ar
Feedback
حوالی نیل

حوالی نیل

قناة بسيطة

۵ پارت در هفته هر روز به غیر از سه‌شنبه و جمعه به قلم زینب ارتباط با ادمین @hanaii70 کپی حتی با ذکر نام حرام و پیگرد قانونی دارد https://t.me/+0M8SDd1IzRZiZGE8

إظهار المزيد
15 469
المشتركون
-4624 ساعات
-3047 أيام
-26330 أيام

جاري تحميل البيانات...

القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+1
في 0 قنوات
مايو '26
+91
في 4 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+3 965
في 205 قنوات
Get PRO
يناير '26
+98
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+2 700
في 250 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+3 290
في 296 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+4 205
في 302 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+2 027
في 216 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+3 293
في 259 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+2 574
في 233 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+3 443
في 208 قنوات
Get PRO
مايو '25
+3 061
في 210 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
03 يونيو+1
02 يونيو0
01 يونيو0
منشورات القناة
از روی تن لرزونم کنار رفت و فورا بین بازوهاش حبسم کرد - چشماتو باز کن عمرم... نترس... تموم شد همه چی، نگام کن ببینم چشای خوشگلتو گیانم!! با بغض چشمامو باز کردم: + بلوچ...اخخ...درد دارم آروم کنار گوشم گفت: - دیگه تموم شد.. نلرز عمرِ بلوچ با این ناز کردنت پدرم و در اوردی گنجشک خانوم🥺🔥❌ https://t.me/+pA5S6D7__oQ4ZDJk

