کـــzardــارتِ
کانال بسته
اونجا که انوری میگه: ای دیر به دست آمده بس زود برفتی🖤 پارت اول رمان کارت زرد 👇🏻 https://t.me/c/1650195584/5 پایان خوش❕
نمایش بیشتر92 079
مشترکین
-21424 ساعت
+7987 روز
+44030 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+8
در 0 کانالها
مه '26
+1 902
در 47 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+5
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+7 330
در 298 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+1 995
در 266 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+4 759
در 283 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+4 625
در 298 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+6 464
در 307 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+5 338
در 274 کانالها
Get PRO
اوت '25
+5 935
در 350 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+7 796
در 338 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+6 254
در 319 کانالها
Get PRO
مه '25
+7 124
در 280 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+8 695
در 293 کانالها
Get PRO
مارس '25
+9 093
در 303 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+4 341
در 285 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+6 784
در 293 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+6 321
در 304 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+3 634
در 324 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+7 635
در 307 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+3 908
در 256 کانالها
Get PRO
اوت '24
+4 377
در 283 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+5 868
در 238 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+5 503
در 256 کانالها
Get PRO
مه '24
+6 255
در 245 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+9 710
در 246 کانالها
Get PRO
مارس '24
+6 144
در 236 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+7 079
در 288 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+7 342
در 273 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+8 198
در 297 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+7 802
در 292 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+6 171
در 270 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+8 498
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '23
+7 576
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+10 193
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+9 702
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+8 614
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+7 604
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+4 172
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+5 197
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+12 317
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+3 364
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+13 416
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+6 844
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+8 782
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+6 135
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+3 724
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+5 245
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+8 334
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+5 630
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+6 961
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+5 855
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+15 542
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | +8 |
پستهای کانال
بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616
| 2 | ـ اگه باکره باشه سونوی واژینال براش...
عمه داد زد:
- باکره کجا بود خانم دکتر... حامله است حامله..
خجالت میکشیدم. توی مطب گریه ام گرفته بود همه نگاهمون میکردن.
دکتر گفت:
-بسیار خب خانم! اروم باشید بفرمایید داخل.
من مثل بچه های تزسیده آستین خانم دکتر را گرفتم و دکتر دلش برایم سوخت.
به عمع گفت:
- شما بیرون باش.
عمه خواست حرف بزند که دکتر گفت:
- هر چی که باشه رو توی نتیجه تحویل میدم الان بیرون باش. سونوی واژینال همراه نداره.
عمه گفت باشه. من خیره سر خاک بر سر رفتم داخل. دکتر گفت لباسم را در بیاورم و دراوردم...
روی تخت دراز کشیدم و دکتر مشغول شد. پرسید:
- پسره کجاست الان؟
اهسته لب زدم:
- رفته خارج... فردای همون شب رفت... بخدا من دختر بدی نیستم خانم دکتر... خان بابا گفت باید حامی و من عروسی کنیم. حامی منو نمیخواست. یه شب مست بود... من فکر کردم اگه اینکارو کنم میمونه اخه دوستش داشتم...
با گریه این ها را تعریف میکنم و او با تاسف میگوید:
- دوتان که دخترم...
ماتم میبرد و او میگوید:
- میخوای سقطشون کنی؟ کمکت میکنم.
دستش را چنگ میزنم و میگویم:
- تروخدا نه... خانم دکتر به عمم بگو حامله نیستم. من وسایلمو جمع میکنم میرم پیش حامی. اگه بدونه من باردارم منو.. منو... قبول میکنه.
التماس میکنم:
- تروخدا خانم دکتر...
+++
شش سال گذشت.
وسایلم را جمع کردم.
از شهرمان خارج نشده خان بابا برم گرداند به خانه اش... فهمیدند که حامله ام و التماس کردم که بچه هایم را از من نگیرند بلکه حامی بیایذ! خان بابا قبول کرد چون دلش نمیخواست نوه ی بزرگ عزیر کرده اش توی خارج بماند...
اما برنگشت
تا امروز... که پسرم توی حیاط شلنگ آب را پر فشار گرفت سمت در حیاط و در باز شد...
غریبه ای اشنا خیس اب شد و پسرم چون عکس او را دیده بود گفت « بابا»...
https://t.me/+My6PGj3D1zk0MTE0
https://t.me/+My6PGj3D1zk0MTE0
https://t.me/+My6PGj3D1zk0MTE0 | 1 482 |
| 3 | - زن حامله وقتی شروع میکنه به زردآب بالا آوردن یعنی ویار شوهرشو داره!
با حرف عمه دلم میخواد جیغ بزنم و بگم حاضرم بمیرم اما اون مرتیکه زورگو رو نبینم اما عق زده اجازه شو نمیده.
