شــــــإﮫرَگــــــ
﷽❁ ••°• شــــــإﮫرَگــــــ •°•• "ﻫاﻧﻳ زﻧﺩ" 🌱 رمان تا انتها رایگان ، پارتگذاری منظم 🌱 ⚡پایان خوش⚡
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام شــــــإﮫرَگــــــ
کانال شــــــإﮫرَگــــــ در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 59 498 مشترک است و جایگاه 358 را در دسته کتب و رتبه 5 408 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 59 498 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 03 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -589 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 10 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 0% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 13.31% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 0 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 7 919 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, صدا, ابراهیم, حاج, بهم تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“﷽❁
••°• شــــــإﮫرَگــــــ •°••
"ﻫاﻧﻳ زﻧﺩ"
🌱 رمان تا انتها رایگان ، پارتگذاری منظم 🌱
⚡پایان خوش⚡”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 04 ژوئن, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 04 ژوئن | +5 | |||
| 03 ژوئن | +21 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
| 2 | پروکسی متصل ذخیره کنید
proxy?server=5.78.77.99&port=443&secret=ee00000000000000000000000000000000616e6e6173682e636f6d | 1 158 |
| 3 | 🟢 به پروکسی ملی رایگان وصل شین🟢 | 979 |
| 4 | رسمی: از فردا شب ساعت ۱۲ اینترنت به علت احتمال جنگ دوباره ملی میشه.
حتما پروکسی ملی ذخیره کنید تا وصل بمونید😭👇
@proxy_meli | 2 114 |
| 5 | رسمی: از فردا شب ساعت ۱۲ اینترنت به علت احتمال جنگ دوباره ملی میشه.
حتما پروکسی ملی ذخیره کنید تا وصل بمونید😭👇
@proxy_meli | 1 873 |
| 6 | تبلیغ نیست خاستم کمکی کرده باشم بهتون ♥️ | 2 188 |
| 7 | بشههههه هاااااا
ازصب قطع بودم همین الان وصل شدم
با پروکسی اینجا که رفیقم فرستاد :
@proxy | 2 612 |
| 8 | میدونستی اگه روزی ۱۴ کلمه انگلیسی یاد بگیری، پایان سال بیشتر از کتاب ۵۰۴ واژه مهم، کلمه بلدی؟
پس اگه شما هم زیاد میای تلگرام
حداقل ی چنل زبان داشته باش، الکی وقتتو هدر نده، هر روز تست انگلیسی بزن یچی یاد بگیر.
+بفرمایید اینم آدرس کانال:
@Englishier 👈🏻
@Englishier 👈🏻 | 485 |
| 9 | تازه فهمیدم چرا اینقد شورتام بوی بد میده : 😐 | 762 |
| 10 | همش میدیدم شورتام زرد شده بوی بدی میده فهمیدم که عفونت گرفتم روم نمیشد به کسی بگم که عفونت گرفتم چیکار کنم یه روز دیدم دوستم تو تلگرام داره یه کلیپ نگاه میکنه راجب عفونت میگفت بهش گفتم آیدی چنلش چیه چه راهکارهای خفنی میده گفت این چنله عمه خانوم همه چیو بهت یاد میده : @Dokhtrone | 3 567 |
| 11 | چنل فیلترشکن متصل (قیمت مناسب حلال خور):👇
https://t.me/+kNYQMGkQWckxZGVk | 2 458 |
| 12 | زود وصل شیددددددد. | 1 478 |
| 13 | کانفینگاش وصلهههههه
https://t.me/+kNYQMGkQWckxZGVk | 1 728 |
| 14 | دیگه جدی جدی پول گرون به Vpn ندید برید اینجا وصل بمونید :
https://t.me/+kNYQMGkQWckxZGVk | 2 211 |
| 15 | ✅کانفینگ v2rayng اختصاصی✅ | 1 067 |
| 16 | 💙 سـرور V2RAYNG بـدون قطـعی : 🖱 | 2 014 |
| 17 | برنامه v2rayNG و رو پر از کانفینگ نکن!
بیا اینجا فقط یدونه برای یک ماهت کافیه✅
@configV2rayng | 3 212 |
| 18 | .
