی در بودم اما همین که در باز شد با دیدن اندام ظریف یه دختر سر جا خشک شدم و حتی یادم رفت چی میخواستم بگم
لب زدم
_ فکرکنم اشتباه اومدم
خواستم عقب برم که همون لحظه صدای مردونه سام رو شنیدم که گفت
_ کی بود رویا؟
زن با لبخندی ملیح جوابش رو داد
_ فکرکنم با تو کار دارن عزیزم
بغضم گرفته بود و دستام میلرزید
این زن خوشگل و خوشپوش عزیزم صداش میزد،
این موقع شب توی خونهاش باهم بودن
نیشخندی به احوال خودم زدم
نکنه توقع داشتم مردی مثل سام پژمان چنین دختری رو ول کنه با یکی مثل من که بچه ای بیش براش نبودم باشه؟
زن منتظر نگاهم میکرد اما من انگار لال شده بودم
همون لحظه سام هم اومد دم در
با شلوارک و بالاتنه ای برهنه
با دیدنم ابرو بالا انداخت و پرسید
_ چیزی شده؟
آب دهنم رو به زور فرو دادم و با لکنت لب زدم
_ ببخشید مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم
قدمی عقب رفتم که تازه متوجه کتاب توی دستم شد
چنگی به موهاش زد و کلافه گفت
_ مشکل درسی داشتی؟
از نگاهش بیحوصلگی و کلافگی میبارید و مشخص بود اصلا دلش نمیخواد تایید کنم و بگم آره.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_ نه چیز خاصی نبود ...
فردا قبل کلاس ازتون میپرسم
بازم ببخشید این موقع مزاحم شدم
نفس راحتی که کشید رو به وضوح حس کردم
کلافگی و اخم کمرنگش هم از چهره اش کنار رفت و از خدا خواسته سر تکون داد
_ باشه فردا حتما سوالتو بپرس
به زور خداحافظی کردم و همون لحظه
زن با شیطنت چیزی زیر گوشش زمزمه کرد و گردنش رو بوسید که سام بلافاصله در رو بست
با کف دست اشکی که از چشمام چکیده بود رو از صورتم پاک کردم.
حاضر بودم امتحان فردا رو گند بزنم و حتی یک استاد دیگه پیدا کنم ولی دیگه با این مرد رو به رو نشم.
صبح روز بعد برخلاف روزهای قبل که منتظر میموندم تا دقیقا همزمان با سام از خونه بیرون برم تا بهم پیشنهاد بده برسونتم، زودتر بیدار شدم و از خونه بیرون زدم
اما همین که به کوچه رسیدم صداش رو شنیدم
_ بیا سوار شو گلبرگ
زودتر اومدم بتونی قبل امتحان سوالت رو بپرسی
تلخخندی زدم
دیشب بیقرار دوست دخترش بود که دست به سرم میکرد
همون لحظه از سمت دیگه کوچه ماشین نوید، پسرخالم رو دیدم که داشت به سمتمون میومد
فورا رو به سام گفتم
_ ممنونم آقای پژمان دیشب بهش فکر کردم حل شد، زحمتتون نمیدم پسرخالم منتظره
گفتم و دربرابر نگاه متعجبش برای نوید دست تکون دادم و سوار ماشینش شدم
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0 | 1 |
| 8 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 3 502 |
| 9 | _ مادر بیا این بشقاب غذا رو ببر خونه همسایه،
طفلک میگن تازه از خارج برگشته تنهاست
بیحوصله گفتم
_ بعدم به ما چه مامان!
اینهمه رستوران و فست فودی توی شهر رو واسه چی زدن پس؟
مامان اخم کرد
_ پس حرمت همسایگی رو گذاشتن واسه چی؟
زود پاشو ببر و بیا دختر کمرم درد گرفت اینقدر سر پا وایسادم
با غرغر چادر گلگلی مامان رو روی سرم انداختم و سینی رو ازش گرفتم
جلوی در همسایه کلافه پوفی کشیدم
سالها بود کسی اینجا زندگی نمیکرد،
نمیدونم چرا الان برگشته بودن.
