کـــzardــارتِ
اونجا که انوری میگه: ای دیر به دست آمده بس زود برفتی🖤 پارت اول رمان کارت زرد 👇🏻 https://t.me/c/1650195584/5 پایان خوش❕
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام کـــzardــارتِ
تُعد قناة کـــzardــارتِ في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 91 936 مشتركاً، محتلاً المرتبة 181 في فئة الكتب والمرتبة 3 255 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 91 936 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 03 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 270، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -184، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.02%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 8.73% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 943 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 8 041 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل ملی, صدا, آیسا, دخترک, ملیش.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“اونجا که انوری میگه:
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی🖤
پارت اول رمان کارت زرد 👇🏻
https://t.me/c/1650195584/5
پایان خوش❕”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 04 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 04 يونيو | 0 | |||
| 03 يونيو | 0 | |||
| 02 يونيو | 0 | |||
| 01 يونيو | +8 |
| 2 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 1 043 |
| 3 | - اسپرم یکی دیگه ترکیب شده، اشتباهی!
حالم دگرگون شد و همانجا نشستم روی نیمکت، یعنی بچهی کی توی شکم من هفت ماهه شده بود؟
- میگن طرف شکایت کرده، بچهشو میخواد!
بغض کردم، بعد از آنهمه دکتر رفتن و بچهدار نشدن اگر میدانستم شوهرم را از دست میدهم هیچوقت به حاملگی مصنوعی تن نمیدادم که اینطور شود!
- محنا جان؟ چی شدی؟ حالت خوبه دختر؟ چته؟
سمانه با عجله بطری آبی درآورد و جلوی دهانم گرفت، قندم افتاده بود از ترس...
- سمانه بدبخت شدم، یعنی حرومزادهست...؟
این را آهسته گفتم و اشکهایم چکید، اول صبح وقتی زنگ زدند به آزمایشگاه بیاییم دلم شور زده بود. ترسیده بودم.
- نه آبجی! خدا نکنه... وایسا من یه چیزی بگیرم بیارم بخوری!
چادرم را کشیدم روی سرم و زار زدم، همهی مصیبتهای عالم دچار منِ بدبخت شده بود.
با گناهش چه میکردم؟ من که نمیدانستم این لقاح مصنوعی چنین دردسری دارد...
- اینو بخور، بچهم ضعف کرد!
چادرم را زدم کنار و متعجب به مرد قدبلند و اخمویی که لیوان شیرکاکائو را به دستش گرفته بود نگاه کردم.
- ش... شما؟
سمانه هم نگران پشت سرش ایستاده بود و نگاهمان میکرد.
- بگیر بخور، خرج بچهم با منه خانم قیمی!
با دستانی لرزان لیوان را گرفتم، هنوز مات این مرد که از وجناتش معلوم بود بسیار ثروتمند است مانده بودم.
- خواستم از آزمایشگاه شکایت کنم خانم، ولی نیازی نیست، بچهم مادر خوبی داره!
من کهنهپوش کجا و آن مرد اتو کردهی خوشبو کجا؟ تازه فهمیده بودم آن بویی که ویارش را داشتم کجا پیدایش کنم...
- ولی... ولی آخه آقا من شما رو نمیشناسم...
- آشنا میشیم!
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
محنا برای نازایی به یه مرکز ناباروری میره و باردار میشه، سه ماهه که باردار بوده شوهرش رو از دست میده اما با یه چالش عجیب روبهرو میشه... اسپرمی که اونو بارور کرده از شوهر خودش نیست😱😱😱 | 957 |
| 4 | - به قاضی مملکت گفتی شیاف بزنه؟
مردک مرا از اتاق بیرون انداخته و تقاضای پرستار مرد داده بود راضیه هم که هرهر میخندید.
- کوفت، تو به چی میخندی؟
باسنم هنوز هم درد میکرد، بیشرف چه نشانهگیری دقیقی هم داشت! دمپاییاش محکم شده بود توی باسنم!
- هیچی انگار آتیشش زدن، هنوزم زیرلبی غر میزنه!
اخم کردم و پوکهی شیاف را کوبیدم روی میز.
- به درک! مرتیکه میگه درد دارم گفتم کمکش کرده باشم چه میدونستم وحشی میشه!