-امشب نمیتونم بیام پیشت پدرسوخته انقد کرم نریز. زنم شک میکنه...!
داداش به دوست خوشگلم سلام برسون.
زنتم خواستی خودم میپیچونم بری پیش عشقت...
صدای جیغ شادی سپیده از آن طرف خط بلند بود که بهزاد دستپاچه تلفن را قطع کرد.
-نمیگی میاد میشنوه؟
عطیه بی توجه میخندید.
-ول کن اون مشنگ و ...میگم اگه با دوستم خوابیدی برو یه تست زگیل تناسلی بده ولی خان داداش...!
گلی سبزی به دست پشت در اتاق خشک شد. درست میشنید؟
بهزاد غرید.
-خفه شو عطی! میگم یه وقت میاد میشنوه . حوصله ی زرزرش و ندارم.
عطیه ریز ریز خندید.
-رفته سبزی بخره بیاد واسه مامان آش مریض بپزه. بابا زنت تو باقالیاست. عشق حمالی کشتتش...
احساس میکرد قلبش فاصله ای تا توقف کامل نداشته باشد.
سر و تنش را بیشتر به در نزدیک کرد. حتما اشتباه میشنید.
-بیشرف پدر سوخته انقد عرق ریخت تو خیکم سیاه مست شدم نفهمیدم چی شد دیگه . چشم باز کردم دیدم لخت خوابیده تو بغلم...
عطیه رسما قهقهه میزد.
-اون پدر سوخته کارش و بلده ...خیلی وقته عاشقت شده بابا. فقط میترسید چون زن داری پا ندی بهش.
صدای ناله نفرینی از دورتر به گوشش رسید.
-تو خیر نمیبینی عطیه به امام حسین . واسه داداشت دوستت و جور کردی؟ واسه داداش زن و بچه دارت...
عطیه صدایش را بالا کشید.
-بچه رو کی زایید...؟ داداش خودت زاییدی نکنه...
صدا نزدیک تر شد.
-داره دوا درمون میکنه بی مادر...
بهزاد عصبی نعره کشید.
-ولم کن حاج خانم سر جدت.
دختره رو به زور کردی به لنگ ما. زنه اون؟ از زن بودن فقط بلده پیاز داغ بگیره ...
عطیه غرغر میکرد
-والا به خدا. هزار دفعه بهش گفتم زن داداش بیا بریم باشگاه ما...یکم به خودت برس. آرایش کن لباس خوب بپوش...
اگه این کارارو نمیکرد که یکی مثل سپیده قاپ داداشم و نمیدزدید.
بسته ی سبزی را روی جاکفشی گذاشت و بی اختیار نگاهی به خودش انداخت.
لباس های قدیمش هیچ کدام به اندازه اش نبود.
وقتی عزم خرید داشت از ناچاری یکی از لباس های مادر شوهرش را پوشیده بود.
-حالا آنقدر نعره بکشید تا بیاد بشنوه مثل مته بره رو اعصاب من...
مادرش ناله کرد.
-چقدرم که تو واست مهمه بی مادر...
-نه نیست. مهم نیست. اصلا به تخمم..نمیخوامش بابا نمیخوامش.
شبا که بغلم میخوابه بوی گه پیاز داغ میزنه زیر بینیم اصلا رغبت نمیکنم دست بهش بزنم.
-داداش طلاقش و بده همین سپیده رو بگیرم واست اصلا.
هم به شکمت میرسه هم به زیر شکمت...
مادرش جیغ کشید
-خفه شو بی حیا ...! از گیس سفید من شرمت نمیشه از داداشت حیا کنه.
-داداشم با دوستم خوابیده مامان. از چیش حیا کنم.
سپیده زنگ زد آمارش و داد. داداش به این بگو میخوای طلاقش بدی ولی...
بهزاد غر میزد.
-ببند دهنت و دیگه. طلاقش بدم واسه چی؟ اون که سرش تو کتاب آشپزی و قرمه و قیمه شه...تو دهنت و باز نکنی از کجا میخواد بفهمه اصلا...
صدا به در نزدیک میشد. میفهمید که بهزاد به در نزدیک شده است .