در باز بود و بنظر میرسید آیفون قطع باشه با کف دست ضربه ای به در کوبیدم و چندثانیه منتظر موندم
جوابی که نگرفتم کلافه و عصبی جلوتر رفتم
نگاهی به ماشین گرون قیمت توی حیاط انداختم و زیر لب گفتم
_ یارو هرکی هست پولش از پارو بالا میره بعد مادر من میگه براش غذا ببر گناه داره.
هیچ صدایی از داخل خونه نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم
میخواستم ظرف رو بذارم همونجا و برگردم ولی میدونستم مامان با سوالاش دیوونم میکنه بخاطر همین دوباره به در زدم و اینبار صدا بالا بردم
_ کسی خونه نیست؟
کلافه از اینکه جوابی نمیگرفتم دم در دمپایی پلاستیکی صورتی رنگم رو در آوردم و وارد خونه شدم
با وجود سینی که دستم بود نگه داشتن چادرم خیلی سخت بود
کلافه سینی رو یه گوشه گذاشتم و چادر رو از دورم باز کردم تا از اول روی سرم بندازم که همون لحظه درِ یکی از اتاق ها باز شد و مردی بلند قامت با بالاتنهای لخت و موهای خیس از اتاق بیرون زد
چشمهام از تعجب گشاد شد و دستم خشک شد و یادم رفت حتی چادرم رو روی سرم بندازم
من مات و مبهوت به هیکل و بالاتنه عضلانی و بینقصش خیره بودم و اون با اخم های درهم و شاکی به من که با لباس خونگی یه تاپ و شلوارک خرسی جلوش ایستاده بودم نگاه میکرد
زبونم بند اومده بود و حتی یادم رفته بود برای چی اونجام
نمیدونستم باید چی بگم که خودش با همون اخم و طلبکاری جلو اومد و گفت
_ صدبار به اون احمد پفیوز گفتم کلید خونه منو دست دخترایی که میفرسته نده
نگاه از بالا تا پایینی بهم انداخت و با همون حالت طلبکار گفت
_ لباس بهتر نداشتی بپوشی؟
فکر کردی میری خاله بازی که اینارو پوشیدی؟
با بهت بیشتر به چادر اشاره کرد
_ اینو از کجا آوردی؟
ابروهام بالا پرید و دست و پام از خجالت یخ زد
فکر میکرد من دختری هستم که واسه امشبش فرستادن؟
از خجالت و در عین حال عصبانیت داشتم منفجر میشدم
قبل از اینکه فکر دیگهای کنه چادرم رو با اخم روی سرم محکم کردم و سینی غذا رو از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم
_ مادرم گفت تازه اومدین ایران به حرمت همسایگی براتون غذا بیارم هرچی صداتون زدم جواب ندادین، درتون باز بود ناچار اومدم داخل
اخم از بین ابروهاش کنار رفت و دستی به ته ریش آنکادر شدهاش کشید
انگار اونم مات مونده بود که برای چند ثانیه ندونست چی بگه.
از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم
بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه سریع از خونه بیرون زدم.
کل شب تصویر چهره جذاب و هیکل بینقص مرد هز جلوی چشمام کنار نمیرفت و وقتی یادم به حرفاش میفتاد از حرص و خجالت گر میگرفتم.
روز بعد بخاطر بیخوابی شب قبل دیر بیدار شدم
باید ساعت هشت به محل کارم میرسیدم و حالا ساعت هفت و نیم بود
با عجله آماده شدم
اونقدر هول کرده بودم که در شلخته ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و موهام رو بستم و از خونه بیرون زدم
کلافه سر کوچه وایساده بودم
تاکسی گیرم نمیومد
با شنیدن تک بوقی از پشت سرم به عقب برگشتم که با دیدن همون مرد جذاب همسایه پشت فرمون ماشین گرون قیمتش اخمام بیشتر درهم شد
شیشه رو پایین داد و گفت
_ سوار شید خانم هرجا برید میرسونمتون
خواستم با اخم بتوپم لازم نکرده که چشمم به ساعت افتاد
فقط یک ربع با هشت مونده بود و وقت ناز کردن نبود
دوباره ادامه داد
_ به جبرانِ ناهار دیروز قبول کنید!