- وای خاک برسرم دختره داره میفته به خون بالا آوردن، خانو صدا کنید بیاد.
صدای قدم هایی که دارن این طرف و اون طرف میدوئن تا خان ظالمشونو خبر کنن.
- نه نکنید!
صدای ضعیفم به گوش هیچکس نمیرسه اما با حس بالا آوردن دوباره سر خم میکنم که یکدفعه دوتا دست قوی محکم از پشت دور شکمم میپیچه.
- عروسم به این حال افتاده و خبرم نکردین؟ حقته همتونو از دم تو حیاط فلک کنم.
رنگ از رخ زن ها میپره و من به سینه محکمی که پشت سرم بود مشت میزنم تا بس کنه.
- نکن اذیتشون ن..نکن!
چشمای پرخشمش وقتی از زن ها کنده میشه و روی من میشینه، تو ثانیه نرم میشه و محکم شقیقه مو میبوسه.
- عروسم خوبی؟
خوبم؟ احمقانه تا کنارم قرار میگرفت، هر چی حال بد داشتم ازم دور میشد و به کل فراموش میکردم چیزی به اسم بالا اوردن هم هست.
دوباره میگم:
-اذیتشون نکن.
انگار که من یه بچه باشم دستشو خیس میکنه و صورتمو تمیز میکنه و بی اهمیت به نکن گفتن هام و گونه های سرخ شده ام جلوی تمام بیست تا کنیزهای عمارتش دستشو زیرباسنم میپیچه و تو بغلش بلندم میکنه.
دستور میده:
- بگید برای عروسم گوسفند قربونی کنن، شب میخوام براش جگر بپزم ضعیف شده. عنبرنسا هم دود کنید تو خونه فضارو ضدعفونی کنید.
چشمام درشت میشه و حالت تهوع دوباره برمیگرده.
- من جگر نمیخورما... خـــان! خــان میشنـــوی چی میـــگم؟!
وارد اتاقمون میشه...
اتاقی که با پشتی ها و فرش قرمز تزئین شده بود و من از وسط یه زندگی تو لوکس تو پایتخت کشیده شده بودم جایی که حتی یه تخت وجود نداشت و هر روز عصر برای مقابله با مریضی توش عنبرالنسا دود میشد!
- جگرهای خان پزتو نخوردی خانوم. بخوری همچین خوشت میاد که هر عصر بگی خان جگر میخوام!
من رو جای خواهر فراریم عروس خان شهر کرده بودن و هر روز وقتی فکر میکردم از این بدتر نمیشه، همه چی خیلی بدتر میشد!
هق میزنم:
- واقعا مجبوری برای هر چی ز..زور بگی؟ چرا انقدر اذیتم میکنی اخه؟!
اخمی میکنه و دست های پهن و مردونه اش از زیردامنم رد میشه و شروع میکنه به ماساژ دادنم.
- چه اذیتی خانوم؟ بده میخوام ضعفتو بگیرم عروس من؟ مامان کوچولو چند وقت دیگه میخواد پسرمو به دنیا بیاره باید قوی باشه.
حرفش اشک هامو بند میاره.
- از... از کجا میدونه پسره؟!
اخم هاش تو هم میره:
- نطفه محتشم خان سالار، مگه میتونه پسر نباشه؟
ترسون لب میزنم:
- و اگر دختر بود؟
سکوت سنگینش چشمامو درشت میکنه و به کل یادم میره این بچه رو نمیخواستم. فکر مراقبت ازش جوری تو وجودم پررنگ میشه که سمتش خیز برمیدارم و تهدید میکنم:
- تا به حال هر کاری با خودم کردین هیچی نگفتم اما حق ندارین بچه مو بخاطر پسر یا دختریش اذیت کنی فهمیدی محتشم خان سالار؟ خدا شاهده ما باشه که اونوقت این خونه رو روی سرت خراب میکنم!
نیشخندی که میزنه گیجم میکنه و قبل اینکه بفهمم چه خبره محکم میکشتش زیرم و همونطور که مردونه قهقهه میزنه میگه:
- عروس کوچولو دیدی تو هم بچه مون رو میخوای! داشتم باهات شوخی میکردم خانوم. پسر و دخترش مهم نیست. قراره خانوم خان سالی یکی بچه بهم بده، بالاخره یکیش پسر درمیاد!
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0 | 1 390 |
| 4 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616
tg://proxy?server=77.42.124.215&port=443&secret=dd104462821249bd7ac519130220c25d09 | 3 734 |
| 5 | پیام ویدیو | 3 387 |
| 6 | ـ خانم دکتر من حاملهام؟ بچه میبینی تو شیکمم؟
دختر شانزده سالهای توی اتاق سونوگرافی دراز کشیده بود. دکتر دستگاه را روی شکمش چرخاند و دختر داشت بلند میشد که مانیتور را ببیند.
