cookie

ما از کوکی‌ها برای بهبود تجربه مرور شما استفاده می‌کنیم. با کلیک کردن بر روی «پذیرش همه»، شما با استفاده از کوکی‌ها موافقت می‌کنید.

avatar

✍ فرهیختگان EDUCATED

کانال و گروه فرهیختگان بدون خرافات ، مجموعه ای از برجسته ترین های تلگرام، متن های معنوی و نقد اجتماعی ، انگیزشی آموزنده ؛ شعر و موزیک و کلیپ، - با آرزوی پیروزی نور بر تاریکی گروهمون https://t.me/+Air7XCde_QE4YTRk

نمایش بیشتر
پست‌های تبلیغاتی
540
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1130 روز

در حال بارگیری داده...

معدل نمو المشتركين

در حال بارگیری داده...

#صادق_هدایت از سیزده دردِ مشترکِ ایرانیان چنین می‌نویسد: ۱. اکثر ما ایرانی‌ها تخیل را به تفکر ترجیح می‌دهیم. ۲.  منافعِ شخصی را به منافعِ ملی ترجیح می‌دهیم. ۳. با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم. ۴. به بدبینی بیش از خوش‌بینی تمایل داریم. ۵. نواقص را می‌بینیم؛ اما در رفعِ آن‌ها اقدام نمی‌کنیم. ۶. در هر کاری اظهار فضل می‌کنیم و از گفتنِ " نمی‌دانم" شرم داریم. ۷. کلمه "من" را بیش از "ما" به‌کار می‌بریم. ۸.مهارت را به دانش ترجیح می‌دهیم. ۹. بیشتر در گذشته به‌سر می‌بریم ۱۰. از دوراندیشی و برنامه‌ریزی عاجزیم ۱۱. عقب‌افتادگی‌مان را به گردنِ دیگران و توطئه دشمن می‌اندازیم. ۱۲. دائماً دیگران را نصیحت می‌کنیم اما خودمان عمل نمی‌کنیم. ۱۳. همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه آخر می‌گیریم
نمایش همه...
05:36
Video unavailableShow in Telegram
نکات روانشناسی وجامعه شناسی قابل تعمق ✍فرهیختگانEDUCATED https://t.me/JAMEE_FARHIKHTEGAN
نمایش همه...
پستی که چند وقت یکبار باید تکرار شود تا خفتگان فکری رو از بیهوشی هشیارشان کرد حماقت بشر انتها ندارد! "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می‌رود و صبح روز بعد یکی از برده‌های مصر که گوش‌ها و بینی‌اش به نشانه‌ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می‌بیند. در ابتدا می‌ترسد. اما وقتی به بی‌آزار بودن آن برده پی می‌برد، با او هم‌کلام می‌شود. برده از سینوهه خواهش می‌کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه باسواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم نوشته‌اند را برای او بخواند. سینوهه از برده سوال می‌کند که چرا می‌خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ برده می‌گوید: سال‌ها قبل، من انسان خوشبخت و آزادی بودم. همسر زیبا و دختر جوانی داشتم. مزرعه‌ی پر برکت اما کوچک من در کنار زمین‌های بیکران یکی از اشراف بود. روزی صاحب این قبر با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین‌های مرا به نام خودش ثبت کرد، مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش‌ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، همسر و دخترم را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم. اکنون از کار معدن رها شده‌ام و شنیده‌ام آن شخص مرده است. برای همین آمده‌ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته‌اند. سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می‌رود و قبرنوشته‌ی آن مرد را اینگونه می‌خواند: "او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی‌اش به مستمندان کمک می‌کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت. او زمین‌های خود را به فقرا می‌بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می‌نمود، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می‌کرد. او اکنون نزد خدای بزرگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است..." در این هنگام، برده شروع به گریه می‌کند و می‌گوید: "آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی‌دانستم؟ درود خدایان بر او باد... ای خدای بزرگ! ای آمون! مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش..." سینوهه با تعجب از برده می‌پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می‌کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟ برده می گوید: "وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته‌اند، من حقیر چگونه می‌توانم خلاف این را بگویم؟" سینوهه بعدها در یادداشت‌هایش وقتی به این داستان اشاره می‌کند، می‌نویسد: "آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد و در هر دوره می‌توان از نادانی و خرافه‌پرستی مردم استفاده کرد" از کتاب «سینوهه پزشک مخصوص فرعون» اثر «میکا والتاری» #تیکه_کتاب