با حالتی که مثلا زیاد راضی نیستم سوار ماشین شدم و حرکت کرد
فکر میکردم تا برسیم حداقل بابت حرفای دیروزش معذرت خواهی میکنه اما مردک از خود راضی جز آدرس گرفتن هیچ حرف دیگه ای نزد!
فقط زمانی که آدرس رو بهش دادم ابرویی بالا داد و گفت
_ چه جالب، منم دقیقا میخواستم برم همون سمت
اول فکر کردم الکی میگه تا مثلا من عذاب وجدان نگیرم که اینهمه راه منو رسونده اما وقتی دقیقا توی پارکینگ شرکتی که داخلش کار میکردم پارک کرد و نگهبان جلوش خم شد و ورودش رو خوش آمد گفت اوج فاجعه رو فهمیدم،
رئیس جدیدم این مرد لعنتی بود!
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0 | 1 822 |
| 10 | _ راسته میگن آقای پژمان همسایتونه؟
همین که سیما این سوال رو پرسید بقیه همکلاسی ها هم با تعجب به سمتمون برگشتن
آب دهنم رو قورت دادم
مدتی بود که استاد جوون و جذاب درس ریاضیمون، سام پژمان یه خونه ای توی کوچه ما برداشته بود
اولش که ماشین خارجیش با اون رنگ آبی خاصش رو توی کوچه دیدم فکر میکردم توهم زدم اما روز بعد با دیدنش که از پارکینگ بیرون میومد متوجه شدم واقعا همسایمون شده!
نگاهم رو ازشون دزدیدم و گفتم
_ نه، همچین چیزی نیست
سیما پوزخند زد
_ ولی بچه ها دیدن که صبحا با سام پژمان میای و چندبار هم بعد کلاس سوار ماشینش شدی، نکنه چیز دیگه ای بینتونه؟
ابروهام از تعجب بالا پرید
بچها از کجا اینها رو فهمیده بودن؟
چندبار که تاکسی گیرم نیومده بود با دیدنم که منتظر سر راه ایستاده بودم پیشنهاد داده بود چون مسیرمون یکیه من رو هم برسونه منم هربار از خدا خواسته قبول میکردم
دهان باز کردم که دوباره بگم اشتباه میکنن که درست همون لحظه ماشین آبیرنگش درست کنارم ایستاد
شیشه رو پایین داد و جلو چشمهای گرد شده بقیه گفت
_ سوار شو گلبرگ
خجالت زده شدم اما زشت بود سوار نشم.
در جلو رو باز کردم و همین که سوار شدم پاشو روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد
_ برای امتحان فردا آماده ای؟
توی این مدت از بس مسیر رفت و آمد رو همراهش بودم باهام راحت صحبت میکرد،
اما تمام صحبتاش حول درس و مشق های من بود و مثل یک بچه کوچیک باهام رفتار میکرد و مدام از درسهام میپرسید
درحالیکه سر به زیر با بند کیفم ور میرفتم جواب دادم
_ یکم مشکل دارم فقط
سر تکون داد
_ هرجا گیر کردی بیا ازم بپرس
امتحان فردا سخته
زیر لب باشه ای زمزمه کردم
به هرکی دروغ میگفتم اما به خودم نمیتونستم دروغ بگم،
من از این مرد خوشم میومد اما اون من رو فقط در حد یک همسایه و یک شاگرد میدید.
تمام اون روز تا شب رو پای کتاب ریاضی بودم و تمرین میکردم
ساعت ده شب بود
چند تا مسئله رو نتونسته بودم حل کنم و از طرفی مطمئن بودم بودم نمونش توی امتحان فردا میاد
با تردید به ساعت زل زدم
خودش گفته بود هر سوالی داشتم بپرسم.
البته توی دلم میدونستم که درس بهونهست برام.