- هیس میشنوه! دادگاهیت میکنه ها!
دندان ساییدم به هم قاضی بود برای خودش قاضی بود! میدانستم راضیه این را برای تمام بچههای شیفت شب تعریف میکند و بیشتر اعصابم خورد میشود!
- من از کسی نمیترسم راضیه!
- اگه نمیترسی تا شکوهی بیاد خودت برو براش شیاف بذار!
لبهایم را فشردم به هم، پرستار تازهوارد بودم و دلم نمیخواست دستم بیاندازند.
- ول کن!
- ترسو! برای اون کاری نداره ببرتت دادگاهیت کنه! ازش میترسی آره؟
چشم بستم و شیاف را برداشتم.
- نمیترسم!
نفس عمیقی کشیدم، یا نباید میگذاشتم دستم بیاندازند یا باید از این بیمارستان و کاری که به زور گیر آورده بودم بیرون میرفتم!
- پس میخوای براش شیاف بزنی؟ میدونستی پسره مجرده؟ شاید عاشقت شد گرفتت هان؟
بیمحلش کردم و رفتم سمت اتاقی که او تویش بستری بود، مطمئن بودم راضیه پشت در گوش ایستاده است.
- بهترین؟
- باز که تو اومدی نگفتم پرستار مرد بیاد؟ برو بیرون خانم محترم!
خونسرد کنارش ایستادم، شیاف را در جیب توی مشت میفشردم.
- بهتره آروم باشین، اینجا دادگاه نیست منم متهم نیستم! گفتم که مورفین برای شما ممنوعه باید شیاف...
طوری بلند شد و روی تخت نشست که دومتر پریدم عقب!
- گفتم من اون کوفتی رو نمیزنم! برو بیرون!
ان بیرون بچههای شیفت شب و این داخل قاضی بدقلق! مگر مرد هم اینقدر ترسو میشود؟
- درد نداره آقای محترم گفتم که فقط دو دقیقهست!
- حیف که دستم شکسته وگرنه...
با گردن کج جلو رفتم، مرد ترسناکی بود اما باید میگفتم!
- ببین اینا همشون منتظرن منو مسخره کنن، من تازه استخدام شدم اگه نذاری برات بزنم تا آخر عمرم بهم میخندن!
اخمش کمی باز شده بود.
- کیا؟
مظلومانهتر شیاف را درآوردم و مشتم را باز کردم.
- همکارام، چون از همشون کوچیکترم میخوان دستم بندازن!
قیافهاش دیدنی بود وقتی شیاف را از پوکهاش میکشیدم بیرون.
- مگه من اجازه دادم؟
قیافهام را شبیه گربهی شرک کردم، حالا که کمی نرم شده بود باید از آب گل آلود ماهی میگرفتم.
- تو رو خدا...
اخمهایش از هم باز شد، داشت میخندید؟
- دعا کن هیچوقت گذرت به دادگاه من نیفته، بیار بزنش!
کمکش کردم روی شکم بخوابد و...
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk | 926 |
| 5 | بچها دیگه فیلتر شکن نخرید
اینجا همه رو وصل کرده رایگان
بفرستید واسه همه وصل شن😍
https://t.me/+o49-BvIQXPM2ZGY0 | 1 949 |
| 6 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 2 117 |
| 7 | پروکسی رایگان
یکی از خوانندههای عزیز فرستادن، داداششون انگلیسه خودش درست میکنه و رایگان پخش میکنه همشون وصلن❤️👇
https://t.me/+Vc38Z2Afbe83ZTE8 | 2 072 |
| 8 | - اسپرم دکتر مهرآرا اینجا بود، چیکارش کردی؟
دنیا روی سرم خراب شد وقتی سرنگ پماد واژینال را توی دستهای سمانه دیدم، البته او از این شوخی های بیمزه زیاد میکرد!
- برو دختر، خودتو رنگ کن! اسپرم دکتر اینجا چیکار میکنه؟
- خاک به سرم محنا چه غلطی کردی؟
یخ کردم، منظور سمانه چه بود؟ من قرار بود فقط پماد واژینالی که سمانه برایم توی سرنگ کرده بود را مصرف کنم و فکر کرده بودم این مایع سفید همان است!