دکتر گفت:
- بشین عزیزم کجا پامیشی؟
حریر طفلکی گفت:
+ خانم دکتر بچه است؟ سنگ کلیه دارم؟ من چمه؟
دختر شانزده ساله ای که فقط یک بار قربانی مستی پسردایی بزرگسالش شدع بود چطور می فهمید فرق سنگ کلیه و بچه را.
دکتر پزسید:
- شوهرت کجاست؟
حریر زد زیر گزیه. شوهر کجا بود. فردای همان شب حامی تازه فهمید چه غلطی کرده گذاشت و رفت.
به جای مدرسه امده بود اینجا؛ دکتر! که ببیند علت حالت تهوع های پی در پی حاملگی است یا نه.
رنگش پریدع بود.
دکتر آهسته لب زذ:
- من باید با خانوادت حرف بزنم!
تو بارداری؛ اونم نه یکی! دوتا... باید...
ماتش برد
.دوقلو حاملع بود؟
التماس کرد
- خانم دکتر تروخدا بهشون نگید خواهش میکنم. اگه بفهمن منو میکشن...
او که پدر و مادر نداشت خان بابا پوستش را میکند....
++++
عمع مریم گفت باید سقط کند. خان بابا فهمید و چع اوضاعی شد...
پنج سال گذشت وبچه ها بزرگ شدن. توی حیاط خان بابا دیگ نذری گذاشته بودند. نذر خیریه ی مادر حامی بود...
از داخل اتاق صدای داد یک نفر آمد... داد زد « این توله سگ بچه کیههههه»
همه سراسیمه خودشان را رساندند.
نیکزاد بالای سرپدرش نشسته بود و پارچ اب توی دستش بود...
خندید و گفت:
- بالش منو برداشته مامانی! بهش گفتم بیدال شو خودش بیدال نشد...!!!
https://t.me/+VGH1xV1CQGkzY2Vk
https://t.me/+VGH1xV1CQGkzY2Vk
https://t.me/+VGH1xV1CQGkzY2Vk | 2 965 |
| 7 | - سواد واسه زن، فساد میاره... اونم زن ارباب!
وقتی میعاد، برادرم این حرف را میزد، وای به حال من!
- همین که بتونی اسم و فامیلتو پای نکاحنومهت با خان بنویسی، باید دست باباخان رو هم ماچ کنی!
خان بابا با رضایت به تحقیر شدن من نگاه میکند.
مغزم تیر میکشد و با ناله میگویم:
- من نمیخوام زن یکی بشم... که خان شماست! شما چی هستید که خانتون چی باشه؟!
اشک میریزم...
- شما انقدر عقب مونده و متحجرید، خانتون از شما حتما بدتره! نمیتونید به زور منو بدید به عقد یه مرتیکه بی سواد!
خان بابا چشم تنگ میکند و با خشم میغرد:
- وقتی با تسمه فلکت کردن حساب کار دیتت میآد!
لرز به تنم میافتد....
- اینجا اسم خانو میآری دهنتو آب بکش!خان حرمت داره! اینجا ارباب واسه رعیت مقدسه! نون و آب رعیتو میده!
عصبی میخندم... با درد... با اشک!
- یه مشت بت پرست خرافاتی هستید!
فرقتون با اعراب جاهل اینه به جای مجسمه دارید ادم میپرستید و خودتون هم حالیتون نیست!
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
●یک ساعت بعد
تمام جانم درد میکرد. خون از صورتم شره میکند.
باز صدای باباخان را میشنوم...
- ما قول و قرارامو گذاشتیم، تو این هفته باید عروس خان شی!
لبهایم با لرز باز میشنود و از نفس افتاده میگویم:
- به دلتون میذارم... هم داغ خودمو، هم داغ زن خان شدنمو!
حمیده هول و ترسیده وارد میشود:
- ارباب... خان اومده! میگن... میگن که میخوان زودتر از موعد عروسشو ببره!
خان بابا شوکه شده به تسمهی خونی در دست میعاد مینگرد.
با دندانهای خونی میخندم...
- بگو داماد تشریف بیاره نعش عروسشو ببینه!
میعاد تشر میزند:
-خفه میشی وگرنه زبونتو میبرم!
رو به مش قربون میگوید:
- نذارین خان بیاد تو... دست به سرش کنید!
مش قربون هول شده میگوید:
- خان اومدن!
وقتی با آن قد بلند و نگاه خشنش وارد میشود شوکه میشوم.
ابهتش زبانم را بند میآورد!
تا چشمش به من میرسد ماتش میبرد!
خان بابا تند تند میگوید:
- داشت زر زیادی میزد، حرفای گنده گنده... جسارت میکرد زن شما نمیشه!