2
❌وقتی ریاست کارخونه بهم رسید عمم رو از خونه انداختم بیرون.... شریکی توی اموالم نمی خواستم ولی نتونستم از شر دختر عموم خلاص بشم. اون شیرین و تحریک کننده بود و من اون رو زیر خودم میخواستم . من اون رو بزرگ کرده بودم و اون باید شاهزاده ی عمارت می موند... https://t.me/+XzNtoD_er8wwZWRk #دارای_صحنه_بزرگسال
612
3
- آروم بخواب بذار آرومت کنم دردت به جونم... با خجالت دراز کشیدم و چشم بستم. دستش آروم کش شلوارمو پایین کشید و تاپ بی در و پیکرمو بالا زد. دست روغن‌زده‌ی داغش رو شکمم گذاشت و شروع به ماساژ کرد. لب به دندون گرفتم سر برگردوندم. لحظه‌ای دستش متوقف شد و صدای بمش رو لاله گوشم نشست: - اینجوری سرخ میشی و لب می‌گزی دلم می‌خواد قورتت بدم... اون موقع پریود بودنت مانعم نمیشه‌ها! آروم چشم باز کردم ولی بی‌اختیار باز لبمو بین دندونم گرفتم که اینبار، انگشتشو روی لبم گذاشت و از بین دندونام بیرونش کشید... - اگر قراره این لبات دندون بخوره خودم هستم عشقم... تو یه حرکت لبمو شکار کرد و دست دیگه‌شو بالاتر آورد و به سینه‌م رسوند... هم‌زمان با حرکت دستش رو شکمم، لبامو رها کرد و سر خم کرد و با حرکت بعدیش، به گردنش چنگ زدم و... https://t.me/+e7GgAdlUlVZlMWU8
931
4
پسری خشن و سختی کشیده که خیابون های جنوب تهران درندگی یادش داده🔥 فرهاد ملکان،اشراف زاده ای لر تبار‌.🔥 سر عشق و علاقه‌اش به دختری قید کل خانواده‌اش میزنه... با رفیق،دختر عموی عاشقش ازدواج می کنه سالها سال از خانواده طرد میشه توی خیابون های جنوب تهران جون می کنه تا سر پا بمونه... سرانجام یک روز میان بدبختی های تموم نشده‌اش زنش درحال خیانت می‌بینه و امان از روزی که سرشکسته برمیگرده پیش خانواده‌اش دختر عموی عاشقش ازش دلبری می‌کنه اونم به سبک انتقام🌝 https://t.me/+1SjU3zLpopUyODRk
1 516
5
_ لااله‌الا‌الله... با این یه وجب پارچه که تنت کردی چرا اینجوری خم شدی؟📿 بیشتر خم می‌شود. - دارم‌ دنبال یه تای گوشوارم می‌گردم... همونی که شما سر عقد دادید. حاجی تسبیح در دستش خشک شد. - لازم نکرده اونجوری خم بشی... نمی‌تواند چشم از ران سفید دخترک بردارد و می‌نالد - کدوم خری گفت همه چیز صوریه... خدا لعنتش کنه 😈😂 https://t.me/+ewDlII3Y5oM3NmFk من مردم از خنده... دختره بصورت صوری با پدرِ دوست‌پسرِ خواهرش🤭 عقد می‌کنه و حالا جوری هرروز از حاجی دل می‌بره که....🫠❤️‍🔥
216
6
-دیشب صدای تلق و تولوق تختتون می اومد پدر جان، این بچه ضعیفه آراااامشتو حفظ کن! عسل با خجالت سر پایین انداخت که میرسعید چپ چپ به پسر بی حیایش نگاه کرد! -حالا درسته چند سال از زن به دور بودی ولی قرار نیست همشو یه جا خالی کنی که پدر من، من آمادگی داداشی شدن ندارم! -توله سگ ببند دهنتو زنم آب شد! خم شد و پس گردنی ای نثارش کرد! -از امشب تا وقتی اینجایی زنونه مردونه می کنیم سبحان خان، زنا پیش هم می خوابن من و تو هم پیش هم! سبحان وارفته و با حسرت به نامزدش خیره شد که...😂❌ https://t.me/+ewDlII3Y5oM3NmFk این رمان کر کر خنده اس!!! پدر و پسر باجناق شدن واسه هر چیزی کلکل می‌کنن حتی رابطه‌شون🙈🔥😂😂
362
7
میرسعید ستار... صاحب حجره پارچه فروشی تو بازار بزاز‌ها یه پدر مجرده که از دست شیطنت‌های پسرش سبحان یک لحظه هم آرامش نداره😂😂😅 یه پدر مجرد و غیرتی که بیست ساله زن نداشته و حالا با اصرار پسرش با هم‌کلاسیش ازدواج می‌کنه دختری که از سبحان می‌خواد کمکش کنه و سبحان‌خان شرط میذاره تا باباشو اغفال کنه🤭🤣 باباشم که بعد از سبحان هیچ‌وقت ازدواج نکرده بود و الان با عسل چشم همخونه شده اونم چه همخونه شدنی، عسل با کاراش و مراقبتاش دل سعید رو می‌بره و کاری می کنه که...🔥🔞🫦💦🥺 پارت بعدیش قراره تو خونه مادرش🤭 بالاخره تهش سبحان‌خان بانمک قصه بعد از کلی تلاش آبجی‌دار میشه🤭😅🤣 https://t.me/+ewDlII3Y5oM3NmFk
401
8