- برو دختر مسخره نکن، حوصلهی مسخرهبازیاتو...
دو دستی توی سر خودش کوبید و سرنگ توی دستش را انداخت زمین.
- خاک تو سرم دختر اسپرمشو تازه گرفته بود واسه آزمایش! نکنه حامله شی هان؟
دست و پایم شروع به لرزیدن کرد، چندشم شد از کاری که کرده بودم اما هنوز هم باورم نمیشد.
- جون من راست میگی سما؟ تو رو خدا اذیتم نکن من چیکار کردم؟
هول زده به دستشویی دویدم و او هم دنبالم آمد.
- با فشار آبو بگیر بشوره بیاره بیرون! بدبخت شدیم!
با دکتر مهرآرا سینه به سینه شدم اخمهایش چفت شده بود به هم و و عجیب نگاهم میکرد.
- شما جایی نمیری خانم قیمی!
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
محنا کارمند آزمایشگاه یکی از بیمارستانای خصوصیه، زنی مطلقه و تنها که از تموم مردا متنفره اما به اشتباه وقتی عفونت واژن میگیره به جای پماد واژینال اسپرم تازه گرفته شدهی یکی از جراحای بیمارستانو استفاده میکنه، هامین افروزی که بهخاطر بچه با زنش اختلاف داره و نیاز زیادی به بچهای از خون خودش... | 1 887 |
| 9 | 🧚♀شاهپریون🧚♀
#پارت_۱
پهلوی خیسم را لمس میکند، صورتش سرخ شده از هیجان.
- من بار اولمه با یه خانم...
میفهممش، معلوم است اولین بارش است وگرنه باید دست میگذاشت روی سینهام نه پهلوهایم.
- بیا زیر دوش، از خیس شدن میترسی آقای قاضی؟
هنوز زیرپوش به تن دارد، میترسد لخت شود اما چادر جلوی شلوارش را میبینم.
- نمیترسم، آبش زیادی داغ نیست؟
- شما زیادی داغی.
شیر آب را میچرخانم سمتی که خنکتر شود، برای خودم هم بهتر است چون وقتی میآید و نفسش میخورد به گردنم داغ میشوم.
- بدن همهی زنا اینقدر خوشگله؟
دلم برایش میسوزد، من کجایم قشنگ است؟ من یک زن بیوهام که یک بچه آورده... کمی چاقم و کمی هم بدنم از فرم افتاده.
- شاید باشه.
دستش میچرخد و مرا میچرخاند، حالا پشت به او ایستادهام و دستهایش بالاتر آمده.
- سایزت چنده؟ من سردرنمیارم اما میدونم سایز داره.
خندهام گرفته است، مرد هم اینقدر صفرکیلومتر؟ یعنی اگر عمهاش به فکر غریضهاش نمیافتاد تا آخر عمرش زنی را لمس نمیکرد؟
- هفتاد و پنج!
نفسش تند میشود، میفهمم بدنش را چسبانده به من اما تکان نمیخورم.
- آخریش چنده؟ یعنی بزرگترم هست؟
میفهمم گردنم را میبوسد، خیسی هردویمان باعث شده لیز بخوریم توی آغوش هم.
- هست، تا صد...
لب میگزم وقتی سینههایم را ناشیانه میفشارد، فشارش زیاد است دردم میآید و آخی میگویم.
- چهقدر خوبه، چهقدر نرمه پریناز خانم!
بدنش بیشتر چسبیده به پشتم صدایش توی گردنم میآید و دستهایش سینهام را فشار میدهد.
- من... میشه یعنی درش بیارم؟
از من میپرسد برای درآوردن زیرپوشش، خدایا اینقدر پاستوریزه؟
دلم برایش میسوزد، میچرخم توی بغلش حتی رویش نمیشود مستقیم نگاهم کند.
- من کمکتون میکنم...
دستم را نیمهی راه میگیرد، منظورش را میفهمم دلش نمیخواهد نگاه کنم.
- نه نه ممنون فکر نکنم دیگه لازم باشه.
متعجب نگاهش میکنم، یعنی اینقدر خجالت کشیده؟
- چرا ما که محرمیم آخرش که چی؟
خودش را از من جدا میکند، کمی فاصله میگیرد و من به خیال خجالتش جلو میروم و سعی میکنم کمکش کنم.