ادبش کردیم!
بی توجه به خان بابا به سمت من میآید.
مقابلم زانو میزند...
دستمالی از جیبش بیرون میکشد و مثل یک جنتلمن روی صورتم میکشد!
- تو عروس منی؟
چشمانش در صورتم دودو میزند و من نفس هم نمیکشم!
- چرا این حال و روزته؟
با درد میخندم:
- چون خواستم درس بخونم....
چون نخواستم مثل مردم این آبادی چشم و گوش بسته بمونم!
چون یه جیزی بیشتر از اسم و فامیلم خواستم یاد بگیرم
چون نخواستم زن مردی بشم که تاحالا ندیدمش!
چشمانش آتش میگیرد اما با لحن آرامی میگوید:
- من میدونستم تو کی هستی...
حواسم بهت بود...
خودم خواستم عروسم بشی!
- من... منم نمیدونستم شما.. اینطوری... یعنی فکر کردم مث داداشم یه وحشی...
هینی میکشم و ادامهی حرفم را میخورم!
- حالا که دیدی منو... هنوزم نمیخوای زنم بشی؟
به خانوادهام نگاه میکنم...
کسانی که مرا به این روز انداختند.
و مردی که اینگونه آرام و با احترام با من صحبت میکرد...
- زنت... میشم!
سری تکان میدهد و از جا بلند میشود.
- تسمهای وه باهاش عروس منو زدین بیارید...
کی دست رو زن ارباب بلند کرد؟
تسمه وحشتزده از دست میعاد رها میشود و خان آن را برمیدارد...
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk
https://t.me/+2V8s_dGKM6hjMmFk | 3 290 |
| 8 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616
tg://proxy?server=77.42.124.215&port=443&secret=dd104462821249bd7ac519130220c25d09 | 3 524 |
| 9 | بدون متن... | 3 291 |
| 10 | - نباید خلخال ببندی به پات و بیای جلوی چشم نامحرم پای دیگ نذری!
مریم بق کرده پا بر زمین میکوبد.
- خب تو خونه حوصلمون سر میره، پابند هم یادگار بابامه نمیتونم درش بیارم.
زهره لب گزید و با نگاهی به دور و اطراف آرام میگوید:
- فعلا برو تو مادر دخترا یه شلوار بلند برات میارن، عقیلم بیاد ببینه ساق پای سفیدتو انداختی بیرون خون به پا میکنه ها، چادرم که خداروشکر بد نیستی درست حسابی سر کنی میخوری زمین!
مریم به سختی بغضش را قورت میدهد و با دو سمت خانه میرود.
در این لحظه میخواست همه ی کسانی که مسبب ازدواج او و عقیل بودند را دار بزند!
اون یک دختر کاملا آزاد بود و عقیل هم... خب عقیل هم!
- چه خبره باز گرد و خاک کردی خانوم؟!
ورود یکدفعه ای عقیل از جای پراندش.
نگاهی به قد و قامت سیاه پوش و تنومند شوهرش میکند و لب میگزد.
- هی..هیچی چیز خاصی نیست. برم پیش دیگ نذری ها مامانت نذاشت، گفت لباسم مناسب نیست!
عقیل در اتاقشان را پشت سرش میبندد و کامل وارد میشود و همان اول نگاهی به ساق پای برهنهاش میکند.
- یعنی اصلاً نرفتی؟!
محکمتر لب میگزد و سر بالا میاندازد.
جرئت آنکه بگوید تا حیاط رفته را نداشت!
عقیل پایین پاهایش مینشیند و وقتی یک دفعه دستهای سبزه و مردانهاش دور مچ سفیدش میپیچند، با سختی خود را کنترل میکند تا فرار نکند!
این مرد را دوست داشت اما بیشتر از آن از او میترسید!
- من قربون حاج خانم عاقل و حرف گوش کنم بشم؟ هووم؟!
عقیل جملهاش را پچ میزند و خم شده و ساق های برهنهاش را عمیق میبوسد.
بوسههایش تا روی خلخالش کشیده میشود و مریم حس میکند تبدیل به یک پارچه آتش شده!
به سختی مینالد: خ..خدا نکنه!
عقیل یک دست زیر زانو و دست دیگرش را دور کمر دختر میپیچد.
همانطور که در آغوشش میگیرد سمت رختخواب گوشه اتاق میرود.
- چرا خدا نکنه؟ بذار بکنه. عقیل قربون خاله ریزهاش نره پس به چه دردی میخوره؟!
حرفهایش را زیر گوش دخترک پچ میزند و محکم بناگوشش را میبوسد.
برخلاف تصور مریم، عقیل از تمام کارهایش خبر داشت.
اهل خانه آمار لحظه به لحظه زن حرف گوش نکنش را به او میدادند!