فقط دنبال بهونه ای بودم که ببینمش
با این فکر هیجان زده کتاب دفتر ریاضیم رو دست گرفتم و وقتی از خواب بودن مامان مطمئن شدم از خونه بیرون زدم
جلوی واحد سام پژمان ایستادم و زنگش رو فشردم
منتظر دیدن هیکلش توی در بودم اما همین که در باز شد با دیدن اندام ظریف یه دختر سر جا خشک شدم و حتی یادم رفت چی میخواستم بگم
لب زدم
_ فکرکنم اشتباه اومدم
خواستم عقب برم که همون لحظه صدای مردونه سام رو شنیدم که گفت
_ کی بود رویا؟
زن با لبخندی ملیح جوابش رو داد
_ فکرکنم با تو کار دارن عزیزم
بغضم گرفته بود و دستام میلرزید
این زن خوشگل و خوشپوش عزیزم صداش میزد،
این موقع شب توی خونهاش باهم بودن
نیشخندی به احوال خودم زدم
نکنه توقع داشتم مردی مثل سام پژمان چنین دختری رو ول کنه با یکی مثل من که بچه ای بیش براش نبودم باشه؟
زن منتظر نگاهم میکرد اما من انگار لال شده بودم
همون لحظه سام هم اومد دم در
با شلوارک و بالاتنه ای برهنه
با دیدنم ابرو بالا انداخت و پرسید
_ چیزی شده؟
آب دهنم رو به زور فرو دادم و با لکنت لب زدم
_ ببخشید مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم
قدمی عقب رفتم که تازه متوجه کتاب توی دستم شد
چنگی به موهاش زد و کلافه گفت
_ مشکل درسی داشتی؟
از نگاهش بیحوصلگی و کلافگی میبارید و مشخص بود اصلا دلش نمیخواد تایید کنم و بگم آره.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_ نه چیز خاصی نبود ...
فردا قبل کلاس ازتون میپرسم
بازم ببخشید این موقع مزاحم شدم
نفس راحتی که کشید رو به وضوح حس کردم
کلافگی و اخم کمرنگش هم از چهره اش کنار رفت و از خدا خواسته سر تکون داد
_ باشه فردا حتما سوالتو بپرس
به زور خداحافظی کردم و همون لحظه
زن با شیطنت چیزی زیر گوشش زمزمه کرد و گردنش رو بوسید که سام بلافاصله در رو بست
با کف دست اشکی که از چشمام چکیده بود رو از صورتم پاک کردم.
حاضر بودم امتحان فردا رو گند بزنم و حتی یک استاد دیگه پیدا کنم ولی دیگه با این مرد رو به رو نشم.
صبح روز بعد برخلاف روزهای قبل که منتظر میموندم تا دقیقا همزمان با سام از خونه بیرون برم تا بهم پیشنهاد بده برسونتم، زودتر بیدار شدم و از خونه بیرون زدم
اما همین که به کوچه رسیدم صداش رو شنیدم
_ بیا سوار شو گلبرگ
زودتر اومدم بتونی قبل امتحان سوالت رو بپرسی
تلخخندی زدم
دیشب بیقرار دوست دخترش بود که دست به سرم میکرد
همون لحظه از سمت دیگه کوچه ماشین نوید، پسرخالم رو دیدم که داشت به سمتمون میومد
فورا رو به سام گفتم
_ ممنونم آقای پژمان دیشب بهش فکر کردم حل شد، زحمتتون نمیدم پسرخالم منتظره
گفتم و دربرابر نگاه متعجبش برای نوید دست تکون دادم و سوار ماشینش شدم
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0 | 1 775 |
| 11 | بچها دیگه فیلتر شکن نخرید
اینجا همه رو وصل کرده رایگان
بفرستید واسه همه وصل شن😍
https://t.me/+o49-BvIQXPM2ZGY0 | 5 099 |
| 12 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 5 056 |
| 13 | - اسپرم یکی دیگه ترکیب شده، اشتباهی!
حالم دگرگون شد و همانجا نشستم روی نیمکت، یعنی بچهی کی توی شکم من هفت ماهه شده بود؟
- میگن طرف شکایت کرده، بچهشو میخواد!