- با چشم بسته در میارم نگران نباشید، عمهخانم برای این بهم پول...
مچ دستم را دوباره میگیرد هول شده و خجالت کشیدهاست انگار...
- آبم اومد!
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
عمهخانم به فکر برادرزادهی جوانش سروش میافته که از اول عمرش سرش توی درس و کتاب بوده و زنی رو حتی لمس هم نکرده، به دنبال زن بیوهی پاکی میگرده که صیغهی سروش کنه که مزهی زن رو بچشه شاید به فکر ازدواج بیفته، توی این گشت و گذار هنگامهای به پستش میخوره که عقل و هوش سروش رو میبره و... | 2 064 |
| 10 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 278 |
| 11 | پروکسی رایگان
یکی از خوانندههای عزیز فرستادن، داداششون انگلیسه خودش درست میکنه و رایگان پخش میکنه همشون وصلن❤️👇
https://t.me/+Vc38Z2Afbe83ZTE8 | 651 |
| 12 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616 | 1 549 |
| 13 | - اسپرم یکی دیگه ترکیب شده، اشتباهی!
حالم دگرگون شد و همانجا نشستم روی نیمکت، یعنی بچهی کی توی شکم من هفت ماهه شده بود؟
- میگن طرف شکایت کرده، بچهشو میخواد!
بغض کردم، بعد از آنهمه دکتر رفتن و بچهدار نشدن اگر میدانستم شوهرم را از دست میدهم هیچوقت به حاملگی مصنوعی تن نمیدادم که اینطور شود!
- محنا جان؟ چی شدی؟ حالت خوبه دختر؟ چته؟
سمانه با عجله بطری آبی درآورد و جلوی دهانم گرفت، قندم افتاده بود از ترس...
- سمانه بدبخت شدم، یعنی حرومزادهست...؟
این را آهسته گفتم و اشکهایم چکید، اول صبح وقتی زنگ زدند به آزمایشگاه بیاییم دلم شور زده بود. ترسیده بودم.
- نه آبجی! خدا نکنه... وایسا من یه چیزی بگیرم بیارم بخوری!
چادرم را کشیدم روی سرم و زار زدم، همهی مصیبتهای عالم دچار منِ بدبخت شده بود.
با گناهش چه میکردم؟ من که نمیدانستم این لقاح مصنوعی چنین دردسری دارد...
- اینو بخور، بچهم ضعف کرد!
چادرم را زدم کنار و متعجب به مرد قدبلند و اخمویی که لیوان شیرکاکائو را به دستش گرفته بود نگاه کردم.
- ش... شما؟
سمانه هم نگران پشت سرش ایستاده بود و نگاهمان میکرد.
- بگیر بخور، خرج بچهم با منه خانم قیمی!
با دستانی لرزان لیوان را گرفتم، هنوز مات این مرد که از وجناتش معلوم بود بسیار ثروتمند است مانده بودم.
- خواستم از آزمایشگاه شکایت کنم خانم، ولی نیازی نیست، بچهم مادر خوبی داره!
من کهنهپوش کجا و آن مرد اتو کردهی خوشبو کجا؟ تازه فهمیده بودم آن بویی که ویارش را داشتم کجا پیدایش کنم...
- ولی... ولی آخه آقا من شما رو نمیشناسم...
- آشنا میشیم!
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
محنا برای نازایی به یه مرکز ناباروری میره و باردار میشه، سه ماهه که باردار بوده شوهرش رو از دست میده اما با یه چالش عجیب روبهرو میشه... اسپرمی که اونو بارور کرده از شوهر خودش نیست😱😱😱 | 2 077 |
| 14 | - به قاضی مملکت گفتی شیاف بزنه؟
مردک مرا از اتاق بیرون انداخته و تقاضای پرستار مرد داده بود راضیه هم که هرهر میخندید.
- کوفت، تو به چی میخندی؟
باسنم هنوز هم درد میکرد، بیشرف چه نشانهگیری دقیقی هم داشت! دمپاییاش محکم شده بود توی باسنم!
- هیچی انگار آتیشش زدن، هنوزم زیرلبی غر میزنه!
اخم کردم و پوکهی شیاف را کوبیدم روی میز.