اما عقیل قصد تندی با گنجشک کوچکش را نداشت... میخواست کم کم او را اهلی کند!
مریم همانطور که با حسهای عجیبش میجنگد لرزان میگوید:
- چیکار میکنی عقیل؟!
میخواست اهلیش کند و قطعاً بهترین راه برای اهلی شدن دخترک سرتقش، چیزی جز یک بچه نبود!
البته ابداً این را مستقیم به او نمیگفت، به خصوص که تازه اول ازدواجشان بود و دخترک مدام به دنبال فرار!
- میخوام طوافت کنم زندگی عقیل!
سپس روی تنش خیمه میزند و...
https://t.me/+oZAqipkDuVwzYTk0
https://t.me/+oZAqipkDuVwzYTk0
❌لینک عضویت فقط برای 200 نفر فعال است❌ | 3 064 |
| 11 | -به زن من مواد دادی حرومزاده آره؟ به زن آتحان خان؟!
سر اسلحه شو به سمت مردی که مدام داشت گریه و التماس میکرد، نشونه گرفت و من با تنی یخ زده و لرزون خیره شون بودم و حتی درست نمیفهمیدم چه خبره!
-منو ببخش آتشم. هر کاری بگی میکنم قسم میخورم. ت..تورو به هر کی میپرستی منو ببخش! ب..به خدا قسم نمی دونستم اون نوشیدنی رو قراره زن شما بخوره. باور کن نمیدونستم!
مرد بلند بلند گریه میکرد و من با تن سرد و چشم های نیمه بازم، در حالی که کت پشمی آتحان رو پوشیده بودم، به شدت میلرزیدم و هیچی نمیفهمیدم.
-ک..کدوم نوشیدنی؟ تو..وش م..مواد ب..بوده؟ من... من فقط آب پ..پرتقال خوردم. ه..هیچ چی دیگه نخوردم!
با بلند شدن صدام آتحان سریع به سمتم چرخید و خیرم شد که چطوری کنار داداشش دارم از حال میرم.
-آ..آتحان ق..قسم میخورم هی..هیچی نخوردم... و..وای چقدر سردمه!
چشماش نرم شد و سریع جلو آمد و بیتوجه به همه افراد اسلحه به دستش، بیتوجه به رئیس بودن و ارج و قرب و اینکه اسمش برای به لرزه دراومدن یه شهر کافی بود، خم شد و محکم و طولانی پیشونیمو بوسید.
-جونم؟ آروم باش شما آروم باش عزیزم. نگران نباش خب؟ کاری باهاشون می کنم که تا عمر دارن یادشون نره. نشونشون میدم هیچکس حق نداره به زن آتحان خان چپ نگاه کنه!
مغزم داشت میومد تو دهنم و چشمام داشت بسته میشد اما حتی با این حالم می فهمیدم منظور این مرد که بوی خون میداد، چیه و به دستش چنگ زدم!
-ت..توروخدا نه خ..خواهش می کنم. آ..آتحان دیگه نمیخوام بخاطر من خونی ریخته بشه ل..لطفاً!
بیتوجه به خواهشام، لب های لرزومونو محکم بوسید و پچ زد:
-بخاطر تو نیست عروسکِ آتحان بخاطر غلط اضافهی خودشونه!
و بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، به متیو اشاره زد که مراقبم باشه و دوباره سمت مرد رفت.
-آروم باش عزیزم همهش بخاطر خودته. داداشم دشمن کم نداره باید همه بفهمن نزدیک شدن به زنش تاوان داره!
متیو بعد گفتن این حرف تو بغلش کشیدتم و سرمو به سینهش چسبوند تا چیزی نبینم اما صدای التماس های مرد و تهدیدهای آتحان بدجوری داشت عذابم میداد و به گریه افتادم.
دقیقاً مثل داستان ها یه دیو دو سر عاشقم شده بود و باهام ازدواج کرده بود... یه سیاهی مطلق!
-وقتی جنازتو برای رئیسای عوضیتر از خودت فرستادم میفهمید نزدیک شدن به لونه شیر یعنی چی!
بعد فریاد آتحان و پشت سرش بلند شدن شلیک گلوله، ناخودآگاه جیغ کشیدم و تمام محتویات معدهمو رو متیو بالا اوردم.
سرم داشت گیج میرفت. چشمام بسته شده و تنم به معنای واقعی کلمه یه یخچال!
متیو فریاد کشید:
-داداش بیا نورا خوب نیست.
و چیزی نگذشت که تو اغوش گرمش فرو رفتم.
صورتمو پاک کرد و پیشونی و موهامو بوسه بارون کرد.
-هیش هیچی نیست عزیزم. هیچی نیست نفس آتحان فقط به چیزی که حقش بود رسید، آروم باش عمرم آروم!