اینجا یه حاجی بازاری داریم که پیر نیست ولی از بس آقااااست که ریش سفید یه راسته بازاره😎🤩 میرسعید ستار بخاطر پسرش بیست ساله که زن نگرفته و هیچ دختری به چشمش نیومده جز عسل خانوم. عسلی که ۱۴ سال از خودش کوچیکتره و کلی ناز داره و الانم که باردار شده جوری دل حاجیمون رو داره میبره که حاجی فقط دلش زنشو می‌خواد😍🥹😭 https://t.me/+ewDlII3Y5oM3NmFk رمان زناشویی خانوادگی سنتی فول طنز😍🤤
648
9
-این خورشیدگرفتگیه نه ماه‌گرفتگی! خنده‌ی مستانه‌ای کرد و ملافه رو بیشتر روی سینه‌هاش کشید که ناراضی ملافه رو عقب کشیدم و غر زدم: -بذار ببینم این نشون خوشگلو! -کوورش! وقتی اینطور با ناز صدام می‌زد و سرخ‌ می‌شد، گذشتن ازش ناممکن بود که دوباره روش خیمه زدم و زمزمه کردم: -نظرم بزای استراحت عوض شد! میریم برای راند بعدی و گذاشتن یه خورشیدگرفتگی دیگه با دهن من روی سینه‌ی چپ!😈❤️‍🔥 https://t.me/+e7GgAdlUlVZlMWU8
1 783
10
_ لااله‌الا‌الله... با این یه وجب پارچه که تنت کردی چرا اینجوری خم شدی؟📿 بیشتر خم می‌شود. - دارم‌ دنبال یه تای گوشوارم می‌گردم... همونی که شما سر عقد دادید. حاجی تسبیح در دستش خشک شد. - لازم نکرده اونجوری خم بشی... نمی‌تواند چشم از ران سفید دخترک بردارد و می‌نالد - کدوم خری گفت همه چیز صوریه... خدا لعنتش کنه 😈😂 https://t.me/+ewDlII3Y5oM3NmFk من مردم از خنده... دختره بصورت صوری با پدرِ دوست‌پسرِ خواهرش🤭 عقد می‌کنه و حالا جوری هرروز از حاجی دل می‌بره که....🫠❤️‍🔥
1 627
11
- موهاتو که این‌شکلی می‌بندی خوشگل‌تر می‌شی. ساغر تکان نامحسوس و کرشمه‌واری به سرش داد: - خوشت میاد؟! یک بر لب دادمهر محو کشیده‌شد، با لذت و درگلو جوابش را داد: - اهوممم… دختر نزدیک‌تر شد: - همین؟ فقط خوشت میاد؟ پسرک این‌بار خندید: - ببخشید نمی‌تونم وسط شرکت مامانت کنم! https://t.me/+e7GgAdlUlVZlMWU8 ساغر منشی شرکتِ بابای دادمهره، اما فقط منشی نیست! دادمهر استاد دانشگاهش هم هست، آقای دکتر و خانمِ دانشجوی تخصصی که با مامان‌بزرگش زندگی می‌کنه😌🔥🙏🏻
1 503
12
دخترکوچولویی که با قیمش رابطه پنهونی داره و مجبوره هرشب اونو راضی کنه تا .. _بهم دست نزن امیر ارسلان نامحرمیم، صیغه تموم شده ❌ _گور باباش بازم صیغه می کنم فقط بگو قبلتو باشه دختر کوچولوم؟ _نه ...ولم کن نمیخوام دست از سرم بردار ،دیگه نمیخوام معشوقه یه مرد متاهل باشم ،از زندگیتون میرم واسه همیشه! رگ گردنش که زد بیرون و صورتش از عصبانیت قرمز شد فاتحه خودم رو خوندم .. _یه جوری تخم دوزرده بکارم توی دلت که تا آخر عمرت خونه نشین همین عمارت باشی ! و بدون هیچ رحمی محکم خودش رو بهم کوبید و...🔥💦 https://t.me/+XzNtoD_er8wwZWRk نفس دختری زیبا که دل به قیم خودش بسته با وجود اینکه می دونه زن داره و هر شب...🔞
2 317
13
- نفس نفس زنت از چیه توله سگ؟ با بغض زمزمه کردم. - چی ریخته بودی تو غذا البرز؟ کمرم و گرفت. - نکنه هوس کردی؟ - لعنت بهت چیکار کردی تو؟ یکی از دستاش توی شلوارم رفت و با دست دیگه‌اش صورتم و نزدیک خودش کرد. - اجازه نمیدم سهم کس دیگه ای بشی دخترعمو! با حرکت کردن دستش طاقت نیاوردم و...❌🥹🔥 https://t.me/+n6NMrUllX_Q4Mjhk پسر عموش که خونه‌ی اونا می‌مونه، کاری می‌کنه دختره داغ کنه و...🥲🔞
407
14
به در اتاق چسبیدم و زیرلب التماس کردم -داداش بخدا من کاری نکردم،هرچی میگن درو... دستشو توی صورتم کوبید که یهو صدای شایان بلند شد -خواهرت و یکی دوشب بردم خونم و الانم برگردونمش که بگم میخوام برا همیشه ببرمش کیان سمتش حمله کرد ولی شایان دستاشو گرفت و با آرامش گفت -خواهرت دیگه دختر نیست و زنای دست‌خورده تو این محل و هیچکس نمیخواد❌❗️ کیان و هل داد عقب و مچ دستمو گرفت -پس یا من میبرمش یا تا آخر عمرش باید تنها بمونه انگ دختر هرزه روش بمونه😱🥲 https://t.me/+hxbI06zsRDRlNWVk هیجانی و معمایی🔥❗️
407
15