- به درک! مرتیکه میگه درد دارم گفتم کمکش کرده باشم چه میدونستم وحشی میشه!
- هیس میشنوه! دادگاهیت میکنه ها!
دندان ساییدم به هم قاضی بود برای خودش قاضی بود! میدانستم راضیه این را برای تمام بچههای شیفت شب تعریف میکند و بیشتر اعصابم خورد میشود!
- من از کسی نمیترسم راضیه!
- اگه نمیترسی تا شکوهی بیاد خودت برو براش شیاف بذار!
لبهایم را فشردم به هم، پرستار تازهوارد بودم و دلم نمیخواست دستم بیاندازند.
- ول کن!
- ترسو! برای اون کاری نداره ببرتت دادگاهیت کنه! ازش میترسی آره؟
چشم بستم و شیاف را برداشتم.
- نمیترسم!
نفس عمیقی کشیدم، یا نباید میگذاشتم دستم بیاندازند یا باید از این بیمارستان و کاری که به زور گیر آورده بودم بیرون میرفتم!
- پس میخوای براش شیاف بزنی؟ میدونستی پسره مجرده؟ شاید عاشقت شد گرفتت هان؟
بیمحلش کردم و رفتم سمت اتاقی که او تویش بستری بود، مطمئن بودم راضیه پشت در گوش ایستاده است.
- بهترین؟
- باز که تو اومدی نگفتم پرستار مرد بیاد؟ برو بیرون خانم محترم!
خونسرد کنارش ایستادم، شیاف را در جیب توی مشت میفشردم.
- بهتره آروم باشین، اینجا دادگاه نیست منم متهم نیستم! گفتم که مورفین برای شما ممنوعه باید شیاف...
طوری بلند شد و روی تخت نشست که دومتر پریدم عقب!
- گفتم من اون کوفتی رو نمیزنم! برو بیرون!
ان بیرون بچههای شیفت شب و این داخل قاضی بدقلق! مگر مرد هم اینقدر ترسو میشود؟
- درد نداره آقای محترم گفتم که فقط دو دقیقهست!
- حیف که دستم شکسته وگرنه...
با گردن کج جلو رفتم، مرد ترسناکی بود اما باید میگفتم!
- ببین اینا همشون منتظرن منو مسخره کنن، من تازه استخدام شدم اگه نذاری برات بزنم تا آخر عمرم بهم میخندن!
اخمش کمی باز شده بود.
- کیا؟
مظلومانهتر شیاف را درآوردم و مشتم را باز کردم.
- همکارام، چون از همشون کوچیکترم میخوان دستم بندازن!
قیافهاش دیدنی بود وقتی شیاف را از پوکهاش میکشیدم بیرون.
- مگه من اجازه دادم؟
قیافهام را شبیه گربهی شرک کردم، حالا که کمی نرم شده بود باید از آب گل آلود ماهی میگرفتم.
- تو رو خدا...
اخمهایش از هم باز شد، داشت میخندید؟
- دعا کن هیچوقت گذرت به دادگاه من نیفته، بیار بزنش!
کمکش کردم روی شکم بخوابد و...
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk | 2 017 |
| 15 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616 | 343 |
| 16 | - اسپرم یکی دیگه ترکیب شده، اشتباهی!
حالم دگرگون شد و همانجا نشستم روی نیمکت، یعنی بچهی کی توی شکم من هفت ماهه شده بود؟
- میگن طرف شکایت کرده، بچهشو میخواد!
بغض کردم، بعد از آنهمه دکتر رفتن و بچهدار نشدن اگر میدانستم شوهرم را از دست میدهم هیچوقت به حاملگی مصنوعی تن نمیدادم که اینطور شود!
- محنا جان؟ چی شدی؟ حالت خوبه دختر؟ چته؟
سمانه با عجله بطری آبی درآورد و جلوی دهانم گرفت، قندم افتاده بود از ترس...
- سمانه بدبخت شدم، یعنی حرومزادهست...؟
این را آهسته گفتم و اشکهایم چکید، اول صبح وقتی زنگ زدند به آزمایشگاه بیاییم دلم شور زده بود. ترسیده بودم.
- نه آبجی! خدا نکنه... وایسا من یه چیزی بگیرم بیارم بخوری!