گهوارهوار تو بغلش بلندم کرد و تازه اون موقع متوجه خیس شدن شلوارم شد.
از ترس خودمو خراب کرده بودم.
-آ..آتحان!
محکمتر بوسیدتم و در گوشم پچ زد:
-جونم؟ الآن میریم می شورم نفسمو خب؟ بعدش بهش غذا میدم. تنش گرم گرم میشه... باشه عمر من؟
سرم رو شونهش بود و وقتی راه افتاد، بالاخره جرات کردمو چشممو باز کردم. با دیدن زنده بودن مرد و اینکه فقط به پاش شلیک کرده نه مغزش، ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم و یکدفعه تمام تنم سست شد!
-عزیزم نفس من، تموم شد قربونت برم. الآن دکتر خبر می کنم برات... چشماتو نبند خب؟
و دقیقاً برعکس خواستهش این بار تقریباً بیهوش شدم و من تو چطور جهنمی اسیر شده بودم؟!
جدی جدی مردی که طاقت یه لحظه حال بد منو نداشت اما به راحتی آب خوردن آدم میکشت، شوهرم شده بود؟!
https://t.me/+61jha4J6_Hk2ZmJk
https://t.me/+61jha4J6_Hk2ZmJk
ورود زیر ۱۸ سال مطلقا ممنوع❌🔴
https://t.me/+61jha4J6_Hk2ZmJk
https://t.me/+61jha4J6_Hk2ZmJk | 3 392 |
| 12 | #پارت853
« جواب سوالمو ندادی یاس، خوبی؟ »
یک به تو چه ی درشت باید حواله ی فرهاد می کرد اما غر غر عاطفه نگذاشت.
- این پسره فرهاد و چرا دعوت کردن؟
الان نامدار ببینتش قاطی می کنه همه چیز و خراب می کنه!
ترس یاس هم از همان بود اما خاتون خیالش را راحت کرد.
هر چند با طعنه!
یاس، نگران نامدار بود، شنیده بود به مهراد می گفت این فرصت را نباید از دست بدهد و میان تمام دلخوری هایش از نامدار اما هنوز هم نمی خواست اتفاق بدی برایش بیفتد.
تمام این دیوانگی هایش هم اثرات همان حس لعنتی تازه جان گرفته اش بود...
- شما نمی خواد نگران این چیزا باشی. چرا همه جمع شدید آشپزخونه؟
برید کنار مهمون ها!
فاطمه؟
این دختر عادت داره! تو چی؟
جای تو اینجاست؟
فاطمه ببخشید گویان از آشپزخانه بیرون رفته و دم آخر به یاس که بلاتکلیف در درگاه بود پچ زد:
- بیا عزیزم بریم پیش مهمون ها...
اصلا از جو راضی نبود.
این که لب هایش را به زور و زحمت کش می داد و مجبور به احوال پرسی بود.
آن هم با آدم هایی که همه او را مریم صدا می زدند.
افزایش قیمت از شب انجام میشه 👇🏻❌
https://t.me/c/1650195584/129521
#کـــــــzardــارت | 7 432 |
| 13 | #پارت853
« جواب سوالمو ندادی یاس، خوبی؟ »
یک به تو چه ی درشت باید حواله ی فرهاد می کرد اما غر غر عاطفه نگذاشت.
- این پسره فرهاد و چرا دعوت کردن؟
الان نامدار ببینتش قاطی می کنه همه چیز و خراب می کنه!
ترس یاس هم از همان بود اما خاتون خیالش را راحت کرد.
هر چند با طعنه!
یاس، نگران نامدار بود، شنیده بود به مهراد می گفت این فرصت را نباید از دست بدهد و میان تمام دلخوری هایش از نامدار اما هنوز هم نمی خواست اتفاق بدی برایش بیفتد.
تمام این دیوانگی هایش هم اثرات همان حس لعنتی تازه جان گرفته اش بود...
- شما نمی خواد نگران این چیزا باشی. چرا همه جمع شدید آشپزخونه؟
برید کنار مهمون ها!
فاطمه؟
این دختر عادت داره! تو چی؟
جای تو اینجاست؟
فاطمه ببخشید گویان از آشپزخانه بیرون رفته و دم آخر به یاس که بلاتکلیف در درگاه بود پچ زد:
- بیا عزیزم بریم پیش مهمون ها...
اصلا از جو راضی نبود.
این که لب هایش را به زور و زحمت کش می داد و مجبور به احوال پرسی بود.
آن هم با آدم هایی که همه او را مریم صدا می زدند.