_ لااله‌الا‌الله... با این یه وجب پارچه که تنت کردی چرا اینجوری خم شدی؟📿 بیشتر خم می‌شود. - دارم‌ دنبال یه تای گوشوارم می‌گردم... همونی که شما سر عقد دادید. حاجی تسبیح در دستش خشک شد. - لازم نکرده اونجوری خم بشی... نمی‌تواند چشم از ران سفید دخترک بردارد و می‌نالد - کدوم خری گفت همه چیز صوریه... خدا لعنتش کنه 😈😂 https://t.me/+ewDlII3Y5oM3NmFk من مردم از خنده... دختره بصورت صوری با پدرِ دوست‌پسرِ خواهرش🤭 عقد می‌کنه و حالا جوری هرروز از حاجی دل می‌بره که....🫠❤️‍🔥
1 844
16
_بابایی خاله چمدونشو بلداشت لفت قاشق دست میراث خشک می‌شود و نفس بریده میپرسد: _ی...یعنی چی که رفت دخترم؟ مطمعنی؟ برفین کوچولو کله‌ی ریزش را تکان داده و بلافاصله چیزی که دیده را تعریف میکند: _صب وقتی شما با لگد زدی توی شکمش...خاله از پاهاش خون اومد بابا... کمرشو واسم اسبی کلد و آلوم با چمدونش لفت بابا. میراث بی مکث به سمت اتاقشان میدود و کمد را خالی و نامه ای روی تخت تک نفره‌ی دخترک میبیند: _الان دیگه آزادی... بچمون مرد ! مدت صیغه رو ببخش و خودتو خلاص کن نفس میراث بند می آید و او چه کرده بود؟ https://t.me/+qujZQJ1DPi0yODQ0
426
17
میراث یکتا یه لاشی تمام عیاره❗️ حرمسرایی که اون راه انداخته رو خودِ سلطان سلیمان نداشت.🤣🤣 هر شبش با دخترای سانتالی مانتالی رنگ و وارنگ میگذره. اما یه شب که هوس لهو و لعب به سرش میزنه ، یه دختر ریز میزه ی چشم طوسی میاد توی تختش. اما امان از فرداهای اون شب داغ و پر لذت که پسر حاجی دیگه نمیتونه چشم‌های طوسی دختر قصمون رو فراموش کنه و تهِ تهِ خوش‌ شانسی جناب میراث خان هست که دو ماه بعد دختره با جواب مثبت آزمایش بارداری لرزون و بغض کرده جلوی در خونه‌ی میراثه😎😋😈 https://t.me/+qujZQJ1DPi0yODQ0
480
18
-هی گنده بک کل تختو گرفتی برو کنار میخوام بخوابم! بازوهاشو زیر سرش گذاشت که عضله هاش تو چشم زدن -پایین بخوابم دوتایی رو این تخت کوچیک جا نمیشیم! پامو رو زمین کوبیدم -میشیم اگه تو مثل آدم بخوابی، چخبره لنگاتو وا کردی انگار می خوای... چشماشو ریز کرد و نیم خیز شد -انگار میخوام چی؟ از فکری که تو سرم می گذشت گر گرفتم و سرخ شدم -هیچی! دستمو کشید که رو بدن بزرگش افتادم، بناگوشمو خیس بوسید -تخت جا نداره یا باید روم بخوابی یا زیرم... در هر صورت نگران نباش قرار نیست لنگای تو رو باز کنم و مجبورت کنم بهم بدی! هینی کشیدم که خندید و با فشاری که به بدن کوچولوم داد....❌😂💦 https://t.me/+n6NMrUllX_Q4Mjhk
1 249
19
رمان خانوادگی پر احساس میخوای؟!🥹🫩 کلییییی رمان عاشقونه داری و میخوای یه رمان با موضوع متفاوت تر بخونی؟! خب پس این رمان مخصوص خودته! یه رمان خانوادگی هیجانی که در کنار روابط پُر چالش دختر قصمون با پدرش تیمسار و خانواده اش ، رابطه ی عاشقانه اش با تنها مردی که برای اون مفهومی از عشق رو تجلی میکنه رو هم دنبال می کنیم🥰 نیلوفر قصه ، دختری بود که هیچوقت از جانب پدرش دوست داشته نشد! اون 25 سال تمام سعی میکرد به چشم اولین عشق زندگیش یعنی پدرش تیمسار بیاد اما نشد و نیلوفر با از دست دادن عمرش ، جوونیش ، سلامتی و حتی جونش زندگیش زیر و رو میشه! نیلوفر ، روز تولد پدرش از طبقه ی دوم خونه اشون خودشو پرت میکنه پایبن و خودکشی میکنه اما… https://t.me/+n6NMrUllX_Q4Mjhk این پایان اون نیست! برای نیلوفر ، این یه شروع دوباره است🥹❤️‍🔥
651
20
فشاری بين پاهاش آوردم و نفسش و بيرون داد. - آخ قربونت برم كه هنوزم واسم لوندی توله چنگی به بازوهام زد و ناله كرد. - ولم كن ميراث، من فقط قرار بود يه شب توی تختت باشم واسه چی دنبالم اومدی؟! با فشار بيشتر تنم بدنش و به تخت چسبوندم. - واسه اينكه معتاد تنت شدم كژال، معتادت شدم عروسك لوندم لباش و بوسيدم و با هدايت دستم به سمت شلوارش… https://t.me/+qujZQJ1DPi0yODQ0 دختری كه تصميم داشت يه شب با يه رابطه پر سود خودش و نجات بده اما خبر نداشت قراره اون كارخونه دار پولدار دنبالش بيفته و…🔞👆🏻🔥
786