چادرم را کشیدم روی سرم و زار زدم، همهی مصیبتهای عالم دچار منِ بدبخت شده بود.
با گناهش چه میکردم؟ من که نمیدانستم این لقاح مصنوعی چنین دردسری دارد...
- اینو بخور، بچهم ضعف کرد!
چادرم را زدم کنار و متعجب به مرد قدبلند و اخمویی که لیوان شیرکاکائو را به دستش گرفته بود نگاه کردم.
- ش... شما؟
سمانه هم نگران پشت سرش ایستاده بود و نگاهمان میکرد.
- بگیر بخور، خرج بچهم با منه خانم قیمی!
با دستانی لرزان لیوان را گرفتم، هنوز مات این مرد که از وجناتش معلوم بود بسیار ثروتمند است مانده بودم.
- خواستم از آزمایشگاه شکایت کنم خانم، ولی نیازی نیست، بچهم مادر خوبی داره!
من کهنهپوش کجا و آن مرد اتو کردهی خوشبو کجا؟ تازه فهمیده بودم آن بویی که ویارش را داشتم کجا پیدایش کنم...
- ولی... ولی آخه آقا من شما رو نمیشناسم...
- آشنا میشیم!
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
محنا برای نازایی به یه مرکز ناباروری میره و باردار میشه، سه ماهه که باردار بوده شوهرش رو از دست میده اما با یه چالش عجیب روبهرو میشه... اسپرمی که اونو بارور کرده از شوهر خودش نیست😱😱😱 | 342 |
| 17 | - به قاضی مملکت گفتی شیاف بزنه؟
مردک مرا از اتاق بیرون انداخته و تقاضای پرستار مرد داده بود راضیه هم که هرهر میخندید.
- کوفت، تو به چی میخندی؟
باسنم هنوز هم درد میکرد، بیشرف چه نشانهگیری دقیقی هم داشت! دمپاییاش محکم شده بود توی باسنم!
- هیچی انگار آتیشش زدن، هنوزم زیرلبی غر میزنه!
اخم کردم و پوکهی شیاف را کوبیدم روی میز.
- به درک! مرتیکه میگه درد دارم گفتم کمکش کرده باشم چه میدونستم وحشی میشه!
- هیس میشنوه! دادگاهیت میکنه ها!
دندان ساییدم به هم قاضی بود برای خودش قاضی بود! میدانستم راضیه این را برای تمام بچههای شیفت شب تعریف میکند و بیشتر اعصابم خورد میشود!
- من از کسی نمیترسم راضیه!
- اگه نمیترسی تا شکوهی بیاد خودت برو براش شیاف بذار!
لبهایم را فشردم به هم، پرستار تازهوارد بودم و دلم نمیخواست دستم بیاندازند.
- ول کن!
- ترسو! برای اون کاری نداره ببرتت دادگاهیت کنه! ازش میترسی آره؟
چشم بستم و شیاف را برداشتم.
- نمیترسم!
نفس عمیقی کشیدم، یا نباید میگذاشتم دستم بیاندازند یا باید از این بیمارستان و کاری که به زور گیر آورده بودم بیرون میرفتم!
- پس میخوای براش شیاف بزنی؟ میدونستی پسره مجرده؟ شاید عاشقت شد گرفتت هان؟
بیمحلش کردم و رفتم سمت اتاقی که او تویش بستری بود، مطمئن بودم راضیه پشت در گوش ایستاده است.
- بهترین؟
- باز که تو اومدی نگفتم پرستار مرد بیاد؟ برو بیرون خانم محترم!
خونسرد کنارش ایستادم، شیاف را در جیب توی مشت میفشردم.
- بهتره آروم باشین، اینجا دادگاه نیست منم متهم نیستم! گفتم که مورفین برای شما ممنوعه باید شیاف...
طوری بلند شد و روی تخت نشست که دومتر پریدم عقب!
- گفتم من اون کوفتی رو نمیزنم! برو بیرون!
ان بیرون بچههای شیفت شب و این داخل قاضی بدقلق! مگر مرد هم اینقدر ترسو میشود؟
- درد نداره آقای محترم گفتم که فقط دو دقیقهست!
- حیف که دستم شکسته وگرنه...