بغض کردم، بعد از آنهمه دکتر رفتن و بچهدار نشدن اگر میدانستم شوهرم را از دست میدهم هیچوقت به حاملگی مصنوعی تن نمیدادم که اینطور شود!
- محنا جان؟ چی شدی؟ حالت خوبه دختر؟ چته؟
سمانه با عجله بطری آبی درآورد و جلوی دهانم گرفت، قندم افتاده بود از ترس...
- سمانه بدبخت شدم، یعنی حرومزادهست...؟
این را آهسته گفتم و اشکهایم چکید، اول صبح وقتی زنگ زدند به آزمایشگاه بیاییم دلم شور زده بود. ترسیده بودم.
- نه آبجی! خدا نکنه... وایسا من یه چیزی بگیرم بیارم بخوری!
چادرم را کشیدم روی سرم و زار زدم، همهی مصیبتهای عالم دچار منِ بدبخت شده بود.
با گناهش چه میکردم؟ من که نمیدانستم این لقاح مصنوعی چنین دردسری دارد...
- اینو بخور، بچهم ضعف کرد!
چادرم را زدم کنار و متعجب به مرد قدبلند و اخمویی که لیوان شیرکاکائو را به دستش گرفته بود نگاه کردم.
- ش... شما؟
سمانه هم نگران پشت سرش ایستاده بود و نگاهمان میکرد.
- بگیر بخور، خرج بچهم با منه خانم قیمی!
با دستانی لرزان لیوان را گرفتم، هنوز مات این مرد که از وجناتش معلوم بود بسیار ثروتمند است مانده بودم.
- خواستم از آزمایشگاه شکایت کنم خانم، ولی نیازی نیست، بچهم مادر خوبی داره!
من کهنهپوش کجا و آن مرد اتو کردهی خوشبو کجا؟ تازه فهمیده بودم آن بویی که ویارش را داشتم کجا پیدایش کنم...
- ولی... ولی آخه آقا من شما رو نمیشناسم...
- آشنا میشیم!
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
محنا برای نازایی به یه مرکز ناباروری میره و باردار میشه، سه ماهه که باردار بوده شوهرش رو از دست میده اما با یه چالش عجیب روبهرو میشه... اسپرمی که اونو بارور کرده از شوهر خودش نیست😱😱😱 | 5 652 |
| 14 | - به قاضی مملکت گفتی شیاف بزنه؟
مردک مرا از اتاق بیرون انداخته و تقاضای پرستار مرد داده بود راضیه هم که هرهر میخندید.
- کوفت، تو به چی میخندی؟
باسنم هنوز هم درد میکرد، بیشرف چه نشانهگیری دقیقی هم داشت! دمپاییاش محکم شده بود توی باسنم!
- هیچی انگار آتیشش زدن، هنوزم زیرلبی غر میزنه!
اخم کردم و پوکهی شیاف را کوبیدم روی میز.
- به درک! مرتیکه میگه درد دارم گفتم کمکش کرده باشم چه میدونستم وحشی میشه!
- هیس میشنوه! دادگاهیت میکنه ها!
دندان ساییدم به هم قاضی بود برای خودش قاضی بود! میدانستم راضیه این را برای تمام بچههای شیفت شب تعریف میکند و بیشتر اعصابم خورد میشود!
- من از کسی نمیترسم راضیه!
- اگه نمیترسی تا شکوهی بیاد خودت برو براش شیاف بذار!
لبهایم را فشردم به هم، پرستار تازهوارد بودم و دلم نمیخواست دستم بیاندازند.
- ول کن!
- ترسو! برای اون کاری نداره ببرتت دادگاهیت کنه! ازش میترسی آره؟
چشم بستم و شیاف را برداشتم.
- نمیترسم!
نفس عمیقی کشیدم، یا نباید میگذاشتم دستم بیاندازند یا باید از این بیمارستان و کاری که به زور گیر آورده بودم بیرون میرفتم!
- پس میخوای براش شیاف بزنی؟ میدونستی پسره مجرده؟ شاید عاشقت شد گرفتت هان؟
بیمحلش کردم و رفتم سمت اتاقی که او تویش بستری بود، مطمئن بودم راضیه پشت در گوش ایستاده است.