#کـــــــzardــارت | 1 |
| 14 | از فردا افزایش قیمت داریم ❤️❌
کانال vip کارت زرد از پارت 1800 گذشتیم🖤
بیش از 900 پارت جدید کارت زرد و اینجا بخونید
مبلغ عضویت کانال vip با تخفیف محاسبه میشه برای دوستانی که شرایط پرداخت مبلغ اصلی رو ندارن
برای عضویت در vip کارت زرد مبلغ 95 تا 110 هزار تومان بستگی به وضعیت اقتصادی خودتون واریز کرده و فیش رو به ادمین تحویل بدید🎀
6037997496040222
5892101707244071
حدیثه ورمز
آیدی ادمین
@A_kardazard_vip
کپی شماره کارت | 7 152 |
| 15 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616
tg://proxy?server=77.42.124.215&port=443&secret=dd104462821249bd7ac519130220c25d09 | 2 613 |
| 16 | -چرا رو زمـین نشستی عروسک؟ مگه پریـود نیستـی شما؟!
با صداش سر بلند کردم و دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم.
مثل همیشه تا فهمید پریود شدم داشت از پیشم میرفت!
-دوباره داری میری؟!
مکثی کرد و بعد با عجله بیشتری کرواتشو بست.
-آره کار دارم. زود پاشو از رو زمین وگرنه دوباره دل دردت شدید میشه ها... یالا خانومم.
قطره اشکی از چشمم چکید و پوزخندی گوشه لبم نشست.
-چقدرم برات مهمه! مثل همیشه تا فهمیدی پریود شدم داری میذاری میری! انگار که من یه موجود نجسم!
خشک شد و از تو آینه با اخم های درهم نگاهم کرد.
-این چرت و پرتا چیه نورا؟ یعنی چی حرفت؟
-مگه دروغ میگم؟ حتی یه روز نیست که ازم رابطه نخوای و به حال خودم بذاریم ولی تا پریود میشم، مثل یه موجود نجس منو از خودت می رونی!
عصبانی سمتم اومد. دستم رو گرفت و بلندم کرد.
-پاشو ببینم چرت و پرت گفتن بسه. میری یه دوش می گیری میای، آب به کله ت بخوره شاید عقلت بیاد سرجاش!
از ناراحتی دندون رو هم ساییدم و با اشک هایی که اروم داشت صورتمو خیس میکرد، به سینهش کوبیدم.
-باشه حالا که چرت میگم همین یه دفعه رو وقتی پریودم به بهونه کار و جلسه و زهرمار دیگه ول نکنم و برو! بمون پیشم و ثابت کن اشتباه میکنم!
با عصبانیت خیرهم شد و من برای این مرد میمُردم!
از یه نفرت بزرگ به یه دوست داشتن دیوونه وار رسیده بودم و وقتی اینجور وقتا ترکم میکرد، قلبم میخواست وایسه!
با دیدن اشکام یه کم نَرم شد.
-هیش... چرا گریه می کنی آخه پدرسوخته؟ آروم بگیر اینجوری آتیشم نزن با اشکات.
از قربون صدقهش دلم بیشتر ریخت و امیدوار به دستش چنگ زدم.
-همین یه بارو پیشم بمون باشه؟ نذار فکر کنم موقع پریودی و وقتی خونریزی دارم، منو مثل یه حیوون نجس می بینی!
وقتی لب هاشو رو هم فشار داد و سکوت کرد، خوشحال از قبول کردنش سریع دستامو دور گردنش حلقه کردم و تو بغلش فرو رفتم.
-ممنون... خیلی ممنون آقایی.
-انقدر به من نچسب نورا لباس بیرون تنمه.
صداش بدجوری بم شده بود و دلیلشو نمیفهمیدم اما اینکه حرفمو قبول کرده بود، کلی خوشحالم کرده بود.
-هیچیم نمیشه... من وقتی با تواَم هیچیم نمیشه بهترین شوهر دنیا من...
و جملهام با دندون های نیشی که یکدفعه تو گوشت و پوست گردنم فرو رفت و جاری شدن خون، ناقص موند و...
https://t.me/+61jha4J6_Hk2ZmJk
🔺زناشویی🔺هیجانی🔺معمایی
https://t.me/+61jha4J6_Hk2ZmJk
🔺زناشویی🔺هیجانی🔺معمایی
https://t.me/+61jha4J6_Hk2ZmJk
🔺زناشویی🔺هیجانی🔺معمایی | 3 309 |
| 17 | #پارتیک
- بوسه ممنوع بغل ممنوع… بوسه ممنوع بغل ممنوع… بوسه ممنوع بغل ممنوع!
قبل از اینکه سوار هواپیما شوم این جمله را مامان گفت و من باید ملکهی ذهنم میکردم!
با دیدن مقوای بزرگی که اسمم روی آن نوشته شده تقریبا همراه چمدانم پرواز میکنم!