نمایش همه...
02:59
Video unavailableShow in Telegram
سینوهه
نمایش همه...
راننده "عثمان محمد پرست" نوازنده بزرگ خراسان است، و آن جوان هم " مجتبی کاشانی"  شاعر و متفکر و مدرسه ساز بزرگ سالهای بعد! در همان خواف بود که  پیوند میان "عثمان و مجتبی" شکل گرفته و هر روز مستحکم تر می‌شد. این دو با هم، و در کنار یار دیگرشان، پدر عکاسی نوین و سلطان عکاسی طبیعت ایران، زنده یاد  "نیکول فریدنی" بنیادی را بنا نهادند که بعدها به "جامعه یاوری فرهنگی" معروف شد. کارش ابتدا دادن خدمات درمانی و بعداً مدرسه سازی بود برای مناطق بسیار محروم جنوب خراسان، کاری که همچنان ادامه دارد. "جامعه یاوری فرهنگی" در زمان حیات کاشانی بیش از ۲۰۰ مجتمع آموزشی ساخته است که در سال ۱۳۹۵ تعداد این مجتمع‌ها به ۸۵۰ مورد رسید. در قسمتی از وصیت‌نامه کاشانی آمده: «من کاری نتوانستم برای مردم انجام دهم، حاصل عمر من برای ملتم و کشورم ۲۰۰ مجتمع آموزشی است که با پول مردم و دوستانم در انجمن یاوری ساختم و شش کتاب شعر که برای مردم و به عشق آنها سروده‌ام و ..." به واقع بازده این واحد فرهنگی حاصل کار  سه بزرگ:  مجتی کاشان شیعه، عثمان محمد پرست سنی، و نیکول ارمنی بود! -
نمایش همه...
چای وگپ ( وآن سالها): *یک خاطره* زمانی به پای اتوبوس رسیده بود که همه صندلیها پر شده بودند و اصرار  داشت که سوار شود. "دالون‌دار" موافق نبود اما راننده که عمامه‌ای به سبک خراسانیان اصیل بر سرداشت، وقتی اصرار جوان را دید، چهارپایه چوبی کنارش ر ا نشان داد و گفت: " بیا، بیا بالا، بشین ور دست خودم".  جوان لبخند زنان بر روی چهارپایه جلوس کرد. "دالون‌دار"  همانجا کرایه‌اش را گرفت و پس از حساب و کتاب با راننده، اجازه حرکت اتوبوس را صادر نمود. اتوبوس به‌راه افتاد. مقصد نهائی "خواف "  است!!! هنوز به "شریف آباد" نرسیده‌اند که راننده با تعجب می‌پرسد، خوب، جوان، میخواهی بروی "خواف"  چکار کنی؟ کسی را اونجا می‌شناسی؟ کار واجبی داری که این‌همه اصرار داشتی سوار شی؟ جوانک می‌گوید: "نه"! راننده بیشتر متعحب می‌شود و می‌پرسد: "پس میخواهی بروی خواف چکار کنی"؟ اونجا که چیزی برای دیدن ندارد، وسط کویر است! جوانک می‌گوید: هیچی، میخواهم بروم آنجا را ببینم، فقط همین. راننده می‌پرسد، و جوان خیلی راحت جواب می‌دهد. این جواب راننده را به فکر وا می‌دارد و دیگر هیچ نمی‌گوید. از گرمسار که رد می‌شوند، آسفالت هم تمام می‌شود و وارد می‌شوند به خاکی. یک تانکر نفتکش "لیلاند" سبز رنگ " شرکت ملی نفت"، افتاده بود جلوی آنها. زنجیر برق گیرش هم روی زمین کشیده می‌شد و گرد و خاک فراوانی هم بپا کرده بود، به‌طوری‌که با توجه به باریک بودن جاده، امکان سبقت را از اتوبوس گرفته بود. گرد وخاک داخل اتوبوس را پر کرده بود و همه پنجره‌ها بستند. راننده اتوبوس بالاخره تسلیم می‌شود و جلوی یک قهوه‌خانه بعد از "ده نمک" متوقف می‌شود تا هم گلوئی تازه کنند و هم از شر "تانکر " خلاص شوند. راننده دست جوان را هم می‌گیرد و با خود به روی صندلی‌های جلوی قهوه خانه میبرد. چای اول را که سر می‌کشند، جوان بحرف در می‌آید و شعری را زمزمه می‌کند! گوشهای راننده تیز می‌شود! شعر زبان حال راننده و مسافران است و این جاده‌های خراب و خاکی! با این مضمون که "چرا با اینهمه ثروت باید جاده‌های ما اینچنین باشد و وضع مردمانمان اینگونه" ... راننده تعجب می‌کند، آنچه این جوان می‌خواند، نه شعراست و نه محاوره معمولی. در عین اینکه قاقیه ندارد ولی فکر می‌کنی شعری را برایت دارند می‌خوانند! سر و ته دارد و گوش نواز است! می‌پرسد اینها را کجا خواندی؟  