- بهترین؟
- باز که تو اومدی نگفتم پرستار مرد بیاد؟ برو بیرون خانم محترم!
خونسرد کنارش ایستادم، شیاف را در جیب توی مشت میفشردم.
- بهتره آروم باشین، اینجا دادگاه نیست منم متهم نیستم! گفتم که مورفین برای شما ممنوعه باید شیاف...
طوری بلند شد و روی تخت نشست که دومتر پریدم عقب!
- گفتم من اون کوفتی رو نمیزنم! برو بیرون!
ان بیرون بچههای شیفت شب و این داخل قاضی بدقلق! مگر مرد هم اینقدر ترسو میشود؟
- درد نداره آقای محترم گفتم که فقط دو دقیقهست!
- حیف که دستم شکسته وگرنه...
با گردن کج جلو رفتم، مرد ترسناکی بود اما باید میگفتم!
- ببین اینا همشون منتظرن منو مسخره کنن، من تازه استخدام شدم اگه نذاری برات بزنم تا آخر عمرم بهم میخندن!
اخمش کمی باز شده بود.
- کیا؟
مظلومانهتر شیاف را درآوردم و مشتم را باز کردم.
- همکارام، چون از همشون کوچیکترم میخوان دستم بندازن!
قیافهاش دیدنی بود وقتی شیاف را از پوکهاش میکشیدم بیرون.
- مگه من اجازه دادم؟
قیافهام را شبیه گربهی شرک کردم، حالا که کمی نرم شده بود باید از آب گل آلود ماهی میگرفتم.
- تو رو خدا...
اخمهایش از هم باز شد، داشت میخندید؟
- دعا کن هیچوقت گذرت به دادگاه من نیفته، بیار بزنش!
کمکش کردم روی شکم بخوابد و...
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk | 5 529 |
| 15 | بچها دیگه فیلتر شکن نخرید
اینجا همه رو وصل کرده رایگان
بفرستید واسه همه وصل شن😍
https://t.me/+o49-BvIQXPM2ZGY0 | 1 949 |
| 16 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 2 117 |
| 17 | پروکسی رایگان
یکی از خوانندههای عزیز فرستادن، داداششون انگلیسه خودش درست میکنه و رایگان پخش میکنه همشون وصلن❤️👇
https://t.me/+Vc38Z2Afbe83ZTE8 | 2 072 |
| 18 | - اسپرم دکتر مهرآرا اینجا بود، چیکارش کردی؟
دنیا روی سرم خراب شد وقتی سرنگ پماد واژینال را توی دستهای سمانه دیدم، البته او از این شوخی های بیمزه زیاد میکرد!
- برو دختر، خودتو رنگ کن! اسپرم دکتر اینجا چیکار میکنه؟
- خاک به سرم محنا چه غلطی کردی؟
یخ کردم، منظور سمانه چه بود؟ من قرار بود فقط پماد واژینالی که سمانه برایم توی سرنگ کرده بود را مصرف کنم و فکر کرده بودم این مایع سفید همان است!
- برو دختر مسخره نکن، حوصلهی مسخرهبازیاتو...
دو دستی توی سر خودش کوبید و سرنگ توی دستش را انداخت زمین.
- خاک تو سرم دختر اسپرمشو تازه گرفته بود واسه آزمایش! نکنه حامله شی هان؟
دست و پایم شروع به لرزیدن کرد، چندشم شد از کاری که کرده بودم اما هنوز هم باورم نمیشد.
- جون من راست میگی سما؟ تو رو خدا اذیتم نکن من چیکار کردم؟
هول زده به دستشویی دویدم و او هم دنبالم آمد.
- با فشار آبو بگیر بشوره بیاره بیرون! بدبخت شدیم!
با دکتر مهرآرا سینه به سینه شدم اخمهایش چفت شده بود به هم و و عجیب نگاهم میکرد.
- شما جایی نمیری خانم قیمی!