با گردن کج جلو رفتم، مرد ترسناکی بود اما باید میگفتم!
- ببین اینا همشون منتظرن منو مسخره کنن، من تازه استخدام شدم اگه نذاری برات بزنم تا آخر عمرم بهم میخندن!
اخمش کمی باز شده بود.
- کیا؟
مظلومانهتر شیاف را درآوردم و مشتم را باز کردم.
- همکارام، چون از همشون کوچیکترم میخوان دستم بندازن!
قیافهاش دیدنی بود وقتی شیاف را از پوکهاش میکشیدم بیرون.
- مگه من اجازه دادم؟
قیافهام را شبیه گربهی شرک کردم، حالا که کمی نرم شده بود باید از آب گل آلود ماهی میگرفتم.
- تو رو خدا...
اخمهایش از هم باز شد، داشت میخندید؟
- دعا کن هیچوقت گذرت به دادگاه من نیفته، بیار بزنش!
کمکش کردم روی شکم بخوابد و...
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk
https://t.me/+7icg7P6ul15iNzBk | 325 |
| 18 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616 | 1 831 |
| 19 | ـ اگه باکره باشه سونوی واژینال براش...
عمه داد زد:
- باکره کجا بود خانم دکتر... حامله است حامله..
خجالت میکشیدم. توی مطب گریه ام گرفته بود همه نگاهمون میکردن.
دکتر گفت:
-بسیار خب خانم! اروم باشید بفرمایید داخل.
من مثل بچه های تزسیده آستین خانم دکتر را گرفتم و دکتر دلش برایم سوخت.
به عمع گفت:
- شما بیرون باش.
عمه خواست حرف بزند که دکتر گفت:
- هر چی که باشه رو توی نتیجه تحویل میدم الان بیرون باش. سونوی واژینال همراه نداره.
عمه گفت باشه. من خیره سر خاک بر سر رفتم داخل. دکتر گفت لباسم را در بیاورم و دراوردم...
روی تخت دراز کشیدم و دکتر مشغول شد. پرسید:
- پسره کجاست الان؟
اهسته لب زدم:
- رفته خارج... فردای همون شب رفت... بخدا من دختر بدی نیستم خانم دکتر... خان بابا گفت باید حامی و من عروسی کنیم. حامی منو نمیخواست. یه شب مست بود... من فکر کردم اگه اینکارو کنم میمونه اخه دوستش داشتم...
با گریه این ها را تعریف میکنم و او با تاسف میگوید:
- دوتان که دخترم...
ماتم میبرد و او میگوید:
- میخوای سقطشون کنی؟ کمکت میکنم.
دستش را چنگ میزنم و میگویم:
- تروخدا نه... خانم دکتر به عمم بگو حامله نیستم. من وسایلمو جمع میکنم میرم پیش حامی. اگه بدونه من باردارم منو.. منو... قبول میکنه.
التماس میکنم:
- تروخدا خانم دکتر...
+++
شش سال گذشت.
وسایلم را جمع کردم.
از شهرمان خارج نشده خان بابا برم گرداند به خانه اش... فهمیدند که حامله ام و التماس کردم که بچه هایم را از من نگیرند بلکه حامی بیایذ! خان بابا قبول کرد چون دلش نمیخواست نوه ی بزرگ عزیر کرده اش توی خارج بماند...
اما برنگشت
تا امروز... که پسرم توی حیاط شلنگ آب را پر فشار گرفت سمت در حیاط و در باز شد...
غریبه ای اشنا خیس اب شد و پسرم چون عکس او را دیده بود گفت « بابا»...
https://t.me/+My6PGj3D1zk0MTE0
https://t.me/+My6PGj3D1zk0MTE0
https://t.me/+My6PGj3D1zk0MTE0 | 984 |
| 20 | - زن حامله وقتی شروع میکنه به زردآب بالا آوردن یعنی ویار شوهرشو داره!
با حرف عمه دلم میخواد جیغ بزنم و بگم حاضرم بمیرم اما اون مرتیکه زورگو رو نبینم اما عق زده اجازه شو نمیده.
- وای خاک برسرم دختره داره میفته به خون بالا آوردن، خانو صدا کنید بیاد.
صدای قدم هایی که دارن این طرف و اون طرف میدوئن تا خان ظالمشونو خبر کنن.