خم شد و بسته ی سبزی را از روی جاکفشی برداشت. باید وانمود میکرد تازه رسیده است .
باید فرصتی میداشت تا وسایلش را جمع کند و بعد شوهرش را برای همیشه برای دوست خواهر شوهرش بگذارد.
-داداش سپیده پیام داده میگه داداشت قرمز دوست داره یا زرد؟ فک کنم امشب میخواد برات بپوشه...
به جای جواب در با شتاب باز شد و بهزاد با دیدنش پشت در سر جا خشکید.
-سلام عزیزم. تو کی اومدی؟
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
#پارت_رمان👆 | 10 107 |
| 19 | .
- هوی سیندرلا خانم قبل اینکه توالتو بشوری بیا بچهتو جمع کن گند زده به اینجا!
با صدای خانم خانه بند دلش پاره شد.
معلوم نبود باز فرنوش چه دسته گلی به آب داده بود.
دستکشهایش را تند تند از دست در آورد و رفت به پذیرایی...
- بله خانوم؟ چیشده؟
زن گنده گوش یک دختربچه را پیچ میداد.
- بچت دزدی کرده!
فرنوش سریع زباندرازی کرد:
- دروغ میگه مامانییی... من دزدی نکردم.
چند قدم جلو آمد. تمام حواسش پی گوش فرنوش بود که لای انگشتان خانم خانه پیچ میخورد.
- خانوم جان... من که اومدم. خسارتشو از حقوقم کم کنید... گوش بچم کنده شد!
صدای قهقهههای زن که بلند شد، گلی یکدور در خودش شکست و تکهتکه شد.
- شیرینیهایی که دخترت خورده از کل حقوقت بیشتره... چجوری میخوای پولشو بدی سیندرلا؟
قلبش با شنیدن کلمه «سیندرلا» دیگر نزد.
یک زمانی، مردی همین اسم را در گوشش زمزمه میکرد.
ولی نه آنقدر با تحقیر... با ذلت...
هربار که میگفت سیندرلا، یک بوسه روی بدنش میکاشت.
عاقبت آخرینبار سیندرلا گفتنش هم شد تولد فرنوش...
شش سال بود که دیگر سیندرلای کسی نبود!
اما خانم بزرگ این خانه، با این کلمه، آتش به جانش زد.
- صد دفعه به عطیه گفتم از سر میدون خدمتکار نیار! اینم نتیجهش....
حیف... حیف که پسرم بعد از شیش سال داره از کانادا برمیگرده و الاناس که برسه. وگرنه پرتت کرده بودم بیرون!
گوش فرنوش را رها کرد. دخترکش به سمتش پرواز کرد. خدا لعنتش کند... گوش دخترش قرمز شده بود.
- چرا مثل مجسمه وایستادی؟؟ دارم گل لگد میکنم؟ الانه که پسرم از فرودگاه بیاد
- چشم... چشم خانوم الان تمیز میکنم.
پیرزن سن و سالی ازش گذشته بود، ولی با آرایش و جواهرات و هزار جور عمل خودش را زیبا نگه داشته بود...
اما دلش... سیاهِ سیاه بود.
- اگه میخوای اینجا کار کنی... دیگه نباید چشمم به چشم بچت بیوفته. شنیدی؟
گلی با تعجب گفت:
- آخه... بچهست... من..
- همین که گفتم. یا بچه تو نبینم یا از دستمزد خبری نیست.
حتی فرصت جواب نداد. راهش را گرفت و از پلههای قصرمانند خانهشان بالا رفت.
زیر لب برای خودش و پسر از راه نرسیدهاش نقشه میکشید.
- دورت بگردم من... امشب گفتم دخترخالهتم بیاد... بالاخره میفرستمت خونه بخت.
گلی به حرفهایی که پیرزن میزد توجه نکرد. غم این را داشت که فرنوش را کجا مخفی کند.
- مامانی... من دزدی نکردم. من فقط رفتم توی آشپزخونه آب بخورم. شیرینیا از قبل اینجوری بود.
- میدونم خوشگل مامان... تو دزد نیستی...