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
محنا کارمند آزمایشگاه یکی از بیمارستانای خصوصیه، زنی مطلقه و تنها که از تموم مردا متنفره اما به اشتباه وقتی عفونت واژن میگیره به جای پماد واژینال اسپرم تازه گرفته شدهی یکی از جراحای بیمارستانو استفاده میکنه، هامین افروزی که بهخاطر بچه با زنش اختلاف داره و نیاز زیادی به بچهای از خون خودش... | 1 887 |
| 19 | 🧚♀شاهپریون🧚♀
#پارت_۱
پهلوی خیسم را لمس میکند، صورتش سرخ شده از هیجان.
- من بار اولمه با یه خانم...
میفهممش، معلوم است اولین بارش است وگرنه باید دست میگذاشت روی سینهام نه پهلوهایم.
- بیا زیر دوش، از خیس شدن میترسی آقای قاضی؟
هنوز زیرپوش به تن دارد، میترسد لخت شود اما چادر جلوی شلوارش را میبینم.
- نمیترسم، آبش زیادی داغ نیست؟
- شما زیادی داغی.
شیر آب را میچرخانم سمتی که خنکتر شود، برای خودم هم بهتر است چون وقتی میآید و نفسش میخورد به گردنم داغ میشوم.
- بدن همهی زنا اینقدر خوشگله؟
دلم برایش میسوزد، من کجایم قشنگ است؟ من یک زن بیوهام که یک بچه آورده... کمی چاقم و کمی هم بدنم از فرم افتاده.
- شاید باشه.
دستش میچرخد و مرا میچرخاند، حالا پشت به او ایستادهام و دستهایش بالاتر آمده.
- سایزت چنده؟ من سردرنمیارم اما میدونم سایز داره.
خندهام گرفته است، مرد هم اینقدر صفرکیلومتر؟ یعنی اگر عمهاش به فکر غریضهاش نمیافتاد تا آخر عمرش زنی را لمس نمیکرد؟
- هفتاد و پنج!
نفسش تند میشود، میفهمم بدنش را چسبانده به من اما تکان نمیخورم.
- آخریش چنده؟ یعنی بزرگترم هست؟
میفهمم گردنم را میبوسد، خیسی هردویمان باعث شده لیز بخوریم توی آغوش هم.
- هست، تا صد...
لب میگزم وقتی سینههایم را ناشیانه میفشارد، فشارش زیاد است دردم میآید و آخی میگویم.
- چهقدر خوبه، چهقدر نرمه پریناز خانم!
بدنش بیشتر چسبیده به پشتم صدایش توی گردنم میآید و دستهایش سینهام را فشار میدهد.
- من... میشه یعنی درش بیارم؟
از من میپرسد برای درآوردن زیرپوشش، خدایا اینقدر پاستوریزه؟
دلم برایش میسوزد، میچرخم توی بغلش حتی رویش نمیشود مستقیم نگاهم کند.
- من کمکتون میکنم...
دستم را نیمهی راه میگیرد، منظورش را میفهمم دلش نمیخواهد نگاه کنم.
- نه نه ممنون فکر نکنم دیگه لازم باشه.
متعجب نگاهش میکنم، یعنی اینقدر خجالت کشیده؟
- چرا ما که محرمیم آخرش که چی؟
خودش را از من جدا میکند، کمی فاصله میگیرد و من به خیال خجالتش جلو میروم و سعی میکنم کمکش کنم.
- با چشم بسته در میارم نگران نباشید، عمهخانم برای این بهم پول...
مچ دستم را دوباره میگیرد هول شده و خجالت کشیدهاست انگار...
- آبم اومد!
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
عمهخانم به فکر برادرزادهی جوانش سروش میافته که از اول عمرش سرش توی درس و کتاب بوده و زنی رو حتی لمس هم نکرده، به دنبال زن بیوهی پاکی میگرده که صیغهی سروش کنه که مزهی زن رو بچشه شاید به فکر ازدواج بیفته، توی این گشت و گذار هنگامهای به پستش میخوره که عقل و هوش سروش رو میبره و... | 2 064 |
| 20 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 278 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