- نه نکنید!
صدای ضعیفم به گوش هیچکس نمیرسه اما با حس بالا آوردن دوباره سر خم میکنم که یکدفعه دوتا دست قوی محکم از پشت دور شکمم میپیچه.
- عروسم به این حال افتاده و خبرم نکردین؟ حقته همتونو از دم تو حیاط فلک کنم.
رنگ از رخ زن ها میپره و من به سینه محکمی که پشت سرم بود مشت میزنم تا بس کنه.
- نکن اذیتشون ن..نکن!
چشمای پرخشمش وقتی از زن ها کنده میشه و روی من میشینه، تو ثانیه نرم میشه و محکم شقیقه مو میبوسه.
- عروسم خوبی؟
خوبم؟ احمقانه تا کنارم قرار میگرفت، هر چی حال بد داشتم ازم دور میشد و به کل فراموش میکردم چیزی به اسم بالا اوردن هم هست.
دوباره میگم:
-اذیتشون نکن.
انگار که من یه بچه باشم دستشو خیس میکنه و صورتمو تمیز میکنه و بی اهمیت به نکن گفتن هام و گونه های سرخ شده ام جلوی تمام بیست تا کنیزهای عمارتش دستشو زیرباسنم میپیچه و تو بغلش بلندم میکنه.
دستور میده:
- بگید برای عروسم گوسفند قربونی کنن، شب میخوام براش جگر بپزم ضعیف شده. عنبرنسا هم دود کنید تو خونه فضارو ضدعفونی کنید.
چشمام درشت میشه و حالت تهوع دوباره برمیگرده.
- من جگر نمیخورما... خـــان! خــان میشنـــوی چی میـــگم؟!
وارد اتاقمون میشه...
اتاقی که با پشتی ها و فرش قرمز تزئین شده بود و من از وسط یه زندگی تو لوکس تو پایتخت کشیده شده بودم جایی که حتی یه تخت وجود نداشت و هر روز عصر برای مقابله با مریضی توش عنبرالنسا دود میشد!
- جگرهای خان پزتو نخوردی خانوم. بخوری همچین خوشت میاد که هر عصر بگی خان جگر میخوام!
من رو جای خواهر فراریم عروس خان شهر کرده بودن و هر روز وقتی فکر میکردم از این بدتر نمیشه، همه چی خیلی بدتر میشد!
هق میزنم:
- واقعا مجبوری برای هر چی ز..زور بگی؟ چرا انقدر اذیتم میکنی اخه؟!
اخمی میکنه و دست های پهن و مردونه اش از زیردامنم رد میشه و شروع میکنه به ماساژ دادنم.
- چه اذیتی خانوم؟ بده میخوام ضعفتو بگیرم عروس من؟ مامان کوچولو چند وقت دیگه میخواد پسرمو به دنیا بیاره باید قوی باشه.
حرفش اشک هامو بند میاره.
- از... از کجا میدونه پسره؟!
اخم هاش تو هم میره:
- نطفه محتشم خان سالار، مگه میتونه پسر نباشه؟
ترسون لب میزنم:
- و اگر دختر بود؟
سکوت سنگینش چشمامو درشت میکنه و به کل یادم میره این بچه رو نمیخواستم. فکر مراقبت ازش جوری تو وجودم پررنگ میشه که سمتش خیز برمیدارم و تهدید میکنم:
- تا به حال هر کاری با خودم کردین هیچی نگفتم اما حق ندارین بچه مو بخاطر پسر یا دختریش اذیت کنی فهمیدی محتشم خان سالار؟ خدا شاهده ما باشه که اونوقت این خونه رو روی سرت خراب میکنم!
نیشخندی که میزنه گیجم میکنه و قبل اینکه بفهمم چه خبره محکم میکشتش زیرم و همونطور که مردونه قهقهه میزنه میگه:
- عروس کوچولو دیدی تو هم بچه مون رو میخوای! داشتم باهات شوخی میکردم خانوم. پسر و دخترش مهم نیست. قراره خانوم خان سالی یکی بچه بهم بده، بالاخره یکیش پسر درمیاد!
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0
https://t.me/+8e4Vzx8no5I2YTM0 | 942 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