ولی باید برای چند ساعت یه جایی قایم شی تا خودم بیام پیدات کنم. باشه؟
- کجا قایم شم؟
تن گلی از استرس میلرزید. خانم بزرگ به همه جا سرک میکشید، الا یک جا! اتاق پسرش!
آنجا فقط دو کلید داشت. یکی که دست گلی بود برای نظافت... و آن یکی دست صاحبش!
مردی که هنوز از خارج برنگشته بود.
فرنوش را برای چند ساعت آنجا میگذاشت و بعد میرفت دنبالش...
***
خانه ساکتِ ساکت بود.
بماند که او بیخبر از در پشتی آمده بود.
شک نداشت مادر و خواهرانش الان در فرودگاه انتظارش را میکشند، ولی او دزدکی آمده بود به خانه.
حوصله بریز و بپاش و جشن نداشت.
بیخبر میآمد، اعصابش راحتتر بود.
کلید انداخت روی در اتاقش و در را باز کرد. اما در همان چارچوب در، پایش خشک شد.
یک دختربچه روی تختش خوابیده بود.
پدر و مادرش سر پیری بچهدار شده بودند و او خبر نداشت؟
دست کشید روی موهای دختربچه... شبیهش بود.
- آهای... کوچولو؟ بیداری؟
دخترک درجا از خواب پرید.
- وای آقا... ببخشید... ببخشید... تروخدا بخاطر من مامانمو از سرکار بیرون نندازید.
تازه دوهزاریاش افتاد. دخترک لباسهای کهنه و پینه بسته تنش بود.
- تو دختر خدمتکاری؟
فرنوش سر تکان داد.
- مامانت کجاست؟
- داشت دسشویی میشست.
دخترک را بغلش کرد و راه افتاد به پذیرایی درندشت خانه.
اینجا سه تا توالت داشت.
- اسم مامانت چیه کوچولو؟
دخترک با خنده گفت:
- اون خانوم بداخلاقه بهش میگه سیندرلا.
قلبش توی سینه لرزید. ولی به روی خودش نیاورد.
بلند صدا زد:
- خانوم سیندرلا؟
لحظهای بعد... زنی دستکش به دست از توالت بیرون زد، اما نگاه جفتشان درهم قفل شد.
عطا... بعد از شش سال... زنی را میدید که جانش بود.
سیندرلای خودش را...
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
#پارت_رمان👆👆👆👆 | 8 360 |
| 20 | .
با این لباسای کهنه میخوای بیای سر سفرهی سال تحویل؟ این همه مهمون اومده...
خجالت میکشید بگوید بهزاد پول نداده تا خرید کند. دستی به لباسش کشید.
-سر بهزاد شلوغ بود نتونست باهام بیاد خرید. همین خوبه . زیاد نپوشیدم.
بهاره تند و تند چشمانش را ریمل میکشید
-خب خودت میرفتی. میومدی باهم میرفتیم. این لباسه کهنه ست. بچه ها واست دست میگیرن.
صدای شادی و خنده از بیرون اتاق می آمد. قرار بود سال تحویل را بروند ویلای عطا... آنقدر پولدار بود که همه را تا سه روز مهمان کرده بود. بهاره که بیرون رفت معطلش نکرد . درون اتاق میماند با دیدن لباس ها گریه اش میگرفت.
-بچه ها بدویید ۵ تا ۵ تا مهربون بشینید تو ماشینا...
هرکس به سمتی میدوید. با چشمش به دنبال بهزاد میگشت. شاید اگر لباسش را میدید سر راه میتوانستند یک مرکز خرید پیدا کنند.
-ببخشید بهزاد کجاست؟
سوالش را آرام پرسید اما همه را سر جا متوقف کرد. صورت ها همه در هم فرو رفت. زن امل بهزاد با این چادر چاقچورش را در پارتی سال نو میخواستند کجای دلشان بگذارند.
-مگه توام میای گلی جون؟
سوال را بنفشه میپرسید. یکی از دوستان قدیمی اکیپ بود. سعی کرد بخندد اما لبخندش کج و کوله بود.
-نیام بنفشه جون. خب شوهرم هم میاد. منم با شوهرم...
روناک گوشی اش را چک میکرد.