شالی که مدت کوتاهی بود روی سر داشتم سر میخورد و چمدانم به این طرف و ان طرف کوبیده میشود!
- ببخشید… ببخشید!
مردم را کنار میزنم و مقابل مردی که مقوا در دستش بود میایستم!
چشمان درخشان و حیرت زدهام روی تن و صورتش سر میخورد!
قدزیادی بلند… هیکل متناسب مردانه… موهایی که به سادگی رو به بالا شانه شده… ریشهای تیره… بینی و دهان مناسب و در نهایت چشم و ابروی تیره مردانه.
خودش بود… عقیل!
- عقیل؟
برای گردن کج شده و اسمی که میپرسم سر تکان میدهد.
اخمهایش درهم است اما نمیشود از میمیک صورتش چیز زیادی خواند!
- خوش اومدین
خودش بود… خدایا خودش بود!
- عقیللل...
این بار اسمش را جیغ میزنم و با شتاب خودم را به سینهاش میچسبانم!
دیدن یک آشنا از خانوادهای هم خون باعث میشود مهمترین نکتهای که مامان گفته بود باید بدانم و در بیست و چهارساعت گذشته بارها تکرارش کردم فراموشم شود!
وقتی در اغوشش میگیرم تکان سختی میخورد اما بیاهمیت دستانم را دوطرف صورتش میگذارم و برای بوسیدن صورتش روی پنجه بلند میشوم!
قبل لمس صورتش با شدت خودش را عقب میکشد و پسم میزند!
- چیکار داری میکنی خانوم… شما نامحرمی
بله این موضوعی بود که باید خیلی بیشتر حواسم را نسبت به ان جمع میکردم!
عقب میکشم و به سختی تکرار میکنم:
- اوه اره… ببخشید حواسم نبود من فقط خیلی هیجان زده شدم که دیدمت...
لبخند از روی لبهایم نمیرود اما او دیگر نگاهم نمیکند.
نگاهم به دو مردی که پشت سرش هستند میفتد.
انها هم خونهایم بودند.؟
نمیدانم اما ذوق زدگی باعث میشد بخواهم انها را هم در اغوش بگیرم.
قدمی جلو میروم و میپرسم:
- شما هم ناحرمید؟
سر پایینشان پایینتر میرود و عقیل میغرد:
- نامحرم و بله اونا هم نامحرمن… عقب وایسید لطفا!
رفتارش شبیه معلمهای سختگیر بود اما ناراحتم نمیکند...
- هوم... متوجه شد…
- شما ایران نبودی با فرهنگ ما آشنایی نبودی... اما باید رعایت کنی به هیچ عنوان به مردا نزدیک نمیشی متوجهی؟
این را گفت و گوشی به دست چند قدم دور شد.
سمت مرد دیگر میچرخم...
- ببخشید اسم شما چیه؟
- احمدم ابجی!
- اها خوشبختم... شما داداش عقیلی؟ یعنی من هم با شما...
همانطور که سرش پایین است جواب میدهد:
- نه هم خون نیستیم رفیقیم یعنی دوستیم!
- هووم… دوست عقیل میتونه دوست منم باشه!
با لبخند میپرسم بعد جملهام دو انگشتم را زیرچانه مرد میگذارم که یکدفعه مانند برق گرفتهها عقب میپرد...
چشمان شوکهاش باعث میشود محکم لب بگزم.
- ببخشید فکر کنم نباید دست میزدم... درسته؟
سرخ شده و به نظر میرسد واقعا خجالت میکشد.
- بله ابجی شما نامحرمی!
چشمانم باریک میشود...
- یعنی به هیچ جاتون نمیتونم دست بزنم؟
- خیر نمیتونید دست بزنید!
ناگهان صدای خشمگین پسرعموی تعصبیام از پشت سر بلند میشود:
- به کجاش دست زدی؟؟؟
وای... مرد... او بینهایت جذاب بود!
- به جاییش دست نزدم... نه اونطوری که به تو دست زدم!
خب فکر میکنم حرف درستی نبود چون صورتش مثل یک اژدهای خشمگین سرخ و آتشین شد!
- راه بیفت...
ادامهی این رمان👇
https://t.me/+_cGkaFBPfig4ZGM8
https://t.me/+_cGkaFBPfig4ZGM8
https://t.me/+_cGkaFBPfig4ZGM8
〰پارتواقعیرمانکپیممنوع〰
〰پارتیکرمانکپیممنوع〰 | 3 283 |
| 18 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616
tg://proxy?server=77.42.124.215&port=443&secret=dd104462821249bd7ac519130220c25d09 | 1 813 |
| 19 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616
tg://proxy?server=77.42.124.215&port=443&secret=dd104462821249bd7ac519130220c25d09 | 1 |
| 20 | بدون متن... | 1 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