و جوان می‌گوید از جائی نخواندم، خودم سروده‌ام. "یعنی این‌ها شعر  بود"؟ راننده می‌پرسد. و جوان جواب می‌دهد، بله، به اینها می‌گویند،  "شعرنو"! "چی؟ شعر نو؟. قشنگه، نشنیده بودم" راننده می‌گوید. و جوان شروع می‌کند به بیان تاریخچه شعر نو و بینانگذارنش و راننده "چهارگوشی"  گوش می‌دهد. خیلی از جوانک خوشش آمده و از اینکه سوارش کرده خیلی خوشحال است. دیگر کار کشید به دل و قلوه دادن راننده و مسافر به‌طوری‌که نفهمیدند کی رسیدند به نزدیکی‌های "خواف"! "خوب ببینم، کجا میخواهی بمانی توی خواف"؟  می‌دانی اینجا مسافرخانه‌ای، چیزی ندارد". راننده می‌پرسد. "نمی‌دانم. بالاخره یک جائی پیدا می‌شود. خدا بزرگ است". جوانک جواب می‌دهد. و راننده می‌گوید: " باید بیایی خانه خودمان. بد نمی‌گذرد." و چی از این بهتر؟ دو- سه تا چائی که  می‌نوشند، همینطور که دارند حرف می‌زنند، راننده  از خستگی بخواب فرو می‌رود و جوانک هم از خدا خواسته، پشتی پشتش را می‌خواباند روی زمین، سرش را می‌گذارد روی پشتی و او هم به خوابی خوش فرو می‌رود. زمانی بیدار می‌شوند که ساعت از ۹ شب گذشته و اهل خانه دارند سور و سات شام را آماده می‌کنند. "کوکوی سبزی" خیلی خوشمزه است و با نان محلی و سبزی خوردن، از هر غذائی بیشتر مزه می‌دهد. حالا شده‌اند سیر و  پر و قبراق و سرحال. راننده نگاهی به پستوی خانه می‌کند و با سر اشاره‌ای به بچه‌ها. آنها خودشان می‌فهمند که مقصود چیست. به درون پستو می‌روند و اندکی بعد با یک بسته دراز، پیچیده در یک پارچه قلمکاری شده باز می‌گردند. بسته را می‌گذارند جلوی راننده. راننده به آرامی و با احترام بسته را باز می‌کند. حالا نوبت جوان است که متعجب شود؟ بله، داخل بسته یک "دو تار" است. "دو تاری که در خراسان مرسوم است"! سکوت بر قرار است. راننده دست چپش را می‌برد بسوی کوک "دو تار" و با ناخن‌های دست راست بر سیم‌ها زخمه‌ای چند می‌زند و  پس از سه - چهار بار بالاخره مطمئن میشود که ساز کوک است. می‌نوازد و می‌نوازد و سپس می‌خواند ... " نوائی، نوائی، نوائی، نوائی،  همه با وفایند تو گل بی وفایی. الهی برافتد نشان جدایی، ...و تا آخر. تازه اینجاست که جوان از بهت بیرون می‌آید و بی‌اختیار دست می‌اندازد به گردن راننده و او را می‌بوسد.
نمایش همه...
آدمها را تشویق کنید بگذارید جوانه بزنند و‌رشد کنند به آدمها انگیزه ی خوب شدن بدهید مهربان باشید دست از تلخ بودن بردارید علت حال خوب آدمها باشید وقتی به شما پناه می آورند. 🌹🍃
نمایش همه...
1
راننده "عثمان محمد پرست" نوازنده بزرگ خراسان است، و آن جوان هم " مجتبی کاشانی"  شاعر و متفکر و مدرسه ساز بزرگ سالهای بعد! در همان خواف بود که  پیوند میان "عثمان و مجتبی" شکل گرفته و هر روز مستحکم تر می‌شد. این دو با هم، و در کنار یار دیگرشان، پدر عکاسی نوین و سلطان عکاسی طبیعت ایران، زنده یاد  "نیکول فریدنی" بنیادی را بنا نهادند که بعدها به "جامعه یاوری فرهنگی" معروف شد. کارش ابتدا دادن خدمات درمانی و بعداً مدرسه سازی بود برای مناطق بسیار محروم جنوب خراسان، کاری که همچنان ادامه دارد. "جامعه یاوری فرهنگی" در زمان حیات کاشانی بیش از ۲۰۰ مجتمع آموزشی ساخته است که در سال ۱۳۹۵ تعداد این مجتمع‌ها به ۸۵۰ مورد رسید. در قسمتی از وصیت‌نامه کاشانی آمده: «من کاری نتوانستم برای مردم انجام دهم، حاصل عمر من برای ملتم و کشورم ۲۰۰ مجتمع آموزشی است که با پول مردم و دوستانم در انجمن یاوری ساختم و شش کتاب شعر که برای مردم و به عشق آنها سروده‌ام و ..." به واقع بازده این واحد فرهنگی حاصل کار  سه بزرگ:  مجتی کاشان شیعه، عثمان محمد پرست سنی، و نیکول ارمنی بود! -
نمایش همه...
00:54
Video unavailableShow in Telegram
@book44_book44 🔸بهرام بیضایی از شاهنامه فردوسی و آموزه‌هایش می‌گوید. چو بستر ز خاك است و بالین ز خشت درختی چرا باید امروز كشت ؟ كه هرچند روز از بَرَش بگذرد بُنَش خون خورد، كینه بار آورد فردوسی #روز_بزرگداشت_فردوسی « برگرفته از  اینستاگرام: مجله تئاتر»
نمایش همه...
مَن زانِ خُودَم، چُنان که هَستَم هَستَم خیام
نمایش همه...