-شوهرت رفت طفلکی...از خونه باند برد واسه ویلای عطا شب بزن برقصه. پارتی یعنی. پارتی میدونی چیه گلی جون؟
سر جا یخ زد. شوهرش او را جا گذاشته بود.
بهاره دختر ها را به سمت حیاط هدایت کرد. هیچ کس از آمدن گلی راضی نبود. حتما میخواست همین چادر کهنه را در پارتی به خودش بپیچد و کوفتشان کند.
-بچه ها برید سوار شید دیر شد. الان بهزاد سگ میشه...
یک قدم جلو رفت.
-بهار من...من باهاتون...
بهاره وسایلش را یکی یکی از روی میز برداشت.
- میگم گلی جونم حتما داداشمم راضی نبوده تو بیای که نبردتت من میترسم ببرمت بیفته به جونم سر سال تحویل...
اشکش بی اختیار چکید.
-چرا نیام؟
بهاره دنبال جواب از سر بازکنی میگشت.
-داداشم غیرتیه حتما دوست نداره زنش بیاد پارتی...تو بمون خونه قربونت برم من میرم داداشم و راضی میکنم هفته ی دوم توام بیای شمال ...خوبه دیگه مسافرت که بهتره...
کسی از حیاط جیغ جیغ کرد.
-بهار بدو...سال تحویل میمونیم تو ماشین ها....!
بهاره گونه اش را بوسید.
-قربونت بشم. یه سفره سال تحویل واسه خودت ردیف کن بشین قرآن بخون تو که دوست داری. مارم دعا کن اصلا.
گفت و دوان دوان بیرون رفت و دخترک لرزان را داخل خانه جا گذاشت. اشکریزان پشت پنجره رفت. ماشین ها یکی یکی بیرون رفتند. در حیاط که بسته شد نگاهش به ماهی قرمزش افتاد. دو سال میشد که درون این تنگ کنار پنجره همدمش بود و حالا چند ساعت مانده به سال تحویل مرده بود.
-امسال عید نموندی بی معرفت؟
خودش را به اتاقش رساند. تولد بهزاد فردا بود. تمام پس اندازش را داده بود تا برایش آن پلیور گران قیمت را بخرد آن وقت خودش به خاطر کهنگی لباس هایش لایق جشنشان نبود.
پیراهن را بغل گرفت.
-قسم میخورم سال دیگه تو تنهایی بکشی ...
**
-وای داداش خیلی خوش گذشت. سه روزه داریم میرقصیم.
بهزاد هنوز مست بود. نگاهی به چراغ های خاموش خانه انداخت. آن دخترک ورپریده توی ویلا پا نداده بود و حالا کمرش داشت میترکید. بالاخره زنش به درد خالی کردن کمرش که میخورد.
-گلی کجاست؟
بهاره کفش های پاشنه دارش را بغل گرفته بود.
-خوابه حتما...میگم داداش گناه داره شمال ببریمش حتما...
آمپرش چسبیده بود. الان کره ی ماه هم دخترک را میبرد. آنقدر مظلوم و توسری خور بود که این سه روز تنهایی را با اولین لمس فراموش میکرد.
-حالا چیزی تو دهنش ننداز تا ببینم چی میشه.
گفت و در خانه را باز کرد.
-گلی خانوم...بدو بیا عیدت مبارک ...
خانه در تاریکی مطلق بود. بلند تر صدا زد
-نمیای استقبال شوهرت پدر سوخته؟ قهری؟ عزیزم تو خودت دوست نداری پارتی مارتی ..تو عشق مسجد و امام زاده ای...سیزده بدر میبرمت امام زاده صالح زیارت کنی جیگرت حال بیاد..
بهاره خنده کنان رفت و چراغ ها را روشن کرد. حالا نگاه خواهر و برادر به میز بود. به کیک آب شده و بسته ی کادوپیچ و کاغذ کنارش...
بهزاد خودش را به کاغذ رساند. دست خط گلی بود.
-تولدت مبارک نامرد...برای همیشه خدانگهدار...!
پارت بعدیش اینجاست😭👇
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
https://t.me/+QJnq1zZtWWYwNTA8
#پارت_رمان👆 | 9 567 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
